-        آنسوی پنجره –

 

هژبر میرتیموری

 

نورتندی که از پنجره به داخل اتاق ریخته بود را روی پلکهایش حس کرد. چشم اش را گشود. هیچ صدایی نمی آمد. ازلای درختِ پشتِ پنجره آبی آسمان را دید. احساس کرد که خواب مانده. به ساعت دیواری نگاه کرد. عقربه های ساعت روی دو ایستاده بودند. با عجله لحاف را کنار زد و از تخت پایین آمد. به دستشوئی رفت. تند و تند آبی به صورتش زد. بی آنکه به آینه توجه ای بکند صورتش راخشک کرد و حوله را سرجایش کنارآینه آویزان کرد. بسوی آشپزخانه رفت. دکمه کتری برقی را زد و شتابزده دو قطعه نان از جانانی درآورد و توی ُتستر فروکرد. ازآشپزخانه بیرون آمد و کنار پنجره رفت. آن را بازکرد. باد خنکی توی پیراهن اش پیچید. سرش را بیرون برد و از آن بالا آسمان آبی و روشن شهررا نگاه کرد. هرروزآفتاب ازمقابل پنجره اش می تابید. نگاهش رادرآسمان چرخاند. خورشیدی ندید. هیچ پرنده ای پَر نمی زد و دیوارها سایه نداشتند. تاچشم کارمی کرد آبی آسمان بود و تیزی نورخورشیدی که معلوم نبود ازکدام طرف می تابد. از آن بالا به خیابان نگاه کرد. هیچ ( زیاد از کلمه هیچ استفاده شده ) ماشینی عبور نمی کرد. زن همسایه هم دیگر مثل هر روز روی بالکن به پرنده ها خرده های نان نمی داد.

 به داخل برگشت. بسوی چوب لباسی رفت. با دستپاچگی لباسش را پوشید. پنیر را از یخچال بیرون آورد و نانش را پنیری کرد. در حالیکه کیسه چای را توی لیوان می زد، لقمه را گاز زد و بعد جرعه ای چای. هردو را نیم خورده کنار ظرفشوئی انداخت و ازخانه بیرون زد. تند و تند از پله های راهرو پایین رفت. از ساختمان که بیرون آمد. خیابان خالی از هرجنبنده ای بود. تعجب کرد. تنها ماشین او بود که کمی آنطرفتردر حالیکه لایه ضخیمی از فضله ی پرندگان رویش نشسته بود، کنارخیابان پارک شده بود. به مغازه ها با ویترینهای پُر و چراغهای روشن شان نگاه کرد. همه چیز سرجایش بود.

"یعنی چه.؟! پس مردم کجا رفته اند؟!

تلفن همراهش را بیرون آورد. شماره ای راگرفت. اما فقط بوق یکنواختی راشنید. دوباره و دوباره سعی کرد. بی فایده بود. 

هیج صدایی نبود. توی پیاده رو براه افتاد. پژواک قدمهایش بشدت به دیوارها و دهانه ی مغازه هامی خورد. از مقابل باد سردی می وزید. به چهارراهی درهمان حوالی رسید که هر روزشلوغترین خیابان شهرمی شد. ایستاد و به انتهای خیابان مجاورنگاه کرد. جز خلوتِ و سکوتِ ساختمان های خواب آلود چیزدیگری نبود. نه انسانی نه ماشینی .. تنها چراغ زرد راهنمایی سرچهار بود که با وزش باد می جنبید. به سمت باجه تلفنی که کمی آنطرفتر بود رفت. سکه ای درآن انداخت و شماره ای راگرفت. همان بوق یکنواخت را شنید. گوشی را محکم سرجایش کوبید و از باجه خارج شد. دستی به سر و رویش کشید. تابلوی نئون هتل آنطرف چهارراه هنوزچشمک می زد. از عرض آسفالت گذشت و جلو هتل رفت. دستگیره در را چرخاند و داخل شد. چراغهای قسمت اطلاعات روشن بود. جلو رفت و با کف دست روی زنگی که روی میز بود کوبید. دقایقی صبر کرد کسی نیامد. چند بار دیگر روی زنگ کوبید. داد زد:

