آخرين روزها، "انقلاب اسلامی" به روايت دکتر هوشنگ نهاوندی (بخش اول)، احمد افرادی

 

 

 

 

 

 

 

afradi@gmx.de

 

آقای نهاوندی بر اين باور است که، محرک‌های کينه‌ورزی غرب به شاه... از سال‌های پيش بر هم انبار شده بود. در واقع، گر چه غرب در سال ۱۹۷۷ تصميم قطعی به حذف شاه گرفت و ازهمان سال هم همه‌ی توان‌اش را در عملی‌کردن آن به‌کار برد، اما فرايند متزلزل کردن شاه، از بسيار پيشتر طرح‌ريزی شده و در ۱۹۷۴، در دولت جمهوری‌خواه آمريکا شکل نهايی يافته بود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

«آخرين روزها» ـ نوشته دکتر هوشنگ نهاوندی ـ تازه ترين کتابی است(۱) ، که به انقلاب ۵۷ و جا به جايی قدرت در ايران می پردازد. نام ديگر کتاب : « پايان سلطنت و درگذشت شاه »  و موضوعات مطروحه در آن ـ آشکارا ـ مراحل تکوين انقلاب، واکنش های روحی شاه ، در مقابل موج پيشرونده ی اعتراضات مردم ... و پايان سلطنت دودمان پهلوی را در بر می گيرد.به رغم اين ، نويسنده درپيشگفتار کتاب ، هدف ديگری را پيش روی آن قرارمی دهد :

« کتاب کنونی ... نه اثری است در باره انقلاب ايران ، و نه حتی زندگی نامه ی محمدرضا پهلوی . نام اين کتاب  می توانست " پژوهشی درباره زايشيا اختراع اسلام گرايی راديکال " باشد . هدف از نگارش اين کتاب آن است که حتی المقدور، زير و بم و آشکار و پنهان اين پديده را بررسی کند ، به کند و کاو در رازها و شخصيت هايی که در آن نقشی ايفا کرده اند بپردازد و دسيسه ها و حيله گريهای پنهانش را

 

 

باز رسد » .

در واقع ، به تصريح نويسنده ،  «  ماجرای تولد - يا سرهم بندی شدن ِ - اسلام گرايی راديکال در ربع آخر قرن گذشته ، موضوع اين بررسی است » .

آقای نهاوندی بر اين باور است که ، روی ديگر سکه ی انقلاب اسلامی ، قدرت گيری «اسلام گرايی راديکال» است ، که به ياری « و اشينگتن، سپس لندن و بعد پاريس» ممکن شد ؛ تا از اين طريق ، با ايجاد " کمربند سبز " ، کمونيسم در يکی از مرزهايش مهار شود نويسنده در اين معنی تأکيد دارد که : « بنياد گرايان افغان ، جبهه اسلامگرايی الجزاير ( F.I.S ) ، تروريست های مصری ، U.C.K در يوگوسلاوی و ... مشهورترين نتايج اين سياست هستند » ، که می بايست به واقعه ۱۱ سپتامبر منجر شود .

متأسفانه ، بحث ِ نويسنده درمورد اسلام گرايی راديکال و « زير و بم آشکار و پنهان » آن ، عمدتأ به پيشگفتار کتاب محدود می شود و ادامه ی نوشته ( به گمان من ) روايت ديگری است از انقلاب اسلامی ، با استناد به :

۱ -  خاطرات شخصی آقای نهاوندی و رويدادهايی که خود شاهدش بوده است . ۲ - مصاحبه ی طولانی نويسنده با شاه ( در ايران و در تبعيد ) ۳- « گواهی های بسيار گواهانی که [ که به تأکيد نويسنده ] تقريبأ همه ی آن ها ، برای نخستين بار [ در اين کتاب ] بازگويی می شود» .

هواداران نظام پادشاهی و بسياری از دولتمردان عصر محمدرضاشاه ، « انقلاب اسلامی » را تاوانی می دانند که " پهلوی دوم " ، بابت استقلال رأی ِ سال های آخر ِ سلطنت ِ خود و « نه » گفتن به غرب پرداخته است .

آقای نهاوندی ـ در عين پابندی به اين باور ـ يکی از عمده ترين دلايل حمايت غرب ، از پا گرفتن « اسلام گرايی راديکال » را ، « نفرت ِ [ غرب ] از محمد رضاشاه پهلوی و بيم و ترديد از بلند پردازيهای او ...» می داند .

نويسنده ، به جای بررسی آسيب شناسانه ی عملکرد رژيم پيشين ( در کشاندن جامعه به وضعيت انقلابی سال ۵۷ ) عوامل فروپاشی سلطنت را درجای ديگر ، از جمله در ميان مجموعه ی اطرافيان « شهبانو فرح » و دست های آشکار و پنهان دربار جستجو می کند تا « تئوری توطئه » ـ در فروپاشی رژيم شاه ـ  را تکميل کند .

آقای نهاوندی بر اين باور است که ، « محرک های کينه ورزی [ غرب] به شاه ... از سال های پيش بر هم انبار شده بود» . در واقع ، گر چه غرب در سال ۱۹۷۷ تصميم قطعی به حذف شاه گرفت و ازهمان سال هم همه ی توانش را در عملی کردن آن به کار برد ، اما « فرايند متزلزل کردن شاه ، از بسيار پيشترطرح ريزی شده و در ۱۹۷۴ ، در دولت جمهوری خواه آمريکا شکل نهايی يافته بود » .

نويسنده بر اين پای می فشارد ، که « موضع گيری های شاه ... به شدت مخالف طبع ايالات متحده بود» .می گويد :

۱ـ « اوپک ، در اثر اقداماتی که شاه و ملک فيصل ( پادشاه عربستان سعودی )  در آن نقش عمده ای ايفاء کرده بودند، به نخستين پيروزی خود دست يافته بود ـ اقداماتی که هم ملک فيصل و هم شاه، به خاطر آن بهای گزافی پرداختند». ملک فيصل به قتل رسيد و شاه از اريکه ی قدرت به زير کشيده شد .

۲ - اعتراضات شاه به « کيفيت نامرغوب و بهای بسيارگران ِ برخی از تجهيزات نظامی ، که به وسيله آمريکا به ايران فروخته می شد» ، نه تنها باعث نارضايی کنگره ی آمريکا شد، بلکه در پاره ای از رسانه های گروهی امريکا هم ، عکس العمل های خصمانه ای را عليه شاه برانگيخت. ۳- « ايران نقشی عمده در نيم – پيروزی [ سال ۱۹۷۳] مصری ها » بر اسرائيل داشت . « از آغاز حمله مصری ها ، شاه به هواپيماهای ترابری سنگين شوروی اجازه داد ، برای رساندن تجهيزات نظامی ، از حريم هوايی ايران بگذرند و به قاهره بروند، و در اين امر اعتراضات واشينگتن و تل آويو را ناديده گرفت . [ به علاوه ، شاه ] دستور داد يک کمک مالی فوری يک ميليارد دلاری به مصر پرداخت شود ... اين موضع گيری را [ آمريکايی ها ] هرگز بر ايران و پادشاهش نبخشيدند» ۴ – ايران ، با خريد اسلحه وتجهيزات نطامی از بلوک شرق ، بر آن بود تا منابع دريافت اسلحه ی خود را متنوع کند و از وابستگی خود به غرب و به خصوص ايالات متحده بکاهد و ...

به باور آقای نهاوندی ، مخالفت با شاه ، درحوزه نفوذ دموکرات ها و در ميان سناتورهايی مثل " ادوارد کندی" ، " فرانک چرچ " ، " جورج بال " محدود نماند. جمهوری خواهانی جون " ويليام سايمون " ، " جيمز شلزينگر " ، " دانالد رامزفيلد" و حتی " هنری کيسينجر" ، دوست خانوادگی شاه نيز ، « بلندپروازی های ايران » را تاب نياوردند و به فعاليت های پر سرو صدا عليه او دست زدند. هنری کيسينجر ، « در سال ۱۹۷۴ به اعضای گنگره ی امريکا گفت : " برخی از ما عقيده داريم که يا شاه بايد دست از سياست های خود بر دارد، و يا ما بايد او را عوض کنيم . "

عجيب اين که ، کيسيجر در نوامبر همان سال ، در سفر سه روزه اش به تهران ، « به نحو بی سابقه ای به حمايت از شاه سخن گفت » .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دکتر نهاوندی ، چاپ مقاله ی جنجال آفرين « استعمار سرخ و سياه » ، ( با امضای مستعار" احمد رشيدی مطلق" ) در روزنامه اطلاعات را « نقطه آغاز فراگرد آنقلاب و چاشنی انفجاری آن » می داند .

می گويد، متعاقب توزيع نوارهايی از آيت الله خمينی، در تهران و قم ( که در آن محمد رضا شاه ، به شديد ترين لحن مورد توهين و دشنام قرارگرفته بود ) ،  در روزنامه ی اطلاعات ( تاريخ ۸ ژانويه ۱۹۷۸ ) مقاله ی موهنی ، نسبت به آيت الله خمينی ، با امضاء " احمد رشيدی مطلق " چاپ می شود ، که خشم طرفداران آيت الله خمينی را بر می انگيزد .

نويسنده ی کتاب ِ «آخرين روزها» ـ که انقلاب اسلامی را ، عمدتآ ناشی از توطئه خارجی ، به علاوه تحريکات داخلی می داند ـ بر اين باور است که « چاپ آن مقاله در آن روزنامه ، با تحريک و به احتمال بيشتر به تحميل صورت گرفته است ».

دکتر نهاوندی ، بر اين پای می فشارد که چاپ مقاله ی مذکور موجب شد تا  «  خمينی به شخصيتی تبديل شود» ، که ديگران ( غرب ) از وجودش عليه موجوديت رژيم پهلوی استفاده کنند. از اين رو ، می کوشد تا از پس ِ «  پژوهشی دقيق ... و کنار گداشتن اطلاعات گوناگون ، سر منشاء اين ماجرا را[پيدا] کند ».

می گويد، « انديشه ی تهيه ی آن مقاله ، از سوی امير عباس هويدا، وزير دربار ِ» وقت ، با شاه درميان گذاشته شد . اقای نهاوندی حدس می زند که پاسخ شاه به پيشنهاد هويدا مثبت بود . آن گاه ، « نگارش مقاله به عهده ی روزنامه نگاری که اکنون در خارج کشورزندگی می کند نهاده شد . هيچ اطلاع دقيقی در اختيار او گذاشته نشد. او تنها به چپزهايی که شنيده بود و [ همين طور ] چند شايعه ی خصمانه در مورد   خمينی استناد کرد» . پس ازآماده شدن مقاله ، « هويدا آن را به آقای داريوش همايون وزير اطلاعات [ و جهانگردی وقت ] سپرد و به اودستورداد تا به جاپ آن در يک نشريه ی معتبر اقدام کند . همايون اعتراف کرد که مقاله را گرفته ، ديده ولی پيش از چاپ نخوانده است » . آقای نهاوندی می گويد،« سپس اين مسئله پيش آمد که مقاله در کدام روزنامه چاپ شود. دو روزنامه ی صبح [ آيندگان و رستاخيز را به دليل انتساب آن ها به رژبم ] معاف کردند ». کيهان راهم ، به اين دليل که مديرش ـ سناتور مصباح زاده ـ شخص با نفوذی بود و با شاه و آموزگار( نخست وزير وقت ) ارتباط نزديک داشت « و می توانست شاه را ازآن دستوری که در واقع نداده بود، منصرف کند »، کنار گذاشتند . قرعه به نام روزنامه اطلاعات، به مديريت فرهاد مسعودی می افتد، « که نه تأثير و نفوذ زيادی داشت و نه تجربه ای» . فرهاد مسعودی ۴۸ ساعت مقاومت می کند. کار به ساواک کشيده می شود. « به تيمسارنصيری ، رئيس ساواک می فهمانند که چاپ آن مقاله يک " دستور " است . نصيری که می بايست ، دست کم جهت حصول ِ اطمينان، با مافوقش ( که ظاهرآ نخست وزير بود ) و همين طوربا شاه تماس بگيرد، به سادگی از کنار قضيه می گذرد .

