تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده   کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید  

مردی در شهر
گیل آوایی
چهارشنبه۲۵ اسفند ۱۳۹۵

شده است خودت را دیده باشی پا به پای تو همه جا بیاید، برود، باشد!؟ خنده ات گرفته یا شاید نه. خنده نه. پوزخند که بگویی به سرت زده است یا شاید پیش از اینکه حرف وُ فکر وُ حسی که پشت این سوال من است باد به غبغب انداخته بگویی  یک جایت می لنگد. ولی بگذار پیش از اینکه به عادت همیشگی بجای درک و فهم و همصحبتی در پی پاسخ باشیم، به این سوال فکر کن. شده است خودت را دیده باشی با تو هست هر جا که می روی یا هر کاری که می کنی!؟ باور کن پرت نمی گویم. باید دقت کنی چه می گویم. فکر می کنی. تصور می کنی. خیال می بافی. کرده ها و ناکرده هایت را مرور می کنی. چیزهایی که در گیرش بوده ای یا حتی درگیرش هستی. همین فکر کردنها، کلنجار رفتنها، بحثهای خودت با خودت چنان می شود که یک وقتی می شود جفت خودت با تو که پر بیراه نیست اگر بگویم مثل کسی انتزاعی با تو هست. کسی که آن لحظه خودت با خودت را وا می تاباند. عینیت می دهد. خوب این را همینطوری نمی گویم. یک وقتهایی هست که به چشمان خودت نگاه می کنی خیره می شوی با خودت حرف می زنی. چیزی را با خودت مرور می کنی. شاید وقتی در آینه نگاه می کنی چنین حالتی تداعی شود. حالتی که قربان خودت بروی و خوش به حالانه بخودت نمره بدهی یا شاید آهی بکشی و به آنچه که رفت  یک بیلاخ نثار کنی!
می دانی!؟  این روزها موهای بلندم را دیگر گیس نمی کنم که دُم اسبی پشت سرم ببندم. خسته شده ام. گذشته از آن وقتگیر بودن و تمیز کردن و شانه کردن و کشیدن و بستنش، از شکل یکنواخت آن خسته شده ام. موهایم را نمی بندم. افشان کرده رها می کنم. مانند یالِ بلندی در باد که تا شانه هایم می رقصند. بارانی ام را که می پوشم یقه اش اصلن میانشان گم می شود.
در یک بی حوصلگی دلگیرانه ای داشتم فکر می کردم که کیف خرید را بر دارم بزنم بیرون. بیرون رفتنِ این روزها  هم شده است یک جور سرگرمی، یک جور که از حال و هوای خسته کننده ای در بیایی و بهمش بریزی. تازه به همین سادگی هم نیست. فقط بیرون رفتن نیست. راه رفتنهایت می شود نُتِ فکرهایت. خیالهایت. تصوراتت. پرنده ای نگاهت را می برد. طرحی در ذهنت نقش می بندد. سایه ای از یک درخت، از یک برگ از یک شاخه ی رها شده ی از تنه ی درختی که هر لحظه ممکن است بیفتد، از همان طرحی در نگاه تو نقش می بندد. همینها را با خودت می بری. با خودت می کشی. و همینجور ناگهان اینجا یا آنجا یک وقت می بینی یک چیزی نگاه ترا برده است. یک چیزی که می شود همه چیزِ آن لحظه و حال و هوایت. به آن تمرکز می کنی. با آن هستی و نیستی. حالا که حرفمان به اینجا کشیده بگذار این را هم بپرسم  تا حالا شده بی آنکه خواسته باشی به چیزی، با همه ی هوش و حواست، متمرکز بشوی!؟ به چیزی که اصلا هم به تو نیست و هست  شاید. یا شده است دل به اتفاقی داده باشی که هیچ منتظرش نبوده ای، فکرش را نمی کرده ای، آن هم زمانی که هیچ موضوع مشخصی در ذهن تو نمی گذشته و در جایی مثل جاهای هر روزه ای که بوده ای و هستی و می روی و می آیی؛ یک وقت می بینی یک چیز، یک چیز پرت، بیهوده حتی، نظرت را گرفته است. و همین می بینی چنان تکوین می یابد که بعد می توانی بگویی اتفاقی بوده یا به هیچ وجه فکرش را نمی کرده ای که چنین بوده باشد ولی بود، شد و هست با تو. ول کنت هم نیست.
