تماس با ما و ارسال مطلب

 

بازگشت به صفحه نخست

ادبیات و رسانه‌های ارتباط جمعی در گفت‌و‌گو با حافظ موسوی

در جست‌وجوی پناه‌گاهی برای ادبیات

علیرضا شجاع، هژیر پلاسچی

گفت‌وگو با حافظ موسوی در محل دفتر انتشارات آهنگ‌دیگر انجام شد. انتشارات آهنگ‌دیگر در سال 1381 با همكاری محمد شمس‌ لنگرودی، حافظ موسوی و شهاب مقربین، و با هدف تمركز بر شعر معاصر تاسیس شده است. به گفته حافظ موسوی با این‌كه این‌ دفتر انتشاراتی بازده اقتصادی مناسبی نداشته، اما توانسته است در جهت معرفی و گسترش شعر معاصر ایران گام بردارد. كتب چاپ‌شده از سوی این دفتراز مهم‌ترین جایگاه‌های ارائه جریان شعر دهه هفتاد ایران بوده است. چنان‌كه در همین چندسال حدود چهل‌میلیون نسخه كتاب شعر، اغلب از شاعران جوان و نیز ترجمه شعر از سوی این انتشارات به‌چاپ رسیده است. در شرایطی كه اوضاع علاقمندی مخاطبان به‌پیگیری شعر امروز ایران نگران‌كننده به‌نظر می‌رسد، برخی از كتاب‌های این‌دفتر به‌چاپ‌های مجدد رسیده‌اند، كه این بیش از هرچیز نشان‌دهنده دقت در انتخاب شعرهاست. شعر امروز ایران برای برون‌رفت از بحران‌های فراروی خویش نیازمند توجه بیشتر و همدلانه از سوی خودِ شاعران امروز است. از این جهت تلاش این سه شاعر در ارائه آثار شاعران امروز ایران قابل توجه است. بحث با حافظ موسوی از رابطه رسانه و ادبیات آغاز شد و در جای‌جای گفت‌وگو به مباحث دیگری چون نقش حكومت‌ها در ادبیات و ادبیات حكومتی، نقش روشنفكران، جریان فراگیر ابتذال و رسانه‌های غیرایرانی كشیده‌شد.

س: بحث را از رابطه رسانه و ادبیات آغاز می‌کنیم. به نظر شما رسانه‌ها و خصوصا رسانه‌های جدید مثل تلویزیون، چه تاثیراتی بر ادبیات داشته‌اند و احیانا چه موضعی در خصوص ادبیات می‌گیرند و در تاریخ معاصر ایران این وضعیت به چه‌گونه است؟

پ: اساسا ادبیات مدرن با همین رسانه‌ها آغاز شده است. چون ادبیات مدرن از وقتی شروع می‌شود که می‌تواند از امکاناتی مثل چاپ و روزنامه استفاده کند و از محافل خاص خارج شده و در دسترس مردم قرار گیرد. در زمان انقلاب مشروطه هم که ادبیات مدرن ما پا می‌گیرد، همین اتفاق افتاده است.

در غرب که بررسی کنید، در دوران کلاسیک‌ها ونئوکلاسیک‌ها، هنوز برای خانواده‌های اشرافی اهمیت داشته است که کتاب‌های خطی داشته باشند و به کتاب چاپی تمایلی نداشته‌اند. بعدها که طبقه متوسط شکل می‌گیرد و در غرب از قرن هجدهم که طبقه متوسط رشد می‌کند و به‌مدد صنعت چاپ، دسترسی به کتاب آسان می‌شود، ادبیات نیز متحول شده و ادبیات مدرن متولد می‌شود. درواقع این ادبیات باحضور بورژوازی و رسانه‌ای‌شدن ادبیات، محافل خاص را پشت سر گذاشته و وارد زندگی مردم می‌شود. نمونه این‌را در مشروطه ایران هم داریم. بنابراین بی‌تردید رسانه در ادبیات مدرن نقش دارد. البته باید توجه داشت که ادبیات خودش رسانه نیست چرا که خبر رسانی نمی‌کند بلکه می‌خواهد یک امرتجربی را به‌صورت حسی انتقال بدهد.

در ایران از همان سال‌هایی که رادیو آمد، تاثیر رسانه بر ادبیات بیشتر می‌شود. یک زمان برنامه قصه‌های شب بود که خیلی از داستان‌های مهم را آنجا می‌خواندند. یا مثلا کسانی مثل اخوان و شاملو پیش از انقلاب در رادیو برنامه داشتند که خیلی تاثیرگذار بود. اخوان حتی برنامه تلویزیونی هم داشت. این‌ها دربردن ادبیات میان مردم نقش داشت. مخصوصا در سینما و تئاتر که جاهایی مثل کارگاه نمایش به‌وجود آمد. در مجموع رسانه‌ها کمک کردند که ادبیات مدرن ایران بین مردمی که پشینه سنتی‌شان قوی‌تر بود جا بیافتد. هرچند کلا ادبیات مدرن ایران در زمینه استقبال عمومی با مشکل مواجه بوده است که جدای از پیشینه سنتی مردم، به‌دلیل پایین بودن میزان کتاب‌خوانی درایران نیز هست. بعد از انقلاب همان دریچه‌های کوچک مثبت هم بسته شد. یعنی نه‌تنها در جهت ترویج ادبیات مدرن کاری نشد، بلکه چون حاکمیت جدید نماینده سنت بود، بر ادبیات مدرن شمشیر کشید. حتی کاری به‌جایی کشید که می‌گفتند نیما یوشیج از انگلیسی‌ها پول گرفته است تا ادبیات ما را خراب کند! یک نسل به‌جای شاعران مدرن، در دانشگاه‌ها متون غزل‌سرایان و مثنوی‌سرایان را خواندند. هرچند ما برای این گروه از شاعران احترام قائل‌ایم، اما اساسا چون حکومت و ادبیات حکومتی به‌سنت و عقب مانده‌ترین شکل سنت میل دارد، ادبیات مدرن تحت فشار قرار گرفته است. در نتجه رسانه‌های ما در این دوره و به‌ویژه تا اواخر دهه شصت نقشی به‌شدت تخریبی دارند. نه تنها کمکی به ادبیات مدرن نمی‌کنند، بلکه با تمام امکانات سعی در نفی این ادبیات دارند. در بین مخاطبان این‌گونه جا می‌اندازند که ادبیات و شعر همین کارهای سنت‌گرا است. شاملو تکذیب می‌شود، فروغ تکذیب می‌شود و هنوز هم تا این سال‌های اخیر اسامی این‌ها جزو اسامی ممنوعه رادیو و تلویزیون بوده است. و مجریان حق نام بردن از این‌ها را نداشته‌اند. حتی گاهی شعر این‌ها را می‌خوانند، ولی اسم‌شان را نمی‌برند.

رسانه‌های غیرحکومتی هم البته وجود داشتند. اخیرا من دیدم در هلند یک رادیویی راه افتاده بود که برخی از شاعران و نویسندگان آن‌جا برنامه اجرا می‌کنند. اما گستره این‌ها محدود است. رسانه‌های عمومی‌تری هم وجود دارند مثل تلویزیون صدای آمریکا که این هم یک جورایی مثل رادیو و تلویزیون خود ما موضع‌گیری دارد. حالا نه به‌این شدت و شکل سنتی، اما برخوردهای ایدئولوژِک دارد و ترجیح می‌دهد آدم‌های به‌زعم خودشان کمتر مسأله دارد را بیاورد. آن‌ها بیش‌تر دنبال کسانی هستند که تاییدشان بکنند و نویسنده مستقل به هرحال ترجیح می‌دهد که نه این حکومت را تایید کند و نه آن‌ها را و دنبال کار مستقل خودش است.

س: فکر نمی‌کنید که حکومت پیش‌از انقلاب هم ترجیح می‌داد ادبیات سنتی مطرح شود تا ادبیات مدرن؟ چون به‌هرحال ادبیات مدرن رویکرد رادیکال و آوانگارد دارد و از نیما که شروع می‌شود به بعد، اکثر نویسندگان و شاعران رویکرد انتقادی دارند. بااین تفاوت که آن زمان رادیو و تلویزیون این‌اندازه موثر در زندگی مردم نبودند و ادبیات و کتاب می‌توانست درمیان مردم نقش بازی کنند، هرچند که حکومت در تلویزیون یا رسانه‌های دیگر دنبال تضعیف ادبیات مدرن بود.

پ:حکومت قبلی اصلا داعیه سنت نداشت. پهلوی مدافع نوعی مدرنیزاسیون در ایران بود. هرچند از دوره رضاشاه و اتفاقا باهمکاری برخی روشنفکران به‌نوعی دنبال بازگشت به‌گذشته باستانی و باستان‌گرایی و احیای شکوه و عظمت ایران پیش ازاسلام بودند. یا مثلا بسیاری از آرامگاه‌های شعرا مثل خیام یا فردوسی یا کسی مثل ابن‌سینا را بنا کردند. اما سنت‌گرا به‌این معنا نبودند. پهلوی درست است که با آوانگاردیسم هم‌خوان نبود و اساسا با نگاه انتقادی در ادبیات موافق نبود، اما برخلاف این حکومت با سنت همراه نبود و اتفاقا در ضدیت با سنت خیلی جاها افراط هم می‌کرد. مثلا تجربه بچه‌های کارگاه نمایش در آن زمان خیلی آوانگارد بود. آن‌هم در کشوری که پیشینه تئاتر نداشت و دراین کارگاه تجربه‌های خیلی پیش‌رو صورت می‌گرفت. پهلوی مسأله‌اش بیش‌تر سیاسی بود. یعنی می‌گفت با حکومت کاری نداشته باش و هرکاری می‌خواهی بکن. دراین دوره اما حکومت می‌گفت، با حکومت کاری نداشته باش ولی هرکاری هم می‌خواهی نکن، هرکاری ما می‌خواهیم بکن. در چهارچوب این ایدئولوژی باید خودت را تعریف کنی. این حکومت همه‌چیز را براساس سنت تعریف کرده بود و به‌همین دلیل در هر عرصه‌ای که نگاه کنی با تمام دستاوردهای مدرنیسم که به‌هرحال نود سال سابقه دارد، مخالف بود. وقتی رسما می‌گفتند این‌ها عامل کشورهای خارجی بودند برای برهم زدن ادبیات فارسی، وقتی هدایت نفی می‌شود و وقتی اساسا در نظام آموزشی ما پدیده‌ای مثل داستان و شعر نو جایی ندارد. دراوایل ادبیات مدرن ما دراین نظام آموزشی انکار می‌شد. درزمان حکومت قبل هم دانشگاه‌ها و نظام آموزشی دست سنت‌گراها بود ولی دست‌وپای ادبیات جدید بسته نبود. یعنی در دهه چهل ادبیات جدید ما جای ادبیات قدیم را گرفت. بعد از کودتای بیست‌وهشتم مرداد، این شعر اخوان و شاملو بود که وجدان عمومی را نمایندگی می‌کرد. حداقل روشنفکران ما بازتاب وجدان و روحیات‌شان را در شعر این‌ها می‌دیدند. شعر این‌ها بود که خوانده می‌شد. یک جابه‌جایی در این‌دوره در ادبیات ما صورت گرفت. نه این‌که آن چهره‌های كلاسیك قبلی محو شوند و از حافظه ملت پاک شوند، بلكه کسانی مثل نیما، فروغ، شاملو و اخوان هم در حافظه ملت ایران یک‌جای محکم پیدا کرده‌اند؛ بلکه ادبیات سنتی جایگاه پیدا کرد.

س: یک بحثی این‌جا پیش می‌آید که مایل‌ام نظر شما را دراین مورد بدانم. من فکر می‌کنم که اساسا ادبیات مدرن این پتانسیل و قدرت را دارد که جای خودش را در زندگی مردم باز کند. چون این ادبیات مدرن است که از دل جامعه امروز بیرون می‌آید و برخلاف ادبیات سنتی، ادبیات مدرن مال جامعه است.در همه دنیا هم این‌گونه است. یعنی مردم با این ادبیات همراه می‌شوند، کمااین‌که در دهه چهل این اتفاق در ایران افتاد. با تمام تبلیغاتی که پس‌از انقلاب شده است و ادبیات مدرن را پس زده‌اند، باز ادبیات مدرن است که برای مردم جذابیت دارد. منتهی من فکر می‌کنم که بخش بزرگی از مشکل این است که خودِ ادبیات را نفی کرده‌اند. سیاست حکومت علاوه بر جایگزینی ادبیات سنتی به‌جای ادبیات مدرن، این بوده است که ادبیات از زندگی مردم کنار برود. چون ادبیات که درمیان مردم جایگاه داشته باشد خواه‌ناخواه این‌بخش آوانگارد و رادیکال ادبیات است که جلو می‌افتد و افراد با آن همراه می‌شوند. به‌نوعی سعی شده است که چیزهای دیگری جای ادبیات را بگیرد. به‌عنوان مثال وقتی فرد از سر کار به‌خانه می‌آید، دیگر کتاب باز نمی‌کند که فلان شعر را بخواند، بلکه کانال‌های تلویزیونی را پس‌وپیش می‌کند.

