بخشی از رمان

گلیم عشق

هژبرمیرتیموری

با من انس عجیبی داشت. مدتها بود که فهمیده بودم از میان بچه های فامیل توجه خاصی به من دارد. همیشه می گفت که او را یاد خواهرش مهروش می اندازم. اینقدر این حرف را شنیده بودم که خیلی دلم می خواست در موردش بدانم. بارها از او خواستم تا از مهروش برایم بگوید. اما همیشه پشت گوش می انداخت.
بعداً فهمیدم که آقاجان دوست ندارد درخانواده حرفی از مهروش زده بشود. دلیلش را من نمی دانستم. برای همین عمه ازگفتن اش طفره می رفت. هروقت می پرسیدم، عمه فقط نگاهم می کرد و خیلی زود خودش را به کاری مشغول می کرد. یک روزکه آقاجان و مامان برای زیارت قبولی حاج ملکِ خسروی که از مکه برگشته بود، رفته بودند. من و عمه تنها بودیم. عمه مقداری کاهوی تازه شسته بود و یک کاسه چینی سکنجبین هم آماده کرده بود و هردو توی ایوان روی گلیم ابریشمی ای که همیشه روی آن می نشست. نشسته بودیم.
بعدازظهر بهاری بود. آفتاب ولرمی می تابید و درخت سیب توی حیاط تازه گُل کرده بود. از روی ایوان می شد ماهی های قرمزو سفید توی حوض را دید. پرستوها به اینور و انور می پریدند.
عمه تازه حمام کرده و پیراهن قهوه ای گلدارش را پوشیده بود. جلوی آفتاب بهاری صورتش گل انداخته بود. درحالیکه پَرکاهویی را توی سکنجبین زده بود و دستم می داد گفت:
"ملوک، واقعاً دوست داری که داستان مهروش رو بدونی؟"
خوم را جمع و جور کردم و گفتم:
" آره عمه. خیلی دوست دارم".
دستی روی گلهای گلیم کشید و باصدای گرفته ای گفت:
"اما نباید که آقاجان بفهمه".
" باشه، قول میدم ".
عمه به دیوارآجری ایوان تکیه داد:
".. ما دوقلو بودیم. ظاهرمان یکی بود اما با دو خصوصیات مختلف. من آرام و گوش بحرف، او نا آرام و سرکش.
ازهمون بچه گی اینطور بود.  سرکشی اش اگرچه مورد خوشایند همه نبود، امابه دل خیلی ها می نشست. می گفتن از همان بچه گی بیشتر از سنش می فهمید. حرفای گنده می زده و خیلی دانا بوده. مثل آدمهای بزرگ رفتار می کرده. اخلاقات عجیبی داشته.
تا جائیکه من خودم یادم میاد، می گفتند که باجن ها رابطه دارد. بی پروا و رک بود. خیلی زود توی دل مردم می رفت. آدم راحت و رهایی بود. همه چیزش با ما فرق می کرد.
آقاجان می گفت از تخم و ترکه مانیست. حرامزاده است. تخم جن است. بارها خواسته بود تا مادرم را طلاق بدهد. چون ماهمه موهایمان فربود و او موهای صاف و لختی داشت. ما همه سفید پوست و درشت هیکل بودیم و او مثل خودت قلمی و کمی سبزه بود. چشمهای سیاهی داشت که انسان را جادو می کرد. انگارخدا نشسته بود و تراشیده بودش. از زیبایی چیزی کم نداشت.
مادرم می گفت با اون همه سرکشی و بی پروایی اش انگارمهره مار داشت. همه با او جور دیگری رفتار می کردند. روزی که ما بدنیا میاییم. می گفتند که فوجی کبوتر به محله مان می آیند و  روی خانه مان می نشینند. تمام سگهای محله آن روز تا نیمه شب پارس می کنند.
درحالیکه تابستان بوده، دو روز تمام یک بند باران می بارد. آن چنان بارانی توی چله ی تابستان تا آن موقع سابقه نداشته. می گفتند وقتی بدنیاآمده، مثل آدمهای بزرگ می خندیده و چشمهایش باز بوده. زن ماما حسابی ترسیده بوده. گفته تاحالا اینجور بچه ای ندیده.
می گفتند که چند ماه زودتراز من به حرف زدن افتاده. از همان بچه گی کارهایی می کرده که همه را ترسانده بود. همه فکر میکردند که یک بچه معمولی نیست.