به باور نويسنده ، واکنش تيمسار نصيری دور از انتظار نبود . او « فردی بود تُنُک مايه ، شهره به بدی . ولی تا حد نابينايی و بدون قيد و شرط وفادار بود ... او را برای اين در آن مقام گذاشته بودند که اطاعت کند. »

در اين ميان تنها پرويز ثابتی ـ مسئول امنيت داخلی رژيم ـ مقاله را « زيانبار و[ چاپش را] ضد مناقع ملی» تشخيص می دهد . اما حرفش گوش شنوا نمی يابد. در نهايت، فرهاد مسعودی ، به دنبال تلاش نا موفقش برای تماس با شاه ، به چاپ مقاله تن می دهد. و به اين ترتيب « عمليات " بر روی کار آوردن  آیت الله  خمينی آغاز...» می شود .

روايت آقای نهاوندی از ماوقع ، که به تصريح او ماحصل « پژوهشی دقيق ... و کنار گداشتن اطلاعات گوناگون» است و به همين دليل می بايست به روشنی پرده از روی ماجرا بر دارد ، عملآ بر ابهام ماجرا می افزايد .

نويسنده می گويد،«تصورش دشوار است که " امير عباس هويدا " آن مرد هوشمند که مسلمآ از سازمان های جاسوسی وسازمان های اطلاعاتی غرب دستور نمی گرفت ، منشاء مستقيم آن عمليات بوده باشد. بعيد نيست که اوآلت دست کسانی در ميان اطرافيان خود شده و يا از سر بی فکری اين کار را کرده باشد ». اما در سطر بعد ، به صراحت، هم فرض «آلت ِ دست» شدن و هم « بی فکری » هويدا ی « هوشمند» را رد می کند . می گويد : « او [ هويدا] به اين گونه تحريکات علاقمند بود و گاهی اوقات مقالات و شايعاتی عليه مخالفان سياسی يا رقبای بالقوه خود ، در پاره ای نشريات به چاپ می رساند » .

نويسنده ، از قول آقای شجاع الدين شفا نقل می کند که ، چاپ آن مقاله ، «  گونه ای پوست خربزه » بود که زيرپای رژيم انداخته شد ؛ و ، به علاوه « خدعه ای برای تحريک ، عليه شاه » بود . آقای نهاوندی ، خود نيز نيز بر داوری آقای شجاع الدين شفا صحه می گذارد .

پرسيدنی است که آيا آقای شجاع الدين شفا، انگشت اتهامش را به سوی هويدا دراز نمی کند؟ و آيا، درست به همين دليل ،« هنگامی که[ شاه ] چند ماه بعد اجازه داد دولت نظامی ، هويدا را به زندان اندازد... نمی خواست هويدا را به خاطر آن ماجرا وچند مورد ديگر، که بعدآ به او نسبت دادند ، تنبيه کند»؟

پيشتر گفتم که ( به گمان من ) روايت آقای نهاوندی از ماجرا ، با ابهامات بسياری همراه است که به مواردی از آن اشاره می کنم :

۱ـ می گويد ، هويدا مقاله را به آقای داريوش همايون داد تا در يک روزنامه معتبر چاپ کند، اما روزنامه های آيندگان ، رستاخيز و کيهان را ـ به دلايلی که در بالا آورده شد ـ « معاف کردند» ؛

الف ـ نويسنده نمی گويد چه کسانی منشاء اين تصميم گيری ( يعنی معاف کردن سه نشريه مذکور) بودند ؟

۲ـ آقای نهاوندی می گويد : « فرهاد مسعودی ۴۸ ساعت [ در برابر چاپ آن مقاله در روزنامه ی اطلاعات ] مقاومت کرد».

اما نمی گويد که ،«فرهاد مسعودی» در مقابل چه کس ، يا چه کسانی مقاومت کرد : هويدا و ابوابجمعی اش؟ توطئه گران، که نمی دانيم چه کسانی هستند ؟ ! ...


به روايت آقای نهاوندی ، فرهاد مسعودی تلاش کرد تا با شاه تماس بگيرد ، اما موفق نشد . آيا در مملکت غيراز شاه کسی نبود که ـ با درک حساسيت موضوع ـ از چاپ آن مقاله جلوگيری کند؟! به قول اسدالله علم " الملک عقيم " ؟ !

مسئول روزنامه اطلاعات که ـ به رغم بی « تجربگی سياسی »! ـ چاپ آن مقاله را به مصلحت ند يد، منطقآ می بايست ـ در اولين واکنش ـ دلايل مخالفتش ( با چاپ آن " مقاله " ) را ، با وزير اطلاعات و جهانگردی در ميان بگذارد .

آقای نهاوندی می گويد : « به تيمسار نصيری، رئيس ساواک می فهمانند که چاپ مقاله يک " دستور" است » .

می پرسم : چه کس ، يا چه کسانی ، با گفتن اين که « چاپ مقاله يک دستور است » در کار ارعاب يا مجاب کردن رئيس ساواک بودند؟ اصولآ ، پای تيمسار نصيری چگونه و از طريق چه کسی به ماجرا کشيده شد ؟ مسعودی؟ هويدا ؟ ...

پرويز ثابتی ـ مسئول امنيت داخلی ـ که مقاله را « زيانبار و[ چاپش را]  ضد مناقع ملی» تشخيص می دهد، چرا نخست وزير ( جمشيد آموزگار) و از اين طريق شاه را در جريان قرار نمی دهد؟ آيا اسم ِ رمز ِ « چاپ مقاله يک دستور است » کافی بود ، تا از مسئول امنيت داخلی کشور و رئيس ساواک « سلب ا ختيار» شود .

آيا ـ آن گونه که آقای نهاوندی می گويد ـ منشاء همه ی اين« شيطنت ها » ها هويدا نبود ؟ تا ، به قول معروف ، پنبه ی جانشين خود( جمشيد آموزگار )  را بزند؟ با هم بخوانيم   :

«  امير عباس هويدا... شيوه ی کاررا خوب می دانست ، وقتی وزير دربار شد، همه سر نخ هايی را که در دست داشت و شبکه ای را که ايجاد کرده بود، به خدمت خدعه عليه جانشين خود [ آموزگار] گرفت ، تا او را فلج کند...» . و ...

در مورد مقاله ی « استعمار سرخ و سياه » ، روايت های ديگری هم در دست است ، که از ميان آن ها ، بخشی از روايت آقای « مظفر شاهدی » را عينأ نقل می کنم :

«  همزمان با برگزاری کنگره بزرگ حزب رستاخيز در تهران ( در تاريخ ۱۷ دی ماه ۱۳۵۶) ، در يکی از ستونهای صفحات ميانی روزنامه اطلاعات مقاله ای با عنوان « استعمار سرخ و سياه» به چاپ رسيد که حاوی مطالبی اهانت‌آميز نسبت به آيت‌الله خمينی بود. چنانکه تقريباً قريب به اتفاق آگاهان به امور و پژوهشگران تصريح می‌کنند انتشار اين مقاله موهن نقطه عطفی مهم و سرنوشت‌ساز در تحرکات انقلابی مردم ايران بر ضد رژيم پهلوی شد که اندکی بيش از ۱۳ ماه بعد حکومت وقت را به سقوط نهايی کشانيد .
از همان روزهای پس از انتشار مقاله مذکور ، هويت واقعی نويسنده آن در هاله‌ای از ابهام افتاد و صاحب نظران برای پی بردن به شخصيت واقعی « احمد رشيدی مطلق» که نويسنده مقاله عنوان شده بود، افراد متعددی را در مظان اتهام قرار دادند. در اين ميان داريوش همايون وزير اطلاعات [ و جهانگردی ] وقت بيش از ديگران متهم بود که اين مقاله را تدوين کرده و جهت انتشار به روزنامه اطلاعات سپرده است. اما او کماکان اين اتهام را رد کرده است و ضمن اينکه تصريح می‌کند اين مقاله در پاکتی مهر و موم (که به آرم وزارت دربار مزين بود) به او تسليم شده و او بدون کنکاش در محتوای آن برای چاپ در اختيار مسئولان روزنامه اطلاعات قرار داده است. قراين و شواهدی هم وجود دارد که نشان می‌دهد داريوش همايون نمی‌تواند نويسنده مقاله مزبور باشد . در اين ميان به ويژه شيوه نگارش همايون با متن مقاله« استعمار سرخ و سياه » هيچ گونه همخوانی ندارد. برای مقايسه نوشته‌های داريوش همايون با مقاله مذکور علاقه‌مندان را بالاخص به سرمقاله های فراوانی ارجاع می‌دهم که شخص همايون طی سالهای ۱۳۴۵-۱۳۵۷ش در روزنامه آيندگان به چاپ سپرده است. بدين ترتيب به نظر می‌رسد که مقاله مذکور را معاون مطبوعاتی هويدا وزير وقت دربار تدوين و تنظيم کرده باشد و مستندات موجود نشان می‌دهد که نويسنده مقاله کسی نبود جز فرهاد نيکوخواه که از ساليان گذشته مشاورت مطبوعاتی و فرهنگی هويدا نخست‌وزير را (در سالهای ۱۳۴۳-۱۳۵۶ش) برعهده داشت و اينک با دستور مستقيم شاه و از سوی هويدا وزير دربار مأموريت يافته بود با تدوين مقاله مذکور موقعيت رژيم پهلوی را در مقابل مخالفان پرشمار آن بهبود بخشد ( و البته نتيجه آن معکوس بود) ...» .  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به روايت آقای نهاوندی، فردای روزی که خبر چاپ مقاله ی « استعمار سرخ و سياه » ، به قم رسيد، تظاهرات کوچکی در آن شهر به وقوع پيوست، که ـ در نتيجه ی مداخله ی پليس ـ چندين زخمی و يک کشته برجای گذاشت .

آيت الله شريعتمداری ، برای آرام کردن مردم و متوقف کردن اغتشاشات، دولت را به پوزش بابت چاپ مقاله فرا خواند . « اما دولت با ناشی گری و قطعآ با موافقت شاه ، به وی پاسخ داد که مطبوعات آزادند ، دولت نقشی در چاپ آن نداشته و دليلی برای عذر خواهی نيست» .

متعاقب آن ، روز ۲۶ ژانويه ، دولت برای نشان دادن پايگاه مردمی خود وقدرت نمايی ، از طريق حزب رستاخيز ( که دبير کل آن جمشيد آموزگار، نخست وزير وقت بود ) تظاهرات بزرگی در تبريز ( زادگاه آيت الله شريعتمداری ) برگزار کرد ، که « سيصد هزار نفر» در آن شرکت کردند. در اين ميتينگ ، که اعضای کميته مرکزی حزب رستاخيز و چند تن از شخصيت ها ی مملکتی شرکت داشتند، نخست وزير سخنان تند و قهرآميزی ـ عليه مخالفان ـ ايراد کرد . مردم ، هر بار با شنيدن نام شاه ، احساسات شديدی از خود نشان می داند . « خروش و احساسات در اوج خود بود که ناگهان بخشی از جايگاه سخنرانان و شخصيت ها ( که با عجله سرهم بندی شده بود ) فرو ريخت .هيچ کس حتی زخمی هم برنداشت ، ولی مردم خرافاتی در اين حادثه " نشانه ای " ديدند » .

در رويارويی با قدرت نمايی رژيم در تبريز، « آخوند ها تاکتيکی را در پيش گرفتند که نامش " چله " بود» . آيت الله شريعتمداری ، مردم را به برگزاری مراسم چله ، برای تنها کشته ی تظاهرات قم فراخواند . « به دستور رئيس شهربانی ، مسجدی را که قراربود مراسم در آن برگزار شود، تعطيل » کردند. اقدامات تيمسار نصيری ( رئيس ساواک ) برای بازکردن مسجد ، به دليل « رقابت دو نيروی انتظامی و... اين دست و آن دست کردن » ، دير نتيجه داد .

 « مأموران پليس ، که برای رويارويی با تظاهرات و ناآرامی های خيابانی آمادگی نداشتند ، از اسلحه ی خود استفاده کردند .چند کشته و بسيارزحمی بر جای ماند . زنجيره ی خشن و بی رحم تظاهرات و سرکوب های پياپی آغاز گرديد که يک راست به انقلاب انجاميد . »

سه سال پيش از اين ـ به دستور شاه ـ " گروه مطالعاتی بررسی مسائل ايران " ايجاد شده بود، که « هزارتنی از چهره های دانشگاهی، روشنفکران، قضات بلندپايه، بازرگانان و صاحبان صنايع و خلاصه برجسته ترين برگزيدکان کشور در آن عصويت داشتند ـ و اغلب به عنوان " اپوزيسيون اعليحضرت"  قلمداد می شد » . رياست گروه با آقای هوشنگ نهاوندی بود .

گروه مطالعاتی مذکور ، در گزارشی که « به شاه تقديم کرد ... بر وخامت اوضاع مملکت و قدرت گرفتن مخالفان مذهبی تأکيد » نمود . اين گزارش ، چاپ ِ مقاله عليه آيت الله خمينی را « اشتباه بزرگ سياسی» ارزيابی کرد و برگفتگوی عاجل با « مقامات روحانی ، به ويژه با آيت الله شريعتمداری »  تأکيد داشت .

متعاقب آن ـ به دستور شاه ـ يک کميسيون سری ، جهت بررسی گزارش ِ " گروه ِ بررسی مسائل ايران " تشکيل شد. اين کميسيون متشکل بود از : نصيری ( رئيس ساواک ) ، پرويز ثابتی ( دستياراو درامنيت داخلی ) يک وزير ( به نمايندگی از سوی نخست وزير) ، کاظم وديعی ( نويسنده گزارش مذکور)، سيد حسن امامی (امام جمعه تهران ) و هوشنگ نهاوندی . رياست اين کميسيون را ، نصرت الله معينيان ( رئيس دفتر شاه ) به عهده داشت .

پس از دو جلسه بحث و گفتگو، به رغم مخالفت کسانی مثل نهاوندی، حسن امامی ، کاظم وديعی و موافقت مشروط ثابتی ، نظر کميسيون به اين شکل جمعبندی شد که « جز چند مزدور خارجی، روحانيون ايران همچنان به شاه وفادارند و اغتساشات به وسيله حزب توده يا حزب کمونيست زيرزمينی راه افتاده است ! » . نظر دولت آموزگار نيز بر اين بود که « باعث اغتشاش تبريز ، چند آشوبگری بودند که از آن سوی مرزها، مخفيانه وارد کشور شده بودند» .

گزارش ِ گروه ِ" بررسی مسائل ايران " ، به رغم آن که تحريکات خارجی را رد نمی کرد، اما بر اين باور بود که « تحريکات از فضای گرفته و ناسالم بهره می برد ».

«  ظاهرأ ، با تحريک دولت ، وزير دربار [ هويدا] و بی گمان رئيس ساواک[ نصيری ] » ، نشريات حزب رستاخيز و راديوی دولتی ، « گروه بررسی مسائل ايران » را ، به شدت به باد حمله گرفتند .

دراين ميان ، اوضاع روز به روزبه وخيم تر می شد .

در بهار سال ۵۷ ۱۳، شاه ـ همراه با گروهی ـ به طور رسمی از چند کشور بلوک شرق ( لهستان ، چکسلواکی،مجارستان و بلغارستان ) ديدن می کند .

هوشنگ نهاوندی ـ که با گروه همراه است ـ در جريان سفر ( در گفتگويی نسبتأ طولانی با شاه ) او را در جريان گزارش های " گروه بررسی مسائل ايران " قرار می دهد .

آغاز سخن با شاه است . می گويد ، « با آن که ايدئولوژی اين کشورها با ما در تضاد است [ و از اين رو ، جانب احتياط نگه داشتن ضروری است ] نمی دانم چرا نبايد به کشورهای بلوک شرق نزديک شويم ؟ »  .

ادامه ی گفتگو به نا آرامی های کشور کشيده می شود .

آقای نهاوندی می گويد  :

« اعليحضرت ، زمان بر کندن ريشه های نابه سامانی های مملکت فرارسيده و دگرگونی ها و اصلاحات سياسی عميقی بايد صورت بگيرد . اگر شاهنشاه به راستی مايلند وليعهد شان به پادشاهی برسد ، هم اکنون است که بايد دست به کار شوند ... » .

شاه « باز به حالت دفاعی لجوجانه ی خود (  که همواره در اين مواقع می گرفت) متوسل شد   :

   می دانم ، می دانم .باز می خواهيد در مورد فساد مالی سخن بگوييد ! من از اين فساد منزجرم ، اين برای ما تازگی ندارد که در ميان اطرافيان من کسانی يافت می شوند که بی عيب و پاک نيستند ! اين را هم می دانم . می دانيد که من در تشکيلات دولت هيچ قدرت مستقيمی ندارم ...اما در ان جا که قدرت دارم ، يعنی در ارتش ، فساد را کيفر می دهم . می دانيد که از اين به بعد، کميسيون بازرسی شاهنشاهی آن چه را بايد ، انجام خواهد داد . »

نهاوندی ، در پاسخ شاه می گويد   :

  « ... همه اقدامات کلی عليه فساد، پخش برنامه های تلويزيونی ( جلسات کميسيون بازرسی شاهنشاهی مستقيمآ از تلويزيون پخش می شد و مردم به آن می خنديدند) و پخش اعلاميه ازراديو چيزی را عوض نمی کند. مردم آن ها را باور نداشته اند ، و حالا هم باور نمی کنند که به راستی اراده ای برای مبارزه با سوء استفاده کنندکان وجود دارد. بايد چند تن از متصديان فاسد امور جاری مملکت و پاره ای اشخاص را که از اطرافيان تان هستند، از خود دور کنيد ...اگر به راستی در اين مورد کاری صورت نگيرد ، بايد نگران بود که حتی اصل سلطنت نيز مورد ترديد قرارگيرد و خود اعليحضرت نيز با موقعيت و رويدادهای تأسف آوری رو به رو شوند» .

پاسخ شاه ، بسيار شگفت آور بود :

«  بله ، طبيعتآ اين گفته ی من نبايد تکرار شود، ولی تا هنگامی که آمريکايی ها از من پشتيبانی می کنند، می توانيم هرچه می خواهيم بکنيم و انجام دهيم ، و هيچکس نخواهد توانست مرا از کار بيندازد ... آمريکايی ها هرگز مرا رها نخواهند کرد» .

در طول ماه های بهار، ۵۷ ، تظاهراتی در شهرهای تبريز، قم و تهران برپا می شود . در دهم ماه مه ، تظاهرات خونينی در قم صورت می گيرد که در آن چند نفر کشته می شوند. مهمتر اين که ، ماموران انتظامی ، در تعقيب گروهی از تظاهرکنندکان وارد منزل آيت الله شريعتمداری می شوند. « آيا باز اين يک اشتباه بود يا تحريک ؟» .

اين بار، جمشيد آموزگار ( نخست وزير) با درسی که از اشتباه گذشته اش گرفته بود ، « ساعاتی پس از اين رويداد، تأسف خود را از" خشونت غير عمدی " که در خانه ی آيت الله رخ داده بود ابراز داشت . آيت الله هم خواستارآرامش مردم شد»  .

دکتر نهاوندی می گويد ، « به نظر می رسد در آن ماه ها که همه چيز می توانست به مسير ديگری بيفتد، شاه از اطرافيان و نزديکان خود کناره گرفت . بی ترديد[ به بيماری درمان ناپذيرخود پی برده و] آگاه شده بود که عمرش به پايان خود نزديک می شود... در آن هنگام می بايست کسی يا کسانی در کنار او می بودند که...امور کشوررا قاطعانه در دست می گرفتند؛ در نظم و امنيت ، اصلاحات را پيش می بردند و به ويژه گفتگويی راستين را با روحانيون و گروه های سياسی بر قرار می کردند ... خلاصه بايد دسيسه های بين المللی را که داشت به سرعت به توطئه ای عليه ثبات کشور ... تبديل می شد، خنثی می کرد» .

«  دسيسه ها... بر اساس سوء استفاده از نقاط ضعف داخلی طراحی شده بود ... بخشی ازمطبوعات بين المللی ، و در رأس آنان " لوموند " در فرانسه به مخالفت با شاه ادامه می دادند . ديپلمات های آمريکايی در تهران ، آشکارا عليه شاه توطئه می کردند . گزارش ها واسناد سفارت آمريکا ( که درجريان گروگانگيری ديپلمات های آمريکايی توسط انقلابيون... مصادره شد و به چاپ رسيد ) اين دسيسه ها را آشکار می کند. از مهمترين اين فعالان، دبير اول سفارت [ امريکا] " جورج لامبراکيس " بود که شاه بعد ها از او در خاطراتش نام می برد. انگليسی ها نيزبه گونه ای پنهان همين کار را می کردند و بی.بی.سی ... رفته رفته به صدای مخالفان تند رو تبديل شد . حتی آلمان ها هم در ساختمان فرهنگی سفارت خانه شان[ انستيتو گوته] شب های شعر بر پا کردند .. .

در ۱۴ ماه مه ، امير اسدالله علم ـ « که شايد تنها دوست راستين و امين شاه بود» ـ از بيماری سرطان در گذشت . « بسياری نوشته اند که اگر در سال بحرانی ۵۷ ، علم در کنارمحمد رضا شاه بود، از سقوط او جلوگيری می شد ».

با مرگ علم ، شاه از رايزنی های او محروم شد . « اين ضربه سياسی روانی بسيار سختی بود ، برای مردی که هر روز تنها می شد ، اما وانمود می کرد که تنها نيست ».

شاه ،« در بهار ۵۷ ، در روز زن ... در برابر ده هزار  زن پر شور و هيجان ، مخالفان خويش را نادان، ارتجاعی و عقب مانده خواند و حتی تقريبآ آشکارا آخوندها را مخاطب قرارداد و گفت : مه فشاند نور و سک عو عو کند . »

سخنان شاه ، در پايتخت به « سخت گيری بيشتر» و تهديد مخالفان تعبير شد  . «  ازاين سخنان بسياری بر خود لرزيدند ». اما آب از آب تکان نخورد .

انتخاب ناصر مقدم ( به عنوان رئيس ساواک ) به جای تيمسار نصيری ، بی شک حادثه ی بزرگی بود . هنگامی که شاه ، در انتخاب بين" معتضد" و " تيمسارمقدم " ، نظر هويدا ، وزير دربار را خواست ، هويدا به رغم بی علاقگی به " معتضد" ، بر انتخاب او تأکيد کرد . « زيرا می دانست سپهبد مقدم در مورد او و اقداماتش در هنگام رياست دولت ، داوری منفی و انتقادی دارد . علاوه بر آن مقدم [ به رغم آن که نخست وزير پيشين را ـ به لحاظ حرص به مال و ثروت اندوزی ـ مردی مطلقآ صادق و درستکار ارزيابی می کرد، اما او ] را يکی از مسئولان اوضاع بحرانی کشورمی دانست و بی مهری اش را ازاو پنهان نمی کرد ».

کمی پس از درگيری های تبريز، تيمسار مقدم گزارشی را ( که به ياری برخی از همکارانش ) پيرامون رويدادهای مملکت و وخامت اوضاع تهيه کرده بود ، به آقای نهاوندی ( که در اين زمان ، از طرف شاه به رياست دفترشهبانو فرح گمارده شده بود ) می دهد و از او می خواهد آن را بخواند و سپس از طريق شهبانو به دست شاه برساند . « اين رويه  ، از سوی يک نظامی سطح بالا ، عادی نبود» .

گزارش تيمسار مقدم ـ با ذکر نام و جزئيات ـ به فساد مالی چند تر از نزديکان شاه اشاره داشت . از « باج گيری اطاق اصناف ... فساد و بدکاری تيمسار نصيری ، دلايل ِ اصلی[ بالارفتن ] قيمت ها ...و از نتايج فاجعه باراختلاف ِ [ فزاينده ] با روحانيون » می گفت . «... پای برخی از دوستان و نزديکان شهبانو[ فرح نيز دراين گزارش] به ميان آمده بود» .

آقای نهاوندی بر اين گمان است که « آن نوشته ی دقيق وخشن ، آشکارا اخطاری از سوی آمريکاييان يا پاره ای از نظاميان آمريکايی ( در سال ۱۹۷۸ )  به شاه بود که نگران دسيسه ای بودند که در واشينگتن عليه ايران نطفه بسته بود و در حال کامل شدن بود» .

اين گمانه زنی آقای نهاوندی ، می تواند ناظر بر اين فرض باشد که ، « تيمسار مقدم و برخی از همکارانش» ، با جناح ها ، يا جناحی از رجال سياسی و نظامی آمريکا در تماس بودند ؟ !

شاه ، چند ماه پيش، امير اصلان افشار را ـ « که پيشتر، سفير ايران در " واشينگتن" ، " بن " و " وين " بود ...و به راست و رک گويی شهره بود» ـ جهت پاکسازی ، به رياست کل تشريفات درباربرگزيد. « با آن که هويدا مدام به افشار فشار می آورد که با حذف مزايای خانواده سلطنتی، خود را با آن ها در نيندازد، او اين کار را انجام داد» .

شاه بر اين گمان بود ، که از طريق تيمسار مقدم می تواند سازمان امنيت را باز سازی کند. آز ان جا که زمان کوتاه بود ، هيچ يک از راهکارهای مندرج در گزارش مقدم ، به عمل نيامد .

«   دولت به آزاد سازی فضای سياسی ادامه داد و ارتباط هايی هم با روحانيون برقرار شد . شاه گمان می کرد بحران را خنثی کرده است . اما هنوز به ابعاد و سرچشمه ی خارجی [ توطئه ] پی نبرده بود».

در ۱۴ ژوئن ، شاه اعضای " بررسی مسائل ايران " را به حضور می پذيرد و پس از شنيدن گزارش گروه( که توسط آقای نهاوندی قرائت شده بود )  ،  « قول داد هرچه می تواند بکند تا کشور به سوی آزادی رود و گفتگو با افرادی که چيزی برای گفتن دارند، برقرار شود» .

اما، « گفتگوبا " کسانی که چيزی برای گفتن دارند " يعنی چه؟ با چه کسانی ؟ بر چه پايه هايی» ؟  

نويسنده ، اين « کسان » را به چند گروه تقسيم می کند :

۱ـ مخالفان موسوم به لائيک ، که به « گروهی کارمند بلند پايه ، چند بازاری و چند تن مذهبی پايتخت نشين » محدود می شد و عملکرد و تحرک قابل ملاحظه ای نداشت . چهره برجسته اين جريان ، علی امينی نخست وزير پيشين و « از نزديکان به حزب دموکرات امريکا بود [که] به هر کوششی دست می زد تا اين شهرت [ نزديکی به محافل آمريکايی ] را از خود دور نکند . اما همين شهرت، به تنهايی بسنده بود که شاه به وی اعتماد نکند» .

۲ـ ملی گرايان ، يا طرفداران مصدق ، که شامل زيرمجموعه های زير بودند :

الف ـ غلامحسين صديقی، استاد دانشگاه و« وارث معنوی مصدق » ، که شاه ، برای غلبه بر بحرانی که مملکت را فراگرفته بود، بعد ها ازاو ياری خواست . ب ـ مهندس مهدی بازرگان ، که جريان ِ مذهبی ِ ملهم از اسلام ِ " نهضت آزادی " را برپا داشته بود. ج ـ گروه متشکل از کريم سنجابی ، شاپور بختيار و داريوش فروهر که « خود را جبهه ملی نوين معرفی می کردند» .

۳ـ روحانيون بلندپايه شيعه، « که خواستار دگرگونی های سياسی بودند» .

دکتر نهاوندی می گويد « که در برابر اين پراکندگی مخالفان ، بايد اقدامات قاطعی انجام می گرفت و پاره ای از کينه ها به دست فراموشی سپرده می شد ... اما شاه ، در آن هنگام ، از سر غرور و همچنين انزجاری که از آنان داشت ، نخواست يا نگذاشت نشانه عنايت قابل توجهی نسبت به آنان آشکار شود و آنان را به دامن تند روان انداخت» .

ضعف و پراکندگی مخالفان لائيک موجب شد که روحانيون برجسته ی شيعه بر موج فزاينده اعتراضات مردم سوارشوند. پيرامونيان شاه ، هنوزاهميت نقش «  آخوند» ها را در نيافته بودند . آموزگار، نخست وزير، « ظاهرآ به اين مسائل توجه نداشت». هويدا ، که « کما بيش» با برخی از روحانيون در تماس بود ، به روال معمول می کوشيد از حربه پول استفاده کند . « اما ديگر زمان اين گونه حرف ها گذشته بودم» .

ادامه دارد

آخرين روزها "

انقلاب اسلامی، به روايت دکتر هوشنگ نهاوندی
بخش دوم

پنجشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۸ - ۱۸ فوريه ۲۰۱۰

احمد افرادی

afradi@gmx.de

"سرکوبی ، همه چيز را برای هميشه حل نمی‌کند. سرمشق بايد از بالا بيايد... ما يک قانون اساسی داريم که نبايد روی کاغذ بماند، بلکه بايد در متن و روح‌اش اجرا شود. شاه بايد داور باشد و برفراز اختلافات افراد و گروه‌ها قرارگيرد. در صورتی که ايشان خودشان را جلو می‌اندازند و جلوه‌گر می‌شوند. قدرتی که به اين ترتيب به‌کار رَوَد، صاحب‌اش را از بين می‌برد."

**********

از بهار سال ۱۹۷۸، شهر قم ـ « مرکز آشوب های سياسی » ـ محل تردد « بسياری از سياستمداران حاشيه ای و فرستادگان غير رسمی يا خود خوانده … مثل اعضای خاندان سلطنتی ، ساواک و دولت شد.»

در آن زمان ، آيت الله شريعتمداری ، « مرد شماره يک ِ روحانيون ِ شيعه ی مقيم ِ ايران به حساب می آمد» . او ، در رأس مراجع تقليدی قرار داشت که بر حوزه های علميه قم حکم می راندند. موقعيت خاص او موجب شده بود که به عنوان کليد حل بحران سياسی کشور ، مورد توجه رژيم قرارگيرد.

نخست وزير( جمشيد آموزگار) نماينده ای نزد آيت الله می فرستد ، که تنها موفق به ديداربا داماد و ابوابجمعی دفتر اومی شود. « شخصی را هم که هويدا ( وزير دربار ) روانه می کند، گويا پس فرستاده می شود . سپس تيمسار مقدم ( رئيس ساواک) و مهدی بهبهانيان( مسئول اداره حسابداری اختصاصی شاه ) مخفيانه به قم می روند . اولی، با اطرافيان ِ « مثلث بلند پايگان مذهبی» ديدار می کند و دومی با " شريعتمداری " به گفتگو می نشيند.

شاه ، در ماه مه ۱۹۷۸ از نهاوندی می خواهد که محرمانه با آيت الله شريعتمداری ملاقات کند :

« به او بگوييد از سوی من آمده ايد . و دقيقآ به او بگوييد می خواهيد با دقت سخنان او را ( و نه کلياتی که می گويد و شما مدام برای ما تکرار می کنيد ) بشنويد .همين و بس » .

آقای نهاوندی، « از مدتی پيش ، از طريق استادان دانشگاه الهيات و بخش فلسفه دانشکده ادبيات و علوم انسانی دانشگاه تهران ( که به دليل پژوهش ها و شيوه ی تفکرشان با قم رفت و آمد داشتند) ، ارتباطات خوبی با آيت الله شريعتمداری و برخی ديگر از سران شيعه » برقرار کرده بود و از اين طريق شاه را درجريان آخرين نقطه نظرهای روحانيون بلند پايه قم قرار می داد.

در نخستين ملاقات ِ بين آقای نهاوندی و آيت الله شريعتمداری ، آيت الله ـ به عنوان مقدمات ـ به نقش تاريخی روحانيون ، در پشتيانی از مردم اشاره می کند.

می گويد ، « من مرتبأ پيام هايی به اعليحضرت می فرستم ، تا به او هشدار دهم . روحانيون همواره پناه و پشتيبان مردم در دوران های ناخشنودی بوده اند...[ در قضايای پيش و پس از انقلاب مشروطيت ] بخش آزادی خواه و دور انديش روحانيت ، در اتحاد با مردم و هواداری از قانون اساسی سر دسته شدند» .

آيت الله ، سپس گفتگو را به بی توجهی دولت ، نسبت به مشکلات رفاهی و تسهيلاتی و نوسازی شهر قم ـ در مقايسه با شهر مشهد ـ می کشاند. « سخنان ديگر [ آيت الله ] به راستی نشانه ی خطر داشت ». از خاندان سلطنت و بلندپايگان مملکت گفت ، که بايد « رفتاری غير قابل سرزنش داشته باشند ... بايد کاری کنيم که طبقه ی حاکم ، بر ملت تکيه کند و در آن ريشه بگيرد ، وگرنه مملکت در هم می ريزد! بايد از بدترين وضعی که بعيد نيست پيش آيد، بيم داشته باشيم !»

ــــــــــــــــ

اواخر بهار ۷۸ ، هيجانات سياسی کمی فروکش کرد و به جايش فضای باز سياسی مبتنی بر « گفت و شنود آزاد» ، حاکم شد. زندانيان سياسی ، ازجمله اعضای جريانات سياسی ، که با رژيم مبارزه مسلحانه می کردند آزاد شدند. در اين ميان ، « دسيسه های [ رسانه های گروهی و سفارت خانه های غربی ] که بر اساس سوء استفاده از نقاط ضعف داخلی طراحی شده بود» ، کماکان ادامه داشت. « در همه ی اين اوضاع و احوال ، مسئولان سياست خارجی ايران ، به دستور شاه سکوت اختيار کرده بودند » .

در واقع ، با آن که گزارش مأموران امنيتی رژيم ، از حضورِ « فعالان و رزمندگان فلسطينی » ، در گردهمايی های مخالفان شاه حکايت می کرد ، اما عکس العمل نيروهای انتظامی و امنيتی ، از حد زير نظر گرفتن مخالفان فراتر نمی رفت. استدلال آن بود که « هر اقدامی بيش از اين ، تصوير آزادی خواهانه ای که شاه [می خواهد] از خود نشان دهد، مخدوش می کند» .

آقای نهاوندی می گويد، « بعد ها شاه ، در تبعيد به [ او] گفت : " حتی اقداماتی که مورد تأييد همگان قرار می گرفت، می توانست به عنوان نشانه هايی از ضعف من محسوب شود» .

به رغم اين ، شاه ، چندی بعد ( در روز ۲۶ ژوئن ۱۹۷۸ ) برای آن که حدود فضای باز سياسی را مشخص کند ، در گفتگويی با هفته نامه ی آمريکايی نيويورک تايمز اعلام کرد : « هيچکس نمی تواند مرا سرنگون کند. من از پشتيبانی بزرگترين بخش ملت ، از جمله کارگران و هفتصدهزار سرباز برخوردارم ».

شمار ملاقات های شاه ـ در هنگام گذراندن تعطيلات تابستانی ۱۹۷۸ در نوشهر ـ بيشتر شد. « شهبانو نيز [ بر خلاف روال معمولش در تعطيلات، که يک سر به استراحت می پرداخت ) شروع به پذيرش افراد کرد ، تا بتواند اوضاع [ سياسی کشور ] را پی گيری کند.»

آقای نهاوندی ( چند روز پس از ورود خانواده ی سلطنتی به نوشهر) با شاه ملاقات می کند و گفته های آيت الله شريعتمداری را ـ بی کم و کاست ـ برايش باز می گويد .

شاه ، « به جای هر اظهار نظری گفت : امان از دست اين پير مرد ... » . سپس « در پايان شرفيابی افزود : طبيعتآ بايد به ديدار او ادامه دهيد».

به روايت آقای نهاوندی ، در اين روز ها « شاه ، هنور عنان کامل قدرت را به دست داشت . محبوبيتش هم هيچ کاهش نيافته بود . افکار عمومی در انتظار بود که او کاری کند... مخالفان داخلی آزادانه عقايد خود را بيان می کردند . ديپلمات های آمريکايی ، آشکارا و بيش از پيش ، در محافل سياسی نقطه نظرهای خود را بيان می کردند ، تا به مخالفت ها با رژيم دامن بزنند. راديوهای مهم غربی که شنوندگان بسياری در ايران داشتند ، [ در برنامه های فارسی شان ، آتش مخالفت با شاه را تيز تر می کردند] . اوضاع مملکت هر روز بد تر می شد، اما زندگی با گونه ای بی خيالی ادامه داشت. نياز به يک ابتکار سياسی محسوس بود.ابتکاری که جز شاه نمی توانست آن را عملی کند» .

« شاه در نوشهر، ظاهراً آرام بود و به مشورت با اين و آن می پرداخت . آنان که سرگرم ريختن طرح دگرگونی های خشن بودند ، می خواستند ضربه هايی بزنند که همه چيز را دگرگون کنند. ولی انگار شاه با تمام گزارش های هشدار آميزو اخطارهايی که به او می دادند ، از اوضاع آگاه نبود .او همچنان به خود اطمينان داشت و به ويژه ، دگرگونی ناگهانی سياست آمريکا و خيانت متفقينش ، حتی در تصورش نمی گنجيد » .

ــــــــــــــــــــــــــــ

آقای نهاوندی ، در ديدار بعدی اش با شاه ( که در کاخ تابستانی شاه ، در نوشهر دست می دهد) او را در جريان هشدارهای آيت الله شريعتمداری ، نسبت به وخيم تر شدن اوضاع سياسی مملکت قرار می دهد .

حرف های آيت الله ، آشکارا بوی نگرانی و اضطراب می داد :

« آخر در تهران چه خبر است؟ اعليحضرت چکار می کند؟ چرا دست به اقدامی نمی زند؟ ».

هشدار ديگر آيت الله ، در ربط با برخی ( به گمان او ) سهل انگاری های شاه بود : اين که : دکتر ايادی ـ پزشک مخصوص شاه ـ « يک بهايی مشهور است » ، اما « در حرم مطهر امام رضا ، پشت شاه [ می ايستد] ... و وانمود می کند که دعا می خواند ...» . اين موضوع موجب ناراحتی مسلمانان بسياری شده است .

اين که : يکی ازخواهران شاه رفتار بسيار زننده ای دارد ؛ سودجو است ؛ در امور سياسی دخالت می کند ؛ به رغم وجود وزرا ، در مراکز و سازمان های بين المللی حضور می يابد و...

شاه ، در مورد دکتر ايادی به اين بسنده کرد که ، « اين ها پرت و پلا است . ايادی به خدا هم عقيده ندارد » . سپس ، درمورد خواهرش، از نهاوندی پرسيد : « و شما چيزهايی را که او می گويد باور داريد ؟ » .

نهاوندی ( آنگونه که خود می گويد ) در موقعيت ناگواری قرارمی گيرد . پاسخ مثبت ، توهين بزرگی نسبت به خواهر شاه بود و پاسخ منفی ، به علت آن که « شاه از همه نکات ذکرشده ، تقريبآ [ آگاه بود ]»، می توانست ، چهره ای « دو رو و ابله » از او، در ذهن شاه تصوير کند .

به رغم اين ، شاه ، « با صدور فرمانی ، پروفسور عباس صفويان را به سمت طبيب مخصوص [ خود ] منصوب کرد ...البته ، دکتر ايادی پزشک عمومی سالخورده، از کار بر کنار نشد . اما از او خواستند که بی سر و صدا رفتار کند » .

صفويان ، مسلمانی خوشنام بود ؛ « مداوای چند تن از بزرگان مذهبی را به عهده داشت ... قائم مقام گروه " بررسی مسايل ايران " بود و چهره ای اصلاح طلب به حساب می آمد ...او از سال ۱۹۷۶، در ميان گروه پزشکی ای بود که بيماری [ پنهان نگاه داشته شده ی شاه ] را درمان می کرد ». دکتر صفويان ، « همانند همه ی جوانان ضد کمونيست سال ها دهه ی ينجاه ميلادی ، به روياهای ملی گرايانه و وطن پرستانه ی محمد مصدق ـ مردی که با انگليس ها و کمونيست ها در افتاده بود ـ پيوسته بود » .

ـــــــــــــــــــــــ

نهاوندی ، در ملاقات بعدی اش با شريعتمداری ، بر آن است تا به خواست برزبان نيامده شاه ( مبنی بر « معامله ای به صورت توافق ميان شاه و بلند پايگان مذهبی » ) جامه ی عمل بپوشاند . نتيجه رايزنی با ديگر روحانيون مهم اين بود که ، « شريعتمداری بايد نطر دهد . زيرا بخش بزرگی از افکار عمومی ، او را سخنگوی خود می داند . [ به علاوه ، شريعتمداری ] مردی است که با او [ می شود] گره مسائل داخلی مملکت را گشود ».

در اين ملاقات ، حرف های آيت الله شريعتمداری ، ازحد مسائل فرعی فراتر رفت و مستقيمآ به شاه پرداخت :

« سرکوبی، همه چيز را برای هميشه حل نمی کند . سر مشق بايد از بالا بيايد ... ما يک قانون اساسی داريم ، که نبايد روی کاغذ بماند ، بلکه بايد در متن و روحش اجرا شود. شاه بايد داور باشد و برفراز اختلافات افراد و گروه ها قرارگيرد .در صورتی که ايشان خودشان را جلو می اندازند و جلوه گر می شوند . قدرتی که به اين ترتيب به کار رود ، صاحبش را از بين می برد ...» .

آيت الله ، در ادامه سخنانش از ضرورت تغيير دولت گفت : « آموزگار مرد درستکاری است ، ولی سياستمداربرجسته ای نيست » . سپس، در پاسخ ِ سئوال ِ آقای نهاوندی که ، « رئيس دولت که باشد» ، از چند نفر نام برد ، که در رأس آن ها نام « علی امينی» به چشم می خورد .

شاه از امينی خوشش نمی آمد و « اصولأ به مأموران واشنگتن اعتقاد نداشت» . آمريکايی ها ـ در حاکميت دموکرات ها ـ امينی را به او تحميل کرده بودند . و حال، امينی می کوشيد تا با وساطت آيت الله شريعتمداری مجددآ مصدر کار شود . حتی از شاه تقاضای شرفيابی کرد ، « اما شاه پاسخی نداد» .

رويداد ها شتابی تعيين کننده داشت . شاه ، از فرصت تعطيلات تابستانی ، « در جهت اصلاحات اساسی ، ولی قدرت نمايانه » بهره نبرد. « پافشاری [ تيمسار مقدم ] رئيس تازه ساواک ، برای اعلام چنين تصميمی، بی پاسخ ماند » .گفتگو با آيت الله شريعتمداری ، تنها « به حل چند مسئله ی مختصر انجاميد ». در حالی که می توانست در جهت غلبه بر بحران سیاسی کشور به کار آيد.

« شاه که به دنبال متحول کردن اوضاع سياسی[ کشور ] بود ، قاطعانه بر آن بود که گشايش نظام سياسی را تحقق بخشد.اين مقصود هنوز به آسانی امکان پذير بود . به شرط آن که وی به دگرگونی بنيادی در پايه های اخلاقی ، و به خواست همگانی مبنی بر پاکدامنی طبقه سياسی ، تن می داد . کاری که مستلزم بريدن چند شاخه ی پوسيده بود» .

در همين روزها ، مخالفان ـ « بی آن که نظام پادشاهی يا شخص پادشاه را آماج خود قرار دهند ـ به انتقاد از اوضاع می پرداختند و سفارت خانه های غربی ـ به ويژه [ سفارت ] آمريکا ـ علنآ اين جنبش مطالبه گر را به تندروی تشويق می کردند » .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روز ۱۱ اوت ۱۸۷۸ ( اول ماه رمضان ۱۳۵۷ ) تظاهرات خشونت آميزی در اصفهان به وقوع پيوست . تظاهر کنندگان ـ که شمارشان از چند صد نفر فراتر نمی رفت ـ برای اولين بار، با شعارهايشان شاه را مورد حمله قراردادند . اين تظاهرات، آغاز حرکات سازمان يافته ی مخالفين بود.

دولت ، که کاملآ غافلگير شده بود ، دراصفهان حکومت نظامی اعلام کرد. اين تصميم « بی گمان ، با موافقت شاه » گرفته شد . نمايندگان دو مجلس شورا و سنا ( که در تعطيلات تابستانی به سر می بردند ) به تشکيل جلسه ی فوق العاده فراخوانده شدند . مجلسين ، « با اکثريت آراء بر اقدام دولت مهر تأييد زدند »

روز پنجشنبه ۱۹ اوت۱۹۷۸، در يک آتش سوزی وحشتناک ، در سينما « رکس » آبادان ، ۴۷۷ نفرـ که بيشترشان زنان و کودکان بودند ـ سوختند .

« فقط چند ساعت پس از وقوع اين جنايت بزرگ ( و حتی پيش از آن که حدس جنايتکارانه بودن آتش سوزی به يقين تبديل شود ) آيت الله خمينی نخستين واکنش را نشان داد و در بيانيه ای اعلام کرد :

" قطعأ اين جنايت اقدامی ضد بشری و برخلاف قوانين اسلام است و نمی توان آن را از اعمال مخالفين شاه دانست. پاره ای نشانه ها ديده می شود که اين ها [ عوامل تبليغاتی رژيم شاه ] می خواهند احتمالأ در مورد اين جنايت ، جنبش اسلامی را متهم کنند " » .

« چند روز بعد، تحقيقات پليس ِ ويژه ، مسئوليت ارتکاب اين جنايات را متوجه اطرافيان " روح الله خمينی " يافت . جنايتکاران به عراق... رفته بودند و در همانجا دستگير شدند .ايران تقاضای استرداد آنان را کرد. اما مقامات دولتی و رسمی [ ايران] ، برای آرام ساختن اوضاع ، حقايق مربوط به اين پرونده هشدار دهنده را به اطلاع مردم نرساندند [ زيرا ] نمی خواستند روحانيون ناراحت شوند» .

نشريات بين المللی و« در صدر آنان چند نشريه ی چاپ پاريس» ، اين جنايت هولناک را به ساواک نسبت دادند.

« شاه ، بعد ها اين نوشته ها و گفته ها را " تهمتی شرم آور " خواند . اما در ان زمان دليری فاش کردن حقيقتی را که خوب می دانست نکرد. زيرا مطمئن بود کسی باورش نخواهد کرد » .

« سه سال بعد، مقامات رسمی جمهوری اسلامی پذيرفتند که اين عمل ، کار آنان بوده و" اساسآ انقلابی " و دارای " ماهيت اسلامی " بوده است ... بعدها همين گونه اقدامات تروريستی در الجزاير ، مصر و همين اواخر در امريکا و جاهای ديگر به دست اسلام گرايان انجام گرفت ».

فردای روز ِواقعه ی سينما رکس ، شاه در حضور چند نفر، از جمله نخست وزير ( آموزگار) و هويدا( وزير دربار) به حادثه ی سينما رکس اشاره کرد :

« ... وحشتناک است . شمار زيادی کودک در ميان شان بوده . طبيعی است که پنجشنبه بعد از ظهر کودکان را به سينما ببرند. نمی دانيم عملی جنايتکارانه بوده يا حادثه . اما چه کسی در ها را توانسته است قفل کند؟ ...» .

روز ۲۳ اوت ۱۹۷۸ آيت الله خمينی ـ که تدريجآ در حال مطرح شدن بود « و اين جا و آن جا از او نام می بردند» ـ رژيم شاهنشاهی و شاه را به باد حمله گرفت و برای نخستين بار از جمهوری اسلامی سخن به ميان آورد . در همين روز، بازار تره بار تهران توسط گروه کوچکی از افراطيون به آتش کشيده شد . مقامات رسمی رژيم ، تقريبآ واکنشی نشان ندادند .

حکومت کوشيد ، به سادگی از آتش سوزی سينما رکس آبادان بگذرد . از اين رو، « از مطبوعات خواستند به اين ماجرا بند نکند، و مطبوعات نيز تقريبأ همين گونه عمل کردند » .

نه نخست وزير و نه هيچ يک از اعضای دولت ، « به خود زحمت رفتن به آبادان را نداد ... [ تنها ] شهبانو ، دفتر مخصوص خود را مأمور ياری رسانی ـ به چند خانواده ای که تقاضای کمک کرده بودند ـ نمود». اما همين همدلی و دلداری نيز ، « کوچکترين بازتاب سياسی نيافت » .

روز ۲۰ اوت ( به منظور گراميداشت بيست و پنجمين سالگرد سقوط دکتر مصدق ) ، « چند هزار نفری از نمايندگان مجلس ، اعضای انجمن شهر ، وزيران ، کارمندان دولت و اعضای انجمن های محلی ، از سوی حزب رستاخيز دعوت شده بودند که در پايتخت تظاهراتی برپا کنند. ... سخنرانان ، بار ديگر بر وفاداری خود نسبت به شاه تأکيد کردند . لحن حماسی نخست وزير ...نشان از پابرجايی و آسودگی می کرد. جمعيت مدتی برای او کف زدند» .

بی تفاوتی رژيم نسبت به اين جنايت هولناک ، « افکار عمومی را شگفت زده و منزجر ساخت » .

بعد ها ( در توجيه اين سکوت و بی خيالی ) يک توضيح ، آن هم به صورت خصوصی داده شد :

« نمی خواستند مراسم بيست و پنجمين سالروز سقوط دکتر مصدق و باز گشت شاه به قدرت مختل شود .

شهبانو ، در خاطرات خود می نويسد که به توصيه ی نخست وزير [ آموزگار] از سفر به آبادان منصرف شد » . واقعیت آن بود که، در آن روزهای ملتهب ، دولت می خواست قدرت نمايی کند و پشتيبانی مردم ، از شاه را به نمايش بگذارد.

در پايان اين مراسم ، بین مهر داد پهلبد ( داماد شاه و وزير فرهنگ و هنر ) و دکتر نهاوندی گفتگويی رخ می دهد ، که نقل بخشی از آن می تواند، عمق بحرانی را که شاه و رژیم در آن فرو می رفتند ، نشان دهد. مورد معنی دار تر، اشاره آقای پهلبد، به « شهبانو » است :

پهلبد : [ با نگرانی می پرسد ] آقای نهاوندی . چه خبر است؟ در مورد آتش سوزی آبادان چه می انديشيد؟ ...آيا گمان می کنيد اقدامی جنايتکارانه بوده است؟

نهاوندی : واقعأ درست نمی دانم، اما احتمالش هست .

پهلبد : [ به رغم آن که مرد خود داری بود ، ناگهان به خروش می آيد ] آموزگار مرد اين ميدان نيست.وقت زيادی صرف ريزه کاری های بی اهميت می کند و از هر تماس و ارتباطی می پرهيزد.بايد اعليحضرت با قاطعيت عمل کند.

نهاوندی : چرا خودتان اين مطلب را به عرض نمی رسانيد؟

پهلبد : من هرگز جرئت اين کار را ندارم. من فقط هنگامی سخن می گويم که ايشان پرسشی کنند... ولی شما انگار اين روزها زياد با ايشان ملاقات می کنيد؟

نهاوندی : بله ، درست است . سعی می کنم.

نهاوندی : شما نخست وزير آينده ما خواهيد بود؟ همه اين گونه فکر می کنند . [ آن دو مدتی بر اين پرسش می خندند.]

نهاوندی : چرا والاحضرت [ شمس پهلوی ] با ايشان گفتگو نمی کنند ؟ ...

پهلبد : ... ايشان هر گز در مورد امور سياسی با اعليحضرت سخن نمی گويد .

...

پهلبد : [ هنگامی خداحافظی ناگهان و بی مقدمه از نهاوندی می پرسد ] آيا داريم به طرف يک انقلاب می رويم ؟

نهاوندی : نه ! اعليحضرت مهار امور را به دست دارند، ارتش نيرومند است.

پهلبد : اميدارم . موضع سياسی شهبانو چيست ؟ [ پرسشی که به نظر شگفت می آمد. ]

نهاوندی : حتمأ همانی که اعليحضرت دارند.

پهلبد : مطمئنيد ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


شتاب ِ پيش رونده ی رويدادها، شاه را ناگزير به تغيير دولت کرد. در اين زمان ، دکتر نهاوندی هم به عنوان يکی از حايگزين های نخست وزيری مطرح بود.

شاه ، برای آشنايی با برنامه های نهاوندی، او را به دربار فرا خواند . در آغاز، شاه ، خود « نقطه نظراتش را پيرامون اوضاع کلی مملکت توضيح داد . به نظر او ، وضع بحرانی بود ، اما نا اميد کننده نبود . شاه هنوزهمان اعتماد به نفس غرور آميز»ا ش را دارا بود . همان اعتماد و توانی که ، چند هفته بعد ازدست داد . شاه ، سپس نظرنهاوندی را در مورد راه برون رفت ِ ازبحران سیاسی کشورجويا شد .

نهاوندی ، از« دلايل نا رضايتی مردم ، که مورد سوء استفاده بيگانگان قرار می گيرد » آغاز کرد . سپس ، از « فساد مالی گروه کوچکی » از گردانندگان مملکت ، ازتورم ، از« نبود گفتگو با سرآمدان روحانيون و شايعات پی در پی در مورد ساواک» و از وضعيت حاکم بر بنياد پهلوی گفت . آنگاه به راه های برون رفت از بحران رسيد :

زود تر بايد ... يک دولت جديد سر کار بيايد ... و در آغاز از مجلسين اختياراتی کامل برای شش ماه بگيرد » . برخی از اعضای خانواده سلطنتی ، بايد به دستور شاه مملکت را ترک کنند . دست اندرکاران رده های بالای مملکت بايد « از افراد کار آزموده و درستکار باشند ». فشارهای تورمی ـ با اتخاذ برنامه ای دراز مدت ـ از روی مردم برداشته شود . در زمينه اقتصاد، با لغو انحصارات اقتصادی و بازرگانی ، « رقابت آزاد صورت واقعی به خود بگيرد». « اتاق های اصناف که هويدا به وجود آورده بود...[ به دليل ايجاد نارضايتی شديد، در ميان بازاريان و بورژوازی کوچک ] بايد فورآ منحل » شود . « تقويم سنتی بايد ـ مجددآ ـ جايگزين تقويم شاهنشاهی گردد ... و اگر قرار باشد ساواک توانايی و کارآيی خود را در زمينه ی اطلاعاتی و جاسوسی حفظ کند، بيشترين بخش امنيت داخلی بايد به پليس کشور سپرده شود...» .

نهاوندی ـ در ربط با کابینه ی احتمالی خود ـ به شاه گفت ، « اگر مرا مأمور تشکيل دولت [ کنيد] ، هيئت وزيران و برنامه ی کار کوتاه مدت و سفت و سخت خود را خيلی زود به مجلس ارائه خواهم کرد. آن گاه ، در مورد کابينه احتمالی خود ، از کسانی نام برد که ـ گاه ـ شاه را « به شگفتی وا می داشت » .

در ميان آن نام ها، « چهره هايی بودند که که برکنار شده ولی وفادار مانده و به خاطر پاکدامنی و قاطعيت شان مشهور بودند» . چند امير ارتش بازنشسته نيز، در فهرست نام های دکتر نهاوندی قرارداشت.

نهاوندی، درپایان تأکید کرد :

گرچه « اوضاع کشور، هنوز در مهار است » . اما در صورت لزوم ، نباید در برقراری حکومت نظامی کوتاه مدت ( احتمالأ سه ماه ) ترديد کرد ؛ « تا سرکشان دريابند که زمان شوخی به پايان رسيده است . سپس باید، راه دموکراسی در پيش گرفته شود » . زیرا ، « آزاد سازی فضای سياسی فقط می تواند با اعمال قدرت يک دولت نيرومند و غير قابل انتقاد معنی يابد » .

« شاه ، بيش از يک ساعت به سخنان آقای نهاوندی گوش داد . گاهی از [ او ] چيزی می پرسيد و يادداشت می کرد. سپس مؤدبانه از[ او ] تشکر کرد ، اجازه ی مرخصی [ اش ] داد و با لبخندی گفت: فکر خواهم کرد» .

واکنش شاه ، نسبت به راهکارهای اقای نهاوندی ( آن گونه که از سوی اطرافيان شاه به گوش آقای نهاوندی رسيد ) « شوخی های نيشدار بود» :

« نهاوندی می خواهد باشگاه های شبانه را تعطيل کند ... می خواهد حکومت نظامی بر قرارکند...می خواهد سيصد نفر را پاکسازی کند....» .

آقای نهاوندی بر اين گمان است که برای انتخاب شدن ، بخت کمی داشت. می گويد ،« اگر [ شاه ] مرا مأمور تشکيل کابينه می کرد ، می بايست دست هايم باز [ می بود] ، نه آن که مدام با شاه برخورد و چانه زدن داشته باشم و به ويژه ، با نخستين اقدامات ناچار شوم با اطرافيان او در گير شوم ».

شاه ، بعدها ( در تبعيد ) در حضور ملکه و خانم پيرنيا به آقای نهاوندی گفت، « اگر پارسال شما را انتخاب کرده بودم ، شما را به قتل می رساندند» . اما نگقت چه کسی . « مخالفان ، سودجويانی که می خواست دست شان را کوتاه کند ، مأموران خارجی »؟

روز شنبه ۲۷ اوت ۱۹۷۸، « جعفر شريف امامی ، رئيس ۷۰ ساله سنا، بنياد پهلوی، بانک توسعه صنعتی و بازرگانی و استاد اعظم لژ بزرگ فراماسونری ايران ، مأمور تشکيل دولت تازه شد» .

تيمسار مقدم ، که انتخاب شريف امامی را « خطرناک ترين انتخاب برای آينده مملکت » می دانست ، از نهاوندی ( رئيس دفتر شهبانو فرح ) می خواهد که امکان ملاقات با ملکه را برايش فراهم کند . تيمسارمقدم ، در اين ملاقات ) که آقای نهاوندی هم حضور داشت ) از فرح می خواهد که شاه را از اين تصميم منصرف کند. زيرا ، « اين مرد کشور را يک راست به پرتگاه خواهد برد».

ملکه ، دو بارکوشيد شاه را از انتخاب جعفرشريف امامی منصرف کند . اما ، هر دوبار تلاشش بی نتيجه ماند .سرانجام ، آموزگار مستعفی و شريف امامی مأمور تشکيل کابينه شد .

تيمسار مقدم ، پس از ترک دفتر ملکه ، « بهت زده خشمش را بروز داد : به راستی باورم نمی شود! ...آيا ممکن است اطلاعات اعليحضرت اينقدر غلط باشد ... يا اين قدر بی اطلاع ... شريف امامی ! ... دو ماه ديگز شورش همگانی می شود ! ... دست کم من، آن چه از دستم بر می آمد برای جلوگيری از گرفتار شدن مان به بد ترين وضع کردم ... » .

به باور آقای نهاوندی ، شاه « می توانست آموزگار، نخست وزير خود را ، که البته سياستمداری ميان مايه ، اما درستکار بود ، حفظ کند ، و از او بخواهد که دگرگونی هايی در دولت خود انجام دهد و مردان کار آزموده ای را بر گزيند » ، که بتوانند بر بحران غلبه کنند .

شاه ، بعدها در غربت گفت :

« اين تأسف انگيز ترين اشتباه من بود . اشتباه کردم که گذاشتم مردی که چنان توصيه های خوبی می کرد و هيچ در فکر سودجويی نبود ، کنار برود ...هويدای بد بخت مرا مجبور کرد . اين هويدای بيچاره ... به من اطمينان داد که شريف امامی روابطی استثنايی با روس ها دارد ... و از اين گذشته چند تن از روحانيون مهم به حرف هايش گوش می کنند . در صورتی که به محض رسيدن او به نخست وزيری ، کارگران نفت ، که کمونيست ها آنان را تحريک می کردند ، اعتصاب خود را آغاز کردند ، و من خيلی زود دريافتم که روابط او با قم هم خيالی بود» .

شاه ( « به جز تيمسار عظيمی ، وزير تقريبأ هميشگی جنگ » ) سه وزيرديگر را به شريف امامی تحميل کرد : ۱ـ امير خسرو افشار، به عنوان وزير امور خارجه ، که در وزارت خارجه به عنوان يکی از برجسته ترين شخصيت شناخته می شد. اسدالله علم در يادداشت های روزانه اش می نويسد ، « تکبر و غرور و اعتماد به نفس خسرو افشار، شاه را ناراحت می کرد . اما وخامت اوضاع باعث شد [ که شاه ] ، از کسی که به او انگ " از خود راضی " زده بود ، در خواست همکاری کند». ۲ ـ دکتر محمد باهری ، استاد حقوق و معاون نخست وزير، در دولت اسدالله علم ، که « اصلاحات دليرانه ای در دادگستری انجام داده بود » . باهری ، « چند هفته بعد ، در مخالفت با نخست وزير، هیأت دولت را ترک گفت و استعفاء داد». ۳ـ دکتر هوشنگ نهاوندی ( به رغم عدم تمايل) به اصرار ملکه ـ که خواست ِ شاه را نمايندگی می کردـ شرکت در کابينه را پذيرفت و به وزارت علوم و آموزش عالی برگزيده شد .

شريف امامی ، در بيانه ای که از راديو پخش شد ، سخن از « اتحاد مقدس » گفت و « زمان را زمان اتحاد ملی خواند». در مورد انتخابات آينده ، « قول هايی داد» . تاريخ شاهنشاهی ( که خود، در هنگام تصدی رياست سنا ، سرسختانه از تصويب آن جانبداری می کرد ) را لغو کرد .« همه ی کازينوها و قمارخانه ها ( که متعلق به بنياد پهلوی و در تحت رياست خود او بود ) را بست .

جشن هنر شيراز هم ( که به گفته نهاوندی ، شاه ، « چندان از آن خوشش نمی آمد» و تنها به خاطر همسرش آن را تحمل می کرد ) به تصميم شهبانو فرح لغو شد .

پيشترها ( هنگامی که نهاوندی رئيس دانشکاه شيراز بود ) روزی ار شاه شنيد :

« نمی فهمم اين جشنواره چه به درد ما می خورد.هزينه اش گزاف است و گمان نمی کنم سودی داشته باشد.از هنرمندان کم ارزشی که کسی آن ها را نمی شناسد دعوت می کنند ، تا حلق ِ چند روزنامه نويس ِ خارجی ِ مهمان، خاويار می تپانند و به آن ها هديه های گوناگون می دهند . آن ها هم وقتی به کشورشان بر می گردند، به روی ما تف می اندازند و انتقاد می کنند... ولی خوب ، شهبانو خيلی اصرار دارد» .

پيش از تصميم گيری در مورد لغوبرنامه ی جشن هنر شيراز ، آيت الله شريعتمداری ، در تماسی تلفنی با آقای نهاوندی ( به رغم آن که نارضايتی اش را ، در مورد روی داد سال قبل جشن هنرشيراز پنهان نمی کرد ) لغو برنامه را اشتباه بزرگی خواند . و افزود ، « تحول اوضاع چنان است که هر عقب نشينی يا امتياز دادنی ، نشانی از ضعف تلقی خواهد شد . بنا بر اين از اين به بعد، حکومت بايد استحکامش را نشان دهد و قدرت نمايی کند».

روز ۵ سپتامبر، هواکوفنگ رئيس جمهوری چين کمونيست ، برای ديداری رسمی وارد تهران شد. سفر هواکو فنگ و امضای موافقت نامه ی سری، بين ايران و چين (« به منظور مقابله با توسعه طلبی شوروی در افغانستان و ياری رسانی به نيروهای مقاومت ضد شوروی، که هنور در حال شکل گيری بود» ) نارضايتی آمريکا را از سياست مستقل شاه افزايش داد.

« در ديداری طولانی، رئيس جمهور چين پشتيبانی خود را از شاه اعلام کرد و به او در مورد دخالت امريکا و شوروی ، برای بر هم زدن ثبات در ايران ، هشدار داد».

*****

روز پنجشنبه ۷ سپتامبر۱۹۷۸ ، پس از نماز جماعت عيد فطر، راهپيمايی مسالمت آميز بزرگی، از سوی محالفان مذهبی ، به رهبری آيت الله شريعتمداری و نيروهای جبهه ملی، در خيابان کوروش کبير برگزار شد ، که بيش از صدهزار نفر درآن شرکت کردند. شعارها، تنها « مفسدين» و« فساد» را مورد حمله قرارمی داد.اما، در صفوف آخر تظاهرکنندگان ـ « برای نخستين بارـ چند تصوير خمينی در اين سو و آن سو ... و چند فلسطينی ديده می شد ... شعارها تند و عليه سلسله ی پهلوی بود».

« در همان روز و تقريبآ در همان ساعت ، به مناسبت روز ملی بيمارستان ها ، شهبانو ـ بدون اطلاع قبلی ـ از بيمارستان دکتر اقبال ... ديدار کرد ... به زودی جمعيتی پنج ـ شش هزار نفری گرد آمدند » ، برايش کف زدند و به نفع شاه شعار دادند . « راديو و تلويزيون خبرهای کوتاهی [ از اين رويداد را پخش کردند] ؛ ولی به سرعت به آنان دستور اکيد داده شد که ، آن گزارش را سانسور کنند ... تا مبادا چيزی در مورد استقبال مردم وشعارهايی که به هواداری شاه داده شده بود، پخش شود». پخش کوتاه اين مراسم ، نخست وزير را به اعتراض واداشته بود .

« چگونه می شد رفتار نخست وزير را درک کرد؟ راديو و تلويزيون تبديل به ابزار تبليغاتی مخالفان شده بودند، آن ها را از نمايش تظاهرات ِ مردمی ِ خودجوش و بسيار دلگرم کننده برای شاه ، ممنوع کردند».

عصر همان روز ، حدود « سه تا پنج هزار هوادار آيت الله حمينی ، در ميدان ژاله ی » تهران، فرياد « مرگ بر شاه » سر دادند و « اعلام کردند که فردا، باز گِرد خواهند آمد» . متعاقب آن ، شورای امنيت ملی ، به رياست شريف امامی تشکيل جلسه داد . تصميم بر اين گرفته شد که از ساعت ۶ صبح فردای آن روز حکومت نظامی اعلام شود .

منوچهر آزمون ـ وزير مشاورـ از سوی نخست وزير مأمور ابلاغ اين دستور به راديوـ تلويزيون می شود ، که فورآ برنامه های عادی شان را قطع کنند و هر نيم ساعت خبر اعلام حکومت نظامی را پخش نمايند . « اما نه تنها برنامه های عادی راديو ـ تلويزيون قطع نشد ، بلکه خبر [برقراری حکومت نظامی ] برای نخستين بار ساعت شش صبح فردا پخش شد. يعنی درست زمانی که حکومت نظامی آغاز شده و در بسياری از محلات، جمعيت مشغول راهپيمايی بود ».

آيا ، منوچهرآزمون ـ آن گونه که بسياری می پندارند ـ « عمدآ دستور خبررسانی را دير به راديو و تلويزيون ابلاغ نکرد ه بود؟ » . پس از آن ، « نقش اين وزير ـ که چندماه بعد به دستور خمينی اعدام شد ـ ... در جلسه هیأت دولت ، پر ضد و نقيض بود ».

آزمون ، چندی بعد به دکتر نهاوندی گفت که « به مسئولان راديو ـ تلويزيون تلفن کرده و دستورات نخست وزير را ابلاغ کرده است » .

البته اين هم بود که او ، از[ رضا قطبی] رئيس راديو ـ تلويزيون متنفر بود و شايد می خواست بار مسئوليت را بر دوش وی بگذارد». بعيد نيست که ، عوامل ايجاد تأخير، در پخش خبر مربوط به حکومت نظامی ، دست اندرکاران راديو ـ تلويزيون بودند. به رغم اين ، آقای نهاوندی می گويد ، با همه تحقيقاتی که در اين مورد انجام داده است ، « به هيج نتيجه ای نرسيد » .

دکتر نهاوندی ، شمار شرکت کنندگان در تظاهرات روز ۱۷ شهريور را ، دست بالا ۳۰ هزار نفر برآورد می کند ، که « توسط ملاها ... تحريک شده بودند و گروه های آموزش ديده شورش گر ، اداره شان می کردند«.

*****

گرچه فرماندهی ارتش ـ با تجزيه وتحليل رويداد ۱۷ شهريور ـ به بازنگری خود پرداخت و به اين نتيجه رسيد که « خود را با شرايط تازه ، يعنی طغيانی که يک گروه کوچک حرفه ای رهبری اش می کرد ، تطبيق دهد » .اما ، واکنش شاه از لونی ديگر بود. « ابعاد لطمه ای که به بار آمده بود، شمارقربانيان و اظهار نفرتی که برخی از[ شاه] آشکار ساخته بودند ... اندک اندک [ او ] را به حالتی تسليم گونه فرو[ برد] . آن سان که ، « آنگار رويدادها ديگر به او مربوط نبود » .

از صبح ۹ سپتامبر۱۹۷۸ ، شريف امامی ، « به تشکيلات حکومت نظامی دستور داد که ديگر در برابر تظاهرکنندگان واکنشی نشان ندهد» . دستورِ جديد نخست وزير، بدون شک تأييد ِ ضمنی شاه را با خود داشت . زيرا ، شاه او را آزاد گذاشته بود که هرچه می خواهد بکند .

دستوراخير نخست وزير ( به منظور نشان دادن حسن نيت دولت ) به اطلاع « سرکردگان ِ مخالفان ِ تندرو » رسيد .« می گويند، سفيران آمريکا و انگليس [ از اين بابت ] صميمانه به [ شريف امامی] تبريک گفته بودند » .

« روز ۱۰ سپتامبر ... گروه " بررسی مسايل ايران " ، با انتشار بيانيه ای طولانی ، اعلام کرد که انقلابيون افراطی ، چنان که خود گفته اند ، خيال دارند همه ی آزادی هايی را که زنان ايران... در طول ده ها سال به دست آورده بودند ( از جمله برابری با مردان، در جامعه و سياست ) پس بگيرند ؛ [ همين طور، می خواهند] قوانين اجتماعی و اصلاحات ارضی را ، که در تضاد با اسلام می دانند ، مورد ترديد قراردهند... دو روزنامه ی بزرگ عصر پايتخت ، متن کامل آن بيانيه را چاپ کردند » .

عصر همان روز، ديدارو گفتگويی ، بين شاه و دکتر نهاوندی صورت می گيرد . ماوقع را ، از زبان آقای نهاوندی بخوانيم :

« شاه پيش از آن که با من دست بدهد ، با لحنی عجيب گفت: " چگونه جرأت کرديد ؟ " درک نکردم منظورش چيست . سپس بلافاصله افزود : " در موقعيت کنونی ، به راستی شجاعت می خواهد ... هم اکنون [ بيانيه تان را در ] روزنامه ها خواندم ... از راديو تلويزيون خواستم [ آن را ] پخش کند " .

ناگهان دريافتم که [ شاه ] چه اندازه گمان می کند که همگان رهايش کرده اند ـ در حالی که چنين نبود . [ شاه ] سپس ادامه داد : " شعار هايشان را شنيده ايد ؟ و بی آن که در انتظار پاسخ بماند افزود : " مگر من با آن ها چه کرده ام ؟ بگوييد ، با آن ها چه کار کرده ام " » .

اطراف شاه تدريجأ خالی می شد . « سودجويان ( از جمله در خانواده ی خودش) می کوشيدند اطمينان به ادامه ی سودجويی هايشان را در جاهای ديگر بجويند» .ادامه ی اين روند موجب شد، تا شاه خود را روز به روز تنهاتر احساس کند . « به گفته ی " اصلان افشار" » ، رئيس کل تشريفات شاهنشاهی ، کاخ شاه هر روز خالی تر می شد .

آقای نهاوندی ، براين باور است که « نه فقط وفاداری و اخلاق ، بلکه سود مملکت نيز ايجاب می کرد که در آن روز های دشوار از شاه پشتيبانی [ می شد] و انتقاد از سياست شاه ، می بايست با پشتيبانی او همراه می بود . زيرا [ شاه ] تنها اهرم هر پيشرفتی در ايران بود » . به باور آقای نهاوندی ، « دموکراسی در ايران يا با شاه به دست [ می آمد ]، يا به دست نمی امد » .

نويسنده ، در ملاقات ديگری ( که چندی بعد ) با شاه داشت ، صحبت را به برکناری يکی از معاونان وزارتخانه ی تحت مسئوليتش ،« که ناکارآ و همواره غايب بود » می کشاند . می گويد :

شاه « ناگهان از جا پريد و گفت : " نه ، اين ... را [ نه ] " . با شگفتی بسيار شنيدم که يکی از بی ادبانه ترين ناسزاهای زبان فارسی را به کار برد [ و آن گاه گفت ] که اگر خدا بخواهد و ما بتوانيم دوباره اوضاع را مرتب کنيم، می دانم با اين مفسدِ دسسيه گر کثيف چه کنم ، تمام خدعه هايش را می دانم . حتی در خانه ی ما" .

شنيدن آن ناسزا، از زبان شاه ... شگفت انگيز بود . [ شاه ،آن گاه ] افزود : " فعلأ نبايد به او هيچ بهانه ای داد که خود را قربانی وانمود کند .چون او از هر آبخوری آب می آشامد .اگر ممکن است، چشم از او بر نداريد " .

با اين حال ، ، چند هفته ی بعد ، شاه ( گويا به خواهش شهبانو) آن شخص را ، به مدت پانزده دقيقه ملاقات کرد » .

در پايان اين ملاقات کوتاه ، شاه به ناگهان از نهاوندی ، درمورد « شريف امامی » نظر خواهی کرد.

آقای نهاوندی می گويد : « اين پرسشی غير عادی بود .زيرا شاه هرگز از وزيران ، درمورد نخست وزير ـ که رئيس شان بود ـ نظر خواهی نمی کرد. زيرا نمی خواست او را تضعيف کند .... آيا اواز انتخاب خود پشيمان شده بود؟ احتمالأ » .

در روز يازدهم سپتامبر، پس از پخش بيانيه ی گروه " بررسی مسايل ايران " تصنيف « مرغ سحر» ( سروده ی ملک الشعرای بهار، که از ترانه های مربوط به انقلاب مشروطيت بود و از استبداد شاه سخن می گفت ) از راديو پخش شد . شاه که پخش آن تصنيف را حامل « نشانه ها و اشاره ها » يی می ديد ( در گفتگويی تلفنی ) با خشم و به گونه ای ملتهب ، ماوقع را با نهاوندی درميان می گذارد :

« شاه : شنيديد ؟

...

نهاوندی :در چه مورد ؟ اعليحضرت .

شاه : بيانيه ی شما را پخش کردند .

نهاوندی : گمان می کنم خود اعليحضرت امر فرمودند.

شاه : البته. ولی تصنيفی که پس از آن پخش کردند ...اين بيانيه را درآخر اخبارگذاشته بودند که تصنيف را بعدش بگذارند.

...

نهاوندی : اعليحضرت ! از من چه بر می آيد ؟ راديو در اختيار من نيست .

شاه : يک کاری کنيد . اين فاجعه است . خرابکاری است ».

آقای نهاوندی بر اين باور است که ، « شاه ، که هميشه همه از او اطاعت می کردند [ در آن روزها ] حتی در يک مورد پيش پا افتاده نمی دانست چه بايد بکند ».

معمولأ ، بدون اجازه ی رضا قطبی، « رئيس راديو ـ تلويزيون ( پسردايی شهبانو و همانند برادر او ) هيچ کاری انجام نمی شد » . نخست وزير ، دو روز پيش از آن ، از شاه تقاضای برکناری رضا قطبی را کرده بود .« شاه گفته بود که برکناری اوهمسرش را ناراحت خواهد کرد و سپس افزود :آخرين اخطار را به قطبی بدهيد . بايد کمونيست هايی را که اطرف او را گرفته اند و مهار همه چيز را در دست دارند ، بيرون کند » . نخست وزير پاسخ داد ه بود : " او حتی تلفن های مرا پاسخ نمی دهد " » .


آقای نهاوندی ، به دنبال گفتگوی تلفنی اش با شاه ، به وزير اطلاعات ـ که رئيس قطبی بود ـ تلفن می کند و ملاحظات شاه را با او در ميان می گذارد .پاسخ وزير اطلاعات آن بود که « خواهد کوشيد [قطبی ] را بيابد و افزود : " اما اين کارِ آسانی نيست " » .

در طول هفته های بعد ، نخست وزيرـ با اين گمان که برکناری امير عباس هويدا ، آرام شدن افکار عمومی را به دنبال خواهد داشت ـ موافقت شاه را، برای برکناری او از وزارت دربار می گيرد . شاه ، پس از خلع اميرعباس هويدا از وزارت دربار، « به او پيشنهاد کرد سفير ايران در بلژيک شود » . هويدا ، پيشنهاد شاه را رد کرد و گفت « در آن ايام دشوار ، نمی خواهد کشور را ترک کند ، و مردی نيست که از انجام وظيفه بگريزد » .

به باور آقای نهاوندی ، اگر به هويدا « پيشنهاد سفارت پاريس ، واشنگتن، لندن، مسکو يا واتيکان ، يعنی مقامی که معمولأ به نخست وزيران پيشنهاد می کردند ، می شد ، می پذيرفت » .

نخست وزير ، با بهره گيری از اختياراتی که حکومت نظامی به او می داد ، دستور بازداشت چند وزير سابق و چند تن از مقامات پيشين را صادر کرد . « اما اختياراتی که به اين ترتيب به نخست وزير داده می شد ، فقط در مورد افرادی بود که امنيت کشور را به خطر اندازند... [ طرفه آن که ] آنان که نظم را برهم می زدند ، تنبيه نشده در کوچه می گشتند » .

گرچه شريف امامی ـ در طول همان هفته ـ استعفای رضاقطبی را به دست آورد و در آغاز، مسئوليت او را به معاون اصلی اش واگذار کرد، اما روال کار « در راديو و به ويژه در تلويزيون » هيچ تغيير نکرد .

آيت الله شريعتمداری ، ۱۱ سپتامبر را روز عزاداری ، برای قربانيان « جمعه ی سياه » اعلام کرد .

اگر تنها دغدغه ی شاه آن بود که مبادا خونی بريزد و در اين مورد دستورات لازم را ( به رغم حکومت نظامی ) داده بود .اما ، تنها دغدغه نخست وزير، نگرانی از رنجيدن احتمالی مخالفين ، حتی تندروهاشان بود .

به زودی اعتصابات پراکنده در همه جای کشور، به ويژه در صنعت نفت ( که کميته ای از کمونيست های قديمی آن را رهبری می کردند ) آغاز شد. با آن که دستمزد کارکنان نفت ، از بقيه کارکنان دولت بالاتر بود ، واکنش نخست وزير در مقابل اعتصاب ، قول افزايش ۲۵ درصدی حقوق آن ها بود . « او در هيئت دولت گفت که اين افزايش حقوق برای " آرامش افکار و بازگرداندن نظم است " و به وعده ی خود عمل نخواهد کرد » . به رغم اين ، نتيجه چيزی نبود جز فرو رفتن تدريجی کشور ، در هرج و مرج مطلق .

۱۶ سپتامبر، زلزله ای در شهر کويری " طبس" به وقوع پيوست ، که هفتاد درصد شهر را از ميان برد . ، در نخستين ساعات وقوع زلزله ، شمار قربانيان سه هزار نفر برآورد شد .

« شاه ، طبق معمول در اين گونه موارد ، تصميم گرفت به ديدار مناطق زلزله زده برود » . بی تفاوتی رسمی ، در رويارويی با فاجعه ی سينما رکس آبادان ، برايش درسی شده بود . به گفته ی سرنشينان هواپيمايی که شاه را ، در رفتن به " طبس " همراهی می کردند ، « او عصبی بود » . آيا از آن بيم داشت که با واکنش خصمانه ی مردم رو به رو شود ؟ « شاه [ گرچه ] با بيم آمد . اما التيام يافته باز گشت . استقبال مردم زلزله زده ، مهربانانه ... بود . شاه ، سه ساعت تمام ، همه ی خيابان های ويران شده ی شهر را گشت ، به تقاضاها گوش داد، هموطنانش را دلداری داد و بر خلاف عادتش اجازه داد مردم او را ببوسند » .

شاه ، دربازگشت به تهران ( برای زيارت ) توقفی کوتاه در مشهد داشت . « با آن که مردم آن جا ، در آخرين لحظه ، از آمدنش آگاه شده بودند ، استقبال گرمی از او کردند . در حرم امام رضا ، با شمارزيادی از ملايان ديدار کرد و با آنان از وابستگی اش به اسلام سخن گفت ... همه دستش را بوسيدند و ابراز وفاداری به او کردند » .گرچه ، « اعتبار، محبوبيت ، شکوه و قدرت شاه همچنان دست نخورده مانده بود » . اما ، او از اين دست ِ بالايی که داشت ، بهره ای نبرد و طرفی نبست.

سفرِ چند روز بعد ِ شهبانو، به طبس با استقبال چندانی رو به رو نشد . « رفتار ِ اندک نامناسب تنی چند از همراهانش ، مردم را آزرده کرده بود ... شهبانو خشمگين شد . راديو ، بی گمان برای کدر کردن تصويراو ، واکنش خشم آگين او را پخش کرد » .

« دولت ، يک سرلشگر مهندس بازنشسته را که ... به کاردانی و دين داری شهره بود ، مأمور بازسازی منطقه ی ويران شده کرد » . اما ، ناگهان سر و کله گروه کوچکی از ملايان ( که معلوم نبود از کجا آمده اند ) در منطقه زلزله زده پيدا شد ، « که شيرينی پخش می کردند و به زلزه زدگان ، لباس و کمی پول می دادند » . در همان زمان ، چند تن از رهبران مخالف ، در ديدار با نخست وزير ( با اشاره به حضور ملايان در مناطق آسيب ديده) از او خواستند تا به آن ها نيز، برای امداد رسانی به زلزله زدگان اجازه داده شود .

شريف امامی ، به دنبال موافقت با درخواست آن ها ، « دست به اقدامی جنون آميز زد : به مأمورباز سازی خود دستور داد بار و بنه اش را جمع کند و به تهران بازگردد. مأموران دولتی نيز تقريبأ همگی ، منطقه را ترک گفتند . مخالفان بلافاصله حکومت را به بی مسئوليتی متهم کردند و اعمالش را خيانتکارانه خواندند. شواهد هم به آن ها حق می داد. افکار عمومی بر خود لرزيد . و همه ی اين ها ، بی آن که شاه بداند صورت گرفته بود » .

اواخر تابستان و اوائل پاييز 78 ، شاه با آن که فرصت داشت تا با حضور در مراسم ِ« گشايش دوره تقنينيه و آغاز سال تحصيلی دانشگاه ها ... عقايدش را در مورد اوضاع کشور ابراز دارد و جهت گيری اش را مشخص کند ...» اما ، به رغم انتظار مردم « هيچ نکرد » .

گرچه اقدامات سطحی دولت نمی توانست گشايشی در کارها ايجاد کند و دلايل نارضايتی مردم ، کماکان وجود داشت . اما بخش عمده ی « افکار عمومی ، به رغم آسيب ديدگی ، هنوز درهم نشکسته بود » . مردم ، نظاره گر مبارزه ای بودند ميان دولتی خوش خيال و سست عنصر و مخالفينی که ، روز به روز بر خشونت شان می افزودند . دسيسه ی قدرت های غربی ، عليه شاه هم ديگر راز سر به مهری نبود . از اين رو ، در اين جنگ مغلوبه ، « مردم روزبه روز محتاط تر می شدند » و می خواستند بدانند، کفه ی ترازوی قدرت به کدام طرف سنگينی خواهد کرد.

۲۰ سپتامبر، روز گشايش دوره ی تازه ی قانون گذاری بود . « زوج سلطنتی ، با کالسکه ی با شکوهی به مجلس سنا آمدند .در مسير عبور آنان ، مردم ابراز احساسات گرمی کردند . هنگامی که شاه وارد تالار شد ، همه متوجه شدند که فقط خانم ديبا در کنار زوج سلطتنی است . شگفت انگيز بود . حاضران برخاستند و دست زدند . براساس مقررات تشريفات ، شاه آنان را به نشستن دعوت کرد .آن گاه در ميان شگفتی همگان ، خود نيز نشست و متن سخنرانی اش را خواند... سخنرانی ای بود به کلی بی ارتباط با واقعيات [ روز] . کف زدن هايی که بخش آخر سخنرانی را همراهی [ می ] کرد شدت کمتری داشت . همه يکه خورده بودند » .

روز ۲۱ سپتامبر، « مراسم سنتی اعطای آخرين درجات فارغ التحصيلان دانشکده افسری برگزارشد ... سرلشگر منوچهربيگلری ... فرمانده ی دانشکده ...گزارش سالانه را به استحضار رساند . [ بخش پايانی ] گزارش او، که شگفتی حضار را برانگيخت ، لحنی سياسی داشت : " افسران جوانی که امروز به وفاداری به اعليحضرت سوگند خوردند (در هر شرايطی که باشد و در برابر هر د شمنی ، چه داخلی و چه خارجی ) آماده دفاع از ميهن و شاه هستند » .

« شاه که ظاهرأ خشنود شده بود» ، در پايان بازديد سه ساعته از دانشکده افسری ، « با وقار و بسيار جدی به تيمسار فرماندهی و چند تن غير نظامی که در پيرامونش بودند گفت : " با ارتشی به اين عظمت ، چگونه می توان حتی لحظه ای گمان کرد که [ مخالفان ] بتوانند ثبات کشور را خدشه دار کنند " » . اين داوری شاه « هم درست بود و هم نادرست » .

ادامه دارد

۱ـ اين نوشته ، بخشی کوتاه از مقاله ی بلندی است که ، چند ی پس از انتشار کتاب « آخرين روزها » قلمی شده است.
**** گزاره ی ( شاه ، « در بهار ۵۷ ، در روز زن ... در برابر ده ها زن پر شور و هيجان ...» ) ، مندرج در بخش نخست اين نوشته ، به شکل زير تصحيح می شود :
شاه ، « در بهار ۵۷ ، در روز زن ، در استاديوم سرپوشيده ورزشی پايتخت ، در برابر بيش از ده هزار زن پر شور و هيجان...».


 

 

این مطلب را در صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب info@perslit.com تماس با سردبیر perslit@gmail.com درباره ما