سیما بینا در طول بیش از سی سال جستجو و جمعآوری نواهای موسیقی محلی ایران با تنوع و کثرت آوازهای لالایی در نقاط مختلف این سرزمین آشنا شد. او خود این ترانهها را "آواز بیپیرایه مادران" خوانده است. آشنایی با زیبایی کلام و موسیقی ترانههای لالایی سبب شد که وی به جمعآوری این گنجینه فرهنگی کم نظیر همت گمارد. مجموعه تازه منتشر شده "لالاییهای ایرانی" نتیجه پانزده سال تلاش ارزشمند پژوهشی- هنری سیما بینا است.
از "لالاییها" به عنوان اولین فرمهای موسیقی نام برده میشود که در آن تکرار کلام و نوا، نغمهای آرام بخش و فضایی آرام بهوجود میآورد که در آن کودک در احساس امنیت به خواب رود.
در لالاییهاست که هر مانع و دیواری میشکند و مادر به بیان صادقانهترین احساسات برای فرزند خود مینشیند، از دوری و دلتنگی گرفته تا عشق و امیدواری. در واقع لالاییها را میتوان خودگویههایی نامید که همراه با بیان احساس لطیف عشق مادر به فرزند، بازگو کننده طبیعت و محیط پیرامون، نوع زندگی مردم و نواهایموسیقی محلی نیز هست. به همین دلیل غنای کار پژوهشی - هنری سیما بینا فقط به جمع آوری و تنظیم و بازخوانی لالاییها خلاصه نمیشود، بلکه گوشههایی از تاریخ و سنتهای بومی و در واقع فرهنگ شفاهی مردم در گوشه و کنار ایران را در لا به لای نوای "لالاییها" میتوان یافت.
نگرش زن به عنوان مادر به زندگی خود و خانواده، توصیف محدوده جغرافیایی، طبیعت و کار در منطقه در این ترانهها ها بازتاب داده شده است. در "لالاییها" از کوهستان یاد میشود و از چشمهسارها، از جنگل و دشت. حتی لحن و لهجههای محلی و زبان و ریشههای موسیقی محلی هر منطقه را در این نواهای ساده لالاییها، میتوان یافت. ترانههای لالایی سینه به سینه و از نسلی به نسل بعد منتقل شدهاند. به نوعی لالاییها آوای مادران از دل تاریخ هستند.
سیما بینا در جمعآوری این ترانهها با سختیهای زیادی روبرو بوده است. به دلیل محدودیتها در پخش آوای زنان در ایران، این کتاب با مشکلات فراوان در خارج از کشور، در دوبی و آلمان منتشر شده است. مجموعه "لالاییهای ایرانی" سیما بینا همراه چهار سیدی با نمونههایی از صدای مادران و تنظیم و اجرای مجدد آنها و دفترچه جداگانهای از نت این ترانهها همراه است.
عکسهایی از مادران در نواحی مختلف ایران و طرحهایی از سیما بینا از مادر و فرزند زینتبخش صفحات این مجموعه است. در عین حال ترجمه اشعار لالاییها به انگلیسی، خواندن این کتاب را برای علاقمندان دیگر در جهان نیز تسهیل میکند.
این کتاب نه تنها از دیدگاه هنری، بلکه از دید مردمشناسی نیز پژوهشی است که میتواند به عنوان مرجعی برای علاقمندان به هنر و فرهنگ ایران مورد استفاده قرار گیرد.
گفتوگوی دویچه وله با سیما بینا:
دویچه وله: خانم بینا، چه چیزی در ترانههای لالاییها بود که شما را جذب کرد که اقدام به جمعآوری آنها کنید؟
سیما بینا: فکر میکنم خودتان میتوانید حدس بزنید. در واقع گفتن ندارد! هم به خاطر این که یک زن هستم و هم به خاطر این که یک مادر هستم و فکر میکنم آوا و آواز لالاییها، آوای زن است. آوای مادر است که به گوش جان بچه مینشیند، از وقت تولدش که در آغوش مادرش است.
به همین دلیل، حتی زمانی که در ایران خواندان و آواز زن ممنوع شد، با اطمینان خاصی فکر میکردم اگر نوای زمزمهی لالاییها بازخوانی شود و برای مادرها یادآوری شود، میتواند موجه باشد و میتوانم آن را به مادرانی هدیه کنم که الان لالاییها را فراموش کردهاند.
میتوان گفت که لالایی نوعی خودگویه مادران است. زمانی که زن هیچ جای دیگری را ندارد که آوازش را به گوش دیگری برساند؛ در گوشهی دنجی، در کنار کودک خود جایی است که میتواند احساساتش را با صداقت بیان کند.
دقیقا همینطور است؛ وقتی که متن و حرفهای مادر را در لالاییها گوش میدهید، میبینید که بسیاری از این کلام درددل و حرف خودش است، حرف روزمرهاش است. زن هم که متاسفانه همیشه در تنهایی و محدودیت بوده است. نه این که در کشور ما، بلکه کلا این محدودیتها همیشه برای خانمها بوده است. من به شوخی میگویم: گویی مادر دیواری کوتاهتر از کودکاش ندیده و در خلوت خودش زمزمههای درددلاش را هم گفته است.
البته اگر از دیدی کلیتر به متن لالاییها نگاه کنیم، میبینیم که این کلام گویای خیلی چیزها میتواند باشد. فرهنگ هر منطقه را میتوان از محتوای لالاییها بیرون کشید. طرز فکر مادرها و زنها را در آن محدودهی جغرافیایی میتوان دید. نوایی از نغمههای موسیقی منطقه را میتوان در آنها شنید. حتی جغرافیای منطقه را این که کوهستانی، گرم و… است را در لالاییها میتوان حس کرد و همینطور لحن و لهجه و زبان را میتوان در آنها شنید.
از چه زمانی به این فکر افتادید که لالاییها را جمعآوری کنید؟
حدود ۱۵ یا ۱۶ سال از آن تاریخ میگذرد. البته در میانهی کار وقفهای ایجاد شد و باعث شد که این پروژه طول بکشد. وقتی حدود شش تا هفت لالایی را از روستاها و شهرها جمعآوری کردم، استاد فرهاد فخرالدینی که هنرمند بزرگی هستند و خودشان هم روحیهای بسیار متین و هنرمندانه دارند، پیشنهاد کردند که با هم به دنبال گرفتن مجوز کار برویم. چون کار را بسیار زیبا میدانست و ابراز علاقه کرد که تعدادی از آنها را تنظیم کند.
این اولین بار و شاید بتوانم بگویم آخرین باری بود که من برای خواهشی، آنهم همراه استاد محترمی به تالار وحدت رفتم. خیلی هم امید داشتم که حتما مجوز این کار را خواهم گرفت. ولی متاسفم از این که با همهی صحبتهای محکم و خواستهای قویای که استاد فرهاد فخرالدینی بیان میکردند، مجوز داده نشد.
این وقفهها و نشدنها یک باره توی ذوق من زد که با امیدی لالاییها را شروع کرده بودم، چندتایی هم جمع شده بود و با چه زحمتی آنها را در استودیوی خصوصی پسرم ضبط کرده بودم. وقتی مجوز کار داده نشد، امیدم از این کار قطع شد و همان سالهای ۱۹۹۲ تا ۹۳ بود که فکر کردم دیگر باید از این مملکت بروم. موسیقی مرز نمیشناسد. باید بروم که بتوانم آوای مردم را که در سینهی من بایگانی شده جای دیگری بخوانم و ارائه بدهم.
به هرحال اقدام کردم؛ یک سری کنسرتها و فستیوالها تدارک شد و دعوتهایی از سوی رادیو WDR و بیبیسی از من به عمل آمد. به آلمان آمدم و بعد هم راهی انگلیس شدم و یک سری از کارهای محلیام را ضبط کردم. لالاییها را هم موقتا کنار گذاشتم. اما دوباره پس از چند سال به صرافت افتادم که این کار را به عنوان یک پروژهی گردآوری و پژوهشی دنبال کنم.
یاد گرفتن دانه دانهی این لالاییها که هرکدام به لحن، زبان، لهجه و آهنگ مخصوص آن منطقه بود، برای بازخوانی وقت میگرفت و من روی آنها با عشق و علاقه تمرین میکردم. چون هرکدام از آنها مادر بودند. صدای هرکدام از آنها را که میشنیدم، مثل صدای مادران ما از دل تاریخ به گوشام میرسید. مسئولیتی در من ایجاد میکرد که من هم آن را در سینهی خودم داشته باشم و و برای نسلهای بعدی که ممکن است این لالاییها را بهکلی فراموش کرده باشند، بخوانم. به همین دلیل وقت میگرفت.
برای ضبط آنها هم مشکل داشتم. چون به استودیوها در ایران برای خانمها مجوز داده نمیشد. از سویی کارهای من هم همه در شهر و روستاهای ایران پراکنده بود و کار را باید آنجا انجام میدادم. اما همیشه کنار ناامیدی من، امید و شانسی بوده است و این خیلی باعث شکرگذاری است. شانس من استودیویی بود که پسرم داشت.
