اسماعیل
زرعی
-
هف هش مليون
تمن مگه كم
پوليه ؟ به
عمر ِ بابام اينقده
پول نديدم ....
اصلاً از كجا
معلوم بتونم دُرُس حسابي
بشمارش ؟ ...
اوووه . چه
چيزايي كه نمي
شه باهاش خريد
. چه كارايي كه
نمي شه باهاش
كرد . چه زندگي
اي . چه عشقي .
شاهونه !...
صداي
ترمز ماشين
رشته ی
افكارمو
بُرید. پرت شدم جلو .
مرد چاقه
غرید: چه
خبرته . مي
خواي يكي ديگه
بذاري رو
دستمون ؟
حواستو جمع
كن!
راننده
جواب نداد .
هنوز حالش
جانیومده بود
. رنگِ روش
پريده بود. لب
هاشو به هم
فشار می داد. دوباره
ماشینو راه
انداخت . از تو
آينه پيشوني ،
چش و ابرو و
كمي از دماغ
اش پيدابود .
تو پيشوني ش
چين افتاده
بود. ابروهاش
گره خورده بود
. چشم هاش
بازبود اما انگار
جايي رو نمي
دید . حواسش
جمع نبود . چاقه
گفت : شكر خدا
چيزي نشده که .
يك زخم جزئيه .
پانسمونش مي
كنن زود خوب
مي شه . چرا اينقد
هول كردي ؟
جواب
داد: آخه بچه س .
نمي تونم
ببينم بچه اي
درد مي كشه ،
هر چقدرم دردش
كم باشه .
چاقه خندید
: پس بيا اين ور
تا من بشينم
پشتِ فرمون .
: نه .
حواس م هس .
راننده
ساكت موند و
دوباره رفت تو
فکر. عبدالعلي
رو صندلي عقب
، كنارم دراز
شده ، سرشو
گذاشته بود رو
زانوم .یه بند
عزوچز مي كرد.
اشك مي ريخت و مي
نالید : آي پام .
آي بابا جون
پام . پام درد
مي كنه . درد مي
كنه !
چنگ
زده بود به
كمرم . دساش
كوچيك بود .
نمي توونست
دور ِ كمرم
قلاب شه .
اشكاش یه
گُله از
شلوارمو خيس
كرده بود . هي
خودشو پيچ و تاب
مي داد . زار مي
زد . دس كشیدم
رو سرش . موهاش
كوتاه بود ؛
زبر . موندم
چيكار كنم .
اين فكر هف هش
مليون تمن از
كله م بيرون
نمي رفت كه
نمي رفت . مدام
يه خروار پول
جلو چشام بود .
يعني اول ش
نبود . هيچ وقت
نبود . كي مي
تونستم حتي
فكرشو بكنم يه
روزي همچين
ثروتي نصيبم
مي شه . صبم كه از
خونه زديم
بيرون ، باز
خيال نمي كردم
مي رم تا به
گنج برسم .
اونم همچين
گنج بزرگي كه
كنارم افتاده
بود و من فقط
می باس بلندش
می کردم و
محكم می
چسبوندمش به
سينه م . همين .
انگار يهو
شانس رو كرده
بود . يعني
همين كه
نشستيم تو
ماشين و راه افتاديم
به فكرم رسيد
اين ثروتو
صاحب شم . صاحب شم
. معطل نكنم .
شانس فقط يه
مرتبه در ِ
خونه ی آدمو
مي زنه .
بعد
دیدم صاحب شده
م . اسكناسارو
وسطِ اتاق
كومه كرده م .
مثِ كوه شده .
بچه ها دورمو
گرفته ن . ورجه
ورجه مي كنن .
از سر و كول هم
بالا مي رن . ذوق
زده ن . از خوشي
آروم و قرار
ندارن . رقيه م
چش از پولا ور
نمي داره . هي
دساشو مي ماله
به هم و هي اين
پا و اون پا مي
كنه . رماتيس و
درد كمرشو فراموش
كرده و كنار
پولا سرپا
واستاده ؛
بدون اون كه
ناله بكنه يا
چيزي بگه .
خيال مي كنه
خواب مي بينه .
باورش نمي شه خوشبخت
شديم که . جلو
كومه زانو مي
زنم . دس مي برم
زير پولا .
دسامو بالا مي
آرم . باروني
از اسكناس مي
باره . مي گم :
نجات پيدا
كرديم .
خوشبخت شديم .
نداري و
بدبختي مون
مُرد ديگه .
ديگه آرزو به
دل نمي مونيم .
هر چي مي
خواين ، بخرين
. بخرين و
بريزين و
بپاشين . خوش
باشين !
اول
از همه ، از
رقيه مي پرسم :
تو چي مي خواي
بخرم واسه ت ؟
يهو
شادي از چشاش
مي پره . درد و
بدبختي مي آد
و باز رو
صورتش سايه مي
ندازه . مي
ناله : من كه
چيزي نمي خوام
. تا حالام هر
چي خواستم فقط
واسه ی بچه
هام بوده .
هميشه
همينو مي گه .
تو نداري و
فقر و فلاكت .
حالام كه
پولدار شديم
انگار آب از
آب تكون
نخورده . تازه
حالا ديگه
وقتي مي گه
بچه هام ،
چشاي درمونده
و حسرتزده ش
از رو صورتِ
تك تكِ بچه ها
رد مي شه و به
يه گوشه ي
خالي اتاق گير
مي كنه . آه مي
كشه . يه قطره
اشك به مژه
هاش آويزون مي
شه . مي پرسم :
اين پول حرومه
؟
مي
گه : حرومه ،
مثِ گوشت تن ِ
مُرده .
بغض
مي كنه : هق هق
مي زنه زير
گريه . مي گم :
چاره اي نبود .
بايس كلك مي
زدم . خدا خودش
ارحمه
راحمينه .
گناهِ بنده
هاشو مي بخشه !
جواب
نمي ده . بيشتر
زار مي زنه .
عصباني مي شم .
داد مي زنم : خب
چيكار كنم . بد
كردم به فكر
شماها بودم ؟
به فكر تو و
اين توله سگاي
لقمه حروم ؟
زانو
مي زنه . يه كم
مكث مي كنه .
بعدش با مشت
به سر وسينه ش
مي كوبه .
موهاشو چنگ مي
زنه . مثِِ يه
تيكه سيب
زميني كه
افتاده باشه
تو روغن داغ ،
جليز وليز مي
كنه . مي خواد
حرف بزنه .
صداش در نمي
آد . نمي تونه
نفس بكشه .
داره خفه مي
شه . صورتش شده عين
زغال . به خودش
مي پيچه . تقلا
مي كنه . يقه ی پيرهنشو
جِر مي ده . يهو نفسش
ول مي شه . با
همه ی وجود
داد مي زنه :
خدااا .
ماشين
واستاد. به
چراغ قرمز
رسيده بودیم ،
سرچار راه .
خيابون شلوغ
بود . چه
جمعيتي . چقده
ماشين . چقده
سر و صدا . اون
همه رنگاي جور
واجور چي بود
كه داشتن به
هم مي پيچيدن .
رنگِ لباس آدمابود
؟ رنگِ جنس تو
مغازه هابود ؟
می باس زود دس
به كار می شدم .
دس دس كه می کردم
. پولا پر
گرفته ، رفته
بود . ولی مي
ترسیدم . مي
ترسیدم بفهمن
چه جوري كلك
زدم . انگار
اون همه مردم
كه مي اومدن و
مي رفتن از
نقشه م
باخبربودن .
مي دونستن چی
تو كله م مي
گذره . اما
خودشونو زده
بودن به نفهمي
. هيشكي نيگام
نمي كرد . ولی
نه ، پس اون
جوون چي بود ؟
همون كه كنج
خيابون
واستاده ، زل
زده بود تو
چشام . پيرهن
سفيد تنش بودو
شلوار آبي به
پا . همون كه
داشت گوشه ی
سبيلاي سياهِ
نازكشو
زیردندونای
سفیدش می جویید
. چي مي خواس از
جونم ؟ همون
وقت پیش خودم گفتم:
نكنه بياد جلو
و همه ی نقشه
هامو به هم
بزنه !
:عاقبت
زد ، مگه نه ؟
اون اومد گفت
؟
چه بويي
مي اومد !
حتماً مال گند
و كثافتِ تو
جوب ِ كنار
خيابون بود .
بي شرف چش ازم
ور نمي داشت .
ماشين
راه افتاد . از
جلوش رد شدیم .
يواشكي سربر
گردوندم
ببينم
دنبالمون مي
آد يا نه . نه. همونجا
مونده و به
خيابون زل زده
بود . راحت شدم .
دوباره ياد هف
هش مليون
افتادم . عجيب
بود ، وقتي به
اون همه پول فكر
مي كردم بدنم
گرم مي شد . يه
جور شادي و بي
خودي بهم دس
مي داد . تعجب
می کردم تااون
موقع چطور به
فكر اين كار
نبودم . قلبم
تالاپ تالاپ
مي زد . شوق و
ترس تو سينه م
جمع شده بود .
تو مغزم هزار
جور صدابود . قيافه
ی هزار نفر
جلوم ظاهر مي
شد . تند و تند .
قاطي پاتي ؛
از زن و بچه
هاي خودم گرفته
تا در و
همسايه ها ؛
حتي غريبه ها .
همه رو مي
دیدم كه بهِم
زل زدن . بعضيا
با احترام .
بعضيا از
حسادت .
بعضيام با
نفرت و بيزاري
:اه
، چه آفتاب
داغيه . چقد
هوا گرمه ! كسي
كه بيشتر از
همه ازم
بيزاره ، رقيه
س . رقيه ی لعنتي
با اون چشاي
دريده ی خون
گرفته ش . هر چن
صب كه از خونه
اومديم بيرون
، دريده و خون
گرفته نبود .
يعني هيچ وقت
ديگه م نبوده .
هميشه سربه
زير . هميشه مظلوم،
قانع و كم حرف .
چه وقتايي كه
داشتم و چه وقتايي
كه نداشتم .
اين نبوده كه
مثِ زناي ديگه
كه تا خرجي
شون دير مي شه
قشقرق راه مي
ندازن ، سرم
داد و هوار
بكنه . اخم و
تخم بكنه؛ يا
چيزي بخواد يا
اصلاً توقع
چيزي رو داشته
باشه ؛ از رخت
و لباس گرفته
تا خورد و خوراك
. هيچ . خدا نكنه.
