-
جادوی عشق-
هژبر میرتیموری
روزی،
روزگاری شهر
بغداد می رفت
تا به تبعیت
از رُم
عمارتها و بنا
های بلند با
برج و باروهای
سر به آسمان
کشیده بنا
کنند. آرام،
آرام چهرة شهر
رو به تغییر
بود. چادرها و
خانه های ِگلی
یکی پس از دیگری
تخریب و به
حومه شهر
رانده می شدند
و به جای آنها
ساختمانها
بزرگ و مساجدی
با مناره های
سر به آسمان
کشیده می
ساختند.
بناهایی
که
کارساختشان
ماهها و گاه
سالها بطول می
انجامید. هر
وقت که از
بازار می گذشتی
کارگران و
بناهایی را می
دیدی که سخت
مشغول
کاربودند.
درمیان
آنهاپیرمردکارگری
بنام قاسم که
سنش ازهفتاد می
گذشت بودکه
نظرهرعابری
را بخودجلب می
کرد. آوازة
سرزندگی، صدای
خوشش و قدرت
جادوئیش برای
بالا انداختن
آجر، زبانزد
همه ی مردم
شهر بود.
دوسال
پیش از روستایی
گمنام به
بغداد آمده
بود و در این
مدت ازکلة صبح
که سرکار میامد
تا تاریکی هوا
می خواند و
کار می کرد. به
تنهایی برای
چند بنا که روی
داربست در
ارتفاعات
مختلف مشغول دیوارچینی
بودند آجر میانداخت. مرتب
بنای بالایی
داد می زد:
قاسم
یواشتر.کوتاه
تر بینداز.
قاسم
همچنانکه
آوازخوانان
تبسمی میکرد.
مردمی که از
بازار می
گذشتند، مات و
مبهوت دقایقی
به نظاره اش می
ایستادند و می
دیدیند که
چگونه تا آن
ارتفاع بلند
آجرمی اندازد.
و از صدای
خوشش لذت می
بردند. او بی
توجه به مردمی
که هر روز به
تماشایش می ایستادند
می خواند. گویی
بُلبلی بود که
برای دیدن
جُفتش بی تابی
می کرد.
اگر
چه قدرت جادویی
و صدای خوشش
زبانزد همه بود،
اما هیچ کس از
زندگی خصوصی
اش نمی دانست.
قدرت و سرزندگی
پیرمرد رازی
بود که نه
تنها ذهن مردم
شهر، بلکه
دربار حاکم را
هم بخود مشغول
کرده بود.
روزی
حاکم با تعدادی
از ورزایش برای
دیدن او به
بازار آمدند.
حاکم با دیدن
قاسم انگشت
تعجب به دهان
برد. و بعد از
آنکه دقایقی
به نظازه اش
نشست رو به وزیرش
کرد وگفت:
ما می
خواهیم که هر
طور شده گره این
راز را برای
ما بگشائید.
فردای
آنروز وزیر زن
جادوگری را که
در خدمت دربار
بود مأمور
کرد تا با حیله
ای خودرا به
حریم شخصی
قاسم وارد کند
واطلاعاتی
بدست آورد.
غروب
پیرزن جادوگر
دم ساختمانی
که قاسم کار می
کرد رفت.
منتظر شد تا
هوا تاریک
شود.
قاسم
که دست از کار
کشید، بسوی
خانه اش رفت. پیر
زن پشت سرش
راه افتاد. در
بین راه دید
که قاسم از
باغی گذشت و یک
شاخه گل ُرز
را کند و براه
افتاد. زن به
ذهنش سپرد:
یک
شاخه گل ُرز.
از
باغ بیرون
زدند. و
درحومه
شهرقاسم دم یک
خانه کوچک گلی
ایستاد و چند
صربه به در
زد.دقایقی بعد
زن جوانی که
حسابی به خودش
رسیده و
چشمانش را
سرمه کشیده
بود در را برویش
گشود و دستانش
را دورگردنش
حلقه کرد.
قاسم گل رُز
را به موهای
زن زد واو را
بغل کرد و
هردو با هم
بداخل رفتند و
در را پشت
سرشان بستند.
پیرزن این را
هم به ذهنش
سپرد:
زن
جوان وچشمهای
سرمه کشیده و...
فردای
آنروز که می
دانست قاسم
سرکار است در
خانه اش رفت و
در زد. زن جوان
با صورت بهم ریخته
چشمان بدون
سرمه در را
گشود. پیر زن
سلامی کرد و
از زن کمکی
خواست. زن از
روی مهربانی
اورا بداخل
دعوت کرد.
وارد
خانه که شدند
پیرزن به دور
و بر نگاه کرد.
