تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده سیاسی / ویژۀ انقلاب کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید

که بود!؟ چه بود!؟
گیل آوایی
www.shooram.blogspot.com

نگاهش به لیوان آبجو بود و هزار خیال می شمرد. کسی غیر از  او در بار نبود. بارمن سر به کار خودش داشت. بطری های مشروب در قفسه پشت سرش صف کشیده، رویای شبانه را انتظار می کشیدند تا دستهای بارمن بسویشان دراز شود و مستی جانشان را در پیاله های نوش بادان خالی کند. فضای نیمه روشن بار  جان می داد برای نشستن و فکر کردن یا شاید انتظار هم.
دست به آبجو برد. جرعه ای نوشید. بی آنکه حواسش باشد لیوان آبجو را روی میز گذاشت. کفِ آبجو را از تارهای سیبیلش زدود. پیپ نیمه روشنش را دوباره گیراند. دودش را هوا داد. چیزی از پنجرۀ کنارش گذشت. شانه بالا انداخت. پُکِ دیگری به پیپش می زد که باز چیزی از کنار پنجره گذشت. چیزی که فکر کرد زاغ او را چوب می زند. به پنجره چشم دوخت. خبری نبود. همچون نگبهانی که چیزی کنجکاوی اش را چوب زده باشد و او را هوشیارتر کرده و به حالتی آماده باش در آورده باشد، به پنجره خیره شد. هر چه ماند خبری نشد. سمج و کنجکاو چشم از پنجره بر نگرفت. همه چیز یکنواخت و بی حرکت می نمود. نه کسی می گذشت، نه ماشینی می آمد یا می رفت، نه هایی بود نه هویی. یک زندگی مرده جریان داشت. بی حوصله پیپش را در زیرسیگاری گذاشت. لیوان آبجو را بلند کرد. جرعه ای نوشیده ننوشیده، دید چیزی از کنار پنجره گذاشت. بلند شد. با شتاب از بار بیرون آمد. به چپ به راست نگاه کرد. هیچ جنبده ای نبود. روبرویش فضایی از درختانی برگهاشان باخته،  تا آسمانِ دلگیر وُ پایین آمده قد کشیده بودند. نه پرنده ای می پرید، نه کسی از آن می گذشت. شانه بالا انداخت. بخودش گفت:
- یعنی خیالاتی شدم!؟

هنوز از تردیدِ حال وُ هوایی که در آن بود، در نیامده بود که گفت:
- امکان نداره! یکی دوبار که نبود!

برگشت و از درِ بار به داخل آمده نیامده بخود گفت:
- کسی شوخی اش گرفته!

سر بلند کرد. هنوز به میز خودش نرسیده بود که بارمن متعجب نگاهی به او کرد و سرش را پایین انداخت. روی پیشخوانِ بار به چیزی که می خواند خیره شد.  پیپ را برداشت. دوباره آن را گیراند. پکی زد و به عکس قدیمی ای که بر دیوار بود خیره شد. در عکس مردی دست دور گردن زنی انداخته، کلاهی بر سر و لباسی با پالتوی یقه سیاه پوشیده، سیگار برگ در دست، می خندید. دندانهایش بیرون زده چنان خنده ای که دنیا را با یک انگشت بازی می دهد.
لبخندی زد. به چهرۀ زن درعکس خیره شد. تکیده با آرایشی تند که جز برای رختخواب نبوده باشد، کنار مرد ایستاده و همچون گربه ای به او چسبیده، لبخند بی رمق و ساختگی ای بر لب داشت. هنوز چشم از عکس برنگرفته بود که دستی به شانه اش خورد. سر برگرداند. شهرام، یار غارش را دید که
سرخوشانه گفت:
- خوب خلوت کردی!

حرف شهرام تمام نشده، گفت:
- تو هم خوب منو سرکار گذاشتی!
گفت:
- سرِ کار!؟
گفت:
- خودت رو به اون راه نزن! خر خودتی!
گفت:
- جدی میگم. چی چی رو سرِ کار گذاشتم!
گفت:
- همین که پشت پنجره.....
گفت:
- همین الان رسیدم! اصلن فکر نمی کردم اینجا باشی!
گفت:
- پس این که از پنجره هی اومد رفت، روحت بود!؟ چطور میومدی بعدش غیب می زد نامرد!
گفت:
- تو مثه اینکه جدی داری می گی ولی باور کن من همین الان رسیدم. اومدم یه آبجویی بنوشم. 

نگاهی به بارمن کرد. با اشاره یک آبجو سفارش داد. سپس گفت:
- عجیبه!
گفت:
- چی عیجبه!؟
گفت:
- همین که گفتم. یک ساعته می بینم یکی از پنجره خودش رو نشون میده بعدش خبری ازش نیست.
گفت:
- کی؟
گفت:
- اگه می دونستم که یقۀ ترو نمی گرفتم!

