خون و حنجره

ع ج بینام
با خیال ِ
بازخوانی ِ ترانه های ِ
سوگ اندودِ سالهای دور
خون می پاشد از حنجره ام بیرون
اینجا، میدان گاوبازیست
از گیتار فقط ندا به یاد من مانده است
و شاخ گاوی که شکسته در سینه ام
بی خیال ِ ،
پرچمی که سه رنگ بود
و حالا ، بادبان سرخ کشتی ایست
که بی هراس توفان ها
مردگان را می برد به آبهای تیره
مردگانی که بر چشمانشان
سکه های بهار آزادی چشمک می زنند،
می روند تا در چشم روشن وایکینگ ها آتش بگیرند
دودشان شاید به چشم خدا هم برود
این سو تر،
گاوی که فکر هم می کند
و فکر می کند
تک شاخ افسانه ایست
و با بالهای کاغذی
وبال ِ گردن ِ
پرواز شدست .