یک روزکه مادرم من و مهروش را توی اتاق می خواباند و پیش شمسی خانم زن همسایه می رود. ساعتی بعد از رفتن مادرم، مهروش بیدار می شود و چهاردست و پا از اتاق خارج می شود و به ایوان می رود. آقاجان برای کاری خانه می آید. می بیند که مهروش لبة ایوان نشسته. با دیدن او هراسان بسویش می دود. تا آقاجان می رسد مهروش از ایوان می افتد پایین. وحشتزده از زمین بَرَش می دارد. از اینکه طوریش نشده تعجب می کند. بغلش می کند تا او را داخل ببرد. مهروش عقرب سیاه گنده ای توی دستش دارد. آن را روی صورت آقاجان می گذارد. عقرب گونة آقاجان را نیش می زند.
آقاجان مهروش را زمین می گذارد و توی حیاط می دود و با صدای بلند داد و فریاد می کند که:
" این بچه نیست. این شیطانه. جادوگره. این ...".
مادرم وهمسایه ها باصدای آقاجان وحشتزده وارد حیاط میشوند. مادرم تیزی بر می دارد و جای نیش را چاک می زند و زهر را با دهان می مکد. اما جای نیش روی گونه آقاجان برای همیشه ماند. آنروزآقاجان می خواهد مهروش را توی حوض خفه کند. مادرم نمی گذارد.
همان روز هردوی مارا بغل می کند و برای مدتی به روستایشان پیش مادرش می رود.آنجا مدتی مهروش را ازهمه قایم می کنند. اما مادرم همیشه مواظبش است. برای رفع شیطان و جن از او آش نذری درست می کنند. کاسه ای هم جلوی من و او می گذارند. بعد مادرم که برای پذیرایی از بقیه مهمانها توی حیاط می رود، دقایقی بعد صدای گریه مرا می شنود. می آید تاببیند که چی شده. می بیند درحالیکه من گوشة اتاق نشسته ام، وحشتزده دارم جیغ می زنم.  مهروش هم دارد با قاشق آش دهن مارسیاهی که وارد اتاق شده میگذارد. مادرم همانجا خشکش می زند. زبانش بند می رود و غش می کند.
بقیه می آیند و جریان را که می بینند. فکرمی کنند که مار مادرم را نیش زده. بیل و طبر برمی دارند و مار بیچاره را می کشند. بعد جسدش راتوی کوچه می اندازند. ساعاتی بعد می بینند که مهروش غیبش زده.. دنبالش می گردند توی کوچه کنار جسد مار پیداش می کنند. می گفتند در حالیکه داشت گریه می کرد، مار را نوازش می کرد. تازه راه افتاده بود. همه تعجب می کنند که چطورتوانسته به تنهایی از پله های سنگی ایوان پایین برود و مار را توی کوچه پیدا کند و..
فردای همان روزمادرم مرا برمی دارد و به شهر برمی گردد.  مهروش را به مادر بزرگم می دهد تا دور از چشم آقاجان توی همان روستا بزرگش کنند. ماهم هر چند وقت می رفتیم بهش سر می زدیم . من کم کم یادم رفته بود که خواهری دارم و یا اینکه دو قلو هستم.
سالی نگذشته بودکه پدربزرگ او را به خانه مان برگرداند. آنها از اتفاقاتی که برای مهروش افتاده بود وحشت کرده بودند.
می گفتندکه این بچه ی انسان نیست. هیچ چیزاش مثل بچه آدم نیست. جادوگر است.
اتفاقات عجیبی افتاد بود. می گفتند که باحیوانات حرف میزند. پرنده ها دوستش دارن و دورش می چرخند. سگها لیس اش میزنند. مارها به دیدارش می آیند. می گفتند از موقعی که به خانه شان آمده. پرنده های زیادی رو پشت بامشان لانه کرده اند. آسایش شان به هم خورده و...
می گفتند جلوی آفتاب که راه می رود سایه ندارد. اول کسی به این قضیه توجه نکرده بود. یک بچه توی کوچه می فهمد و برای مادرش تعریف می کنه و اینطوری بقیه هم می فهمند. بعد می بینند بله درسته . او زیرآفتاب یا نور سایه ندارد.
آن زمان نه فقط پدر و مادرم و نزدیکان از او  وحشت می کنند، بلکه دیگران هم. یک روز پدرم ملا امین که می گفتند خیلی کرامات داشته را به خانه می آورد تا برای او کاری بکند و مهروش را ازجن ها آزادکند. هفته ای خانه مان می ماند. شب و روز مهروش را زیر نظر می گیرد. بعد او را لخت می کند و همة بدنش را نگاه می کند. کنار شکمش یک نشانة کوچک بود که شبیه یک پروانه بود. بادیدن نشانه سرش را تکان می دهد.
پدرم می پرسد:
" چیه؟ "
او می گوید:
" فردا بهتون می گم".
بعد مهروش را رها می کند. کاغذ و قلمش را برمی دارد و چیزهایی می کشد و چند جمله عربی هم می نویسد و بعد می گوید که یک کاسه آب حوض بیاروند و کاغذ را بصورت سه گوش تا می کند. گوشه هایش را توی آب می زند و بعد آقاجان مهروش را محکم می گیرد و درحالیکه مادرم دهنش را باز نگه می دارد ملا چند قطره را توی دهنش می چکاند. بعد می گویدکه باید تا فردا صبرکنیم.
شب همه که خوابند. صدای داد و فریادهای ملا همه را وحشتزده از خواب بیدار می کند. آقاجان شمعدان را برمی دارد و به اتاقش می رود.  می بیند که ملا توی اتاقش نیست. صدایش را از توی حیاط می شنوند. می بیند که ملا لخت و عریان توی حوض افتاده و مثل اینکه کسی دارد او را زیرآب می کند دست و پا زنان و التماس کنان تقاضای بخشش می کند. اماکسی را نمی بیند. سراسیمه ملحفه ای را از روی طناب بر می دارد و جلو می رود و دست ملا را می گیرد و ازحوض بیرونش می آورد و ملحفه را دورش می زند.
ملا با تن خیس بطرف اتاق می رود و لباسهایش را بر می دارد و درحالیکه بطرف درحیاط می دود داد می زند که:
"این دخترخودِ شیطانه. باید زنده بگورش کرد".
ملا می رود و دیگر پشت سرش را هم نگاه نمی کند. بعد از رفتن ملا آقاجان که خیلی به ملا اعتقاد داشت به اتاق برمی گردد. می بیند که مهروش سرجاش خوابیده. او را بغل می کند. از اتاق بیرونش میاورد. مادرم می پرسد:
"چکار می خوای بکنی؟"
آقاجان چیزی نمی گوید. اورا برمی دارد و ازخانه بیرون می زند. تصمیم می گیرد که همان شب او را به بیابان ببرد و زنده، زنده خاکش کند.
آفتاب تازه درآمده که به پایه ی مَپِل* می رسند. آقاجان او را از اسب پیاده می کند و بیل وکلنگ را ازخرجین اسب بیرون می آورد و مشغول کندن می شود. توی چاله ماری به پاش می پیچد. آقاجان وحشت زده سرجاش بی حرکت می ماند. مهروش تبسمی می کند و وارد چاله می شود و مار را بادست می گیرد و از آقاجان جدا میکند. مار روی شانه اش می پیچد. آقاجان از چاله بیرون میاید و بالای اسب می پرد و با وحشت بطرف خانه می تازد.
به خانه که می رسد جریان را برای مادرم تعریف می کند.  شب درویش غریبه ای که بطرف شهرمیامده او را توی بیابان پیدا می کند و پرسان و پرسان به خانه مان می آورد.
آقاجان چند روزی مریض می شود. بعد از مادرم می خواهد تا مهروش را بردارد و از آن خانه بروند. مادرم چند روزی خانه ی فامیل هایش می رود.
یک روز اتفاقی همان درویش در آن خانه می آید. به داخل دعوتش می کنند. وارد که می شود. مهروش را می بیند. می گوید:
" این همون دختر من نیست که تو بیابان پیداش کردم؟"
مادرم می گوید:
" چرا".و داستان را برای درویش تعریف می کند و از او راهنمایی میخواهد.

* مپل نام کوهی در لرستان است

 درویش می گوید:
" تنها راهش اینه که اونو به من بدین".
مادرم شوخی درویش راجدی می گیرد و قبول می کند و میگوید:
"به شرطی که بخوبی از او مراقبت کنی. حاضرم اونو بهت بدم".
درویش وقتی می بیند که مادرم جدی می گوید، قول می دهد. فردای آنروز مهروش را کول می کند و با خودش می برد. .
سالها نه از او خبری شنیدیم و نه ازدرویش. کسی نمی دانست که کجاهستند و چه بر سرشان آمده. پدر و مادرم هم هرگز از او نمی گفتند. کم کم مثل کسی که می میرد از یاد هارفت و از زبانها افتاد. من هم از او چیزی در یادم نمانده بود. سه ساله بودیم که رفت.
سالها بعد. نمی دانم دور و بَر پانزده، شانزده سالم بود. هرساله هفته آخر ماه رمضان دراویش دوره گردی از شهرهای دور میآمدند و چند روزی توی کوچه ها و محله ها مدیحه سرایی می کردند و بعد هم غیب شان می زد.
یک روزشنیدیم که درویشی جوان آمده که صدای جادوئی اش همة مردم شهر را مدهوش و حیران کرده. همه در و همسایه هاحرفش رامی زدند. من وشیرین دخترهمسایه مان هم قرارگذاشتیم تا دزدکی به دیدارش برویم. شنیدیم که توی محله فومنی ها دارد می خواند. چادرهایمان را سرمان کردیم و رفتیم.
غروب تابستانی بود. گرمای بعدازظهری فروکش کرده بود. آدم از قدم زدن توی خیابان لذت می برد. سایه درختان تبریزی دوطرف خیابان آدم را به خودش می کشید.
وقتی رسیدیم. ازآن دوردیدم درحالیکه کشکول و طبرزینش را به شانه آویخته آوازخوان پیشاپیش جمعیت پیر و جوان دارد آرام آرام قدم بر می دارد. مثل خواب می مانست. پیراهن سفید بلندی به تن داشت و کلاه نمدی نقش دارکرمی هم بسرگذاشته بود. زیرآن کلاه چهره اش که هنوز مو در نیاورده بود مثل ماه می درخشید. به گیوه هایش نگاه کردم که به سوی مامی آمد.
شیرین گفت:
" خدای من. تا حالاجوان به این زیبایی رو ندیدم".
بلند بالا و زیبا بود. خوب به صورتش نگاه کردم. ابروان کمانی و چشمهای درشت و سرمه کشیده داشت که به آسمان نگاه می کرد. گویی داشت از روی صفحه آسمان می خواند. پشت سرش درویش پیری باموهای بلند و سفیدش درحالیکه تسبیحی ازدستش آویزان بود و زیرلب ورد می خواند همراه باجمعیت می آمد. من و شیرین سرجایمان خشکمان زد. آنها جلوترآمدند. مقابل ما که رسیدند. درویش جوان ایستاد. یک کُجی* فیروزه ای را که شکل پروانه بود به گردن آویخته بود. و نظرآدم را به خودش می کشید. سرش را بسوی ماچرخاند. چشمهایش را بازکرد. به من نگاه کرد. تلاقی نگاهش تنم را لرزاند. بی پروا نگاهش کردم. آوازخوانان تبسمی کرد و عمیق توی چشمهایم نگاه کرد. بعد دوباره آرام آرام راه افتاد. جمعیت پشت سرش. من سرجایم خشکم زده بود. نفهمیدم کی ازمادور شدند. شیرین داشت چیزی می گفت. احساس کردم لحظاتی توی این دنیا نبودم. زمان برایم ایستاده بود. حواسم راجمع کردم تاببینم کجایم چه اتفاقی افتاده. تنم بوی گل می داد. گونه هایم خیس شده بود. چند قطره هم روی سینه ام افتاده بود. شیرین داشت می گفت:
"چادرت را جمع کن دختر. همه نگاهت می کنند".
دستهایم شل شده بود و چادرروی شانه ام افتاده بود. بخودم آمدم. شیرین با تعجب ازمن پرسیدکه چه ام شده. نکند که عاشق شده ام.
پرسیدم:
" چی شده؟!! چرا گونه هایم خیس است؟!!".
گفت:
"درویش پیر رویم گلاب پاشیده"
قلبم به تندی می زد. نفسم رهاشده بود. احساس خوشی توی تنم دمیده بود. شیرین خواست تا ما هم به جمعیت بپیوندیم و پشت سرشان راه بیافتیم. بی آنکه چیزی بگویم راه افتادیم. او هم چنان آواز خوانان می رفت و ماهم پشت سرش. به درخانقاه ی مساکین که رسیدیم. ایستادند.
دیوارخانقاه را از بیرون گچکاری و سفیدکرده بودند.گنبد فیروزه ایش اندکی رنگ باخته بود و چند کبوتر چاهی زیر سایه درختی که ازحیاط خانقاه سر برآورده بود، روی برآمدگی گنبد آرام گرفته بودند. بسوی جمعیت برگشت و از آن دور مرا از پشت جمعیت نگاه می کرد. عده ای جلو رفتند و بهش دست می دادند. بعد درویش پیر از جمعیت خواست تا پراکنده بشوند و آنها را تنها بگذارند.
"آه درویش پیر. قیافه اش چقدرآشنا بود. احساس می کردم که تن صدایش را قبلاً جایی شنیده بودم".
همه که رفتند. درویش جوان که خواست از در پهن و چوبی خانقاه داخل برود، ایستاد. بسوی ما برگشت و با همان تبسم شیرینش به من نگاهی کرد و لحظاتی توی چشم هایم نگاه کرد و داخل رفت. از او خوشم آمده بود. نه خوشم نیامده بود. عاشق اش شده بودم. شاید او هم. عده ای جوان هنوز مانده بودند و ما را نگاه میکردند. شیرین که یکی از آنها را می شناخت گفت:
" بریم دیگه تا این جوانها کاردستمون ند اده اند".
هم چنان دروازه رنگ و رفته ی خانقاه را نگاه می کردم. که شاید باردیگر برای لحظه ای هم که شده بیرون بیاید. اما نیامد. شیرین بازویم را از زیر چادر کشید و گفت:
" دراویش اهل عاشق شدن نیستند دختر. از سرت بیرون کن و بریم".
در راه بازگشت به خانه بارها آن تبسم و نگاه گرمش را بخاطر آوردم. به خانه که رسیدم انگار با من آمده بود. با هم به اتاق بالایی رفتیم و من سر روی سینه اش گذاشتم و برایم خواند.
ازآن روزدیگر برایم روشن بود که عاشق شده ام. شب خواب های عجیب دیدم. از طلوع صبح خوشم می آمد. از نسیم خنکی که توی ایوان می وزید. از رنگ گلهای باغچه، از شفافیت آب حوض و خمره های گلِی اطرافش. از بوی سیب درخت توی حیاط.و جیر جیر پرستوهای توی آسمان.
بعد از صبحانه سراغ شیرین رفتم، تا باهم به بهانة حمام رفتن درخانقاه که در همان کوچه بود برویم. به زحمت قبول کرد. وقتی رسیدیم درویشی نه چندان پیر دم در خانقاه به دیوار تکیه داده بود و چپُق می کشید. چون دختر بودیم و نمی توانستیم بایستیم. از جلوی درخانقاه رد شدیم و چند خانه آنطرفتر وارد حمام شدیم. وقتی از حمام بیرون آمدیم درویش داخل رفته بود.
به شیرین گفتم:
"کاش ازش می  پرسیدیم که درویش جوان امروز توی کدوم محله می خونه؟".
شیرین گفت:
" دیونه شدی دختر. نمی پرسید برا چی".
توی حمام بعضی زنها حرفش را می زدند. از آنها شنیدیم که غروب توی بازار مسگرها می خواند. به خانه که آمدیم. غروب باتفاق شیرین به بازار مسگرها رفتیم. توی راه شیرین گفت:
" بهت حق می دم ملوک. جوان خوشگلیه. اما فکرنکن که تو تنها دختری هستی که عاشقش شدی. هر زنی اونو دیده. عاشقش شده".
گفتم:
" تو چی؟.
خندید و گفت:
"مگه من دل ندارم".
وارد بازارکه شدیم. بوی خنک سبزی و نعنا های خیس و ادویه به صورتمان خورد. میوه های تازه میوه فروشی که ردیف هم بودند چشم را نوازش می کرد. به زحمت می شد از میان مردمی که در رفت و آمد بودند عبورکرد. مسگرها بی خبر ازدنیا مشغول کوبیدن بودند.
بزازها مشغول گزکردن و جواهرات و زینت آلات جواهرفروش برق می زدند. از شلوغی دم قهوه خانه فهمیدیم که آنجاست. اما اینقدر مردغریبه دم قهوه خانه جمع شده بودکه مجبور شدیم چادرهایمان را سفت بگیریم و رد بشویم. شیرین دزدکی نگاه کرده بود. گفت که او را دیده. لبة حوض قهوه خانه کج نشسته بوده. روبروی قهوه خانه گلیم فروشی بود و خلوت. ازآنجا می شد داخل قهوه خانه را بخوبی دید. از شیرین خواستم تا به بهانه ی گلیم خریدن به گلیم فروشی برویم. من هیچ پولی همراهم نبود. شیرین هم.
شیرین گفت:
" اومدیم و قیمتی که گفتیم قبول کرد".
گفتم:
"خوب می گیم پولمون خونه مونده. بر می گردیم  می خریم".
تا ته بازارکه رفتیم و برگشتیم. یک راست به گلیم فروشی رفتیم. گلیم فروش از دیدن ما خوشحال شد. سلامی کردیم و گلیم هایی که بیرون آویزان کرده بود را یکی یکی دست زدیم. ازلای گلیمها به داخل قهوه خانه نگاه کردم. او را دیدم. مثل آنکه صدایش کرده باشم برگشت. از پشت آن شیشه مرا دید. زود سرم را برگرداندم و با گلیم ابریشمی هفت رنگی که مقابلم آویزان بود مشغول شدم. گوشه ی گلیم راکه رنگهایش مرا جادو کرده بود گرفتم و در حالیکه به داخل قهوه خانه دزدکی نگاه می کردم. ازگلیم فروشی قیمتش را پرسیدیم تا فکرکند که واقعاً خریداریم. گفت:
" هفده تومان".
ازشیرین پرسیدم:
" پول داری؟.
گفت:
" قرار نبود که بخریم.".
گفتم:
" ازین گلیم خوشم اومده".
گفت:
" پنچ تومان بیشتر ندارم".
با او چانه زدیم. به سیزده تومان راضی شد. اما ما فقط پنج تومان شیرین را داشتیم. بیشتر با گلیم فروش چانه زدیم. پائین تر از سیزده تومان نیامد. به داخل قهوه خانه نگاه کردم. دیدم باتفاق مردی که قیافه اش برایم آشناست دارند مرا نگاه می کنند. تند سرم را پایین انداختم و به گلیم فروش گفتم:
" گلیمو پایین بیار می خوام خوب نگاش کنم".
گلیم را پایین آورد و رو ی تعدادی گلیم که دم دکانش روی هم انباشه بود پهن کرد. جرات نمی کردم برگردم و داخل قهوه خانه را نگاه کنم. دقایقی توی ذهنم داشتم دنبال آن مرد می گشتم تا بدانم کجا او را دیدم. نکند مرا شناخته و به آقاجان بگوید. به شیرین گفتم:
" تونگاه کن ببین اون جوان که پیشش نشسته رو می شناسی؟
پشتم به قهوه خانه بود . شیرین گفت:
" کسی نیس همه رفتن".
با عجله به گلیم فروش گفتم:
" پولم خونه جامونده. برام نگه اش دار فردا بر می گردم". 
از گلیم فروشی بیرون زدیم و توی بازار راه افتادیم. به شیرین گفتم:
" نباید زیاد دور شده باشن".
ته بازار که رسیدیم. طنین صدایش را می شنیدم.گفتم:
"شیرین توهم می شنوی؟".
توی بازار سمت راستی پیچیدیم. از جمعیتی که اجتماع کرده بودند مطمئن شدم که خودش است. نزدیک شدیم. پاهایم میلرزید. نفسم تند و تندمیزد. بی اختیار شیرین را مرتب جامی گذاشتم. بالاخره به جمعیت رسیدیم. جلو رفتم تا ببینمش. نه شاید تا او مرا ببیند. چشمانش مثل همیشه بسته بود و می خواند. چند دکان جلوتر رفتیم و دم زرگری ایستادیم. داشت پیشاپیش جمعیت میآمد. اصلاً به خواندش توجه نمی کردم. فقط می خواستم خودش را ببینم. ناگهان از خواندن ایستاد.
سقایی با کوزة آبی که ازشانه اش آویزان بود از توی جمعیت بیرون آمد و جلو رفت و کاسه ای آب برایش ریخت و دستش داد. درویش کاسة آب راگرفت و درحالیکه به لب می برد چشمش به من افتاد. نگاهش مثل پتکی بود که روی سینه ام فرود آمد. قلبم به طپش افتاد.
احساس می کردم که همه صدای طپش قلبم را می شنوند.آب را که خورد کاسه را دست سقا داد. داشت هم چنان مرا نگاه می کرد. براه افتادند. دیدم دم گلیم فروشی آمده ایم. حالا جمعیت راه بازار را بند آورده بود.
