هنر و ادبیات پرس لیت

www.perslit.com

تماس با ما و ارسال مطلب
بازگشت به صفحه نخست
خانه‌اي در آسمان

گلي ترقي

تابستان بدي بود؛ داغ، بي آب، بي برق. جنگ بود و ترس و تاريکي. مسعود «د»، مثل آدميافتاده در عمق خوابي آشفته، گيج و منگ و کلافه، دست زن و بچه‌هايش را گرفت و شتابان راهي فرنگ شد. بي‌آنکه بداند چه آينده‌اي در انتظارش است. نمي‌خواست عاقل و محتاط و دورانديش باشد. نمي‌خواست با کسي مشورت کند؛ با آن‌هايي که از او باتجربه‌تر بودند، آن‌هايي که از هرگونه جابجايي و تغيير مي‌ترسيدند يا به خاک و سنت و ريشه اعتقاد داشتند و ماندنشان بر اساس تصميمياخلاقي بود.
مسعود«د» از جنگ بيزار بود و از مرگ واهمه داشت. دلهره‌هاي شبانه توان و قرارش را گفته بود و اضطراب دردناک سحرگاهي آزارش مي‌داد. ميبايست مي‌رفت؛ ميبايست ميگريخت و در جايي امن ساکن ميشد، جايي دور از هياهو و بمب و انفجار، دور از امکان مرگ و جنون و... وکارهايش را پنهاني، مثل برق و باد کرد. اثاث منزلش را به حراج گذاشت و خانه‌اش را مفت و مجاني به اولين مشتري فروخت. ويزا گرفت. بليط خريد. باروبنديلش را بست و درست دم رفتنش بود که مثل آدم‌هاي تبدار، چشمش به مادر پيرش افتاد وزير پايش خالي شد. از خودش پرسيد که تکليف او چه خواهد شد و دل و روده‌اش، از درد و استيصال آنچنان به پيچ وتاب افتاد که براي آني جنگ و مرگ از يادش رفت و تصميم به ماندن گرفت.
مهين بانو تمام اين مدت نگاه کرده بود؛ بدون پرسش يا اعتراض يا ابراز وجود. ديده بود که دار و ندار اورا به فروش گذاشته‌اند و چيزي نگفته بود. ديده بود که مردمان غريبه در اتاق‌هاي خانه‌اش مي‌چرخند و لب تر نکرده بود. نشسته بود کنجي پاي ديوار، روي قالي بزرگ تبريز- يادگار اجدادي- و دستش را با حسرتي پنهان کشيده بود به گل‌هاي مخملي فرش و طرح‌هاي رنگين طلايي- ته ماندۀ روزهاي پيشين- آخرين تماس سر انگشتانش با آن جسم مأنوس قديمي، مثل دست کشيدن به بدني نيمه گرم در واپسين لحظات زندگي. و چنگ انداخته بود به ريشه‌هاي رو ميزي که يک آن نگهش دارد. و چشمش دويده بود دنبال کاسه‌هاي گل‌مرغي، که دست به دست مي‌گشت و چراغ‌هاي پايه بلند روسي که به فروش رفته بود؛ خواسته بود بگويد‌«نه! بقچه‌هاي ترمه و آينه عقدم را نمي‌دهم» يا چيزي را بردارد و پنهان کند و هيچ نگفته بود. نشسته بود يک گوشه، خاموش و نامريي، پر از زخم‌هاي دروني، شاهد رفتن ميزو صندلي و بشقاب‌هاي چيني و قاب‌هاي طلايي؛ مثل سفر غم‌انگيز بچه‌هاي مادري پير به شهرهاي اجنبي. فهميده بود که روزگاري سخت در انتطارش است و پذيرفته بود.
گله‌اي از پسرش نداشت. خودش سال‌ها پيش، خانه را به اسم او کرده بود. قرارشان اين بود که خانه را پيش از مرگ او نفروشند و اين قراري کهنه بود، مال آن‌وقت‌ها، پيش از انقلاب و جنگ، پيش از ترس و لرز و پريشاني بچه‌ها. و مهين‌بانو چيزي جز سلامتي و خوشبختي پسرش نمي‌خواست، يا دخترش که شوهر انگليسي داشت و در تهران نبود. فرش زير پايش را هم مي‌داد که داده بود؛ يا جانش را که رو به انتها مي‌رفت و طالبي نداشت. بچه‌هايش هم عاشق او بودند و مسعود«د» هرگز به اين فکر نبود که مادر پيرش را بگذارد يا او را بي‌خانه و بي مال و منال به امان خدا بسپارد و گليم خودش را از آب بکشد؛ منتها، در آن پريشاني و بي‌ساماني، در جنون جنگ و بمباران و امکان مرگ، هوش و حواسش رااز دست داده بود و مسئول کارها و خواسته‌هايش نبود؛ اين را مهين ‌بانو مي‌دانست و سکوت و تسليم و رضايتش از اين ادراک مادرانه بود. البته گريه کرده بود؛ مفصل هم گريه کرده بود؛ پنهاني و دور از چشم ديگران، شب در تاريکي و زير ملافه يا روز توي حمام در بسته و پشت کاج‌هاي بلند باغچه. ترمه‌ها و فرش‌ها و اشياي قديمي، يادگار پدر و شوهر و روزهاي خوب جواني‌اش را دوست داشت؛ با آن‌ها پير شده بود و ميانشان الفتي ديرينه بود. خاطره‌هايش مثل هزاران تصوير پراکنده در فضا، در اتاق‌هاي خانه ميچرخيدند و رد پا و جاي انگشتان کودکي‌اش روي سنگ فرش حياط وآجرهاي ديوار باقي بود. جز اين خانه جاي ديگري براي خودش نمي‌‌شناخت و مي‌ديد که ديگر صاحب «اين‌جا» نيست؛ صاحب هيچ‌جا نيست؛ زير پايش خالي است و معلق در هواست. دلش مي‌خواست مثل گربه‌ها وقت بيماري و مرگ، سرش را زير مي‌گرفت و مي‌رفت؛ ناپديد مي‌شد. اما مي‌ديد که سرحال و زنده است و آمادۀ مردن نيست. پيري‌اش را ديگران بر او تحميل کرده بودند. نگاه بي‌رحم و قضاوت نا منصفانه‌ي آن‌ها بود که سن و سالش را تعين مي‌کرد و گذشت ساليان را به رخش ميکشيد. تصويري جوان از خودش داشت؛ تصويري منعکس در آينه‌هاي قديم، در خاطره‌هاي خوش روزهاي پيشين. دلش مي‌تپيد و چشمش به دنبال چيزها مي‌دويد. منتظر آينده بود، منتظر آمدن بهار و تابستان. هزار اميد و آرزو داشت، براي خودش وبراي بچه‌هايش، براي نوه و نتيجه‌هايش. هفتادو چهار يا هفتاد و شش يا بيش‌تر؟ اين حساب‌ها را ديگران مي‌کردند و تاريخ ازدواج و تولدش را تخمين مي‌زدند؛ وگرنه، مهين‌بانو از مرز چهل‌سالگي نگذشته بود واين را تنها خودش مي‌‌دانست و حس مي‌کرد و باور داشت. و حالا، بي مقام و بدون جايگاه، نمي‌دانست روي کدامين لحظه از زمين افتاده است؛ کيست، کجاست و تکليفش چيست؟ چيزي اضافي شده بود، خارج از نظام کيهاني منظومه‌ها، مثل ستاره‌اي فرو افتاده، تبعيد شده به انزواي آشفته‌ي آسمان. دلش مي‌خواست نبود و نمي‌شد. مرگ با او فاصله داشت. پاهايش زمين را مي‌خواست. بدنش ذره‌هاي نور و گرما را مي‌بلعيد و فکرهايش، با هزار نخ نامريي به کنج و کنار شيرين زندگي گره خورده بود.
قرار شد که مهين‌بانو را، براي چندين هفته يا بيشتر«شايد هم دوسه ماه» پيش خواهرش بگذارند تا مسعود«د» در پاريس مستقر شود؛ خانه بگيرد و کار پيدا کند؛ سر و ساماني به زندگي‌اش بدهد و بعد، سر فرصت با خيال راحت و قلبي شاد، به دنبال مادرش بفرستد. دخترش هم به فکر او بود، با وجود کمبود درآمد و گراني زندگي، مرتب از لندن تلفن مي‌زد و مادرش را دعوت مي‌کرد. داماد انگليسي هم مرد مهرباني بود و اصرار به پذيرايي از مادرزنش داشت. منتها، مي‌بايست صبر مي‌کردند. همه چيز بالاخره درست مي‌شد؛ شايد هم بهتر از روز اول. و مهين بانو پر تحمل و عاقل بود و بچه‌هايش مديون شعور ذاتي او بودند.
دو هفتۀ اول کميسخت گذشت؛ جابه‌جايي آسان نبود و مهين‌بانو عادت نداشت که شب منزل اين و آن بخوابد. معتاد به اتاق و تخت و بالش خودش بود، معتاد به صداهاي کوچه و رفت و آمد همسايه‌هاي قديمي‌اش، حتي معتاد به بوي کهنۀ آشپزخانه و رطوبت آشناي راه پله‌هاي بالا، و البته عطر پيچ امين‌الدوله‌ي پاي پنجره‌اش وحضور هميشگي آن چهار درخت بلند تبريزي، هم سن وسال پدرش. خواهرش مهربان و مهمان‌نواز بود و شوهر خواهرش، دکتر يونس خان، کاري به کار کسي نداشت؛ مردي افسرده و تنها بود و از دوري بچه‌هايش غصه مي‌خورد. هر شش فرزندش، بعد از انقلاب از ايران رفته بودند. پسر بزرگش مقيم استراليا بود؛ دسترسي به او امکان نداشت. دو دخترش«عزيز کرده‌هاي دوقلو» در آمريکا بودند. پسر وسطي ميان سنگاپور و تايلند و ژاپن مي‌چرخيد وآخري مرتب جايش را عوض مي‌کرد. و يکي از دخترها«به گمان دکتر يونس خان، مطمئن نبود حافظه‌اش کار نمي‌کرد» تبعۀ کانادا يا هند يا کشوري مجهول در آفريقا شده بود. دو خواهر به هم نزديک بودند و مسعود جان از اين نظر نگراني نداشت؛ وجدانش راحت بود؛ مي‌دانست که مادرش راحت است و همينطور هم بود؛ منتها، بمباران‌هاي شبانه و بعد هم هجوم موشک‌هاي لعنتي در روحيه آرام دکتر يونس خان تغييري بزرگ داده بود؛ فکرهاي عجيب و غريب مي‌کرد و به همه بيخودي سوةظن داشت. پشت در به حرف‌ها گوش مي‌داد. توي کيف زن يا چمدان خواهر زنش را مي‌گشت و خرت وپرت‌هاي ناقابل خودش را پنهان مي‌کرد و يادش مي‌رفت آن‌ها را کجا گذاشته است. مطمئن بود که مهين‌بانو عينک و فندک او را برداشته است و به زنش مي‌گفت و او اعتراض مي‌کرد و زن و شوهر بگو مگو مي‌کردند ومهين بانو، کز کرده پشت در، مچاله از شرم، به خودش مي‌پيچيد و روز شماري مي‌کرد تا هرچه زودتر راهي فرنگ شود و پيش بچه‌هايش سرو سامان گيرد. دلش هم براي دکتر يونس‌خان مي‌سوخت و مي‌دانست که کارهايش از روي عمد و بد جنسي نيست. حتي روزي هم که انگشتش لاي در ماند و ناخنش از بيخ کنده شد و يا شبي که شوهر خواهر، به دنبال انگشتر عقيقش رختخواب او را آشفت و جيب‌هايش را گشت، آه و ناله يا عتراض وشکايت نکرد. با خودش گفت همۀ اين لحظه‌ها گذراست و خدا را شکر کرد که بچه‌هايش سالمند و خودش هم با وجود همۀ اين اتفاق‌ها زنده و هوشيار است.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. مهين‌بانو فکر کرد که خواب مي‌بيند و اشک‌هايش از شدت خوشي سرازير شد؛ اويي که به آساني پيش ديگران گريه نمي‌‌کرد! دست خودش نبود. سر و روي نوه‌هايش را مي‌بوسيد و خيال خواب و استراحت نداشت، گرچه تمام شب بيدار بود؛ فرودگاه، گمرک، گشتن چمدان‌هايش، گم شدن کيفش، جا گذاشتن عينک ذره بيني و بسته‌ي دواهايش، پادرد و سرگيجه‌ي ناگهاني و آن دل آشوبه‌ي لعنتي توي هواپيما. اما اگر ولش مي‌کردند مي‌خواست تمام روز حرف بزند و سرو روي نوه‌ها وپسرو عروسش را ببوسد و توي آن آپارتمان قد لانه موش راه برود و هيجان زده و دستپاچه هزار پرسش درهم از اين وآن بکند.
