شعر تلخ، حسن حسام

 

همیشه ساعت ِ تحویلِ ِ سال
غمگین است
هر سال هم
هماره چنین است .
در شادی ِ شکفته ی کاذ ب
غمگین و وازده می گردم
و مثل احمق ها می خندم

در شادی ِ شکفته ی کاذب
چون لحظه های بیهدگی
پُوک می شوم
و فکر می کنم به تمام پرنده ها
و آسمان ِ سربی سنگین
و ابرها
و فکر می کنم به بنفشه
کز ره نیامده می میرد
و فکر می کنم
به جان ِ جهان
ا نسان
و قتلعام ِ رویا یش
در شادی شکفته ی کاذب
آه ...

مثل ِ نگاه ماهی قرمز
به تُنگ ِ تَنگ
ملول و مضطربم


همیشه ساعت تحویل سال
غمگین است
هر سال هم
هماره چنین است
چه در ولایت ِ بی باغبان ِ گرگ زده
چه در سماجت ِ تبعید
در دیار ِ غریب .


حسن حسام
27 اسفند 83 13
18 مارس 2005 پاریس

گفتگو در مه، شعری از حسن حسام

برای رفعت رنجبران لنگرودی و گیلزاد ققنوسش*

مرد ماهیگیر:
از کدام حاشیه باد می روی
همشهری
که آوازت مثل غروب دهکده
خاموش است.

زن چایکار:
به دروازه باغ نزدیک می شوم
آقا
تا با پروانه ها
پرواز کنم
اما بال پروازم
گم شده است
هرچه اینجا می گردم
پیدایش نمی کنم

مرد ماهیگیر:
زبان آوازت را نمی شناسم
همشهری
وقتی زورق به دریا بیاندازم
با موسیقی زلا لش
رویاهایم را
رنگ خواهم زد
زخمه به کدام سازمی زنی آخر؟

زن چایکار:
کرجی به گرداب ندیده ای آقا!

مرد ماهیگیر:
به شب های سیاه زمستان
ماهیگیرانی که درطوفان به سینه دریا می رسد
خوف آن دارند!
خانه ات آبا د
همشهری

زن چایکار:
خانه ام با باد رفته است
آقا
ومن
مثل غروب د لتنگم

مرد ماهیگیر:
راه دریا کدام سوست
همشهری


* سوم نوامبر
۲۰۰۷ در بیست و چهارمین تولد گیلزاد
حسن حسام

رقص باد، شعری از حسن حسام به سوگواران گرسنه ی توفان بنگلادش

 

باد گفت: / زیر نور چرک ماه / رقصی کردم / چرخی زدم / و گذشتم / ضیاء گفت: / خانه ام را هم بردی بی پیر / باد گفت: / آن تخته پاره ها / بغلی چوب خشک / و گالی ها؟!

باد گفت:
زیر نور چرک ماه
رقصی کردم
چرخی زدم
و گذشتم

ضیاء گفت:
خانه ام را هم بردی بی پیر

باد گفت:
آن تخته پاره ها
بغلی چوب خشک
و گالی ها ؟!

ضیاء گفت:
قلبم در آن گرم می شد
و در سایه اش
خستگی خالی می کردم

 

باد گفت:
من چرخان عبور می کردم
بنگال ِ بی بُن ِ تو تاب نیاورد
دنبال من دوید

ضیاء گفت:
دخترکم در آغوش تنگ مادرش
خفته بود
و مادرش
در وحشت خود لال گشته بود

باد گفت:
تیرکها وا رفتند
و حلبی ها و چلیک ها و گالی ها و تخته پاره ها
زیر نگاه خاموش ماه
به چون جن زدگان
با من به تابی شگرف
رقصیدند

ضیاء گفت:
ماه آنشب نتابیده بود
و تو با ابرها و رعدها آمدی

باد گفت:
تو نیمه تاریک ماه را می دیدی
جاده ام را
نور چرکین نیمه ی دیگر
هموار کرده بود

ضیاء گفت:
دست راست پدرم
از آوار بیرون مانده بود
و نبضش به چون دل گنجشکی در هراس
به تندی می زد

باد گفت:
و من که شولایی از غبار جهان به تن داشتم
میان فریاد ِ زنده است، زنده است های مادرت
به دور خود می چرخیدم

ضیاء گفت:
آه اگر تنها نبودم
خنجر برویت می کشیدم

 

باد گفت:
تنهایان بی شمارند
من اما
بادم
باد...
و رقصان گذشت
تا به کپرنشینی دیگر برسد

حسن حسام
۲۰ نوامبر ۲۰۰۷

بازگشتwww.perslit.com