حیاط کوچکی با
یک اتاق گِلی
و وسایلی
اندک. خیلی
زود چای دم
کرد و برای پیرزن
آورد. پیرزن
رو به زن جوان
گفت:
من
توی این شهرغریبم.
نه جایی دارم
و نه کسی را می
شناسم. میتوانم
یکی دو روزی
را در خانه
شما بمانم و
کمکت کنم؟.
زن
جوان نگاهی به
پیرزن کرد و
از روی ترحم
پذیرفت. و گفت:
مسئله
ای نیست، چون
خوشبختانه
تابستان است و
ما توی حیاط می
خوابیم. اگر
زمستان بود که
ما جا برای
خوابیدن شما
نداشتیم.
پیرزن
گفت:
ممنونم
دخترم. خداوند
شمارا حفظ
کند.
تمام
روز زن جوان
توی خانه
مشغول
کارکردن بود.
ساعاتی قبل از
آمدن قاسم به
خانه، همه
جارا آب و
جارو کرد.
آبگوشت
خوشمزه ای
درست کرد. سبزی
تازه شست و روی
سفره
گذاشت.نان
تازه پخت و
بعد ظرف بزرگی
آب روی آتش
گذاشت.
شب
که شد قاسم
مثل همیشه با
شاخه ای گل
ُرز به خانه
آمد. زن جوان
در را برویش
باز کرد. و از
همانجا توی
بغلش پرید و
باتفاق به
داخل آمدند. و
خیلی زود
لباسهای قاسم
را از تنش در
آورد و اورا
روی دوبالش
نشاند و ظرف
آب گرم را
آورد دست و صورتش
را شست و بعد
پاهایش را در
آب گرم گذاشت
و دقایقی
طولانی ماساژ
داد. بعد با
حولة تمیزی سر
و صورتش را
خشک کرد. و
باتفاق کنار
سفره رفتند. پیرزن
نشسته بود و
آنها را نظاره
می کرد.
بعد
از شام زن
جوان لباسهایش
را در آورد و
عودش را از دیوارگرفت
و روی زانوی
قاسم نشست و
در حالیکه
آهنگ خوشی می
زد. قاسم می
خواند.
سپس
چند استکان چای
و بعد باتفاق
توی رختخواب
رفتند. فردا و
پس فردا همین
طور. پیر زن
همة اینها را
توی ذهنش یاداشت
کرده بود. روز
سوم پیر زن رو
به زن جوان
کرد و گفت:
- تو
به این جوانی
چطور با این پیر
مرد زندگی می
کنی؟.
زن
جوان گفت:
برای
اینکه عاشقش
هستم. این دلیل
کافی نیست؟.
پیر
زن گفت:
- اما
تو به این زیبایی
لیاقت آدمهای
بهتری را داری.
زن دلربا و
جوانی مثل تو
سزاواراین
فقر و مکنت و زیستن
با چنین پیری
نیست. من خیلی
آدمهای
ثروتمند و
جوان می شناسم
که حاضرند به
پایتان بیافتند.
زن
جوان گفت:
- فکر می
کنید که من
کورم، نمی بینم؟
خوب
پس چرا با این
پیر مرد؟.
برای
اینکه مهرش را
خداوند در دلم
نهاده؟.
پیر
زن دیگر چیزی
نگفت و از او
خداحافظی کرد
و از خانه بیرون
زد. خیلی زود
بسراغ وزیر
آمد و وزیر
پرسید:
خوب
رازش چیست؟.
پیر
زن گفت:
رازش
اینست که زن
جوانی دارد که
او را دوست
دارد و مثل
پادشاه
تر و خشکش می
کند.
بعد
همة جریان
را برایش تعریف
کرد. وزیر گفت :
یعنی
واقعاً این زن
جوان اینچنین
است؟
پیرزن
گفت آری.
وزیر
نزد حاکم رفت
و جریان رابرایش
گفت. حاکم
ازاو خواست تا
هرطور شده آن
زن جوان را
برای او به
دربار بیاورند.
وزیر پیر زن
را مأمور کرد
تا به خانة زن
جوان برود و
او را به هر حیله
ای راضی کند
تا قاسم را
رها و به
دربار بیاید و
زن حاکم شود.
زن
جوان وقتی در
را برای پیر
زن باز کرد او
را نشناخت. پیرزن
که لباسهای
فاخر و زرین
بتن داشت خودش
را معرفی کرد.
زن جوان
چشمانش را
باور نمی کرد.