مهين‌بانو را به زور و اصرار دو شب اول، در اتاق بچه‌ها خواباندند؛ براي بچه‌ها توي اتاق نشيمن تشک انداختند و يواشکي در گوششان گفتند که مادر بزرگ از راه رسيده و خسته است؛ گناه دارد. بعداً جايش را عوض خواهند کرد و اتاقشان را دوباره پس خواهند داد.
مهين‌بانو اخم و سکوت ناراضي بچه‌ها را ديد و دلش گرفت. خواست چيزي بگويد اما رويش نشد. جانش را هم نداشت تمام تنش از خستگي مي‌لرزيد. سرش را روي بالش گذاشت، خوابش برد. غش کرد اما نزديک سحر از خواب پريد. به نظرش رسيد که وزنه‌اي آهني روي قفسه سينه‌اش گذاشته‌اند و حسي مزاحم و ناشناخته، يک جور شرم و احساس حقارت و گناه، مثل درد توي تنش مي‌چرخد. ياد نگاه دلخورانۀ نوه‌هايش افتاد و از اين‌که اتاق آن‌ها را غصب کرده بود معذب و ناراحت شد؛ انگار سيخش مي‌زدند و توي تشک و بالش زير سرش سوزن کار گذاشته بودند. ترجيح مي‌داد توي راهرو پشت در، يا چمپاته گوشۀ مبلي کنج ديوار بخوابد و جاي کسي را نگيرد. روز سوم جايش را عوض کردند و مهين‌بانو نفسي راحت کشيد. بهش يک تشک اسفنجي سبک دادند که شب‌ها توي اتاق نشيمن مي‌انداخت و روزها زير کاناپه پنهانش مي‌کرد. چمدان‌هايش را گوشۀ آشپزخانه گذاشته بود و کيف دستي‌اش را با خود به اينور و آنور مي‌کشاند. در گنجه‌ها از فشار لباس‌ها بسته نمي‌شد و زير تخت‌ها انباشته از اسباب بود. جا براي تکان خوردن نبود. مهين‌بانو يک عمر در يک خانۀ وسيع با اتاق‌هاي آفتابگير و منظرۀ آسمان و آفتاب و باغ و باغچه زندگي کرده بود. اتاقش گنجه و صندوق‌خانه داشت و مي‌شد صدها چمدان در انبار بالا و يک کاميون بار توي زير زمين خانه چپاند. خب، اين غصه‌ها مال گذشته بود. زندگي بالا و پايين داشت و خوابيدن گوشۀ اتاق نشيمن هم خالي از لطف نبود؛ البته سر و صداي کوچه زياد بود و ترن زير زميني که از آن نزديکي مي‌گذشت پنجره‌هاي خانه را مي‌لرزاند. ولي مهين‌بانو، از همان دقيقه‌ي اول با خودش گفت که زندگي در فرنگ اين شکلي است؛ جاي غرولند ندارد و خدا را شکر که پيش بچه‌هايش است و زندگي‌اش سرو سامان گرفته است.
نوه‌ها هم از زندگيشان راضي بودند. مدرسه‌شان را دوست داشتند و مشتي هم دوست و همکلاسي عرب و پرتغالي پيدا کرده بودند. گهگاهي مهماني مي‌دادند و مهين‌بانو مجبور بود جايش را عوض کند. رختخوابش را بر ميداشت و دنبال کنجي آرام مي‌گشت کجا؟ دو تا اتاق خواب بود و يک آشپزخانه‌ي باريک دراز و حماميکوچک و مستراحي گوشه‌ي آن. توي اتاق زن و شوهر که نمي‌شد؛ گرچه پسرش اصرار مي‌کرد و عروس مهربانش هم حرفي نداشت. توي اتاق بچه‌ها جا نبود؛ دوتا تخت به هم چسپيده و مشتي کتاب و کفش و راکت تنيس و توپ فوتبال افتاده بودکف زمين. مي‌ماند آشپزخانه، حرفي نداشت. مگر مهين‌بانو چقدر جا را اشغال مي‌‌کرد؟ قد يک بچه بود؛ لاغر و ظريف و شکننده، توي گنجه و زير تخت هم جا مي‌شد. يکي دو شب توي وان حمام خوابيده بود و خوابش هم برده بود. اما پسرش سخت اعتراض کرد و مادرش را به زور توي تخت خودش خواباند، کنار زنش، بدترين شب مهين‌بانو بود؛ از عروسش خجالت مي‌کشيد. دراز کشيده بود لب تخت، آنقدر دور که اگر تکان مي‌خورد مي‌افتاد؛ و پلک روي هم نگذاشته بود. ملافه تنش را مي‌خورد و تمام بدنش پرپر مي‌زد. خودش را آنقدر جمع و قلنبه کرده بود که به توپي کوچک مي‌ماند؛ هلش مي‌دادي قل مي‌خورد مي‌رفت ته اتاق. عروسش سه چهار شب تحمل کرد و بعد با ملايمت به شوهرش فهماند که ادامۀ اين وضع درست نيست و مسعود«د»، با اين‌که آدم با شعور و فهميده‌اي بود معلوم نشد چرا يک مرتبه از کوره در رفت؛ داد زد و صدايش به گوش همه رسيد. بچه‌ها وحشت کردند و زن و شوهر به هم پريدند و حرف‌هايي زدند که سابقه نداشت. مهين‌بانو مرد و زنده شد؛ به خودش لعنت فرستاد که چرا آمده وزندگي خانواده‌اي را آشفته است وهمان روز تصميم به رفتن گرفت. چمدانش را بست. کفش و کتش را پوشيد. نشست روي صندلي راهرو و منتظر ماند، منتظر اينکه تپش قلبش فرو نشيند، فکرهايش منظم شود و ببيند کجا مي‌تواند برود. برمي‌گشت تهران، بهترين کار همين بود. مي‌فت منزل خواهرش. دوباره دکتر يونس خان و خل بازي‌هايش؟ نه! امکان نداشت؛ مي‌رفت خانۀ دختر خاله اش. يادش نبود که دختر خاله دو ماه پيش مرده است و تازه گريه‌اش گرفت. مي‌رفت خانۀ پسرعموهايش. خانۀ برادر زاده‌هايش«برادرزاده‌ها رفته بودند آمريکا». مي‌رفت قبرستان، جهنم دره، گدايي مي‌کرد، کلفتي مي‌کرد، بالاخره در مملکت خودش بود، سرش را مي‌گذاشت زمين و مي‌مرد. اين‌جا نمي‌ماند، محال بود. خوشبختانه منيژه دختر مهين‌بانو«که او را در فرنگ مگي ميناميدند » از لندن تلفن زد و خواهش و تمنا که مادرش را همان روز، همان دقيقه، سوار هواپيما کنند و نزد او بفرستند. همان دقيقه که نمي‌شد اما هفتۀ بعد مهين‌بانو را به فرودگاه بردند و مهين‌بانو، مثل پرنده‌ي رها شده از قفس جاني تازه گرفت. هواپيما مثل يک خانه بود، گرم و محفوظ. صندلي خودش را داشت؛ مال خودش. جايش معين بود نمي‌شد آن‌ را ازش گرفت. اگر روي زمين هم يک صندلي بهش مي‌دادند، يک وجب جا که مي‌دانست مال شخص اوست، برايش کافي بود. غذايش را با بي‌ميلي خورد و ياد ننه خانم افتاد که سيني شامش را مي‌آورد- آن وقت‌ها که براي خودش کسي بود و برو بيايي داشت - و چقدر دلش سوخت و گريه کرد وقتي شنيد که نوه ننه خانم در جنگ شهيد شده و پسرش را به تيمارستان برده‌اند؛ اگر اين اتفاق نيفتاده بود همه چيز فرق مي‌کرد. مسعود«د» مي‌خواست که جايي کوچک براي مادرش اجاره کند و اورا دست ننه خانم بسپارد. بهترين راه براي همه بود؛ براي خودش و مادرش. اما کي از فردايش خبر داشت؟ خمپاره به کله‌ي نوه‌ي ننه خانم خورد و در جا اورا کشت. چند نفر از سبز ‌وار آمدند و قيامت شد. از کميته آمدند، از بنياد شهيد، تبريک و تسليت. ننه خانم را بردند به ده خودش. بهش اتاق دادند و مقرري ماهانه. قرار شد که همان‌جا بماند. و همه‌ي اين‌ها پيش از رفتن مهين بانو به خانۀ خواهرش بود.
مگي«منيژه‌ي سابق» مادرش را بغل گرفت وآنچنان با عشق و دلتنگي فشارش داد که آه مهين‌بانو در آمد، از درد و از خوشي. دامادش هم او را بوسيد و دستش را سخت فشرد. ديويد اوکلي مرد خوبي بود؛ خون يهودي داشت و خونگرمي‌اش از همين بود. مهين بانو از ازدواج دخترش با يهودي انگليسي زبان راضي نبود. دوست داشت داماد ايراني و مسلمان داشته باشد. اما حرفي نزده بود؛ در کارهاي بچه‌هايش دخالت نمي‌کرد. اما ته دلش گرفته بود تا آن روز که صورت سالم و چشم‌هاي باز و صميميديويد اوکلي را ديد و باري سنگين از روي قفسه‌ي سينه‌اش برداشته شد. دستش را توي بازوي مردانۀ او انداخت و خنديد و تازه متوجه شد که چقدر ساده و کوچک است؛ قدش به کمر دامادش هم نمي‌رسيد، مثل يک جوجه بود، چهل کيلو بيشتر نداشت؛ شايد هم کمتر، با استخوان‌هاي پوک و پاهايي به باريکي مداد.
باران مي‌آمد و هوا سرد بود. ديويد اوکلي ماشين داشت؛ چمدان‌ها را توي صندوق عقب گذاشت و با خوشحالي، محکم روي شانه‌ي ظريف مهين بانو کوبيد. مگي کنار مادرش نشست و سرش را روي شانه‌ي دردناک او گذاشت. توي گوشش گفت که ديگر نخواهد گذاشت او به پاريس يا تهران بازگردد و دل مهين بانو از اين همه محبت به تپش افتاد. چشم‌هايش را بست و خوابش برد و خواب نديد.
آپارتمان مگي و ديويد اوکلي در طبقه‌ي چهارم بود؛ بدون آسانسور. مهين‌بانو خسته و خواب آلود بود؛ گيج گيجي مي‌خورد. ديويد اوکلي، مادرزنش را که به سبکي پر کاه بود بلند کرد و مهين‌بانو جيغ کشيد. خودش را سيخ کرد؛ مثل مداد و همين‌طوري ماند. مگي خنديد. ديويد اوکلي هم سرحال بود و مادر زنش را، مثل عروسک چوبي، زير بغل گرفته بود و از پله‌ها بالا ميرفت و مهين‌بانو مژه نمي‌زد. باورش نميشد. نميدانست بخندد يا جيغ بکشد يا گريه کند؛ تا به حال چنين اتفاقي برايش نيفتاده بود؛ واکنشي طبيعي يا عکس‌العملي حاضر براي قبول يا رد اين اتفاق نداشت. حس ميکرد خودش نيست. تبديل به يک شيئي شده، يک جارو يا صندلي، که از بازار خريده‌اند و«جارو بودن» تجربه‌اي تازه بود با دنياي خاص خودش.
خانه‌ي مگي کوچکتر از آپارتمان برادرش بود؛ يک اتاق خواب بيشتر نداشت. در عوض بچه نداشتند. سگ داشتند؛ بزرگ و پشمالو، قد مهين‌بانو. ديويد اوکلي معقول و منطقي بود و کارهايش حساب و قاعده داشت. احساساتي نميشد؛ فکر ميکرد. با کسي تعارف نداشت. قرار شد که مهين‌بانو روي کاناپه در اتاق نشمن بخوابد. وقتي زن و شوهر مهمان دارند در اتاق آن‌ها، روي تخت دراز بکشد- خواب و بيدار- و منتظر بماند. البته راه مطلوبي نبود؛ ولي چه کار ميشد کرد؟ مهين‌بانو حرفي نداشت؛ هيچ وقت حرفي نداشت؛ اگر هم داشت ميدانست که وقت گفتنش نيست و اين زندگي را براي همه آسان ميکرد.
ديويد اوکلي معلم بود؛ درس اقتصاد ميداد و تمام مخارج خانه را با دقت يادداشت ميکرد. خوشبختانه مهين‌بانو به اندازه‌ي يک جوجه بود و سعي مي‌کرد خورد و خوراکش از غذاي مرغ خانگي هم کمتر باشد. مگي به دانشگاه ميرفت؛ درس حسابداري ميخواند. زن و شوهر صبح ميرفتند؛ شب بر ميگشتند؛ خسته. حوصله‌ي حرف زدن نداشتند و اگر هم ميزدند درباره‌ي گراني و خرج زندگي بود. مهين‌بانو پولي از خودش نداشت. همان روز اول، النگوي طلا و گوشواره‌هاي ياقوتش را، به اصرار و خواهش و تمنا به دخترش داده بود تا بفروشد؛ و مگي گفته بود«نه! محال است».و شوهرش گفته بود که «اشکالي ندارد».و مگي گريه کرده بود«نه».و بعد پذيرفته بود؛ البته به اکراه و به راهنمايي شوهرش.
مهين‌بانو ياد گرفته بود که با خودش حرف بزند. زبان دامادش را نميفهميد و مگي ناچار بود که با شوهرش انگليسي حرف بزند؛ يا اصلاً حرف نزند. شام را در سکوت ميخوردند. مگي درس‌هايش را حاضر ميکرد و ديويد اوکلي روزنامه ميخواند؛ تمام صفحه‌ها را، پشت و رو. بعد، هر سه نفر به تماشاي تلويزيون مينشستند؛ برنامه‌هاي علمييا فرهنگي، بحث و گفتگو و مهين‌بانو زل ميزد؛ خيره ميماند؛ اما نه چيزي ميديد و نه چيزي ميفهميد. غرق در خاطره‌هاي خودش ميشد؛ در مکان و زماني ديگر. روزها هم تنها بود. خانه را تميز و مرتب ميکرد. با دوتا گلدان جلوي پنجره ور ميرفت و ساعت‌ها به باران تمام نشدني و آسمان تيره‌ي شب مينگريست. از سگ ديويد اوکلي هم ميترسيد و بيشتر اوقات توي اتاق خواب ميماند تا دخترش برگردد. گاهي وقت‌ها بيرون ميرفت؛ اگر هوا اجازه ميداد. توي پارک روبه رو مينشست و ميلرزيد. زمستان سختي بود؛ و سرما هم خورد. اول گلويش ورم کرد و بعد به سينه‌اش ريخت. چه سرفه‌هايي! انگار دل و روده‌اش ميخواست دربيايد. از همه بدتر صداي سرفه‌هايش بود که مانع خواب همسايه‌ي بغلي ميشد که مشت به ديوار ميکوبيد ومهين‌بانو سرش را زير بالش ميکرد. گوشه‌ي ملافه را توي دهانش ميچپاند و نفسش را فرو ميکشيد. بهار که رسيد همه چيز فرق کرد. چند رگه نور آفتاب از پشت ابرها درآمد و دل‌ها باز شد. ديويد اوکلي سه روز مرخصي گرفت و زن و مادرزنش را به گردش و تفريح برد و به همه‌شان خيلي خوش گذشت. مگي براي مادرش قرص و دوا و شربت تقويت خريد و مهين‌بانو دو کيلويي هم چاق شد و از ته دل خدا را شکر کرد؛ اما هنوز شکرش تمام نشده بود که باز ورق برگشت. اول تابستان بود. ديويد اوکلي دو ماه تابستان را به کوهستان ميرفت؛ نزد عمه‌اش. بردن مهين‌بانو امکان نداشت. خانه را هم اين دوماه اجاره ميدادند تا کمک مخارج باشد؛ قابل فهم بود. بخصوص که خرج مادرزن هم اضافه شده بود و ميبايست جبران ميکردند. قرار شد که مهين‌بانو را بفرستند پاريس پيش پسرش و اين تصميم را سريع گرفتند؛ بدون مشورت با مسعود«د» مهين‌بانو را سوار هواپيما کردند و به پسرش خبر دادند که مادرت در راه است. بد وقتي بود. و مسعود«د» با اين‌که از آمدن و ديدن مادرش خوشحال بود نميتوانست اورا، در آن موقع به خصوص، نگه دارد. هر وقت ديگر قدمش روي چشم بود جز در آن مدت، ميبايست فهميد؛ گفت که نميشود. تابستان است و همگي عازم جنوب فرانسه هستند. پول هتل و اجاره‌ خانه‌ي لب دريا را ندارند؛ چادر ميزنند. لب آب توي بيابان ميخوابند. بيابان که نه، توي جنگل يا دشت. چه فرقي ميکرد؟ بردن مهين‌بانو از محالات بود. خواهر و برادر بگو مگو کردند. ديويد اوکلي چندين راه حل داشت، عقل‌هايشان را روي هم گذاشتند و قرار شد که مهين‌بانو را دوباره به لندن باز گردانند و ترتيبي برايش بدهند که همان‌جا بماند.
مهين‌بانو حرف‌ها و بحث‌ها را، با اين‌که سعي ميکردند در گوشي و آهسته باشد، ميشنيدو با نُک پايش به زمين فشار ميداد تا شايد سوراخي باز شود و فرو رود. ميديد که او را، مثل جسمياضافي دست به دست ميدهند و سر گيجه گرفته بود.
فيروزه خانم از دوستان نزديک مگي بود؛ کارگاه لباسشويي کوچکي داشت و از اين راه زندگي ميکرد. از او کمک خواستند. فيروزه خانم خوشرو و  بذله گو بود. گفت که خودش توي اتاقي کوچکي زندگي ميکند؛ جا براي مهمان ندارد اما پشت لباسشويي يک انبار خالي است؛ پنجره ندارد اما گرم و محفوظ است. ديويد اوکلي موافقت کرد. مگي ناراحت بود اما چاره‌اي نداشت و چيزي نگفت. مهين بانو هم موافق بود و دلش ميخواست هرچه زودتر قال قضيه را بکند.
اتاق پشت لباسشويي نمور و نيمه تاريک بود و مهين‌بانو شب اول تا صبح گريه کرد و از خدا خواست کمکش کند بميرد. از خودش پرسيد که چه چيز او را اينچنين به زندگي وابسته است و نيرويش از کجا مي‌آيد؟ و ديد که از عشق به بچه‌هايش است و نذر کرد اين عشق از دلش برود و راحت شود.
فيروزه خانم زن نازنيني بود. از پس ده تا مرد برميآمد. شوهري هم داشت که در تهرا ن زندگي ميکرد، از آن شوهر هاي ماتم زده‌ي ترياکي. سالي يک بار، به خرج زنش، ميآمد فرنگ، آه و ناله ميکرد، شکايت از زمين و زمان؛ افسرده، پفکي و بي دست وپا. براي خودش، در زمان سابق، آدميبود؛ يا خيال ميکرد هست. درس خوانده و اهل کتاب و ترجمه. با اولين ضربه از پا در آمده بود، پريشان و نا اميد. فيروزه خانم شير زن بود؛ حوصله‌ي زرزر و آه و ناله نداشت. بچه‌هايش را روانه‌ي انگليس کرد. خودش هم پاشد آمد و کسب و کار راه انداخت. لوتي و با معرفت هم بود و به آدم‌هاي دور و برش، آن‌هايي که لياقتش را داشتند کمک ميکرد. چشمش که به مهين‌بانو افتاد- صورت شيرين، چشم‌هاي محزون عسلي رنگ - شيفته‌ي او شد. خريدش را ميکرد؛ بهش ميرسيد؛ مينشاندش توي کارگاه لباسشويي، پاي دستگاه‌ها، برايش کتاب و روزنامه‌ي فارسي ميآورد و سرش را گرم ميکرد.
کريم خان، برادر مهين‌بانو، در کانادا زندگي ميکرد. پول و خانه داشت؛ حتي باغچه با چند تا پرنده و خرگوش. از طريق آشنايي- يک کلاغ چهل کلاغ - از وضع ناجور خواهرش خبردار شد و دادش هوا رفت. آنقدر بهش برخورد که به خواهر زاده‌هايش نامه نوشت و توهين و تحقيرشان کرد«شايد هم زياده روي کرد؛ اما دست خودش نبود». دستور داد که کارهاي خواهرش را بکنند. آشنايي در سفارت کانادا داشت؛ توسط او براي مهين‌بانو ويزا گرفت. بليط هواپيما فرستاد و تا مسعود «د» يا مگي خواستند دخالت کنند؛ تلفن زد و سر هردويشان داد کشيد، و از آن‌جا که بزرگ خانواده بود، همه کوتاه آمدند.
اول زمستان بود که مهين‌بانو عازم کانادا شد. خوشحال بود که باز وسط زمين و آسمان است و اين طولاني‌ترين راه بود و چه کيفي! نشست کنار پنجره و چشمش به روشنايي شفاف بيرون خيره ماند. جايش گرم و نرم بود وهمين را ميخواست، کنجي مصون از تجاوز ديگران. تب داشت و آفتاب پشت شيشه ميچسپيد. يک لحظه خوابش ميبرد، سرش توي سينه‌ا‌ش ميافتاد و باز به خودش ميآمد. پلک‌هايش نيمه باز ميشد و نگاهش تا انتهاي افق ميرفت؛ تا انتهاي آن وسعت بزرگ گسترده تا بينهايت. زير پايش دشتي از ابرهاي سفيد بود، روشن، سبک، منزه، مثل خوابي ملکوتي، خواب بي خيال فرشته‌هاي مقرّب.
کسي حرفي در گوشش زد؛ مسافر کنار دستش بود؛ نشنيد. سيني غذايش را نخواست ورويش را چرخاند. صورتش را به شيشه پنجره چسپاند و نور خورشيد را با چشم‌هاي مسحورش فرو کشيد. حس کرد هزار ستاره‌ي کوچک لابه لاي فکرهايش برق ميزنند و در اندرونش چراغي روشن کرده‌اند.
آسمان آبي يکدست بود؛ بدون لکه‌ي ابر، بدون تلنگري نا هنجار يا موجي نا موزون، رفته تا آخرين مرز تخيل، تا ابتداي چيزها، آن سوي اشکال متداول و مقياس‌هاي جاري. مهين‌بانو خودش را ديد که دوازده سال دارد و توي باغ دماوند سرگرم بازي است؛ برف مي‌آمد و نُک انگشتانش از تماس با آن پره‌هاي پوک يخ زده بي حس شده بود. به بارش سرسام آور برف نگاه ميکرد، به ته خاکستري افق و به نظرش ميرسيد که پاهايش از زمين کنده شده و رو به آسمان در پرواز است. عاشق اين بازي بود؛ پير هم که شد اين بازي از يادش نرفت. مينشست کنار پنجره و ننه خانم برايش چاي و نبات ميآورد. هر دو، مثل آدم‌هاي جن‌زده، به سفيدي يکدست بيرون خيره ميشدند يواش يواش خوابشان ميبرد. نيمه شب بيدار ميشد؛ ميدانست که بارش برف ادامه دارد وگوش ميداد. تمام شهر خوابيده بود؛ منجمد، زير پوششي سفيد، مثل خانه‌اي بدون آدم، با اسباب‌هايش پنهان زير ملافه‌هاي پاکيزه. هيچ صدايي به گوش نميرسيد جز سکوت جادويي فضا، لبريز از هيچ، از حضور خاموش خدا.
تمام راه، مهين‌بانو، تبدار و خيس از عرق اما خوش، نشسته بود کنار پنجره و آنقدر خمار و مسحور بيرون بود که يادش نميآمد کجاست و کيست. چرت ميزد. خواب ميديد. به خودش ميآمد. نگاه ميکرد. خاطره‌هايش را به ياد ميآورد و دوباره ميرفت. چرخ ميخورد. توي برف‌ها بود. وسط آسمان. سُرسُره بازي ميکرد. تاب ميخورد. همه جا بود، در زمان‌هاي مختلف. در آن واحد هزار تصوير از خودش ميديد؛ پراکنده در فضا، يا رديف پشت هم، مهين‌بانوهاي گوناگون، پير و بچه و جوان ، در اين زندگي و در اعصار ديگر. زني به توان بينهايت، بسته به هم زنجير وار در بازگشتي ابدي. اولين بار بود که به بچه‌هايش و به آدم‌هاي روي خاک فکر نميکرد؛ به فرش بزرگ تبريز و ترمه‌هايش، به خانه‌اش در خيابان پهلوي و خاطره‌هاي زميني‌اش.
روي ابرها بود و وسعت بزرگ، آرام آرام، وارد تنش ميشد و در ته جانش نفوذ ميکرد. مثل گرماي دلپذير پاييز، نمور و رخوتناک، و دورش پيله ميبست، تار ميتنيد و رويش چتر ميزد، انگار که توي شکم عالم بود، محفوظ و مصون، فراسوي زمان.
کريم خان، با بي صبري منتظر آمدن خواهرش بود. تصميم گرفته بود که او را پيش خودش نگهدارد واز بي فکري خواهرزاده‌هايش شرمنده بود. چشمش که به مهين‌بانو افتاد گريه‌اش گرفت؛ خودش هم دلتنگ و دور افتاده از کس و کارش بود. روزي هزار بار هواي وطن به سرش ميزد و خودش را منصرف ميکرد. ديدن خواهرش، آن هم پير و شکسته و سرگردان، داغش را تازه کرد. با خودش گفت که «مرده شور غربت را ببرد» و براي يک آن به سرش زد که برگردد. باغ و ملک خودش را داشت؛ بر ميگشت سر خانه و زندگي‌اش و با مهين‌بانو زندگي ميکرد. به هم نزديک بودند؛ با هم بزرگ شده بودند و اختلاف سنشان کم بود. مهين‌بانو را که ديد وحشت کرد؛ چه لاغر و رنگ پريده و متحير بود. نگاه ميکرد اما نميديد؛ هوش و حواس نداشت. دستش را که گرفت يکه خورد؛ يک تکه استخوان داغ. باهاش حرف ميزد؛ نميشنيد؛ نميفهميد. جواب‌هاي پرت و پلا ميداد. کريم خان، دگرگون و منقلب، خواهرش را بغل گرفت و سر و صورتش را بوسيد. پيري خودش را حس کرد و قلبش تير کشيد.
به خانه که رسيدند مهين‌بانو را روي تخت بزرگ خواباند و دکتر خبر کرد. زنگ زد به بچه‌هايش و از حال مادرشان برايشان گفت؛ توضيح داد که خستگي را است و بي خوابي و فشار خون، چيز مهمينيست. جاي نگراني ندارد و به مداواي خواهرش پرداخت. ذوق زده و دستپاچه بود و آنقدر حرف داشت که نميدانست از کجا شروع کند. از گذشته ميگفت، آن روزهاي بچگي، از ديروز و پريروز، از خودش واز تصميم ناگهاني‌اش براي بازگشت به وطن. ميخنديد. خوشحال بود. باورش نميشد که تصميم به بازگشت گرفته باشد و خوشبختي ناگهاني‌اش را مديون خواهرش بود. خودش هم نميدانست که چه طور به اين خيال افتاده است؛ شايد ديدن قيافه‌ي مبهوت و سرگردان خواهرش او را تکان داده بود. به چشم‌هاي خيره‌ي مهين‌بانو، که گويي خالي از خاطره‌هاي آشنا و فکرهاي معقول بودند، نگاه ميکرد و ميترسيد. غربت را در او ميديد و ته دلش ميلرزيد. تازه پي برده بود که چه بي کس و کارو تنهاست؛ که زير پايش خالي است و مثل مسافري غريب در ايستگاه قطاري سرد و غمگين، حضوري موقتي و گذرا دارد. دست مهين‌بانو را در دست گرفت و بوسيد. بهش گفت که دربه دري و بي خانماني تمام شد؛ به محض خوب شدن او برخواهند گشت و مهين‌بانو چشم‌هايش را بست؛ ديد که نشسته کنار پنجره‌‌ي هواپيماست و وسعت آبي صدايش ميزند. خوابيد و باز خواب آسمان را ديد که مثل دريايي سيال به سمت پهنه‌‌هاي روشن هستي جاري بود و خودش هم نفهميد که چندين و چند روز خوابيده است. تشنه‌اش بود؛ پا شد، زانوهايش ميلرزيد. کريم خان خانه نبود. به اطراف نگاه کرد. يادش نميآمد کجاست. نور ملايمياز پشت پرده‌ي توري پنجره تو ميزد. جلوتر رفت. دستش را به لبه‌ي صندلي گرفت. ايستاد تا نفسي تازه کند. دو قدم برداشت و به نظرش رسيد کوه کنده است. عرق از سر و رويش جاري بود. پرده را با دستي لرزان کنار کشيد. برف ميآمد، گوش داد؛ همان سکوت دعوت کننده‌ي قديمي. ننه خانم برايش چاي و نبات آورده بود. ايستاده بود کنار در و گريه ميکرد. نوه‌اش شهيد شده بود. ميرفت به سبزوار. گفت« ننه خانم، صبر کن بهت پول بدهم، خرج راه.» و دستش را روي دستگيره گذاشت. خسته بود. دلش ميخواست بنشيند. دنبال جايش ميگشت. مهماندار هواپيما بليطش را نگاه ميکرد. سوز سردي به صورتش خورد. لرزيد. برف ميآمد. برف‌هاي سنگين قد يک نعلبکي. جلو رفت پايش سُريد. هواپيماي سردي بود. جايش را پيدا نميکرد. باز هم جلوتر رفت؛ جاده‌اي سفيد پيش پايش بود. برف توي چشم‌هايش ميرفت. کوه دماوند، بلند و استوار، مجلل، از دور نگاهش ميکرد. به شکوهمندي پدرش بود وقتي که سر نماز ميايستاد و باد زير عبايش ميزد و به نظر ميرسيد که سرش به آسمان ميرسد و پاهايش در زمين ريشه دارد؛ چه خوب بود وقتي در جوار اين کوه سربر کشيده بر فلک، اين بلندي هيبتناک سحرآميز زندگي ميکرد، اين مرد ايستاده ميان دو ستون مرمري ايوان در صلات ظهر، با سايه‌اش رفته تا انتهاي جهان. چه کيفي داشت وقتي زير عباي او ميخزيد و روي کولش سوار ميشد؛ روي بلندترين قله‌ي عالم، فراسوي زمين و خانه‌هاي کوچک گلي و آدم‌هاي قد مورچه، ناچيز و حقير. از پنجره‌ي هواپيما که نگاه ميکرد همين منظره را ميديد و به نظرش ميرسيد باز روي شانه‌هاي پدرش نشسته است و دست کسي بهش نميرسد، نه دست مادرش که توبيخ و سرزنشش ميکرد، نه خانم معلم بد اخلاق حساب که از ضرب و بخش‌هاي ابدي ميگفت، نه پاسپان سر کوچه که گوشش را ميکشيد، نه شوهرش که محدود و مقهورش ميکرد، نه بچه‌هايش که بهش آويزان بودند و گوشت و خونش را با لذتي حيواني ميخوردند، نه ديگران که برايش موازين اخلاقي و فلسفه‌هاي تاريخي وضع ميکردند و سرش را با وزن خرد کننده‌ي کلمه‌ها ميانباشتند وبا خط کش کوتاه هندسه و اندازه‌هاي مفلوک رياضي مرز نگاه و شعورش را تخمين ميزدند.
کسي صدايش ميزد؛ شايد از پشت کوه دماوند بود، دويد، دور زد، پيچيد در خيابان دست چپ، انباشته از برف، گرمش بود. ميسوخت. کتش را در آورد. دگمه‌هاي پيراهنش را باز کرد. صورتش را رو به آسمان گرفت. ياد بازي بچگي افتاد و خنديد. برف توي دهانش ميرفت؛ توي آسمان بود. روي ابرها. کوه دماوند را ديد؛ زير پايش بود و روي قله‌ي آن يک صندلي راحتي بزرگ، از چوب گردو و مخمل سرخ- همان که توي اتاق کار پدرش بود- گذاشته بودند. مهماندار هواپيما جايش را نشان داد؛ صندلي اختصاصي او! نشست. قد يک بچه بود و توي صندلي گم ميشد. عباي پدرش را دور خودش پيچيد وصورتش را به شيشه‌ي پنجره چسپاند. آسمان آبي يکد‌ست بود؛ زلال مثل چشم‌هاي از نور و وسعت بزرگ، گشوده و سخي و بزرگوار، نگاهش ميکرد. گوش داد؛ صدايي نبود جز سکوت بارش برف و خاموشي شيرين مرگ.
مسعود«د» تقصير را به گردن خواهرش انداخت و او را مقصر دانست. خواهرش از دايي کريم شکايت کرد. ديويد اوکلي گفت که اين گونه اتفاق‌ها زياد ميافتد، و از آن‌جا که در دانشگاه تدريس ميکرد، از قانون علت و معلول حرف ميزد و به احکام تاريخ و انقلاب اشاره ميکرد. فيروزه خانم دلش سوخت و بعد يادش رفت. ديگران هم زور زدند قصه‌ي مهين‌بانو يادشان نرود اما رفت. با آن همه گرفتاري و بدبختي و کار و خستگي، با وجود جنگ و غربت، مگر ميشد خاطره و حافظه داشت؟ و اين را مهين‌بانو خوب ميفهميد. خدا را شکر که زن با شعوري بود.


پاريس-پانزده اکتبر1991
برگرفته از کتاب: خاطره‌هاي پراکنده - نشرباغ آينه
حروفچين: مينا محمدي

http://www.dibache.com/text.asp?cat=3&id=1789

چاپ کنید

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب تماس با سردبیر درباره ما
توجه: بازانتشار مطالب با پیوند آن و نام بردن نشانی مجاز است و برای موارد اختصاصی مشروط به گرفتن اجازه کتبی از سر دبیر می باشد