خویی جان جانانم

با خواندن شعر تازه ات در اخبار روز،

دل به دریا زدم و حسی به کلام نشاندم گرچه می دانم

که در هفت دریای تو قطره ای هم می نیاید!

تی قوربان با دریایی از تاسیانی

گیل آوایی

7مه 2008

باز نوای خویی نای زمان است

نای شکفتن از این سر به غمان است

داغ به دل گشته ایم دور و جدایی

آی بگو راز ما دل بفغان است

جان من ای شاعر شاعر جانان

کاین دل خونین زجور در قلیان است

نای تویی،  وای تویی، ساز ِ همه راز

راز ِ هویدای ما در جریان است

گو زدل ما خویی، جان و جهانی خویی

کان  دم جانبخش تو  روح و روان است

باشد اگر هر دمی بازدمی این زمان

مرهم گفتار توست یار وشان است

عشق منی آینه پاک و زلال ای رفیق

هم نفسی گرچه دل سینه دران است

گیل به سودای تو گر به سخن آمده است

نای سخن گفتنی گیل به زبان است

 

غزلقصیده ی بی بهرگی زعشق

اسماعیل خوئی

● "بشنو از نی چون حکایت می کند ... "
مولوی
گپی در آشناشدن با ع . م .
 
عشق! کجایی تو؟ ای، عشق! کجایی؟
مرگ می آید به سوی ام، ار تو نیایی.
کاه نباشد که کهرباش رباید:
دل، دل سنگین من، مگر تو ربایی.
بنده‍ی خورشید ذره بین توام من :    
زان که تویی که مرا بزرگ نمایی .
دل به تو گر می سپرد ناصر خسرو،
نظم چو آهن شدی ش شعر طلایی .
او، که به نام خرد، نبوده گرفت ات،
شد، به سرودن، اسیر خشک سرایی .
ور زتو می بود بهره ای ش خمینی،
می نشدش هرچه گفت و کرد جنایی .
چون زتو هرگز نکرد یاد به منبر،
پیر سخن شد نماد هرزه درایی .
برد زجا کهربات بس دل سنگین :
کاه کنی کوه و ان گه اش بربایی .
تالی ی سیمرغ می شود به پریدن،
سنگ چو از جذبه‍ی تو گشت هوایی .
تابد بردل، وزاوی، چهره‍ی دلدار :
آینه اش چون کنی تو گرد زدایی .
از تو بیامد، به شعر، حافظ حافظ ؛
وزتو سنایی، به ذوق، گشت سنایی .
از تو بگردید شمس شمس جهانسوز؛
هم زتو منصور یافت ذات خدایی .
بلخی، اگر بود مرغ   خانگی ی دین،
از تو کجا می گرفت بال همایی ؟!
هست ِتو پاسخ شدش به پرسش هستی :
چونی و چندی ش وانهاد و چرایی .
با تو یکی گشته بود جان و جهان ام :
زان که تو برجا منی نمانی و مایی .
عاقبت کار،   از تو دست کشیدم ؛
چون زعصای شکسته مرد عصایی .
قدر ندانستم ات – دریغ ! – و تو رفتی :
ماند به جا هیچ ِ پوچ، هیچ ِ نهایی .
وای دل من ! که درنیافت، چو گفتی :
" نای منی، از من است اگر به نوایی."
رفتی و نیزاری ام کنون، که نباشد
جز شکنستانی، از هجوم ِ جدایی .
گر که بیایی به   واپسین دم، ازت، باز،
بند به بندم کند ترانه سرایی .
مولویا !   ای که برکشاند و نشاندت
بندگی ی عشق بر چکاد ِ خدایی !
بوسه و اشک ام نثارِ ناله‍ی نای ات :
آه، جدایی، جدایی! آه، جدایی !
بیست و ششم دسامبر
۲۰۰۷ ،
بیدرکجای لندن        

 

www.perslit.com