تو اين هيجده
نوزده سالي كه
عروسي كرديم
سابقه نداره
تا حالا لب از
لب باز كرده
باشه و مثلاً
چيزي ازم
خواسته باشه .
مثلاً بگه دلم
فلان چيزو مي
خواد ، حتي يه
چيز خيلي
ارزون مثِ
جوراب . اين همه
مدت با نداري
هام ساخته .
اگه چيزي بوده
، خورده ؛ اگه
م نبوده ،
حرفشو نزده .
نگفته گشنمه .
نگفته تشنمه ،
تفريح مي خوام
، چي مي خوام و
چي مي خوام .
هيچ . ياد
ندارم دُرُس
حسابي شكمشو
سير كرده باشم
. ياد ندارم يه
وقت يه دس
لباس ِ نو واسه
ش خريده باشم .
هميشه كهنه
پوش ِ غريبه و
آشنا بوده .
اگه خودم گاهي
تو بازاري ،
جايي يه سيخ
كباب به نيش
كشيدم ، او به
همون آب زيپو
يا نون خالي
راضي بوده .
تازه وقتيم كه
موقع خوردن مي
شه ، اينقده
اين دس و اون
دس مي كنه و
الكي پا مي شه
تا مثلاً آب
بياره و نمكدون
بياره و چه
وچه تا
بچه ها حسابي
سير بشن .
اونوقت از
خرده ريزاي جلو
اونا اگه چيزي
مونده باشه ،
مي خوره و اگه م
نمونده باشه
جيكش در نمي
آد .
صداي
مرد چاقه منو
به خودم آورد .
دیدم دس دور
صندلي راننده
انداخته ،
سرشو به عقب
چرخونده و مي
پرسه : پدر جان
، چند سالشه ؟
سي
و هف هش سالي
بيشتر نداشت .
سرحال بود .
چاق و سفيد و
سرحال . با
پيرهن طوسي
راه راهِ براق
و نو . تكون كه
مي خورد ،
موجي از بو
عطر و ادوكلن
از تنش پا مي
شد . منم با
همون هف هش
ميليون مي
تونستم از
همون لباسا
بپوشم . از
همون عطرا
بزنم .
اونجوري ريشمو
سه تيغه بكنم .
زلفامو شونه
بزنم . راه كه
برم ، به زمين
و زمون فيس و افاده
بفروشم
:
مگه چن سال از
اين خيكي
بزرگترم ؟
شايد ده سال ،
شايدم كمتر .
اما برعكس او
، راننده،
پژمرده س ؛
دُرُس عين
خودم ، مردني
، لاغر و بلن .
روزگار
صورتشو زود
شيار زده ،
مثِ پيرمرادي
شص هفتاد ساله
می مونه . از
منم پيرتر
نشون مي ده ،
هر چن موهاش
مث مو من سفيد
و سيا نيس .
دماغ عقابي و
دساي كت
وكلفتي يم
نداره ؛ نازك
و تُرده . لباي
باريك ، چشاي
غمگين ، صداي
آروم و دساي
سفيدِ كوچولو
و نرم . ولي خب
جوونه . اونم
بايس همسن
رفيقش باشه .
اما لباساش
اونقدرا نو نيس
. بوعطر و
ادوكلنم گمون
نكنم بده . عين
اونم وراجي
نمي كنه . همي
جور چش دوخته
روبه روش و
لباشو به هم
فشار مي ده .
سعي مي كنه
زودتر خودشو
برسونه
بيمارسون .
مرد
چاقه دفعه ی
دوم با كُردي
دس و پا شكسته
اي چيز ديگه
اي پُرسید :
فارسي بلدي
قصه به كي؟*
رنجيده
و اخم آلود زل زدم تو
چشاش . به فارسي
جواب دادم :
چارسال و خرده
يي ؛ عيد كه
بياد مي شه پن
سالش .
و
تو دل خودم
گفتم : حالا كو
تا عيد .
خب
آخر تابستون
بود . يه ماه
ديگه مدرسه ها
باز مي شد . اونوقت
من ِ بدبخت
دوباره می باس
می افتادم تك
و دو . شهريه و
پول دفتر و
كتاب بچه ها
رو جور می
کردم . به فكر
لباس مباسشون
باشم . كيف و
كفششونو
چيكار می کردم
؟ چار توله ي
شكم دريده ي
هميشه گشنه .
اون ته تغاري
عزيز دردونه،
یعنی
عبدالعلی كه
ديگه هيچي.به
خودم گفتم: حالا
خوبه طفلكيا
عباس و قاسم
پسرن . زياد
مقيدِ
سرووضعشون
نيسن . همون
كفش كهنه هاي
پارسالي رو مي
پوشن . رخت و
مختِ شونم هر
چي باشه مهم
نيس . به جاي
كيف هم دور
كتاباشون كِش
مي بندن . چه بكنم
با اون دو تا
گيس بريده ي
ديگه كه مدام
بهونه ی مانتو
و شلوار نو مي
گيرن و هي زار
مي زنن جلو
همكلاسيامون
آبرومون مي ره
و كفش و كيف و
مقنعه و هزار
جور زهرمار
ديگه مي خوان
؟ اونم بايس
همه ش نو باشه .
انگاري سرگنج
نشستم . مگه يه
حمال ِ فلك
زده بيشترم ؟ ...