" هلوو! کسی اینجا هست؟آهای کسی خونه نیست؟

بسوی تلویزیونی که کنار پنجره بود رفت و روشن اش کرد. تصویرش فقط برفک بود اما صدای شلیک گلوله های پی درپی می آمد و با صدای گریه های بچه ای درهم می آمیخت. هر کانالی می زد، صدای گریه های بچه بلندتر می شد. کانال دیگری زد. صدای شلیکها بیشتر شد. بچه چیزی می گفت که برایش نامفهوم بود. ولوم صدا را بیشتر کرد. صدای قیل و قال زن و بچه و بعد شلیک رگبار مسلسل. با کف دست روی صفحه تلویزیون زد. لحظه ای صداها قطع شد. تصویر چند بار پرید و او همچنان منتظربه آن خیره شده بود. برفکها قطع شد و تصویر کاملن سفید شد. ناگهان با صدای مهیبی خون غلیظی روی شیشه تلویزیون فواره بست. بی آنکه تلویزیون را خاموش کند به طرف راهروی نیمه تاریک هتل راه افتاد. صدای ضجه های کودک و قیل و قال زنها و شلیک همچنان توی راهروی هتل می پیچید.

به هر اتاق سرکشید. تخت های مرتب و نامرتب. غذاهای  نیم خورده و نخورده. بطریهای خالی و نیمه خالی و فنجانهای قهوه و…

 سرکشیدن به آنهمه اتاق بی فایده بود. صدای ماشینی را شنید که ازخیابان رد می شد. سریع خودش را به نزدیکترین پنجره رساند. دوست قدیمی اش حسین را دیدکه پشت فرمان. درحالیکه صندلی شکسته و تشکی دو نیمه شده را روی سقف ماشین اش با طناب بسته بود، ازخیابان می گذشت. بسرعت بسوی درخروجی هتل دوید. تا بیرون آمد او رفته بود. وسط خیابان چند قدم پشت سرش دوید وفریاد زنان دستش را تکان داد. اما ماشین در پیچ خیابان گم شد.

بسوی ماشین اش دوید. وقتی رسید دستپاچه کلید را به در آن انداخت. باز نمی شد. به این طرف و آنطرف چرخاند. بی فایده بود. به قفل ماشین نمی خورد. "یعنی چه؟!

باعصبانیت لگدی به چرخ جلویی زد. سرش راروی سقف ماشین تکیه داد. عرعرالاغی که با پیچش باد کم و زیاد می شد را شنید. سرش را برداشت. گوش تیز کرد.

" صدای الاغ؟!!! اینجا ؟!! توی این شهر؟!

سالها بود که صدای الاغی را نشنیده بود. بسوی صدا رفت. هر چه می رفت صدا از او دورترشد. ایستاد. دوباره گوش داد." نه از آنطرف می آید".

مطمئن بود الاغ تنها نیست. برگشت به طرف دیگر رفت. هرچه بود صدها متر از او دور بود. اما کجا؟

 پس از رفتن به چند مسیر ناموفق سر جای اولش برگشت تا از اول خوب گوش دهد. هر چه انتظار کشید دیگر صدا نیامد. ناچار درطول خیابان باریکی براه افتاد. باد تکه روزنامه ی سرگردانی را به سینه اش کوبید. روزنامه را که بوی باروت می داد، بزحمت از سینه اش جدا کرد. همچنان که به تیترهای آن نگاه می کرد از زیر پُل عریضی گذشت. صدای عبور قطاری را شنید. روزنامه را دست باد داد و بسرعت از بیرون دوید. به بالای پل نگاه کرد. قطاری ندید. صدای چرخهایش روی ریل که داشت دور می شد هنوزمی شنید. روی پل آمد. دیدکه طول مسیرراه آهن ماهی ریخته است. خم شد و یکی را که هنوز می جنبید برداشت. بوی نفت می داد. برخاست. به انتهای خط نگاه کردکه ازآن دور پشت مناره ی کلیسایی گم می شد. راه افتاد. نزدیک کلیسا که رسید دید پیر مردی کنار دیوار درحالیکه دو دستش را روی خم عصایش گره کرده، نشسته است. با خوشحالی پایین رفت. نزدیک که شد، سلامی کرد. پیرمردسیاه پوست بزحمت سرش را برداشت. عکس داراعدامی که پشت دستش خالکوبی کرده بود را خاراند وجواب سلام را داد. 

