یاد داشتهای
خانم هله فه
فاضلی
فمینیست ناب غیر سیاسی و اومانیستی پرسنازها خانم شریفه بنی هاشم چنان پلکان عمارتی نو را درمی نورد که خواننده با چشمانی باز وحتی در خور ستایش به درماندگی انسان آن هم از نوع حوا گونه اش در گیر می شود وتا میخواهد نفسی تازه کند و از حال هوای متن پا بیرون بگذارد نا خوداگاه در گیر میشود با بیچاره گی خودش به عنوان یک مهاجر بی پناه که بنا به شرایط ناخواسته مجبور به ترک خاته کاشانه اش میشود و اینده نافرجامش را در خانه سالمندان تصویر میکند
و هنوز کنترل خود را باز نیافته که سئوال بزرگی تمام حجم حافظه اش را تسخیر میکند. اینده اش و بی انکه بخواهد پرت میشود به دنیایی دیگر حوا ی دیگری که ناپدید می شود و راز سر به مهری همانند دملی چرکینی سرباز میکند
..دلم میخواد امشب مست مست کنم .دلم میخواد برم توی یه بار و کنار بار بنشینم .......ول کن دیگه گفتم که دلم میخوا د مست کنم....شاید نقش زنان عشوه گر بار وتوف کردن توی صورت نکبت بار زندگی زندگی خودش و خانواده اش دخترش که دم بخت است که باید همسری برای خودش انتخاب کند و زندگی مادرش را که سراسر تشنج دلهره بود تجربه کند. و شاید پسرش در نقش اقای سیمایی یک روشنفکری که به دنبال کشف مفقود شدن زنی که شوهر وفرزنداش را رها کرده و قافل است از خود و خانواده وهمسرش که درکنارشان چون بیگانه ایی زندگی میکند.
ورق میزنی واین حکایتی دیگری است خواندنی. در جاده ای قرار میگیری مملو از مه اتوبوسی خالی میرود زن پشت راننده روی صندلی نشسته است، اتوبوس، سیاهی جاده را می شکافد.درختان انگار وهم سبزی بودند در امتداد جاده واسمان سفید سفید بود، نگاه راننده حوا دیگری را تمنا می کرد ؟ نه این زن بود.......... زن نگاهش را از جاده بر گرفته بر میخیزد نرم نرمک به جلو می خرامد رقص ارام گیسوانش را بر شانه می گستراند و لرزش اندامش در زیر جامه نمناک که با بوی علف و هیمه نیم سوخته عطش هم خوابگی را با بیگانه ای در او دو چندان میکند .......... در نگاه راننده چیزی را میبند که دلش را می لزاند و خواهشی که از این خط نگاه می اید ارام بر تنش می ریزد .می لرزاندش..... و مفقود اثزدوست همسر شماست. تابلو ناتمام.
و باز تصویری دیگر....زنی در باد ....گیج بود تمام حجم حافظه اش جانش را به لرزه در اورده بود و پرتش کرد. پرت شده بود به بیرون از خانه به دنیایی که نه می دانست از کجای آن آمده ونه به کجای آن می رود.تمام هستی اش متزلزل بود .در باد قدم می زد قدم که نه می دوید و زوزه ناهنحار باد در گوشش می پیچید...... بی اصل و نسب سر راهی........ نه دیگر همه چیز تمام شده بود نه سر ایستادن داشت نه پای رفتن. باید برود. به کجا پناه ببرد از کجاه امدن به کجاه رفتن تمام هستی اش را تمام اساس زندگی اش را متزلل کرده بود
و میرسی به اخرین تراژدی....خانم هله مان با شناسنامه ایی جعلی در اپارتمانی
بی شماره که بوی نای میدهد وتو از نگاه راوی که شاید همان خانم هله مان باشد می خوانی. نه باید برگردم برگردم به حال .بارها به خودم گفته ام بروم و توی یکی از این کافه ها بنشینم ولی نمی دونم چرا ترجیح میدهم از این بالا ناظر باشم ناظرباشم به تمام این مصاحب زندگی. و خوب که نگاه میکنم میبنم هم بودن وهم نبودن این تضاد، بی نیازی و نیاز هستی و نیستی وجنگ بین این دو انگار همیشه در همه چیز و همه وهمه جا با من بود.
نگاه راوی نگاه زنانه ایست به حجم سنگین زن ستیزی در جامعه .و این ناب نویسی زنانه که به دور از هر گونه شعارهای رایج که بیشتردر خور رسانه خبری وسیاستمداران فرصت طلب است در جانت می نشیند و خواننده تمام
شخصت ها را فرد واحدی ویا به عبارتی روشنتر نویسنده راوی خواننده را یکی میابد و با انها یکی میشود
فاضلی