اقلاً پسر
نيسن تا مثِ
بقيه ،
تابستونا آب
انجير و آب
آلو و خرده
ريزاي ديگه
بفروشن . يا
برن شاگردي و
پولي پس انداز
بكنن تا خرج
مدرسه شون
درآد .
طفلكيام عباس
و قاسم هر چي
درمي آرن دودستي
تحويل
مادرشون مي دن
تا وصله ی خرج
ِ خونه بشه .
موقع مدرسه م
كه توقع هيچي
ندارن ، يعني
مي دونن اگه
داشته باشن ،
با مشتاي گره
كرده ي من
طرفن .
مرد
چاقه دس دراز
کرد و سروگوش
عبدالعلي رو
نوازش کرد .
گفت : خدا حفظش
كنه .
ماشاءاله بچه
ی قشنگ و
سالميه . چن تا
ديگه از اين
دسته گلها
داري ؟
منظورش
از دسته گل ،
عبدالعلي بود
. انگاري مي خواس
هر جور شده
خودشو تو دلم
جا بكنه . سرمو
كلاه بذاره .
نمي دونس من
جنس اين
جونورا رو خوب
مي شناسم .
آدماي متقلبي
ان . بهش جواب
ندادم . به
عبدالعلي
نيگا کردم كه
ديگه دس از آه
و ناله كشيده
، همي جور كه
سرشو گذاشته
بود رو زانوم
، ساكت و
مظلوم گريه مي
كرد . قدش يه
ذره بود . جثه ش
ريزه و لاغر .
دس و پاهاش
باريك بود و
از زور چرك ، سيا
. سر ِتراشيده
و صورتِ
كوچيكِ
زودنبو . گمون
نكنم هف هش
كيلويي بيشتر
وزن داشت . قدِ
يه گربه
. اما عشق و
علاقه ش به من
حد و حساب نداشت.
كلافه
م كرده بود . از
اول امسال
ديگه مدام دنبالم
راه می افتاد .
هر جا كه می
خواستم برم می
باس با خودم می
بردمش وگرنه تا
وقتي كه می
رفتم و بر می
گشتم ، عر مي
زد . از گريه
هلاك مي شد .
مجبور بودم با
خودم هي
بكشونمش اين طرف
و آن طرف .
وقتايي كه بار
نداشتم ، يا
اگه كنار بارا
جا می شد ،
اونو مي
نشوندم
روگاري .
وقتيم كه بارم
زيادبود مي
باس پابه پام
يا پشت سرم سگ
دو بزنه .
دُرُسه هميشه
سربارم بود
اما خوبيش اين
بود كه بودن همين
بچه ی چار
ساله باعث مي
شد مردم بيشتر
هوامو داشته
باشن و باري
اگه داشتن ، به
من بدن تا
بتونم خرج
زندگيمو
درآرم . فقط
نمي دونستم
زمستون و يخ
بندون تكليفم
چي مي شد باهاش
. تو فصل برف و
بارندگي بار
كمه . بايس گاري
دسي رو كنار
می ذاشتم و تو
قابلمه شلغم و
باقلا پخته می
فروختم ؛ کار
ِ هر سالمه .
نمي شد مدام
اونو كنار
خودم ، كنج ِ
خيابون
بنشونم که . يخ
مي زد از سرما .
يواش
، جوري كه
راننده و
رفيقش نبينن
دس دراز
كردم و پاچه
ی شلوار
عبدالعلي
روبالا
زدم . سر ِ
زانو و كمي از
ساق ِ پاش
خراشيده بود .
يه لكه ی
كبودم دُرُس
زير تشتك
زانوش بود .
خوني كه از
خراشيدگيا
بيرون زده بود
، دلمه شده
بود و كم كم
داشت خشك مي
شد . دس كه رو
لكه كبودي
كشیدم ، پاشو
پس كشید
. انگار دردش
اومد. بدون
اين كه سربرگردونه
، از گوشه ی چش
نيگام
كرد . چه چشاي
درشت و معصومي
داشت ، عين
چشاي رقيه . اونوقت
ديگه گريه م
نمي كرد . ساكت
و مظلوم ، مث
يه بره كوچولو
سرگذاشته بود
رو زانوم و به
گُل كمربندم
زل زده بود .
گاه گاهي دو
سه تا نفس تند
و پشت سر هم مي
كشید مثِ
سكسكه ؛ يا از
زور گريه يا
به خاطر اين
بود كه ترسيده
بود . راس
راسيم كه خيلي
ترسيده بود .
چه مي دونسم
اونجوري مي شه
. خيال مي كردم
دس به دسته
گاري گرفته و
داره پابه پام
مي آد . هنوز از
عرض خيابون
نگذشته بودم
كه يهو اول
صداي بوق ِ
بلن و بعد جيغ
ِ ترمز ِ ماشينو
شنيدم . سركه
برگردوندم
ديدم بچه م دو
سه قدم پرت شد
كناري و افتاد
رو زمين . گاري
رو ول كردم و
دويدم . تو سر
خودم زدم .
راننده و
رفيقش پياده
شدن . رنگ
هردوشون
پريده بود .
مردم دورمون حلقه
زدن . بچه م زود
پاشد سرپا .
صورتش شده بود
عين گچ . هاج و
واج اطرافو
نيگا مي كرد .