آن روز هم مثل هر روزِ روزهای دیگری که می گذشت، بود. تصورش را بکن. مثل من راه افتاده باشی زده باشی بیرون. بیرون رفتنی که توی تو مستقل از تو سر به کار خود داشته باشد و  راه خودش. بیرون رفتنی که  میان آن همه زمین و آسمان، درخت و دکان و آمد و شدهای گاهگاهی بی آنکه خواسته باشی می بینی اش و نگاهت از او دور نمی شود. می شود سوژه ی اصلی آن چشم اندازی که نگاهت به آن
است. و همین طور شده بود.  
آن روز مثل همیشه داشتم از خیابان " فور استرات" می گذشتم. هوا ابری و دلگیر بود. نه از باد خبری بود نه حتی برگی از درختی می افتاد یا شاخه ای می جنبید. گاه گاه یک ماشینی سر و کله اش پیدا می شد و لاکپشتی از یک جهت خیابان می رفت. و اینطور بود که چشمم به او افتاد. خیلی برایم آشنا بود و در عین حال نبود. تیپش فرق می کرد. با همه فرق داشت حتی با  خودِ من. همه ی کسانی که می دیدم این یکی جور دیگری بود. جورِ دیگرم بنظر می آمد. آن روز اما نمی دانم چرا با آن همه فاصله از من در آنجا ایستاد. در حالیکه همیشه از آنجا که می گذشتم، می گذشت. جایی نبود که بایستد. نه فقط او  بایستد بلکه هیچ کسی نمی ایستاد. جای ایستادن هم نبود. ولی آن روز همانجا ایستاد  و  بی آنکه بخواهم به او نگاه می کردم اینکه چه شده یا چه می کند یا چه چیزی او را در آنجا از رفتن باز ایستانده است.
هیچ وقت اینطور نبود. ولی آن روز جور دیگری شده بود. ماندم ببینم چه می کند.  تو بودی چه می کردی!؟ راهت را می گرفتی و بی خیال هر چه بود و نبود، سر پایین می انداختی نه چیزی دیده نه چیزی شنیده می رفتی! خوب که چه!؟ آدمی بی آنکه حواسش باشد یا حتی اصلن خواسته باشد هزار چیز را حس می کند، می فهمد. گاه می شود که دلش گواهیِ چیزی می دهد. حالا اصلن هم به ربط یا بی ربط بودنش نیست. همه ی اینها تازه به گذار لحظاتی ست که بی آنکه خواسته باشد توجهی داشته باشد، بیرون از اراده اش در پیوند با او هست. همینهاست که یک جا می بینی چیزی نگاه ترا می دزدد. حواست را بخودش جلب می کند. به آن دقت می کنی. شش دانگِ هوش و حواست به آن می رود.
یادم آمد که باید نان می گرفتم. به نانوایی می روم. نان می گیرم. از نانوایی بیرون می آیم. سالهاست از این نانوایی خرید می کنم. زنی مهربان، فروشنده ی آن است. هر بار خوش دارد تا نانم را آماده کند با من حرف بزند. چهره ا ی مهربان دارد لبخندش دلنشین  و  بسیار صمیمانه و انسانی ست. وقتی در را باز می کنم و  وارد نانوایی می شوم، از پشت پیشخوان چنان خوشرویانه نگاهش به من می افتد که گاه دلم می خواهد هی از نانوایی بروم بیرون دوباره واردش بشوم تا آن لبخند انسانی صمیمی مهربان را باز و باز هم تجربه کنم. هر بار هم از همان لحظه که وارد نانوایی می شوم خوش و بشش گل می کند تا وقتی که از نانوایی بیرون بیایم. همیشه هم چند نفری در نانوایی منتظرند. جالب است وقتی می بینم همه شان صبورانه نگاهی به ویترین و قفسه های نان و شیرینی دارند و نگاهی دیگر که نوبتشان برسد. و وقتی نانهایم آماده می شوند  بسته های
نان را می گیرم و از نانوایی بیرون می آیم.
به محض اینکه پا بیرون نانوایی گذاشتم، باز چشمم به او افتاد. مثل همیشه مانند همه ی آدمهای گاه به گاهیِ شهر داشت از آنجا می گذشت. درست خودشِ خودم بود. ناگهان بی آنکه یک چیز غیر معمولی حس شود، دیدم کنار خیابان، پای درخت ایستاد. موهای صافِ بلند و جو گندمی اش تا شانه های او چنان افشان شده بود که یقه ی بارانی اش در انبوه موها دیده نمی شد. قدی بلند و چارشانه داشت. پای درخت کمی این پا آن پا کرد. لحظه ای به درازای خیابان چشم دوخت.
