قارچ های غربت

با شیونی هزار ساله بر گونه هایم
اندک
اندک
نیست می شوم
زیر سایه ی مسموم
قارچ های غربت
که می رویند
از آسمانی که تقسیم اش کرده اند
و دیگر، آبی نیست

* * *

و ماه 
از پس پنجره ای که از آن من نیست
می خندد
دشمنانه
به صندوقچه ی مادرم
که پُر از صدای شکستن است

* * *

فکر من پُر می شود از زمین
زمینی که از آن من باشد
و زمینی که از آن من بود
و زمینی که باید مال من باشد
و زمینی که که خیالم در آن
بازی کند
و زمینی که رد پاهایم برآن بماند
برای همیشه
و تا زمین هست
و تا  عشق  هست  

نمی خواهم که نیست شوم
زیر سایه ی مسموم
این قارچ های غربت.

هژبر- دن هاخ

اکتبر ٢٠٠٧