هيچ نمي گفت :
گيج بود . اصلاً
نمي دونس چي
شده . اما همي
كه بغلش كردم
و همي كه زخم
پا و خوني رو
كه راه گرفته
بود ، ديد ،
يهو زد زير
گريه . بعدش كه
سوار شديم ،
دردِپاش شروع
شد . چه عروبوقي
راه انداخت ؛
اونقد كه پاك
دس و پامو گم
كردم . هول شدم .
ولي خیلیم زود
ساكت شد نسناس
، اونم به اون
زودي كه هنوز
چارپن دقه از
ماجرا نگذشته
بود . آروم ....
صداي
راننده رو شنفتم
كه به رفيقش
جواب مي داد :
درست مي گي تو
اما من قلباً
نسبت به بچه
ها حساسم . نمي
تونم ناراحتي
هيچ بچه اي رو
ببينم ، حالا
مي خواد بچه ی
هر كي باشه ،
تو بگو كافر.
چاقه خندید .
گفت : قبول
دارم ولي وقتي
اتفاق ِ مهمي
نيفتاده نبايد
بي خودي غصه
بخوري كه ....
حرفاشون
واسه م مهم
نبود . مهم اين
بود كه هر چه زودتر
تكليف خودمو
باخودم يه سره
كنم . وقت داشت
از دس مي رفت .
اون پول كلون
ِ لعنتيم ول كن
ِ معامله
نبود. هي
خودشو به رخم
مي كشید ؛ هي تو
مغزم مي پيچید
؛ هي تو گوشم و زوز
مي كرد و مدام
جلو چشام بود .
انگار گذاشته بودنش
رو به روم ومی
گفتن بفرما .
منم زل زده
بودم به اون
همه اسكناس ِ
نو و درشت . ولي
جرأت نداشتم
دس دراز كنم
طرفش . مي
ترسیدم همه از
كلكم باخبر شن
: جواب رقيه و بچه
ها رو
چي بدم . چه
جور واستم
روبه روشون و
ماجرا رو واسه
شون تعريف كنم
. چي بگم ؟ بگم
زن ، ديگه به
تنگ اومده بودم
از اين همه
دوندگي . ديگه
نمي خوام خر
حمالي بكنم .
نمي خوام سالي
دوازده ماه يه
گوشه ی دل
خودم و بچه هام
سير باشه و يه
گوشه ی ديگه ش
گشنه . نمي
خوام مدام
سركوفتِ
صاحبخونه ها
رو بشنفم و هر
سال يكي دو
دفه خرت و
پرتا رو بزنم
كول خودم و تو
و بچه هام و
آلاخون والا
خون ِ درِ ِ
خونه ها بشم .
ها . ها . بگم چي؟
بگم بسمه ديگه
رنگ زردي . بگم
منم دلم مي
خواد مث خدا
لايق ديده ها
زندگي كنم .
منم مي خوام
خورد و خوراكِ
خوبي داشته
باشم . خوب
بپوشم . خوب
بخوابم و كيف
كنم . كي مي گه
هف هش مليون
تمن كمه ؟ هف
هش مليون تمن
پول نقد ! يه
خونه ی كوچيك
كه مي تونم
باهاش بخرم .
يه كاسبي
دُرُس
حسابي كه مي
تونم باهاش
راه بندازم .
سرووضع تو و
بچه هاتم كه
خوب مي شه . پس
ديگه چه
مرگتونه ؟ ...
از
جلو مسجد جامع
رد شدیم . صداي
اذان ظهر از
بلن گوهاي تو
گلدسه ها بلن
شده بود .
خورشيد وسطِ
آسمون بود تند
و تيز ، آدمو
كباب مي كرد . خيابون
شلوغ بود .
شلوغتر از هر
ساعتِ ديگه .
ماشينا و آدما
تندو تند مي
آمدن و مي
رفتن. پياده روا
موج مي زد از
جميعت . بو نان
، بو ساندويچ
، بو كباب
هرازگاهي از
شيشه مي آمد
تو و دماغمو
پُر مي كرد .
نيگام به سرعت
از رو ويترين
مغازه ها رد
مي شد : اول چي
بخرم ؟ يه دس كت
و شلوار قهوه
اي راه راه . از
همونا كه
اوايل كه
اومده بوديم
شهر مُد بود ؟...
نه ، حالا
ديگه كسي از
اونا نمي پوشه
. يه رنگ ديگه
مي خرم ؛ يه
جور ديگه .
چيزي كه خيلي شيك
باشه ؛ اينقده
كه وقتي راه
مي رم ؛ در و
همسايه ها به
همديگه نشونم
بدن و زير گوش
هم پچ پچ كنن :
اين همون صفدر
حماله كه واسه
خودش يه پارچه
آقا شده ، ها .
اون گاري كجا
و اين دك و پوز
كجا . خدا يه جو
شانس بده !
بذار
از حسودي
بتركن . بذار
هر غلطي مي
كنن ، بكنن . من
كه خوشم . اين
خوشي نيس كه
از هر جا رد مي
شي زناي خوشگل
خوشگل نيگات
مي كنن ؟ اين
خوشي نيس كه
هر چي بخواي ،
مي خري و
هركاري مي
خواي ، مي كني
؟ ... نه . از كجا
مي فهمن چه
كلكي زده م ؟
مگه مجبورم
پيش اين و اون
راز ِ دلمو
بگم ، حتي پيش
ِ رقيه ؟ اصلاً
گور بابای
رقيه م كرده ن .