بعد از آنکه
داخل شدند پیرزن
جریان را برای
زن جوان تعریف
کرد و گفت که
حاکم اورا به
همسری پذیرفته
و از او خواست
تا باتفاق به
دربار بروند. اما
زن جوان نپذیرفت
و گفت که مهر
قاسم را به
شاهی صد مملکت
نمی بخشد. پیر
زن تا توانست
به هرحیله ای
متوسل شد و از
خوبیهای
دربار و زن
حاکم شدن تعریف
کرد. اما زن
جوان نپذیرفت
و از او خواست
تا خانه اش را
ترک کند. پیر
زن در حالیکه
داشت از خانه
خارج می شد
گفت:
عجله
ای نیست. خوب
فکر هایت را
بکن. من فردا میایم
و نتیجه اش را
می پرسم.
پیرزن
که رفت زن
جوان توی فکر
رفت. گویا
وعده های فریبنداش
روی او اثر
کرده بود. دست
و دلش به کار
نمی رفت. گوشه
ای کز کرده
بود و حرفهای
پیرزن را
بخاطر می
آورد.
خیلی
زود شب رسید و
شنید که در می
زنند. در را با
بی حوصلگی باز
کرد. دید که
قاسم است که
با سر و روی
خاکی از سر
کار برگشته.توی
بغلش نپرید.
وارد اتاق
شدند. نه غذایی
درست کرده بود
و نه آب گرمی
روی آتش بود.
تمام روز را
به فکرکردن
گذرانده بود. قاسم
نمی دانست که
چه اتفاقی
افتاده. وقتی
که پرسید زن
جوان گفت:
حالم
خوب نیست. مریضم.
قاسم
خودش بلند شد
و نان و پنیرآورد و چایی
دم کرد و
خانه را آب
وجارو کرد و
تا توانست از
او مراقبت
کرد. فردا مثل
هر روز سرکار
رفت.
شب
وقتی برگشت
هرچه در زد کسی
در را باز
نکرد. از صدای
در زدنش زن
همسایه بیرون
آمد و کلید در
خانه را بسویش
دراز کرد و
گفت:
زنت
با پیرزنی که
لباس فاخری
بتن داشت رفته
است. کلید را
به من داد تا
به شما بدهم.
گفت که دیگر
بر نمی گردد.
زانوان
قاسم قدرتش را
از دست داد و
به لرزه
افتاد. انگار
نمی توانست روی
پا بایستد.
گوشة دیوار
نشست. شب را
درتنهایی و
تاریکی سپری
کرد و فردای
آنروز
بناچارسرکار
رفت. اما دیگر
نمی توانست
آجرها را حتی یک
طبقه بالا بیندازد.
انگار زنش
تمام قدرت او
را با خودش
برده بود. همه
تعجب می
کردند. مردمی
که هرروزه برای
تماشای قاسم می
آمدند دیگر
ناامید شدند.
قاسم دیگر نه
می خواند و نه
می توانست آجر
بالا بیندازد.
کسی نمی دانست
که علتش چیست.
او با کسی درد
و دل نمی کرد.
چند
روزی به آن
کسالت و پریشانی
گذشت. همه می دیدند
که قاسم خیلی
سریع دارد پیر
وخمیده می
شود. دست و پایش
می لرزد و
بزحمت قدش را
راست می کند.
او
را ازکار
اخراج کردند.
او خانه نشین
شد. حالا دیگر
پیرمردی از
کار افتاده و
مریض بود که
تنها و بی کس
در انتظار مرگ
کنج خانه کز
کرده بود.
هفته
ای نگذشته بود
که بیکباره زن
جوان از در
وارد شد.
بسرعت بسوی
قاسم که گوشة
اتاق خوابش
گرفته بود رفت
و اورا بغل
کرد و در حالیکه
گریه می کرد به گونه
های استخوانی
قاسم بوسه می
زد و از او طلب
بخشش می کرد.
قاسم
چشمهایش را
باز کرد. مثل
خواب می
مانست. دیری
نگذشت که زن
جوان ظرف بزرگی
آب روی آتش
گذاشت و
لباسهای قاسم
را درآورد و
حمامش داد.
بعد غذای
خوشمزه ای
درست کرد و
مثل همیشه
سفرة رنگینش
را انداخت و
بعد از شام
لباسهایش را
درآورد ، سازش
را از دیوارگرفت
و روی زانوانش
نشست و همراه
با آهنگی که می
نواخت قاسم هم
شروع به
خواندن کرد.
فردا
مثل همیشه که
از خواب بیدار
شد. صبحانة
خوشمزه ای را
برایش درست
کرد و بعد از
صرف صبحانه اورا تا دم
در حیاط با
بوسه و رقص
بدرقه کرد.
قاسم دوباره
سرکارش برگشت
و مثل همیشه
آواز خوانان
آجر ها را تا
هفت طبقه
پرتاب می کرد
و بنایی که آن
بالا بود مرتب
داد میزد:
_
کوتاه ترقاسم.
کوتاه تر بینداز.
هژبرمیرتیموری
لاهه
تابستان
08