کسانی اینجا و آنجا، در پیاده روی خیابان می رفتند. پیرزنی با عصای چرخدارش دیده می شد. معلوم نبود عصای چرخدار او را می کشید یا او عصای چرخدارش را. یا شاید هم عصای چرخدارش تکیه گاهش شده بود هنگامِ گام برداشتن. آن هم گام برداشتنی که لاکپشت از او تندتر می رفت. کمی جلوتر از او زنی با دخترکش می رفت. زنی که دل به خیال خودش داده بود و دخترک بازیگوشانه روی چهارضلعی های سیمانی پا به پا آوازخوانان چهارضلعی های زیر پایش را می شمرد و می رفت.
در پیاده روی دیگرِ خیابان هیچ کس نبود. فروشگاهها با چراغ روشن انتظار همه شهر را در خود داشتند. بیچاره فروشنده هایی که برای یک مشتری می بایست چنان چشم به در مغازه دوخته باشند و خبردار مانده باشند که یکی بیاید. درست مثل شهری که در سایه روشن چراغها لمیده بود و صدای سکوتش در گوش جان هر جنبده ای هوار می شد.
پای درخت ایستاد. ناگهان پایش را از هم باز کرد. کیف خریدش را میان پاهایش گرفت. بارانی اش را در آورد. گرمش شده بود یا می خواست تن به خنکای مهی بدهد که هم بود و هم نبود. مثل هوای دم کرده ی ابری ای که ابرهای آن نه رمق تاریکای آسمان را دارند و نه می بارند. فقط مانند یک فیل به گوشِ نگاه آدمی آویزان می شوند و سنگینی می کنند. کیفش را بدست گرفت. بارانی اش را روی دستی دیگر که خم کرده بود نگه داشت و به راه افتاد.
یک وقتهایی هست که سنگینی چیزی پنهان را حس می کنی. چیزی که دیده نمی شود گفته نمی شود چیزی که از نگاهت، از راه رفتنت، از چهره ات، از ایستا یا خمیده، در خود فرورفته بودنت؛ پیدا می شود. همینطور هم وارنه اش صدق می کند یعنی اینکه سبکبالی، رها از هر فکر و  خیال، راحت بودن، متوازن بودنت با خودت، از همه جای تو حس می شود. فکر می کنم بهترین هنر آدمی این است که باخودش بتواند کنار بیاید. یک جور خودِ خودش باشد. تا حالا شده که توازنت بهم خورده باشد!؟ یک جور بی قراری داشته باشی که گریزی از آن نیست. یک جور که به هر حال و هوایت سایه می اندازد. مثل یک مجموعه ی هماهنگ و متوازنی که بهم ریخته باشد. بالا و پایین شده باشد. هر کاری هم می کنی نمی توانی از آن خلاص شوی. یک جور که تعادلت بهم می خورد. و این حالت امان می بُرد. بهم می ریزد. اصلن هم به توان یا ناتونی ات نیست. کوه هم اگر باشی بهم می ریزی. همین است که اگر چنین بزنگاهی خودت را جمع و جور کنی با خودت کنار بیایی بزرگترین هنرت می شود وگرنه بهم ریخته همچون ویرانه ای می شوی که آوارش در درون توست و سرگشته ای می مانی که در ویرانه ات با خودت کلنجار می روی. باور نمی کنی!؟ من که اینطور هسستم. وقتی با خودم کنار آمدم، توازن دارم. وقتی این کنار آمدن به هر دلیل بهم بخورد، ویران می شوم. فراوان هم پیش آمده که کنار آمدنم با خودم بهم ریخته شد ولی خوب یک چیزی بیرون از من مثل یک  اتفاق مثل یک... نه... نه... اصلا مثل هیچ  چیز بیرونی بلکه کسی شده باشی فرو رفته در آب که هیچ کس و هیچ چیز در چشم انداز تو نیست که ترا دریابد و خودت هستی که اگر نجنبی در آب فرو می روی. غرق می شوی. بطور غریزی یا حتی شاید از روی خوی، عادت، توانِ پنهان در تو که در چنین بزنگاههایی به فریادت رسیده است، بخودت نهیب می زنی. از فرو رفتن! تن می زنی! خودت را به ساحل کنار آمدن با خودت می کشانی و وقتی رسیدی، جان بدر برده ای. و چه خوب است وقتی با خودت کنار می آیی. چه حس قشنگی ست. مثل مستی می ماند. مستی ای که خوش بحالانه به نوازش خودت می نشینی. دوستت داری. می شوی دوباره همان که هستی. آره. همان که هستی. خودت می شوی. وقتی توازنِ تو بهم می خورد انگار خودت نیستی انگار خودت را گم کرده ای. می شوی کسی، چیزی بیرونی که به بازخواست خودت می نشینی. این بازخواستها هولناکند. وحشتناکند. ویرانگرند. ترا با خودت بیگانه می کنند. خودت را از خودت دور می کنند. گم می کنند. و وقتی که همه این جدلها را تمام کرده ای، یک جور چانه شان را بسته ای، بخودت می رسی. خودت را پیدا می کنی. می شوی خودت. همانی که بوده ای و هستی، می شوی. چه راحت است این وقتی که خودت می شوی. خلسه ی دلنشین مستی انسان با خودش است. نیست!؟
هنوز آنقدر از آنجایی که ایستاده بود دور نشده بود که همه چیز جور دیگری شد. گریز بود. ازدحام بود. انبوه کسانی که می رفتند. انبوه کسانی که تماشا می کردند. بارانی در یک دست، بارانی نبود. کیفِ در دست، کیف نبود. روی دستی که بارانی بود، کودکی تاب می خورد. جای کیفِ در دستِ مُشت شده اش، دست کودکانه ای بود که با خود می کشید. چه شده بود!؟ نگاهم به کجا رفته بود!؟ دیگر انبوه کسانی که در برابر سیلِ گریزِ آدمها تسلیم شده بودند، بیهوده سعی می کردند جلوی سیل آنهایی که می گریختند را بگیرند. میان این انبوه گریزان و ازدحام، هر که به سمتی دوان، زنکی نان به کینه خورِ لِنگ انداز، زیر پای مرد را خالی می کند.
نه از بارانی نشانی هست. نه از موهای افشان بر شانه هایش.
مات وُ حیران، وارفته به آسمانِ دلگیر چشم می دوزم. نگاهم رفته است. کجایش معلوم نیست. همه جا هست و هیچ جا نیست. آنجا که جای ایستادن نبود، رفته است. از درختی که پای آن این پا آن پا می کرد، خبری نیست. پیاده روی خیابانِ در انتظار است و  پیرزن که هنوز عصای چارچرخه اش را می کشد. دخترک، بازیگوشانه هنوز مربع های سیمانیِ زیر گامهایش را به رقص می شمارد.
سر بر می گردانم به همانجا که جای ایستادن نبود، خیره می شوم. یک آستینِ بارانی تاب می خورد. دستِ به کیف کشیده شده با مشتهای فشرده بی حرکت مانده است. یک پا جلو یک پا عقب  میخکوب مانده است. افشان موهایش روی شانه ها پریشانی می شمارند. خیابان لمیده در سکوتِ آسمانی ابری، ویرانه ای می نماید. خانه ها بهم ریخته و آوار، شهری مرده می برد به فریاد جوانکی که بر جنازه خواهرکش خشمِ همه دنیا را هوار می زند. خانه ای دهان باز کرده در وُ  پنجره ها شکسته، آرایه های اشرافی اش مانند موهای پریشانِ در گرد وُ عبارِ یک طوفان، یک گردباد، یک موجِ ویرانگر انفجاری از جایی که هیچ ربط و رابطه اش نیست، در هم ریخته است. تختخوابی گسترده به شمای رختخوابی حریر،  وا رفته میان اتاقی که دیگر اتاق نیست، دهن کجی می کند. بارانی را نگاهِ حادثه دور انداخته است. نشانی از آن نیست. کیفِ در دست، پیپ در مُشت، نگاه مرد را برده است به ناکجای ناباورانه ای که دست از هر چه و هر کس بریده دل به موسیقی گرامافونی داده است که آوارِ انسان را مسخ می کند.
چه شده است!؟ آنجا چه جای ایستادن بود که هیچ وقت هیچ کس نمی ایستد!؟ پای آن درخت که هماره تنهایی خود می داشت بهم خورده است، چرا ایستادی مرد!؟ بارانی ات را بپوش، کیف خریدت را بگیر، به راهت برو! چرا ایستادی!؟
خیره داشتم نگاه می کردم. یکی به شانه ام زد. سیگار روی لبش به فندکی که در دستش بود اشاره کرد گفت:

  1. گاز تمام کرده. فندک داری؟

بخودم آمدم. فندک از جیب در آوردم. سیگارش را گیراندم. دود سیگار را داشت هوا می داد که با تکان دادن سر وُ
دستی به خداحافظی، از من دور شد.
کیفِ خرید در دست، بارانی ام را پوشیدم. موهایم رها شده روی شانه ام با هر گام تاب می خوردند. خودم بودم و خیابانی که مثل همیشه بود. در شهری که گاه گاه در آن گم می شوم.

همین.

 

این داستان همراه با داستانهای دیگر در مجموعه ای بنام " وسوسه های سمج" منتشر شده است. برای دریافت/دانلود کردن آن همینجا کلیک کنید. 

.
رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست