نوع انسان

کوشیار پارسی
آرواره که آویخته و شکم که تو رفته است. مرگ یکی از دوستانمان فاجعه است. اما فاجعه تنها این نیست که دوستمان دیگر نیست. یکی از ماست که کشته شده است، و این به سر ما نیز خواهد آمد. دوستاناش به مرگ او پی خواهند برد، اما زود از یاد خواهند برد. صدایی نیست. سکوت اما نیست. او میمیرد، ما در صف ایستادهایم، او میمیرد، دارند آش میدهند، شلاق میزنند به ردیف بایستیم، او تنها میمیرد.
وقتی آوردندمان و همسانهها را دیدیم و دست و پا را که با تناب بسته بود، جمجمههای برهنه در زیر آفتاب را، باور نمیکردیم بتوانند حرف بزنند. انتظار داشتیم جیغ بکشند. میان ما و آنها فاصلهای بود که نمیتوانستیم پر کنیم، فاصلهای که جانوران نقابدار با تحقیر عمیقترش میکردند. فکرش را هم نکردیم سوی آنان برویم. میخندیدند به ما، خندهای که نمیتوانستیم بازبشناسیم، نامی به آن بدهیم.
اما باید خندهی انسان در آنجا میدیدیم، تا به زودی برای خودمان هم ناشناس نباشیم. حالا باید تنها میترسیدیم که روزهای بعد چال ِ ملاقهی آش خواهیم شد، آشی آبکی. آمیخته با شاش.
تجربهی خوردن آش ِ آشغال هم از تجربههای مقاومت است. هیچ نیست جز همان هستی ِ انباشته از رنج. همه چیزی در آن هست: تحقیر از سوی همآنان که راندهاند تو را به این هستی، و تلاش ِ تو برای نگه داشتن همین موقعیت تا به خودت حقانیت بدهی. خواست ِ نهانی برای پر کردن شکم تا ادامه دهی به زیست- بالاترین ارزشی که اکنون میشناسی. در ستیز برای زیست میستیزی تا از همهی ارزشها دفاع کنی، حتا از ارزش همآنکه به اینجا کشانده تو را، با جعل ِ آن برای خودت. تا دست یابی به اندکی هوا برای دم و بازدم. آنکه رفیقی را تحقیر میکند که آشغال به شکم میریزد تا ادامه دهد به هستی، تحقیر میکند کسی را که ´برای خود ارزشی نمیشناسد´. فکر میکند زندانی سیاسی نباید آشغال بخورد. خیلیها آشغال میخورند. بی گمان نه آگاه به حقارت ِ عظیمی که در این کار نهفته است. پیشتر حساساند به چیزی در ریختن به شکم، تا سقوط ِ پنهان در پشت ِ آن. ما اما نمیتوانستیم سقوط کنیم به جمع کردن آشغال و تحمل ِ تحقیر. چشمانداز ِ آزادی انسان هماینجا بود، در همین سقوط.
هر چه بیشتر نقابداران در انسان بودنمان تردید میانداختند، بیشتر تاکید میگذاشتند بر آن. واقعیترین خطر این بود که از بیزاری ِ کار ِ رفیقی به نفرت درافتیم و بی اعتماد بشویم و آنگاه دیگران را به حال ِ خود وانهیم. به هیچ کسی کمکی نخواهد شد. در این موقعیت سقوطی هست که به هیچ حقانیتی آسیب نخواهد رساند، و ضعفهایی هم وجود دارد که بس پیش میروند. میتوانی یکدیگر را در بو کشیدن ِ آشغال ِ پوسیده باز بشناسی. یاد ِ دمی که با دوستات قسمت نکردی آنچه میتوانستی قسمت کنی، تو را به تردید خواهد کشاند در هر کاری که اکنون میکنی. به سراشیب ِ خودآگاهی رفتن ´سقوط´ نیست. بلکه آن است که از یاد ببری سقوط از همه و برای همه است.
چراغ ِ اتاقک ِ پیشساختهی نقاب پوشان روشن بود. صدای خندهی بلند از آن میآمد. تنها کس بودم که کنار ِ چالهی آب ِ مانده بیدار بود. بوی بد از آن بلند بود. صدا از اتاقک به روشنی میآمد. جز آن همه جا در سکوت بود. دیوارها خاکستری و بلند. در بسته. نزدیک در بودم، در این انباری ِ پر از انسانهای تکیده.
نگاه به سقف ِ سیاه، گوش به صدای نقابپوشان و انبوه آدمهای آرمیده در اینجا سبب میشد تا اندیشههای آشفته در سر بخزد. این شب مثل همهی شبها بود، شبی برای آنکه مرا به اینجا آورده بود و شبی برای همه که در بیرون مانده بودند. اما این احساس ِ شب و نگاه ِ به این فضای بی انتها که همه چیزی را شبیه ِ هم میکرد، که هیچ واقعیتی دگرگون نخواهد شد و هیچ قدرتی محدود، نمیتوانست سبب شود که آرمیدهگان اینجا، آنان که بیرون بودند یا درون اتاقک؛ بتوانند یکدیگر را درک کنند. تاریخ نمیگذارد تا به موقعیتی در شب گرفتار آید و به دمی ناهماهنگیها از میان برداشته شود. تاریخ هشیارتر از هر نظارهگری است. بسیار خواستهها میشناسد. به هیچ روی گردن نمیدهد به همباشی با آگاهی. سپنتای خود از روز و شب میسازد. نه بخت ِ تندرستی که خواست ِ آن است، خواست ِ یکی و خواست ِ دیگری، و در شب حتا میتواند پنهان در جمجمهی یکی از ما، در سکوت بخندد و همزمان بخندد به صدای مضحک ِ خنده از آن اتاقک.
میتوانند بسوزانند آدمها را بی که شب به تکان آید. شب، بی جنبش ما را که نشستهایم اینجا در بر گرفته است. ستارگان نیز آراماند. اما این آرامش و این نبود ِ جنبش نه وجود دارد و نه نمادی است که بتوانی بگزینی. اوج ِ شرمآور ِ بیتفاوتیاست. شب بیش از هرچیزی دهشتآور بود. تنها میان دیوارها بودم و اتاقک ِ نقاب پوشان. بوی ادرار. زنده بودم. باید باور میکردم. بار دیگر به بالا نگاه کردم. فکر کردم تنها کسیام که به شب مینگرد، زیر ِ تُهی اینجا و وحشت ِ شادی از زیستن. شاید باید میگفتم: شب زیباست.
تاریکی ِ محض ِ بیرون. صدایی نیست. سگها به خواب ِ خوش رفتهاند. درختها آرام نفس میکشند. حشرههای شب در دشت پی غذا هستند. برگها به شبنم مینشیند و هوا رطوبت میگیرد. گیاهان ِ دشت ملافهای از شبنم بر خود میکشند تا چند ساعت دیگر در آفتاب بدرخشند. آنجا هستند، بیرون و نزدیک، میتوانی دست بکشی بر تنشان، پوستشان را نوازش کنی. زیر انگشتان تو چیست برای نوازش و چهگونه نوازش میکنی؟ چه چیز نرمی برای انگشتان داری و چه چیزی میگذارد تا نوازش شود؟
هرگز اینهمه احساس برای تندرستی طبیعت نداشتهایم. هرگز درخت را، که ساعاتی بعد زنده است، چنین نستودهایم. حیوانات ِ تنها و بیمار و همهی آنچه که در شب ِ تاریک میمیرد، به فراموشی دادهایم. مرگ از همه چیز موجود در طبیعت بیرون راندهایم. کسی نمیشناسیم که علیه آن باشد و سر در پی ِ آن بگذارد. احساس همان کس داریم که هر چیز پوسیدنی را بر چیده و پاک کرده است. آنچه در این فضا هست، به گونهی غیر عادی بیمار است و مرگ ِ ما تنها واقعیت است. شباهت به حیوان آن اندازه است که هر حیوانی در چشم ما غنی شده است؛ شباهت به گیاه ِ در حال پوسیدن آن اندازه است که مرگ ِ آن به شایستگی ِ مرگ در بستر است. به حالی گرفتار آمدهایم که مانندهمان کرده است به هر چیزی که میستیزد تا لقمهای برای خوردن به دست آورد و میمیرد از نخوردن، مانندهمان کرده است به نوعی که هرگز از ما نخواهد بود، اما ما داریم سویاش میرویم؛ نوعی که با قانون ِ زیست ِ نخستاش میزید – حیوان دیگر نمیتواند حیوان باشد- به همان غنای ِ نوع ِ ما، که قانوناش میتواند ما را به اینجا بکشاند که هستیم اکنون. دوپهلو گویی در کار نیست، انسان میمانیم، تنها انسان میمیریم. فاصلهای که جدامان میکند از نوعهای دیگر، دستنخورده خواهد ماند، گیرم نه از نگاه ِ تاریخ. رویای اینان است که میاندیشند وظیفهی تاریخی ماست تا دگرگون شویم و از اینکه کند پیش میرویم میکُشندمان. نه، این بیماری غیرعادی هیچ نیست جز نقطه اوج تاریخ ِ انسان. دو معنا میتواند داشته باشد: دیرپا بودن این نوع، آزمایش غیر قابل ِ دگرگونیش. و تفاوت میان انسانها، رنگ، عادت، تعلق به جمعی خاص، حقیقتی که نقاب بر چهرهاش میکشیم اینجا، در نزدیکی با طبیعت، در نزدیک شدن به مرزهامان که گریزی از آن نیست. نوع ِ انسانی، نوع ِ انسان است. نوع دیگری وجود ندارد. از همان انسانی که آن دیگران در برابرمان درماندهاند. کوشیدهاند یگانگی نوع را زیر سئوال بکشند تا بتوانند بکوبندش. رفتار ِ آنان و موقعیت ِ ما، اما رفته است زیر ذرهبین و درشتنما شده است. کاریکاتوری کامل که کسی- هیچ کس- خود را در آن باز نخواهد شناخت. حدساش را هم نخواهد زد. نه در رفتار و نه در موقعیت. موقعیتی در جهان که حتا ´جهان ِ حقیقی´ ِ کهن رویا میخواندش. همه چیزی در نزدیکی ِ ما روی میدهد انگار نوعهایی بودهاند، یا دقیقتر اینکه نوعهایی که پایا نبودهاند، انگار که بتوان به درون آن پا گذاشت یا از درون آن بیرون رفت، که انگار تنها نیمیش باید بیرون رانده شود، نمیتواند به تمامی تعلق داشته باشد به جمعی که رویای جعلی دارد، یا هرگز نمیتواند از میان ِ آنان باشد، حتا از پس ِ نسلهای بسیار. آناناند که قانون میگذارند، در پیشترین سنگر ِ پیکار:´اینان انسان ِ از نوع ِ ما نیستند´.
اکنون، حیوان ارزشی بیش دارد، درخت نیز حتا. ما نه میتوانیم این باشیم و نه آن. نه میتوانیم به درون راه یابیم و نمیگذارند درون ِ آنان به پایان ِ راهمان برسیم. و به دمی که نقاب زشتترین شکل گرفته، به دمی که میشود چهرهی خودمان، میافتد؛ برداشته میشود. بیگمان میاندیشیم به آنچه از آن گریزی نداریم:´آنان نیز انساناند، چون ما´. به دمی که فاصلهی آنان و ما، دم ِ بیشترین و بزرگترین فاصله میان انسانها، دم ِ لهشدن برخی و قدرت ِ برخی دیگر در رابطهای فراطبیعی، ناچاریم از خیره شدن تا هیچ تفاوتی نبینیم / نتوانیم ببینیم در برابر ِ طبیعت، و حتا مرگ؛ تا باور بیاوریم که تنها یک نوع انسان میتواند وجود داشته باشد. اینکه نقاب ِ چهرهی این یگانگی در جهان، همه چیزی که انسان را در موقعیتی قرار میدهد: از بهرهکشی تا آزار و لِه کردن و همه چیزی که اشارهای میتواند داشته باشد به گونههای گوناگون، دروغ است و از درماندگی. سند ِ اثباتاش هماینجاست. سند ِ بی چون و چرا، از اینکه قربانی هیچ نمیتواند بکند جز پی بردن به اینکه قدرت ِ جلاد، در وحشیانهترین شکلاش هیچ نیست جز کاری انسانی: قدرت ِ کشتن. او میتواند انسانی را بکشد، اما نمیتواند دگرگوناش کند.
صدای شلیک. همیشه همان. پی در پی، همچون تق و تق ِ چرخ شکستهی ارابهای با بار ِ سنگین. از پس ِ آن تک تیر. صدایی دهشتناک. به پشتات فرو میرود. میرانَدَت به پیش. سکوت. نه صدای تیر برای شکار، نه صدای تیر ِ جنگ. صدای ِ ترس ِ تنهایی، کابوس، ابلیس. آخرین تیر در برابر ِ چشمی که هنوز سویی دارد.
ترس که بالا میگیرد در صفی که پیش میرود یکنواخت. هیچ کسی برنمیگردد. همه چیزی در پشت سر روی میدهد. پیش میرویم. هیچ نمیدانیم. میتوانند پنجاه تن از ما کشته باشند، میتوانند همهمان را بکشند، اما باقی ِ صف هنوز دارد پیش میرود. با پشت ِ خمیده. کار ِ دیگری نمیشود کرد. بیستنفر از ما هم که مانده باشد، باید به پیش برود، در انتظار، تا دیگر کسی نباشد. چهارصد نفر بودیم. اکنون چند نفریم؟ چند نفر باز خواهیم گشت؟ یا تنها همانها که نقاب بر چهره دارند و راهمان میبرند، باز میگردند؟
مرگ را در چهرهی یکی از ما دیدیم. سرخ شد وقتی آن نقابدار گفت:´تو، بیا جلو.´ پیش از آنکه سرخ بشود، باید به دور و برش نگاه کرده باشد. اما خود او بود که به جلو خوانده شد. بعد که دیگر تردیدی نبود خود ِ او باید از صف برود بیرون، باید سرخ شده باشد. نقابدار پی ِ کسی بود که برانَدَش به مرگ، او را یافته بود. وقتی او را یافت، صداش کرد، از خود نپرسید چرا او؟ چرا نه کسی دیگر؟ و او، وقتی پی برد خود ِ اوست، از خود نپرسید چرا من و نه کسی دیگر؟ آنکه کنار ِ او راه میرفت لابد احساس برهنهگی کرده بود.
حرف نمیزنیم. هرکسی میکوشد آماده باشد. هر کسی ترس ِ خود دارد. اما شاید هرگز اینهمه احساس همبستگی با هم نداشتهایم. همبستگی نسبت به هرکسی که حتا نمیشناسیم. خود را آماده میکنیم. با خود تکرار میکنی ´همهمان را خواهند کشت´ و خود را میبینی در برابر تیربار. آمادهی مرگ. ماییم، خود ِ ما، آماده تا اشاره بشود و پا پیش بگذاریم. نه، اگر مرا بخوانند، تعجب خواهم کرد و سرخ خواهم شد. درست مثل ِ او.
کوشیار پارسی
مهر 1388/ اکتبر 2009