پ: یک مقاله‌ای من نوشته بودم در بررسی تحولات شعر معاصر که بعد از انقلاب چه اتفاقی در شعر ایران افتاده است. به‌نظرم دو جریان به‌طور مستقل پس از انقلاب در شعر پی گرفته می‌شد. یک جریان که حکومت می‌خواست و سیاست‌های رسمی حکومت بود تا اواخر دهه شصت. این جریان سعی می‌کرد همه سنگرها را بگیرد و ادبیات ایدئولوژیک موردنظر خودش را ایجاد کند و بقیه ادبیات را کنار بزند. از اواخر دهه شصت این جریان متوجه شد که نمی‌شود این‌کار را کرد و تسلیم شد. سوی دیگر خود ادبیات مدرن بود و نویسندگان و شاعران‌اش که کار می‌کردند. از اواخر دهه شصت یک موجی ایجاد شد که به‌نظر من یک دوره شکوفایی در ادبیات مدرن ما رقم خورد. مثلا از حدود سال شصت‌وهشت تا حدود سال هفتادوهشت را که درنظر بگیریم، تعداد کثیری از نویسندگان زن به‌عنوان نویسندگان جدی و پرفروش وارد ادبیات مدرن ما شدند.

س: همان جریانی که ادبیات دهه هفتاد نام گرفته است؟

پ: بله. در حوزه شعر هم یک تحولاتی رخ می‌دهد. یک نسل جدید از شاعران مدرن آمدند و یک جریان در ادبیات فارسی شکل گرفت که همراه با این‌ها در حوزه سینما نیز این جریان پاگرفت. به عبارتی در ادبیات و هنر دولتی که می‌خواست این‌ها را از میدان به‌در کند دیگر تاب مقاومت نداشت. به‌همین دلیل شاملو دوباره مطرح شد، فروغ مطرح شد و دیگران. همین الان هم می‌دانید که کتاب‌های شاملو و چنین شاعرانی هنوز جزو پر فروش‌ترین‌ها هستند. ملت ما هم البته هیچ‌گاه ملت کتاب‌خوانی نبوده است. تیراژهای ما هیچ‌وقت قابل ملاحظه نبوده است و این هزارویک دلیل دارد. به‌نظر من این‌گونه نبوده است که تلویزیون بخواهد به‌عنوان یک رقیب ادبیات را کنار بزند، بلکه کتاب‌خوانی درمیان ملت ما هیچ‌گاه جدی نبوده است. در جوامعی مثل ما مردم به‌سمت کتاب نمی‌روند، کتاب باید به‌سمت مردم برود. در همین تهران به‌عنوان پایتخت، شما از مرکز شهر که دور شوید نه کتا‌ب‌خانه می‌بینید نه کتاب‌فروشی. مردم ما هم آن انگیزه را ندارند که نصف روز وقت بگذارند و بیایند به انقلاب یا کریمخان کتاب بخرند.

س: از همان دهه شصت که می‌فرمایید، حوزه هنری یک تعداد زیادی غزل‌سرا و مثنوی‌سرا و به‌هرحال سنت‌گرا وارد جریان ادبیات کرد. تلویزیون و رادیو و رسانه‌ها هم روی این‌ها تبلیغ می‌کردند و درواقع می‌خواستند با بزرگ‌کردن این‌ها، ادبیات معترض و مستقل را عقب بزنند. اما همان‌طور که گفتیتد این‌جریان شکست خورد و شاعران حکومتی نتوانستند درمیان مردم جایی باز کنند. به‌نظر می‌رسد که از یک زمانی این سیاست حکومت تغییر می‌کند. مثلا همین اواخر رسانه تلویزیون سعی می‌کند ازحضور نویسندگان و شاعران مستقل استفاده کرده و به‌نوعی این‌ها را از آن‌ها دور کند. به‌طور مشخص همین برنامه «دو قدم مانده به‌ صبح» را درنظر بگیرید. به‌هرحال محمد صالح علا فردی‌ست که در ادبیات وارد است و یک جوری انگار می‌خواهند از حضور آدم‌هایی که تا حالا نمی‌توانستند درچنین رسانه‌ای حاضر شوند و ازنظر حکومت دیگری بودند و اساسا حضورشان نفی می‌شد، استفاده کنند. گویی سیاست این است که این‌ها را از آن خود کنند. نظر شما درباره این سیاست‌گزاری‌های جدید تلویزیون درخصوص ادبیات چیست؟

پ: من چون حسن‌نیت نمی‌بینم در این دعوت‌ها، موافق حضور در تلویزیون نیستم. حتی من دیدم بدون این‌كه به من بگویند یا سؤال كنند، اسم مرا هم در كنار چند نفر دیگر از دوستان اعلام كرده‌اند كه قرار است در این برنامه شركت كنیم. درحالی كه این‌طور نبود. من تكذیب هم نكردم چون فكر كردم خود این تكذیب ممكن است بیش‌تر سؤتفاهم ایجاد كند. ماجرا این است كه به‌هرحال استفاده از یك رسانه گسترده مثل تلویزیون برای ادبیات ما خوب است. یعنی قطعا می‌تواند در فروش كتاب تاثیر بگذارد و یا گروهی از مردم را كه این برنامه‌ها را نگاه می‌كنند، ترغیب كند كه ادبیات مدرن را بشناسند و دنبال كنند. اما چون همه‌چیز در این‌جا دولتی است و از اول كار، یعنی از نوشتن و چاپ شدن تا انتها دست یك ارگان حكومتی است كه نظارت دارد و سانسور می‌كند، این حضور در رسانه دولتی مشكل دارد. حكومتی كه اگر یك جاهایی عقب‌نشینی می‌كند، اما درنهایت حاضر نیست كه حضور شما را به‌رسمیت بشناسد و درنهایت می‌خواهد این‌را به‌نفع خودش مصادره كند. یك مسأله دیگر هم آن زخم‌خوردگی است كه همیشه نویسندگان و روشنفكران ما از این جریانات داشته‌اند. بنابراین نه اعتماد عمومی وجود دارد به این‌چنین برنامه‌هایی، نه خود هنرمندان و نویسندگان خوش‌بین هستند به این ماجرا، و نه نیت این‌ها از این دعوت‌ها مشخص است. مثلا فرض كنیم كه آقای كیمیایی به‌عنوان یك فیلم‌ساز مطرح از سال‌های گذشته، آمد در تلویزیون و این برنامه. می‌دانید كه در مورد كارگردانانی مثل كیمیایی و مهرجویی و بسیاری دیگر، نسل اول كسانی كه از همین حوزه‌های هنری بیرون آمدند حتی آدمی مثل آقای مخملباف، به‌شدت موضع داشتند و فقط كم مانده بود كه بگویند این‌ها را اعدام كنید! حالا چه اتفاقی دارد می‌افتد؟نمی‌دانم.

به‌نظر من یك نتیجه كه می‌شود گرفت این است كه به‌هرحال جریان ادبیات مدرن ایران برگشت‌ناپذیر و محوناشدنی است. دیگر هیچ اراده آهنی یا عقب‌مانده یا استبدادی به‌هر ضرب‌وزوری كه بیاید، این ادبیات و این هنر برگشت‌ناپذیر است. كسی نمی‌تواند سینمای ایران را برگرداند به پیش از مثلا كیمیایی. كسی نمی‌تواند داستان ایران را برگرداند مثلا به پیش از هدایت. یا شعر ایران را برگرداند به پیش از نیما. در واقع بخش اول پروژه این‌ها كه بازگشت سنت بود شكست خورده است، چون شدنی نیست. چیزی كه الان دارد اتفاق می‌افتد، به‌نظر من درك این برگشت‌ناپذیری است. یعنی سیاست‌گذاران حكومتی هم فهمیده‌اند كه دیگر نمی‌شود هنر و ادبیات را به گذشته‌ها برگرداند و حالا می‌خواهند ببینند كه چطور می‌شود از وضعیت موجود استفاده كرد. به‌همین دلیل من حسن‌نیت نمی‌بینم در این برنامه‌ها. ضمن این‌كه من برای انتخاب و دیدگاه دوستانی كه به این‌گونه برنامه‌های تلویزیونی رفته‌اند احترام قائلم، به‌هرحال این دیدگاه هم وجود دارد و برخی دوستان عقیده دارند كه در همه‌جای دنیا، چه اهل هنر و ادبیات و چه اهل سیاست، سعی می‌كنند كه از این تریبون‌ها استفاده كنند و حرف خودشان را بزنند. به‌نظر این دوستان حالا كه روزنه‌ای باز شده‌است، چرا باید این روزنه را خودمان كور كنیم؟ ولی به نظر من كماكان به‌جهت این‌كه به‌نظر می‌رسد جریان روشنفكری ایران درموضع ضعف قرار دارد به این بازی دعوت می‌شود، این نگرانی وجود دارد كه نتیجه معكوس شود. یعنی اعتماد عمومی نسبت به این هنر و ادبیات مدرن خدشه‌دار شود و به‌هر حال حالت استقلال و اعتراض این ادبیات، البته نه به‌معنای سروصدای بیهوده، در دید عموم از بین برود. همین دوستانی كه در این برنامه شركت كردند به‌هرحال در مجامع عمومی هنر و ادبیات ما مورد انتقاد قرار گرفتند. درواقع این‌هم از دشواری‌ها و گرفتاری‌های زندگی كردن و كاركردن در جوامعی مثل جامعه ماست، كه نمی‌شود به این جریانات اعتماد داشت.

س: آقای موسوی یك توجیهی در این مورد وجود دارد كه می‌گویند به‌هرحال تلویزیون یك رسانه گسترده است و حالا می‌شود از این فرصت استفاده كرد. همین توجیه را مثلا در مورد VOA هم تا حد بیشتری می‌شود مدنظر قرار داد. چون VOA الان خیلی گسترده است و فرضا در روستاهای ایران هم نگاه می‌كنند. درحالی‌كه هم تلویزیون ایران و هم VOA دارند ایدئولوژی مشخص خودشان را ترویج می‌كنند. VOA هم یك رسانه ایدئولوژیك است و دارای اهداف مشخص ایدئولوژیك. این‌جاست كه یك تناقض به‌وجود می‌آید كه ما در واقع تن می‌دهیم به‌این بازی استفاده از رسانه گسترده، درحالی‌كه ما می‌دانیم كه محل ابرازنظر و محل ارایه ایده و محل اجرای ادبیات و هنر، خودش دارای معنا و تاثیر است. مثلا در اروپا و در مورد داداییست‌ها و سوررئالیست‌ها، حساسیت زیادی در این مورد وجود دارد و درخصوص محل ارائه كارها حرف دارند. چرا این حساسیت در روشنفكران ایران به‌وجود نمی‌آید؟ بحث این نیست كه روشنفكران ما تنزه‌طلبی كنند. كمااین‌كه در زمان شاه، روشنفكران ما از بسیاری از جاها و فرصت‌ها استفاده می‌كردند مثل كانون پرورش فكری كودكان. حتی از امكانات دفتر فرح پهلوی استفاده می‌بردند و یا از رادیو و تلویزیون. با این تفاوت كه آن حكومت ایدئولوژیك نبود و رادیو و تلویزیون آن‌ها با تلویزیون الان ایران و تلویزیون صدای آمریكا تفاوت داشت.

پ: این سخت‌ترین قسمت‌های كار یك شاعر و نویسنده است. شاعر و نویسنده باید كار خلاقه خودش را انجام دهد. وقتی مسأله انتخاب نحوه عرضه كار پیش می‌آید در این‌جاست كه كار سخت می‌شود. شما می‌دانید كه در غرب یك سیستم جاافتاده با شاید سیصد سال سابقه وجود دارد. بنگاه‌های انتشاراتی بزرگ وجود دارد. این‌ها خودشان همه كارها را می‌كنند و شاعر و نویسنده كاری ندارد و كار خلاقه خودش را می‌كند و كتابش را می‌نویسد. سانسوری هم پیش از چاپ روی كتاب‌اش اعمال نمی‌شود. نیازی ندارند كه بیایند در تلویزیون و بخواهند از چنین فرصت‌هایی استفاده كنند. شما همین كشور كنار خودمان تركیه را در نظر بگیرید. این آقای «اورهان پاموك» قبل از این كه جایزه نوبل بگیرد، یكی دو سفر به ایران آمده بود. یكی از كارهای‌اش ارتباط داشت با شهر اصفهان و در نمایشگاه كتاب حاضر شده بود. همان موقع من یادم است كه اورهان پاموك می‌گفت تیراژ كتاب‌های من در تركیه 500 هزار نسخه است. ولی برای محمود دولت‌آبادی ما هم‌چنین تیراژی قابل تصور نیست. دولت‌آبادی كه نباید بیاید برای كتاب‌اش تبلیغ كند. تازه دولت‌آبادی موفق‌ترین نویسنده ماست در زمینه تیراژ كتاب. یعنی كلیدر هنوز دارد چاپ می‌شود و به‌فروش می‌رود و بخش زیادی از مردم خارج از حوزه روشنفكری، كلیدر را خوانده‌اند. حتی برخی از شخصیت‌های كلیدر به‌عنوان شخصیت‌های تیپیك در ادبیات و شعر ما وارد شده‌اند و حتی در فرهنگ عامه مردم نیز دیده می‌شوند. این ظلم است كه ما از نویسندگان و شاعران انتظار داشته باشیم این بحران ادبیات را حل كنند. این بحران باید به‌شكل دیگری حل می‌شد. شما همین دانشگاه‌ها را نگاه كنید. آیا در دانشگاه‌های ما كتاب خوانده می‌شود؟ من یادم است مثلا زمانی كه محصل بودیم و دانشجو بودیم، در رشت از كنار كتاب‌فروشی نصرت عبور می‌كردم. دیدم كتاب جدید شاملو را آورده و یك شعرش را نوشته است پشت شیشه. همان موقع من این شعر را حفظ شدم. خود ما دانشجویان این شعرها را این‌گونه می‌بردیم بین مردم و نیازی به این رسانه‌ها و تلویزیون نبود كه تبلیغ شعر و ادبیات را بكند. درعین حال كه همه ویژگی‌ها و روحیات آرمان‌خواهی ما هم مثلا در این شعر شاملو وجود داشت.

من آرزو می‌كنم كه شرایط در این كشور به‌گونه‌ای شود كه یك جریان نیرومند روشنفكری، جای این رسانه‌ها را پر كند. یعنی خود مردم مبلغ كتاب و ادبیات باشند. این‌كه ادبیات ما چنین ویژگی‌هایی دارد یا نه هم یك دیالكتیك دارد. یعنی دوسویه است. زمانی كه شما از مردم جواب بگیرید، دوباره به مردم جواب می‌دهی. فعلا این رابطه در ایران به دلایلی قطع شده‌است. سینما به دلایل متعددی، از جمله این‌كه دیداری است و درواقع با سنت‌های ما بیشتر هم‌خوانی دارد، تا حدودی این‌كار را كرده است. از ادبیات ما هم انتظار می‌رود كه این اتفاق بیافتد. هرچند كه در سال‌های اخیر برخی از این اتفاقات افتاده است و مثلا كارهای خانم پیرزاد به مباحثه گذاشته شد. اما هنوز جریانی به‌وجود نیامده است. درواقع یك جریان زنده باید بین تولید هنری و ادبی و مردم جامعه وجود داشته باشد. یك رابطه دوسویه. ماركز را خواننده‌های ماركز، ماركز كردند. خواننده ماركز هم به‌این دلیل خواننده ماركز است، كه كسی مثل ماركز برای او می‌نویسد. این در خلا اتفاق نمی‌افتد. در ایران این رابطه مخدوش است، چون كل ماجرا معیوب است. حیات فرهنگی جامعه در كلیت خودش به دلایل فراوان بیمار است. یكی از دلایل عمده‌اش هم استبداد است. درهمین صدوبیست سال ادبیات جدید ایران از دوره مشروطه كه دقت كنید، انگار وسط یك گرداب داریم دور خودمان می‌چرخیم. هرگاه كه یك روزنه امید می‌خواهد ایجاد شود، تا ما یك قدم به جلو برمی‌داریم، یك عامل قهری شدید این را می‌بندد و قطع می‌كند. شما به‌همین دهه شصت را كه عرض كردم توجه كنید. بههرحال ده سال پنهان‌كردن ادبیات مدرن،ده سال به كار گرفتن همه امكانات برای محو این ادبیات، لطمه‌ كمی به ادبیات وارد نكرده است. شما حساب كنید كه از زمان آخوندزاده و طالبوف، چقدر از این ده سال ده سال‌ها به ادبیات ما ضربه و لطمه وارد شده است. طبیعتا حیات فرهنگی ما زیر سایه چیزهایی قرار گرفته كه برای‌اش سم بوده است. یك جریان ضعیف و كم‌بنیه روشنفكری ما هم مگر چقدر توان مقاومت داشته است؟ درعین حال مایوس و ناامید نباید بود. با این‌همه گرفتاری‌ها، از اوایل دهه هفتاد به این طرف ما یك دوره شكوفایی داشتیم در ادبیات و به‌خصوص در ادبیات داستانی، كه نشان می‌دهد كه می‌توان جلو رفت.

س: درهمین موردی كه اشاره كردید پیرامون امید به شكل‌گیری یك جریان روشنفكری تاثیرگذار در ایران، می‌خواستم یك بحثی را با شما درمیان بگذارم. به‌نظر می‌رسد كه در كل دنیا یك بحران در این زمینه وجود دارد. یعنی جریان روشنفكری ارتباط و تاثیرگذاری‌اش را تا حدود زیادی از دست داده‌است. همان اورهان پاموك را كه شما اشاره كردید و می‌دانیم به‌عنوان یك روشنفكر نظرات جنجالی در مسایل سیاسی تركیه دارد، بدون‌ شك تاثیر ناظم حكمت را در تركیه ندارد. یا مثلا در آلمان كسی مثل برشت نداریم. یا فرض كنید دیگر سارتری وجود ندارد كه یك‌تنه بتواند جریان روشنفكری را در میان مردم ببرد. در ایران خوب تا یك حد زیادی این بحران روشنفكری، به‌دلیل فضای‌ بسته و فشار سنگینی است كه روزنه‌ها را می‌بندد، اما ما در زمان پهلوی هم اختناق و سركوب داشتیم و با این‌حال روشنفكران ارتباط بیشتری با جامعه داشتند. من به‌نظرم می‌شود این را جدای از دلایل دیگر، یك جوری به بحث رسانه ارتباط داد. چه در ایران و چه در سایر كشورها، این مسأله به‌نظرم تا حدود زیادی ناشی از ابتذال، بی‌فكری، بی‌دغدغگی و انفعالی است كه رسانه‌های‌جمعی درمیان مردم رواج می‌دهند و حضور روشنفكر در هیاهوی این رسانه‌ها تا حد زیادی كم‌رنگ و محو شده‌است. مثل یك كالا كه در این هجمه فرهنگ مصرف‌گرایی، خریداری در بازار ندارد. همان‌طور كه شما فرمودید ادبیات و هنر مدرن از دل بورژوازی بیرون می‌آید، ولی به دلیل ماهیت هنر و ادبیات، به ‌ضد خاستگاه خودش تبدیل می‌شود و به ستیز با بورژوازی می‌پردازد. مثلا در فیلم فریدا یك صحنه‌ای دارد كه نقاش بزرگ مكزیكی دیگو ریورا دعوت شده است برای نقاشی به آمریكا. «فریدا كالو» به‌شوخی به ریورا می‌گوید چطور تو را كه یك كمونیست كثیفی دعوت كرده‌اند به آمریكا!؟ ریورا می‌گوید چون تمام نقاشان بزرگ دنیا كمونیست كثیفند! حالا انگار كه بورژوازی و جریان سرمایه‌داری با ابزارهای خودش و از جمله این رسانه‌های ارتباط‌جمعی، دارد این تاثیرگذاری هنر و ادبیات و روشنفكری را در جوامع می‌گیرد. چون به هر حال رسانه‌های‌جمعی و مهم‌ترین‌شان كه تلویزیون و شبكه‌های ماهواره‌ای است، وابستگی زیادی به پول و سرمایه دارند و به‌همین دلیل دراختیار قدرت‌های سیاسی و اقتصادی هستند. حالا می‌خواستم نظر شما را درباره این ابتذال، بیهودگی و بی‌دغدغگی كه رسانه‌ها رواج می‌دهند و بحث بحران روشنفكری و ادبیات جویا شوم.

پ: آن‌چه كه من اشاره كردم در قرن هجدهم و شكل‌گیری ادبیات مدرن در طبقه متوسط، مثل سایر پدیده‌ها قابل بررسی است. ما این را می‌دانیم كه طبق دیدگاه دیالكتیكی هر پدیده‌ای كه به‌وجود می‌آید در درون خودش نقاط مثبت و منفی را توأمان دارد. رشد طبقه متوسط در اواخر قرن هجدهم در غرب، از یك‌سو نسل جدیدی از نویسندگان پیش‌رو و تاثیرگذار در حیات اجتماعی را بیرون می‌دهد، و در عین حال همین طبقه متوسط عادات ارتجاعی خودش را هم وارد ادبیات مدرن می‌كند. رنه ولك می‌گوید یكی از عادات طبقه متوسط انجیل‌خوانی بود. یعنی به كلیسا و انجیل و سنت وابسته بودند. عملا این زمینه را ایجاد كردند كه در ادبیات مدرنی كه اساسا در تقابل با ادبیات قرون وسطی شكل گرفته بود، دوباره بسترهای جدیدی از حضور این عناصر اسطوره‌ای و غیرمدرن در ادبیات ایجاد شود. یا این‌كه اساسا طبقه متوسط در همه‌جای جهان به سطح ماجرا مشغول است و سطحی‌نگر است. همین باعث شكل‌گیری نطفه‌های رمانتیسیسم در ادبیات می‌شود. البته یك دوره شكوفایی در ادبیات رمانتیك غرب وجود دارد، ولی می‌دانیم كه مدرنیست‌ها بعدها یك جریان قدرتمند برای دفع سموم رمانتیسیسم از پیكره ادبیات راه انداختند. ادبیات مدرنی كه با هزار زور توانسته بود خودش را از سیطره باورهای اسطوره‌ای و آیینی ادبیات قرون وسطی بیرون بكشد. بنابراین اساسا سیر حركت انسان و اندیشه انسان و هنر و ادبیات خطی نیست و زیگزاگ است. یعنی چیزی را به‌دست می‌آورید و چیزی را جای می‌گذارید. هرچند كه من معتقدم به هر حال این حركت رو به جلو است معتقد به دور زدن و به نتیجه نرسیدن نیستم. آن‌چه در مورد رسانه اشاره كردید هم در همین راستا قابل بررسی است. رسانه هم پدیده‌ای است كه همراه بورژوازی رشد می‌كند. رسانه مولود مناسبات جدید و نظام بورژوازی است. همین رسانه البته مثل هر پدیده‌ای چیزهایی بر ضد مناسباتی كه آن‌را شكل داده است بروز می‌دهد. درنهایت اما آن‌چه امروز در دنیا تحت عنوان رسانه مطرح است، ابعاد غول‌آسایی پیدا كرده است كه با آن‌چیزی كه تحت عنوان رسانه در قرن نوزدهم مطرح بود كاملا متفاوت است. امروز ما به‌جایی رسیده‌ایم كه واقعا نمی‌دانیم واقعیت كدام است و دروغ كدام. یك زمان كانت می‌گفت كه درك ما از هستی عبارت است از تصویری كه ما از هستی داریم و نه خود هستی. یعنی ممكن است كه چیز دیگری باشد. امروز اما به‌نظر می‌رسد كه اساسا درك ما از هستی آن‌چیزی است كه رسانه به ما می‌دهد. به قول بودریار در مقاله‌ای كه پیرامون جنگ عراق نوشته بود، معلوم نیست كه چه اتفاقی واقعا افتاده است. و یا به قول همین اسلاوی ژیژك، همه ما درگیر مسایلی شده‌ایم مثل عراق یا جنگ در افغانستان، اما نحوه و شكل این درگیری را خودمان تعیین و انتخاب نكرده‌ایم. بخش عمده‌ای از فیلم‌ها در دوره قبل اسكار، ارتباط پیدا كرده بود به موضوع عراق. موضوع عراق به موضوع مهمی تبدیل شده است كه آقای بوش به هرجای دنیا می‌رود، انگار مردم آن‌جا خودشان درگیر آن ماجرا بوده‌اند و واكنش نشان می‌دهند. گاهی ما شك می‌كنیم كه اساسا این تصویر واقعی است یا نیست؟ این بنگاه‌های غول‌پیكر رسانه‌ای چگونه تصمیم می‌گیرند كه یك چیزهایی مطرح شود یا نشود؟ شاید در این دوره یكی از چیزهایی كه به شدت برای ذهن روشنفكر وسوسه برانگیز و حساسیت انگیز است، شكاكیت باشد. یعنی ما می‌توانیم هرلحظه در همه دریافت‌های خود تردید كنیم. گاهی خود من به عنوان یك روشنفكر ایرانی جهان‌سومی، از رودستی كه از همین تصاویر رسانه‌ای خورده‌ام، حیرت كرده‌ام. یعنی تصاویری كه چه با اعتماد و چه بی‌اعتماد كه به آن نگاه می‌كنم، مقدماتی را در ذهن من ناخود‌آگاه ایجاد كرده است، كه وقتی به‌خودم آمده‌ام، اغلب به‌نوعی پوچی و یأس دچار شده‌ام كه خودم به‌لحاظ شخصی نمی‌پسندم‌اش. به‌نوعی انگار رسانه از جنبه خبررسانی خارج شده است و به بخشی از هستی‌شناسی ما تبدیل شده است. تبدیل شده است به‌بخشی از باورهای اسطوره‌ای و باورهای اخلاقی.

به عبارتی شاید آن تصویر غول‌آسایی كه ماركسیست‌های كلاسیك مطرح می‌كردند از جهان، به نوعی رسانه‌های الان چنان تصویر غول‌آسایی به ما می‌دهند، كه انسان دچار احساس حقارت و می‌شود. نوعی احساس ازخودبیگانگی در مقابل رسانه پیدا می‌كند. مخصوصا برای ما مردمان جهان‌سوم كه نقش‌آفرین نیستیم در رسانه‌ها و مورد بمباران تصویری قرار می‌گیریم، این احساس حقارت بیشتر است. یك‌جور احساس پوچی، سرخوردگی و سرگردانی. بحث این نیست كه لزوما با رسانه‌ها ضدیت كنیم. این بخشی از هستی اجتماعی ماست. در همین جهان معاصر خیلی‌ها هستند كه می‌خواهند یك جنبش مثلا ضد‌تلویزیون راه بیاندازند. یعنی جهانی بسازیم كه بی‌تصویر و بی‌تلویزیون باشد. اما این یك حركت فردی است و احتمالا شدنی نیست. آیا در میان این حجم عظیم از چیزهای عجیبی كه ما را احاطه كرده است، می‌توانیم به رستگاری به آن معنایی كه مثلا انسان یك قرن پیش فكر می‌كرد، فكر كنیم؟ من نمی‌دانم و بیشتر دچار تردید می‌شوم در این پاسخ‌ها. به‌همین دلیل است كه امروز در هنر و ادبیات، اغلب به‌جای یك‌جور واكنش انتقادی صریح، یك نوع واكنش انتقادی طنزآلود وجود دارد. انگار ما همه‌مان از طریق طنز است كه در هنر به‌سراغ واقعیت می‌رویم. ترجیح می‌دهیم نسبت به این واقعیتی كه به ما عرضه می‌شود زاویه بگیریم. یك زاویه طنزآلود. این زاویه طنزآلود به‌نظر من فقط به این خاطر است كه ما می‌خواهیم یك پناهگاه برای مصون‌ماندن داشته باشیم. زاویه جدی‌اش این است كه همه‌چیز عقلانی است و به‌صورت عقلانی ما معتقدیم كه در این مسیر تاریخ پیروز می‌شویم. اما چرا این‌گونه جدی نمی‌رویم سراغش و چرا زاویه طنز‌آلود می‌گیریم؟ این زاویه كه می‌گویم یك چیزی است بین شك و طنز. به‌نظر من دلیلش این است كه روح هنرمند معاصر و انسان معاصر در میان این هیاهوهای تبلیغاتی، در جستجوی یك پناهگاه است كه چلانده نشود. كه تغییرات به حدی نرسانداش كه از هم بپاشد.

بحث‌های خیلی زیادی در این‌ خصوص مطرح است كه البته ما تاحدی بیرون از این بازی هستیم. چون ما در داخل با گرفتاری‌های خاص و مضاعفی نیز مواجهیم. یعنی چیزی كه فرضا الان ژیژك را درگیر می‌كند، شاید برای روشنفكر ایرانی دغدغه و درگیری روزمره نباشد. چون ما یك جوری از جاهای دیگری پاشیده شده‌ایم. ژیژك در یك انسجام حاصل سه قرن رشد فرهنگی، احساس می‌كند كه یك ترك‌هایی وجود دارد، ما چیزی را كه اصلا به انسجام نرسیده است داریم می‌بینیم كه جلوی چشمان‌مان پودر می‌شود و به‌هوا می‌رود. یك چیزی كه در رسانه وجود دارد و شما به‌درستی اشاره كردید همین ابتذال است. یكی از دلایلش به‌نظر من این است كه منبع ارتزاق رسانه اقشار متوسط است و بورژوازی اساسا میل به سطحی‌گرایی دارد. چیزی كه می‌تواند ما را مصون نگاه دارد از این ابتذال، یك ژرفای فرهنگی است. یعنی شك‌كردن به هرچیزی، از هر سطحی حركت كردن به‌عمق و تولید فكر. همان‌كاری كه فرضا ژیژك می‌خواهد در برابر تولیدات فرهنگی مبتذل ‌بكند. این می‌تواند ما را در برابر ابتذال رسانه‌ای سر پا نگاه دارد. شما مثلا می‌بینید كه ناگهان یك جریان مبتذل از طریق رسانه همه مردم را درگیر می‌كند. روشنفكران معمولا با پوزخند و یك نوع حالت قهر نسبت به‌این قضیه واكنش نشان می‌دهند. اما این كافی نیست. اتفاقا به‌نظر من باید به داخل شكم این ماجرای مبتذل رفت. یعنی باید بتوانیم از دل هر پدیده مبتذل، عناصر ساختاری آن پدیده مبتذل را بیرون بكشیم. ببینیم چه نقاطی است كه این‌ها را به‌هم وصل می‌كند. به‌نظر من راه پایداری ما درمقابل این جریان، ایجاد پرسپكتیو است. یعنی در مقابل یك جریان كه همه چیز آن در سطح جریان دارد، روشنفكر باید پرسپكتیو ایجاد كند و لابه‌لای‌اش حركت كند. جایی برای عبور و فكر خودمان در این سطح ایجاد كنیم تا بتوانیم به‌یك چیز دیگر و به‌یك عمق برسیم.

این در كشور ما اتفاقا جزو مشكلات است. یكی از نشانه‌های ساختاری در همه‌جای دنیا، استفاده كردن از ساختارهای اسطوره‌ای است. همان‌گونه كه اسطوره فرد را محو می‌كند و فرد زیر سایه اسطوره قرار می‌گیرد و یك جور احساس گیجی همراه با التذاذ به فرد دست می‌دهد، رسانه‌ها دارند از این ساختارهای اسطوره‌ای استفاده می‌كنند. یك راهش این است كه ما بتوانیم همان پروسه‌ای را كه فكر انسان برای گذار از دوران اسطوره طی كرد، این‌جا مورد استفاده قرار دهیم. مشكل ما این است كه نه به لحاظ نخبگان بلكه به لحاظ عمومی، هنوز ساختارهای زندگی‌ اجتماعی‌مان اسطوره‌ای است. ابزارهایی که دارند روی ما کار می کنند هم نیز ابزارهایی است که از همین اسطوره‌ها بهره می‌برند. بنابراین مشکل ما دوگانه است. من در تلویزیون یک فوتبالیستی را دیدم که وقتی می خواست پنالتی بگیرد، یک چیزی را از پشت دروازه برمی‌داشت و می‌بوسید و می‌گذاشت همان‌جا. این منحصر به ما هم نیست و در همه‌جا این اتفاق می‌افتد. پس این یک ساختار مشترک است که هم رسانه‌ها از آن استفاده می‌برند و هم هنوز در ذهن بشر است. حتی به‌نظر بعضی از زبان‌شناسان این زایل شدنی نیست. مثلا کاسیرر اعتقاد دارد که چون ماهیت زبان اسطوره‌ای است، سایه این ساختار اسطوره‌ای تا همیشه روی انسان است. این کاری که این ورزشکار کرد، از همان جنس کاری است که فلان ورزشکار مثلا در اسپانیا می کند، اما میزان صدمه‌ای که این دو بستر فرهنگی ما و آن‌جا از این کار می بیند به‌یک اندازه نیست. چون او به‌محض این‌که وارد خیابان می‌شود، با یک‌سری ساختارهای عقلانی درگیر می‌شود، اما ما در خیابان دوباره با یک‌سری ساختارهای غیرعقلانی و اسطوره‌ای روبرو هستیم. در واقع دشواری کار ما در این‌گونه جوامع این است.

س: آقای موسوی برای این‌که بحث را به‌پایان ببریم و درضمن پای بحث را روی زمین بگذاریم، یک سؤال مشخص از شما می‌پرسم. اگر الان از VOA با شما تماس بگیرند و دعوت کنند که مثلا تلفنی در برنامه شباهنگ شرکت کنید و یک شعر بخوانید یا صحبت کنید، شما این کار را می‌کنید؟

پ: این‌لحظه که می‌گویید، نه. چون من در مجموع به این نظامات بدبین هستم. یعنی آدم احساس می‌کند که چینش‌هایی انجام می‌شود که هرچقدر هم مراقب باشی، آخرسر می‌بینی که در یک‌جایی قرار گرفته‌ای که فکر نمی‌کردی. ولی ممکن است در موارد خاصی این کار انجام شود. مثلا در مورد اخبار کانون نویسندگان، برخی از دوستان با VOA مصاحبه می‌کنند و اطلاع رسانی می‌کنند و ایرادی هم ندارد. ولی این که بنده بیایم در آن‌جا شعر بخوانم یا صحبت کنم به‌نظر من مشکل دارد و کمی برای من عجیب است. به لحاظ خبررسانی به‌نظرم مشکلی ندارد و درواقع از دوستانی که به‌صورت یک ابزار خبررسانی از این رسانه استفاده می‌کنند دفاع می‌کنم. به‌عنوان یک شاعر خیر. حس خوبی ندارم نسبت به این موضوع. هر شاعری همواره دلش می‌خواهد که مخاطب داشته باشد. همین‌طور هر نویسنده‌ای. اساسا امر نوشتن یک مثلث سه ضلعی است از نویسنده، متن و خواننده. هرکدام از این سه ضلع برداشته شود، عمل نوشتن اتفاق نمی‌افتد. طبیعی است که هرکس دوست دارد شعرش را بخوانند و متن‌اش خوانده شود، اما یک جاهایی حس هایی شخصی جلوی آدم را می‌گیرد. چیزی که بیش‌از همه من را الان و در این سن‌وسال رنج می‌دهد، مورد سواستفاده قرار گرفتن است. تا سال‌ها قبل من بیش‌از حالا معتقد بودم که هنرمند باید فعال باشد و باید با عمل خودش حضور داشته باشد. الان اما یک‌کم مایوس‌ام و اغلب فکر می‌کنم که به‌جای این‌که من تصمیم گرفته باشم و انتخاب کرده باشم که فعال باشم، مورد سواستفاده قرار گرفته‌ام. این حس خوبی نیست. این یک حس شخصی است و ممکن است کس دیگری این حس را نداشته باشد.

الان وضعیت کار برای روشنفکر و نویسنده ما به گونه‌ای است که متاسفانه اغلب یک‌چیزی معادل حسی که هدایت پس از نوشتن بوف کور داشته است برای او به‌وجود می‌آید. این خیلی بد است و من نمی‌خواهم بگویم که روشنفکر ما برگردد به‌همان حالت قبل. ولی واقعیت این است که وقتی‌که پروسه دشوار کار را برای نویسنده و شاعر ایرانی در نظر می‌گیریم، این حس قابل درک است. شما به سختی می‌نویسی، بعد به ارشاد می‌روی و سر و کله می‌زنی، آن هم درجایی که از کارت برداشت‌های سطحی می‌شود و تو باید این پروسه عذاب‌آور را طی کنی. بعد می‌آیی به جامعه و کارت در جامعه هم بازتابی ندارد و روبرو می‌شوی با جامعه سیاه، نومید و سترون. بعد از یک‌طرف ابتذال فراگیر و ساختارهای اسطوره‌ای که جامعه را در برگرفته است می‌بینی. درواقع شاعر به واکنش‌های شخصی دست می‌زند درمقابل این وضعیت. شاید به‌نحوی بتوان گفت که همه ما روشنفکران ایران، موضوع مطالعه هستیم برای روانشناسان اجتماعی، که ببینند اساسا مشکل چیست. رفتارهای ما را بررسی کنند. چون رفتارهای ما، رفتارها و واکنش‌های یک آدم طبیعی و سالم نیست چون زمینه، زمینه زندگی یک آدم به‌لحاظ روانی سالم نیست. بخشی از مشکل که در جامعه روشنفکری ما وجود دارد، این است که اغلب ما به لحاظ روانی ضربه‌های بزرگ خورده‌ایم. و چقدر می‌توان از یک فرد انتظار داشت که این ضربات را تحمل کند. هنوز که هنوز است این جامعه دارد بحث هدایت را ادامه می‌دهد. یعنی هر مجله‌ای که بیرون می‌آید، در اولین فرصت یک‌دور راجع‌به هدایت کار می‌کند. هنوز این جامعه دارد روی صادق هدایت بحث می‌کند. هنوز برای روشنفکران این سؤال وجود دارد که چرا هدایت خودش را کشت؟ هیچکدام از ما هدایت را قهرمان خودکشی نمی‌کنیم که نتیجه بگیریم پس ما هم خودمان را بکشیم. ولی در عین حال هدایت در ذهن ما باقی مانده است. این پارادوکس دارد هنوز در ذهن ما عمل می‌کند. شاید بشود گفت یک جور خودزنی و تخریب. این‌بار به‌جای این‌که از روشنفکران و هنرمندان به‌عنوان ارایه کننده نسخه برای درمان بیماری جامعه استفاده کنیم، شاید باید خود روشنفکران را به‌عنوان بیماران مورد مطالعه کسان دیگری قرار بدهیم که بیرون از این ماجرا به شکل عقلانی‌تری به‌موضوع نگاه می‌کنند. ‌

برگرفته از :
http://sarpich.com/spip.php?article71

چاپ کنید

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب تماس با سردبیر درباره ما