من كه ديگه
فقير نيسم .
اگه ببينم
زياد زر مي
زنه و بهونه
مي گيره ،
طلاقش مي دم
تا خودش و
توله هاش
گورشونو گم
كنن ، برن پي
كارشون . يه
زندگي تازه با
زن ِ تازه .
راحت . بي
دغدغه . بي سرخر
. من كه ندار
نيسم .
ديگه
معطل نکردم.
داغ شده بودم .
مغزم پُر شده
بود از سروصدا
. عبدالعلي رو
از كنارم ور
داشتم و
چسبوندم به
سينه م . دس
انداخت دور
گردنم .
صورتشو
چسبوند به
صورتم .
پيشانيشو
بوسیدم . سرشو
گذاشت رو شونه
م . گويا خوابش
مي اومد .
ازسواري كه
خوشش مي اومد
؛ مي دونم .
هميشه آرزو
داشت سوار
ماشين بشه .
اون دفعه ی
اولی بود كه
سوار مي شد .
خوب بود به
آرزوش رسيد
بچه م . واسه ش
حكم لالايي رو
داشت . دس كشیدم
رو سرش . دماغ و
دهن كوچولوشو نوازش
کردم . لباش سر
انگشتمو
غلغلك مي داد .
انگار دسامو
مي بوسید . بغل
باز كردم تا
خوب تو سينه م
جا بگيره .
چشاي درشت ِ
سياهشو دوخت
به چشام . نفس ِ
گرمش خورد به
سينه و گردنم : چقدر
ساكت و معصومه
طفلک !
يواشكي
، طوري كه
راننده و
رفيقش نبينن ،
بهش لبخند
زدم. چشمك زدم .
سرخم کردم و
نوكِ دماغ ريزه
شو بوسیدم
. صورتشو فشار
دادم به سينه
م . بغض تو گلوم
جمع شد: آخ كه
چقد بدبختم،
چقد بدبختم !
راننده
و رفيقش
حواسشون به من
نبود . مرد
چاقه يه ريز
مشغول وراجي
بود . داشت
حكايتِ گوريلي
رو تعريف مي
كرد كه بچه ی
آدمي رو از
مرگ نجات داده
. مي گفت : بچه
كوچيك بوده ، اندازه
ی بچه ی همين
بابا . از اون
بالا كه مي
افته تو قفس ،
هر كي شاهد
بوده ، همون
لحظه فاتحه ی
اونو خونده .
چون يا بايد
مغزش داغون مي
شده يا گوريله
پاره پاره ش
مي كرده ....
باغ
وحش نرفتم تا
حالا . گوريلم
نديدم . ولي
بچه آدم ديده
م : به درك . من كه
ديگه فقير
نيستم . يه مرد
پولدارم . هف
هش مليون تمن
.هف هش میلیون
تمن !
هف هش
میلیون تمنو هی
پیش خودم
تکرار می کردم
تا دلم قرص
بشه . عبدالعلي
مي خواست
صورتشو از تو
سينه م ور
داره . نمي
تونس . فشار مي
داد . به مغز ِ
منم فشار
اومده بود؛
اونم چه فشاری
.درسته همون
موقع خيلي
چيزا رو مي
دیدم ، خيلي جاها
رو مي دیدم ،
اما همه چيز و
هم جا در هم
برهم شده بود .
هيچي سرجاش
نبود . هر چي كه
مي اومد جلو
چشام ، مي
رقصید ، مي
چرخید ، خودشو
نشون مي داد و
زود گم مي شد
تو تاريكي ،
تو تاريكي و
زردي با هم . بعد
دوباره از يه
گوشه ی ديگه
سر در مي آورد .
صداي خودمو مي
شنفتم كه
داشتم مي گفتم
: آروم . آروم
بگير چن دقه !
با
كي بودم ؟
صداها تو گوشم
قاطي شده بود
؛ صداي بچه ها
؛ صداي رقيه ؛
صداي مردم ؛
صداي مرد چاقه
كه با آب و تاب
مي گفت :
گوريله خودش
بچه داشته .
داشته بچه شو
شير مي داده
كه يك مرتبه
متوجه خطر مي
شه ....
انگار
منم تو خطر
افتاده بودم .
داشتم التماس مي
كردم : آروم ،
آروم بگير .
خفه شو . دندون
روجيگر بذار.
فقط يه دقه .
اما
صدايي از گلوم
بيرون نمي
اومد .
دندونامو محكم
به هم چسبونده
بودم . يه
خروار پول
جلوم بود .
پولارو كومه
كرده بودم . تو
اسكناسا غلت
مي زدم . بچه ها لباساي
نو كرده بودن
تن شون . رقيه
كلي طلا آويزون
كرده بود به
خودش : رقيه س
يا يه زن ِ
ديگه ؟
گاري رو
انداخته بودم
دور . پُزم
عالي شده بود .
داشتم در خونه
ی نقلي يي رو
كه خريده بودم
واز مي كردم .
رقيه دسمو گرفت
و پرسید
: داري چكار مي
كني ؟
دستشو
پس زدم .
داد زدم : مال
خودمه . مال خودمه
!
چشاي
رقيه از حدقه
بيرون
اومد ، چشاي
خون گرفته ش .
مث يه ماده
گرگ نيگام
کرد. چنگ و دندون
نشون داد .
غرید : فقط مال
تو . فقط مال تو
؟ ...
خيال
مي كردم يه
بچه گوريلو
گرفتم بغل . مي
خواد در ره .
نمي ذارم .
بازومو دور
گردنش انداختم.
اونو سفت
چسبوندم به
خودم . به
تقلاهاش
اعتنا نکردم.
نه به تقلاها
و نه به
پنجولي كه به
سينه و گردنم
مي كشید : خدا
كنه راننده و
رفيقش
برنگردن عقب و
نبيين دارم
پولاشونو جمع
مي كنم . مال
خودمه . اصلاً
رقيه رو طلاق
مي دم . يه زن
خوشگلتر مي
گيرم . مهم نيس .
جوونم نبود كه
نبود . فقط
سفيد و تپل
مپل باشه ،
بسه ، بسمه
ديگه مريض
داري . تا كي آه
و ناله ؟ رماتيس
نداره به جهنم
!
عبدالعلي
ناراحت بود .
بي قراربود .
هي دس و پاشو
تكون مي داد :
چقد جم مي
خوره اين بچه .
مي ترسم عاقبت
اين راننده و
رفيقش آگاه شن
. كسي از بيرون
نيگام نمي كنه
؟...
مرد
چاقه مي گفت :
بچه رو مي
گيره . صبر مي كنه
تا مسئول باغ
وحش بياد . بعد
خيلي آروم اونو
تحويل مي ده؛
عین یک انسان ....
عرق
از سروصورتم
راه گرفته بود
. ديگه دُرِس حسابي
جايي رو نمي
دیدم . هر چي
قوت داشتم همه
رو جمع كرده
بودم تو دسام .
جلو چشام
سياهي مي رفت .
نه . من دیگه
هيچ بويي رو
نمي شنفتم ؛
حتي بو ادوكلن
اون چاقه رو .
فقط عبدالعلي
رو داشتم . همه
ی حواسم به
اون بود . از
آدما فقط
صورتاشونو مي
دیدم . صورتِ
بچه ها رو .
صورتِ رقيه رو
. صورتايي كه
از تو تاريكي
سر كشيده بودن
بيرون ، با
چشاي خون
گرفته ؛ با
دندوناي به هم
فشرده ؛ با
قهر و غضب ، با
تحقير و خنده .
صورتايي كه
تند وتند عوض
مي شدن ؛ رنگ
مي گرفتن ؛
رنگ مي باختن
؛ دور و نزديك
مي شدن : گور
پدرشون . گور
پدرشون . من
ديگه يه مردِ
پولدارم!
به ضربه
هاي ضعيفي كه
به سينه و
گردنم مي خورد
، هيچ اعتنا
نمي كردم . مي
خواستم پول پاور
كنم : با هف هش
مليون تمن
خيلي چيزا مي
شه خريد .
اصلاً مي شه
زندگي رو اين
رو به اون روش
كرد . زن ِ سالم
و خوشگل داشت
؛ بچه هاي
ترگل ورگل ؛
شغل ِ راحت ؛
غذاي خوب ،
خوشي و تفريح .
برو گمشو
كثافتِ مردني
. واسه ی خاطر
تو و اين توله
سگات بود .
رقيه
زار مي زد : من
كي خواستم ؟
چی خواستم ؟
هيچي . هيچي . تا
حالا ديدي لب
واز كنم ؟ اگه
م چيزي خواستم
فقط واسه ی
بچه هام بوده .
و
داد مي زد : نمي
خوام . نمي
خوام .
منم
سرش داد مي
زدم : به درك . به
درك .
شر
و شر عرق از
تنم راه گرفته
بود.هزار جور
فکر وخیال زده
بود به کله م :
پول كلون به
دس آوردن اين
همه سخته ؟
همه ی
نيرومو جمع
كردم تو
بازوام : زياد
نباس طول بكشه
. لباساي خوب .
زندگي خوب .
كلك از اين
بهتر نمي شه .
كي يه دفه
ديگه اينجور
شانسي سراغم
مي آد ؟
مرد
چاقه مي گفت :
وقتي نگاه مي
كنن مي بينن
بچه صحيح و
سالمه ؛ حتي
خون هم از
دماغش نيومده
....
خيال
كردم منم
گوريلم ؛ تو
باغ وحشم .
رقيه سرم داد
مي زد : حيوون . حيوون
وحشي .
:اين
رقيه س اينجور
داد مي زنه ؟!
اون كه تا
حالا از اين غلطا
نكرده بود !
راننده
گفت : عاطفه
فقط مخصوص ِ
انسانها نيس .
حيوانها هم
عاطفه دارن .
عشق به همنوع ....
طوفاني
كه رو سينه م
غوغا مي كرد ،
يهو آروم شد . باور
نمي كردم به
اين راحتي اون
همه پولو به دس
آورده باشم .
ده پانزده
ثانيه ديگه م
به همون وضع موندم
تا خيالم راحت
شه . صداي رقيه
و بچه ها رو مي
شنفتم كه
ازجاي خيلي
خيلي دوري
داشتن گريه و
زاري مي كردن .