همینطور که صندلی را می کشید تا رویش بنشیند، بارمن آبجویش را آورد با یک پیشدستی که کمی بادام در آن بود، روی میز گذاشت. چشمکی به او زد و رفت. می خواست بارمن را صدا زند اما پشیمان شد. رو به شهرام کرد و گفت:
- باور کن جدی می گم. حتی یک بار به محض اینکه متوجهش شدم، رفتم بیرون مچش رو بگیرم اما هیچ کس و هیچ چیز نبود. خیابون ساکت و خلوت ......
شهرام حرف او را قطع کرد وُ گفت:
- خیالاتی شدی.  آبجو کمتر بخور لامصب!
گفت:
- هنوز یک لیوان هم تموم نکردم چی چی رو کمتر بخور!
گفت:
- پس شک ندارم دیوونه شدی!
گفت:
- بعید نیست!

هر دو نفر خندیدند. لیوان آبجو را بلند کردند.
ماندۀ آبجویش را تا ته سر کشید. پیپ را خالی کرد. توتونِ تازه در آن بار گذاشت و گیراندش. پکی جانانه زد. دودش را هوا داد. به دوستش خیره شد. بی آنکه منتظر حرفی از او باشد، گفت:
- می دونی دیشب هم همینطور شد. پشت میز در اتاق کارم نشسته بودم. موسیقی گوش می کردم. چیزی هم می خوندم. طبق عادت همیشگی ام گاه گاه به تاریکی شب خیره می شدم. انگاری که یک پای حال و هوام شده باشه، به درختی که پشت خانه ام هست نگاه کردم. لانۀ زاغی بالای آن که دیگه کم کم داره خالی می مونه و زاغی کمتر سراغش میاد،  مثه یک تیکه ای که گاه گاه میون سیاهی برجسته بشه، جزئی از نگاهم شده. همه چیزش پشت پنجره برام مثه کف دستم می مونه. می دونم چی هست چی نیست. همینطور که توتون برداشتم تا توو کیسه چرمی بذارمش، از پنجره چیزی سوسویی زد. مثه اینکه برقی زده باشه. نگاه کردم دیدم هیچی نیست. بی خیال شدم. دوباره بستۀ توتون رو شروع کردم به باز کردن. چشمم به بستۀ توتون بود اما باز از پنجره برقی زد. فکر کردم کسی از کنار پنجره ام میگذره. بلند شدم. از پنجره نگاه کردم. هیچ چیز نبود. دوباره برگشتم پشت میزم و همچین که داشتم با بستۀ توتونم ور می رفتم دیدم تو نگو نوار طلاییِ همین بستۀ توتون که دستم بود در شیشه پنجره برق می زنه! باور کن بلند بلند به خودم خندم!
شهرام گفت:
- پس حالا هم بخند! اینجا چی کار می کردی که خیال ورت داشت!؟
گفت:
- هیچی داشتم پیپ می کشیدم آبجومو می خوردم! همین!
گفت:
- پس شک نداشته باش که دیوونه شدی!
گفت:
- یکی دو بار نیست که برام پیش اومده. داوود یادت هست!؟
گفت:
- آره. حتمن به داوود هم گیر دادی!
گفت:
- یه جورایی آره! آخه یه شب خونه اش بودم. همون اتاقی که همیشه وقتی پیشش شب می مونم توش می خوابم. آخر شب بود. داوود با خانومش رفت بخوابه، من هم رفتم توو همون اتاق بخوابم. داشتم لباسامو در می آوردم و حین راه رفتن گاه گاهی هم این ور اون ور می رفتم. یهو چشمم به یکی خورد که از اون ورِ دیوار می رفت می اومد. فکر کردم داوود هست. خودمو جمع و جور کردم نکنه یه وقت خانومش هم باشه منو اینطور ببینه. خلاصه چند بار ادامه پیدا کرد. بعدش بخودم گفتم اون ور که حموم و دستشوییِ همین اتاقه! داوود چطور میتونه باشه! وا موندم. شلوارم رو در آوردم. پیراهن در آورده نیاورده رفتم توو حموم رو نگاه کردم. دیدم کسی نیست! توو اتاق هم هیچ کس غیر از من نبود. پنجره اش هم پرده کشیده چیزی از پشتش دیده نمی شد. بخودم گفتم مگه میشه یه نفر هی بره بیاد!؟ دوباره داخل  حموم رو نگاه کردم. هیچ کس نبود. از دیواری که فاصله درِ حموم با درِ ورودی اتاق بود، یه نگاه به داخل حموم کردم، یه نگاه به بیرون حموم توو اتاق تا دم در! دیدم غیر از من کسی نیست! اومدم در اتاق رو باز کنم راهرو رو ببینم دیدم یه آینه روی همین دیوارِ حد فاصل حموم و در ورودی اتاق هست که خودم وقتی حرکت می کردم تصویرم توو آینه می افتاد! فکر می کردم کسی میره میاد!

شهرام چنان خنده ای کرد که بار من جا خورد و بی آنکه بداند شهرام به چه می خندد، با او بلند بلند خندید! شهرام گفت:
- پسر تو شاهکاری بخدا!
آبجویش را برداشت. همچنانکه به شهرام نگاه می کرد، داشت فکر می کرد، پس اینکه از کنار همین پنجره می رفت که بود!؟

همین!

پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۳ - ۲۰ نوامبر ۲۰۱۴

 

رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست