دو سروده

 

ح فاضلی

 

تنها بی پناه

بر توچه رفته است

در ابن غربت متروک.

تاراج میکنی

قلبت را

برباد می دهی لحظه

شکفتن را

ویران می کنی

بیداد می کنی.

شاید

هوای

هوای مهیبیست

یا کار از پایه به گل فرو رفته است

از خود دریغ مکن

خود راچون لاشه ای

درخود نهان مکن

باید عیان کنی این زخم کهنه را

باید رها شوی

باید....... ره ها شوی

های

شوی.

 

ح_فاضلی

 

 

 

زیبا جان

 

دلم برای باغچه می سوزد

می دانی

که

میل بارور شدن دا رد

………

اما دریغ درد

افتاب

خیال

خواب ندارد.

 

 

ح _فاضلی

 

 

www.perslit.com