پرسید." چی شده پدر جان، مردم کجان؟

"منظورتون چیه پسرم؟

"من از صبح تا حالا هیج آدمی، جانوری، پرنده ای ، خزنده ای ندیدم.

پیرمرد تبسمی کرد و گفت" من در تمام عمرم ندیدم. و بعد از مکثی کوتاه پرسید:

"دنبال کی هستی؟

"آدما. دوستام آشناهام. مردم شهر. الاغ ، گربه، مورچه...

پیرمرد حرفش را قطع کرد ." خوب چرا از من می پرسی؟

چه اتفاقی افتاده که من نمی دونم."مردم کجا رفتن؟

" چطور؟"

"مگه نمی بینی که هیشکی توشهر نیست.

"نه من نمی تونم ببینم"

" صدا هم نمی شنوی؟

" من صدای قلب خودم رو هم می شنوم پسرم."

"خوب پس صدای قطار رو شنیدی؟

"کدوم قطار؟

همین قطاری که چند دقیقه پیش از اینجا رفت.

"جا موندی؟

"نه. جا نموندم. می خوام بدونم قطار بود که رد شد یا نه.

"سالهاست من همین جا می شینم و هر روز به صدای عبور قطارهاگوش می دم.

صدای هواپیمائی بوضوح به گوش رسید. نفس اش را توی سینه حبس کرد. پیرمرد می خواست چیزی بگوید. گفت"نه، نه، ساکت باش. دستش را دور گوشش گرفت. تا بهتر بشنود. صدا نزدیکتر شد. پرسید: "خوب؟ این صدا رو می شنوی؟

"صدای هواپیما رو می گی؟

"آره، آره. پس می شنوی. منم درست می شنوم.

پیرمرد را تنها گذاشت و روی پل دوید. به آسمان نگاه کرد. هواپیما را می شد بخوبی دید که دارد آنطرف شهر فرود می آید. رو به پیر مرد کرد تا بگوید که هواپیما را می بیند. پیرمرد رفته بود.

 در مسیر راه آهن براه افتاد. از پل سرازیرشدتا ازداخل شهربسوی فرودگاه میانبر بزند. در انتهای خیابانی که به بلوار مرکزی شهر می رسید از دور مردی را دیدکه به ماشینی تکیه داده و با زنی مشغول صحبت بود. با خوشحالی راهش را بسوی اوکج کرد. نزدیک که شد. دید پوستر تبلیغاتی بزرگی است که به دیوار نصب کرده اند. دو دستش را روی صورتش کشید. دستهایش را که پایین آورد دید خیابان به حرکت درآمد. ساختمانها، درختها و تیربرق های کنار خیابان. بطرف او می آیند و از کنارش می گذرند. باهرنفس که می کشید سرعت آنها تندترمی شد.درحالیکه همچنان سرجایش ایستاده بود، خودش را به اینطرف و آنطرف می کشید تادرختی، تیربرقی، ساختمانی که باسرعت ازکنارش می گذشت به او برخورد نکند. ازدور آپارتمان خوشان را دیدکه جلومی آمد. به اوکه نزدیک شد. ایستاد. به دور و برش نگاه کرد. مثل گردبادی که فرو نشسته باشد، خیابان ازحرکت ایستاد. احساس سرگیجه می کرد. وارد آپارتمانش شد. و بزحمت از پله ها بالا آمد. در حالی که می لرزید وارد خانه اش شد. یکراست به اتاق خوابش رفت و خودش را بی اختیار روی تختش انداخت. به سقف خیره شد. ساعت دیواری چند صدا کرد. حتا نگاه نکرد که ببیند چه ساعتی است.

 

 

هژبرمیرتیموری

لاهه

www.perslit.com