عده ای جلومی رفتند و چیزی توی کشکولش می انداختند. دختری که روبند سفیدی راروی صورتش انداخته بود جلو رفت و درحالیکه چیزی توی کشکولش می انداخت دم گوشش چیزی گفت. درویش نگاهش را از من گرفت و به دخترچیزی گفت. دختر به طرف من برگشت ویک لحظه روبندش را برداشت و نگاهم کرد. روبندش را انداخت و رفت.گفتم:
" شیرین موضوع چی بود؟ این دخترکی بود. با درویش چکار داشت. چرا به ما نگاه کردند؟".
شیرین گفت:
" نمی دونم. عقلم به جایی نمی رسه".
درویش راه افتاد. ما هم پشت سرش. از دهانة بازار بیرون زدند و وارد کوچه ای شدند که انتهایش به خانقاه می رسید. جمعیت پراکنده شد و من هم مست و مدهوش از نگاههایش با شیرین به خانه برگشتیم.
روز بعد هرچه گشتیم نفهمیدیم که توی کدام محله می خواندند. دوباره دم خانقاه رفتیم. بسته بود. فردا و پس فردایش خبری نبود. ازترس گلیم فروش هم جرأت نمی کردم بازار بروم. می ترسیدم صدایم کندکه چرا نمی روم گلیم را بخرم. نمی خواستم واقعاً بخرمش. بعد طاقت نیاوردم. دم خانقاه رفتم و همان درویش دم در نشسته بود مثل همیشه چپق دردست درحالیکه به دیوار تکیه داده و آفتاب می گرفت، به دو زن جوان که از تازه از حمام بیرون آمده بودند خیره شده بود. جلو رفتیم و به هوای اینکه صدقه ای به او بدهم. سوال کردم:
" اون درویش تازه وارد تو کدوم محله می خواد بخونه".
سرش را برداشت و دود غلیظی بیرون داد و درحالیکه آن زنها را که حالارد شده بودند از پشت نگاه می کردگفت:
" دیروز از این شهر رفتن".
توی دلم ریخت. نفسم به تندی زد. پرسیدم:
" کجا؟".
زیر لب شعری خواند:
" خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین
افسوس که آن گنج روان رهگذری بود... ".
تبسمی کرد و من ازآنجا دور شدم. به خانه که آمدم یک راست به اتاق بالایی رفتم و درازکشیدم. سعی کردم تا می توانم نگاه هایش را به خاطر بیاورم. آخرین نگاهی که به من کرده بود توی قهوه خانه بود. گوشه گلیم را توی دستم گرفته بودم. نگاهم میکرد. من هم نگاهش می کردم. تنم داغ شده بود. زمان ایستاده بود. هیچ نمی شنیدم. جزء صدای نفس هایش. شاید برای همین باگرفتن پَرآن گلیم این احساس زیبا بهم دست داده بود. بله آن گلیم.
برخاستم با عجله زیرزمین رفتم. مقداری سکه را که زیرخمره ای گذاشته بودم برداشتم و شمردم یازده تومان بود. چادرم را سرم کردم و درخانه شیرین رفتم و دو تومان دیگر از اوگرفتم و با عجله بسوی بازاررفتم. دم گلیم فروشی که رسیدم. گلیم سرجایش آویزان نبود. داخل شدم. گلیم فروش داشت بغلی نخ های رنگ شده را به زنی می داد. سلام کردم. مشغول صحبت بود. با سر جواب سلامم را داد. صبرکردم تا کارش با آن زن تمام بشود. زن زیاد حرف می زد. دستهایش تا مچ رنگی بود. عجله داشتم. قلبم به تندی می زد. بی قرار بودم. این زن چقدرحرف می زند. چند بار توی حرفشان پریدم. گلیم فروش فقط بهم نگاهی می کرد. زن چادرش را تا روی دماغش پایین کشیده بود. و من بی آنکه صورتش را ببینم نخها را بغل کرد و رفت. گلیم فروش دفترش را برداشت و درحالیکه چیزی می نوشت پرسید که چه می خواهم.
گفتم:
" برای آن گلیم آمده ام".
پرسید:
" گدام گلیم؟
"گلیمی که گفتم که برام نگه اش داری".
بی آنکه سرش را بردارد گفت:
"خریدنش".
توی دلم ریخت. گوشم به صدا افتاد.
پرسیدم:
"چه کسی ؟
گفت:
"یک خانم جوانی".
"کی؟"
"دیروز".
حالم بهم خورد. حالت تهوع و سرگیجه گرفتم. گفتم:
" اگه بدونم کیه، حاضرم دوبرابر قیمت ازش بخرم".
گفت:
" این زنو که اینجا بود دیدی؟ کار او بود. اگه بخوای می دم تا لنگه اشو برات ببافه".
گفتم:
" نه من همونو می خوام".
سرش را برداشت و نگاه معنی داری بهم کرد. بی اختیار راه افتادم و رو بروی قهوه خانه ایستام. به جای خالی اش لب حوض نگاه کردم. قهوه چی داشت با آب پاش گلهای دورحوض را آب می داد.
به خانه آمدم. یک راست سراغ شیرین رفتم و با گریه داستان را برایش گفتم. ساعتی پیش او ماندم. آنروز قراربود برایم از راه دور خواستگار بیاید. نمی دانستم چه کسی است. فقط می دانستم که ازخانوادة اصل و نسب داری هستند. پدرم فقط می گفت که خانه را مرتب کنید. خواستگار می آید. دیگر نمی گفت که کیست. من فقط از مادرم می شنیدم که اصل ونسب دارد یا نه..

 باید حیاط را آب و جارو می کردم. چون حالم خوب نبود از شیرین خواستم تا کمکم کند. با هم به خانه ما آمدیم. شیرین روی لبه ی حوض که پرمیوه بود نشست. سیبی را از توی حوض برداشت. چند بار زیرآب اینور و آنورش کرد و به دهانش برد. من هم چادرم را روی کمرم شل کردم. مادرم از اتاق بالایی پنجره را باز کرد و سرش را بیرون آورد و گفت:
" ملوک یه لحظه بیا بالا باهات کاردارم".
رفتم. شیرین همانجا کنارحوض ماند. وارد اتاق که شدم. گلیم را توی دست مادرم دیدم. توی دلم ریخت. احساس کردم که مادرم فهمیده و او را خریده. با خودم گفتم نکند که توی خواب چیزی گفته ام. نکند که شیرین به مادرم چیزی گفته باشد.
مادرم گفت:
" گیلم قشنگیه دخترم. دستت درد نکنه. نمی دونستم اینقدر سلیقه ات خوب باشه".
نمی فهمیدم چه می گوید. زبانم بندآمده بود. سری تکان دادم و به گلیم اشاره کردم. گفتم:
" توهم یکی خریدی؟".
" نه دخترم. اما ای کاش دوتامی خریدی. این جورگلیما باید جفت باشن".
فهمیدم که مادرم نخریده.
گفتم:
" خوب حتماً آقاجون خریده".
گفت:
" نه. مگه تو اینو نخریدی؟".
" یعنی این گلیم منه؟".
"می خواستی مال کی باشه".
" کجا بود؟".
با تعجب گفت:
" شاگر قهوه چی آوردش".
" کدام قهوه چی؟".
" قهوه چی بازار مسگرا دیگه. مگه تو نگفتی که بیارش خونه؟".
کوچکترین اشتباهی برایم گران تمام می شد. لحظه ای زبانم بندآمد. باید چیزی می گفتم. مادرم منتظر بود. گفتم:
" آها،آره. با شیرین داشتیم می رفتیم پیش زرگری که النگومو جوش بزنه. انعامی به شاگرد قهوه چی دادم تا برام بیارش خونه".       
مادرم گلیم را برد و نزد وسایلی که برای جهیزیه ی آینده ام بالای اتاق جمع کرده بود گذاشت و درحالیکه از اتاق بیرون میرفت گفت:
"زود باش دختر، داره شب می شه، خیلی کارداریم. چشم بهم بزنی مهمونا می رسند".
از پنجره یواشکی به شیرین اشاره دادم تا بالا بیاید. با دیدن گلیم باورش نمی شد. داستان را برایش تعریف کردم. اما نمی دانستیم که کی او را برای من فرستاده. یک راز شده بود که کلیدش دردست شاگر قهوه چی بود.
شیرین گفت:
"فردا بریم و ازش بپرسیم که چه کسی اونو فرستاده".
گفتم:
" نه من تا فردا طاقت ندارم".
از او خواستم تا بج