همیشه
ساعت ِ تحویلِ
ِ سال
غمگین است
هر سال هم
هماره چنین
است .
در شادی ِ
شکفته ی کاذ ب
غمگین و وازده
می گردم
و مثل احمق ها
می خندم
در شادی ِ
شکفته ی کاذب
چون لحظه های
بیهدگی
پُوک می شوم
و فکر می کنم
به تمام پرنده
ها
و آسمان ِ
سربی سنگین
و ابرها
و فکر می کنم
به بنفشه
کز ره نیامده
می میرد
و فکر می کنم
به « جان ِ جهان »
ا نسان
و قتلعام ِ
رویا یش
در شادی شکفته
ی کاذب
آه ...
مثل
ِ نگاه ماهی
قرمز
به تُنگ ِ
تَنگ
ملول و مضطربم
همیشه ساعت
تحویل سال
غمگین است
هر سال هم
هماره چنین
است
چه در ولایت ِ
بی باغبان ِ
گرگ زده
چه در سماجت ِ
تبعید
در دیار ِ
غریب .
حسن حسام
27 اسفند 83 13
18 مارس 2005 – پاریس
برای
رفعت رنجبران
لنگرودی و
گیلزاد
ققنوسش*
مرد
ماهیگیر:
از کدام حاشیه
باد می روی
همشهری
که آوازت مثل
غروب دهکده
خاموش است.
زن
چایکار:
به دروازه باغ
نزدیک می شوم
آقا
تا با پروانه
ها
پرواز کنم
اما بال
پروازم
گم شده است
هرچه اینجا می
گردم
پیدایش نمی
کنم
مرد
ماهیگیر:
زبان آوازت را
نمی شناسم
همشهری
وقتی زورق به
دریا بیاندازم
با موسیقی زلا
لش
رویاهایم را
رنگ خواهم زد
زخمه به کدام سازمی
زنی آخر؟
زن
چایکار:
کرجی به گرداب
ندیده ای آقا!
مرد
ماهیگیر:
به شب های
سیاه زمستان
ماهیگیرانی
که درطوفان به
سینه دریا می
رسد
خوف آن دارند!
خانه ات آبا د
همشهری
زن
چایکار:
خانه ام با
باد رفته است
آقا
ومن
مثل غروب د
لتنگم
مرد
ماهیگیر:
راه دریا کدام
سوست
همشهری
* سوم
نوامبر ۲۰۰۷ در بیست و
چهارمین تولد
گیلزاد
حسن
حسام
باد
گفت: / زیر نور چرک
ماه / رقصی
کردم / چرخی
زدم / و گذشتم /
ضیاء گفت: /
خانه ام را هم
بردی بی پیر /
باد گفت: / آن
تخته پاره ها /
بغلی چوب خشک /
و گالی ها؟!
باد
گفت:
زیر نور چرک
ماه
رقصی کردم
چرخی زدم
و گذشتم
ضیاء
گفت:
خانه ام را هم
بردی بی پیر
باد
گفت:
آن تخته پاره
ها
بغلی چوب خشک
و گالی ها ؟!
ضیاء
گفت:
قلبم در آن
گرم می شد
و در سایه اش
خستگی خالی می
کردم
باد
گفت:
من چرخان عبور
می کردم
بنگال ِ بی
بُن ِ تو تاب
نیاورد
دنبال من دوید
ضیاء
گفت:
دخترکم در
آغوش تنگ
مادرش
خفته بود
و مادرش
در وحشت خود
لال گشته بود
باد
گفت:
تیرکها وا
رفتند
و حلبی ها و
چلیک ها و
گالی ها و
تخته پاره ها
زیر نگاه
خاموش ماه
به چون جن
زدگان
با من به تابی
شگرف
رقصیدند
ضیاء
گفت:
ماه آنشب
نتابیده بود
و تو با ابرها
و رعدها آمدی
باد
گفت:
تو نیمه تاریک
ماه را می
دیدی
جاده ام را
نور چرکین
نیمه ی دیگر
هموار کرده
بود
ضیاء
گفت:
دست راست پدرم
از آوار بیرون
مانده بود
و نبضش به چون
دل گنجشکی در
هراس
به تندی می زد
باد
گفت:
و من که
شولایی از
غبار جهان به
تن داشتم
میان فریاد ِ
زنده است،
زنده است های
مادرت
به دور خود می
چرخیدم
ضیاء
گفت:
آه اگر تنها
نبودم
خنجر برویت می
کشیدم
باد
گفت:
تنهایان بی
شمارند
من اما
بادم
باد...
و رقصان گذشت
تا به
کپرنشینی
دیگر برسد
حسن
حسام
۲۰
نوامبر ۲۰۰۷
بازگشتwww.perslit.com