انگار رفته
بودن تو
تاريكي ،
سرقبري نشسته
بودن و شيون
راه انداخته
بودن . ازشون
پرسیدم : مگه
من مُردم . مگه
من مُردم ؟
كسي
نبود جوابمو
بده . همه جا
خلوت بود . همه
جا خالي بود .
همه رفته بودن
. فقط من مونده
بودم و برهوتي
داغ كه داشت
زير سياهي خفه
مي شد .
راننده
گفت : حتي به
موجودات ديگه
هم كمك مي كنن .
خب به قول تو
اين ماده
گوريل بچه
خودشو زمين مي
ذاره تا بچه ی
يك آدمو نجات
بده . اين چيز
كمي نيس ....
منم
مي خواستم
خودمو نجات
بدم . زن و بچه
هامو نجات بدم
. اما ديگه
اونا رو نمي
دیدم . جلو
چشام سياهي مي
رفت . هيچ چيزو
نمي دیدم .
صداها رو قاطي
پاتي مي شنفتم
. مرد چاقه گفت :
رسيديم . بوق بزن
!
ماشين
واستاد . بوق
زد . صداي باز
شدن ِ در آهني
رو
شنفتم .
ماشين راه
افتاد ؛
يواشتر.
دوباره ترمز
کرد . راننده
نهيب زد : پياده
شيم !
شدیم
. عبدالعلي تو
بغلم بود . بي
اراده جلو مي
رفتم . نمي دونم
پيش پاي خودمو
مي دیدم يا نه .
هر آن ممكن بود
بيفتم زمين .
سايه هاي
سفيدي رو مي
دیدم كه اينور
اونور مي رفتن
. صداهاي گنگ و نامفهومي
رو مي شنفتم .
انگار هزار
نفر داشتن با
هم حرف مي زدن .
يا تو كندوي
زنبورا
افتاده بودم ؛
وزوزوزوزوز .
پام به چيزي
گير
كرد . تپق زدم.
خودمو نيگر
داشتم . قلبم تاپ
و تاپ صدا مي
كرد . از اين
اتاق به اون
اتاق . از اين
سالن به اون
سالن : خدا كنه
زودي تموم شه
برم پي كارم!
مي
ترسیدم . مي لرزیدم
: می باس
خوددار باشم
.می باس خود
دار باشم . می
با....
تو
راهرو دكترو پيداش
کردیم .
راننده تند و
تند توضيح داد
: تصادف كردم ....
همين ده دقيقه
پيش .... يك خراش
جزئيه . شايد
هم يك ضرب
ديدگي ضعيف .
معاينه ش
بكنين لطفاً .
دكتر
بردمون تو يه
اتاق . گفت : بچه
را بگذار روي تخت
.
رفتم
طرفِ تخت . سرد
و ساكت بودم .
مث آدمايي كه
تو خواب راه
مي رن . اما
قلبم تند و
تند خودشو به
سينه م مي
كوبید . مي
ترسیدم صداشو
بشنفن . دس و
پاهاي
عبدالعلي تو
هوا لق لق مي
خورد . سرش كژ
افتاده بود .
ريز و سبك بود
، اندازه ی
جوجه كفتر . با
احتياط
خوابوندمش رو دشكِ
سفيد . يه ور
افتاد . مثِ
بره كوچولويي
كه رويه تیكه
جا از بيابون
بزرگِ برف
گرفته اي
افتاده باشه
.حرف نمي زدم . حتماً
رنگِ صورتم
سياه شده بود .
زبون تو دهنم نمي
چرخید . گلوم
خشكِ خشك بود . قلبم
اتاقو گرفته
بود روسر .
زانوام مي
لرزید . دكتر خم
شد . گوشي
گذاشت .
معاينه کرد .
دوباره .
عبدالعلي رو
قِل مي داد . از
اونور به اين
ور ؛ از اينور
به او نور . هي
معاينه مي كرد
. هي گوشي مي
ذاشت ؛ گوش مي
داد . پاچه ی
شلوار و بالا زد . به
خراشيدگيا و
خوناي خشكيده
زل زد . خيلي
كُندكار مي
كرد : چقد طولش
مي ده !
بعد راس
ایستاد رو به
روي راننده و
زل زد تو چشاش :
تو كه گفتي
فقط پايش خراش
ديده . اين كه
مُرده !
رنگ
از صورتِ
راننده پرید .
دسپاچه شد .
جلو رفت : آقاي دكتر
. آقاي دكتر من
كه خيلي یواش
بهش زدم . آخه چطور
ممكنه . يك
دفعه ديگه ....
دكتر
خيلي آروم گفت
: نه ، از تصادف
نمرده . هيچ جاش
نشكسته .
ببينيد .
و
عبدالعلي رو
نشون داد كه
با صورتِ
كوچيكِ سيا
شده ش ، با
چشاي از حدقه
دراومده ش ،
با زبوني كه
به رنگِ زغال
بود رو تخت
ولو شده بود .
بي طاقت
شدم . خواستم
بگم : آقاي
دكتر ، تصادف
كرده . ديه شم
مي شه هف هش
مليون !
امانتونستم.
داشتم زير
سنگيني نيگا اونا
خم مي شدم . خرد
مي شدم . از پا
در مي اومدم .
7-4/6/75 –
كرمانشاه
اسماعیل
زرعی
بازگشتwww.perslit.com