با همهی شناختی که او از صدا، روحیه، خواندن، آواها و کارهای من داشت، استودیویاش را هرلحظه که میخواستم با کمال میل در اختیارم میگذاشت و اساساً خود او هم در متن لالاییها قرار گرفت. با من کار میکرد و خیلی از افکتهایی را که از بعضی شهرها لازم داشتم، مثلا پنبهزنیهای قدیمی یا صدای قطار، آبشار، پرنده و… هرچند همه ضبط شده وجود دارند، اما او میرفت و به طور طبیعی آنها را از جنوب شهر، شهر ری و… میگرفت و برای من میآورد و همهی اینها برای من نعمتی بود.
آهنگهای لالایی هرکدام به تناوب و در زمانهای مختلف آماده میشدند و به مرور زمان لالاییهای زیادی جمع شد. طی این ۱۵ سال متوجه شدم که نهایت و انتها هم ندارد. هر مادری میتواند لالایی خود را هرطور که میخواهد بگوید.
اما بالاخره از مجموعهای که ضبط کردهام، ۴۰ لالایی را که سعی کردم اصیلترین، قدیمیترین و دلنشینترین آنها باشند، انتخاب و در چهار سیدی گنجاندم. هرکدام از آنها هم در زمانهای متفاوت و با روحیههای متفاوت خودم در آن مقطع ضبط شده است.
کدام مناطق را برای جمعآوری و ضبط "لالاییها" انتخاب کردید؟
طبیعی است که در وهلهی اول به شهر و دیار خودم، خراسان، رفتم. آنجا برای من و برای جستوجوهای موسیقاییام پایگاهی است. منطقهی بزرگی است، از شمال تا جنوب خراسان، خود مملکتی است. لالاییهایی از تربت جام، بیرجند، دهات اطراف و خوسف که زادگاه پدریام بوده را جمع کردم. بعد هم شمال ایران برایام خیلی مطرح بود. کما این که روی موسیقی آن منطقه و موسیقی مازندرانی هم چندین سال کار کردم.
از سوی دیگر مادرم کرمانی بود. همانطور که در کتابام نوشتهام، اول به سراغ مادرم رفتم. او به زبان کرمانی لالاییهایاش را برایم میخواند که خیلی هم خوب بود و او ماشالله خیلی لالایی بلد بود. از دوستان همشهری ایشان هم چندتایی گرفتم و لالاییهای مناطق مرکزی ایران مانند سیرجان، ملایر و… را کامل کردم.
در جنوب ایران هم تا دزفول، بوشهر و آن طرفها که موسیقی مخصوص دارد، رفتم.
اما موسیقی غرب ایران برایم خیلی کنجکاوانه بود و وقتی از سنندج و اطراف آن شروع کردم، دیدم که کلام و حرف این منطقه برای لالایی با شرق ایران واقعا متفاوت است. این همان صحبتی است که میگویم جغرافیای منطقه و آب و هوا فرهنگ و کلام را عوض میکند.
این پرسش بعدی من هم هست که چه چیزهای مشترک و یا متفاوتی را در "لالاییها" پیدا کردید؟
در یک سری مطالب خیلی مشترکاند و آن هم همان مهر مادر، دعاهای مادر برای بچهاش و آرزوهای اوست. اینها در همه جا و حتی در همهجای دنیا مشترک است. مادر خوشبختی بچهاش را میخواهد، میخواهد بزرگ شود، به مدرسه برود، به هرحال خوشبخت شود و پای عروسی و دامادیاش بشیند.
یکی از تابلوهای سیما بینا البته کلام و شعر لالاییها در شهرهای مختلف خیلی حرکت کرده و مانند همهی موسیقی محلی مشترک شده است. اما در منطقهی شرق و مرکزی ایران بیشتر سخن از گل و گیاه و گل پونه و گل لاله است. در حالی که در غرب ایران روحیهی قویتری در لالاییها هست که آرزوهای قهرمانی برای بچهاش دارد و بیشتر از شکار رفتن، شکار آهو و اسبسواری و… گفته میشود.
به طور کلی میتوان گفت که مادرها همیشه تنهایی و دلتنگی را در لالاییها بیان کردهاند. مثلا وقتی به خاطر ازدواج از شهری به شهر دیگری رفتهاند و از فراق و غربت گفتهاند. البته این دلتنگی در همهی موسیقی ما هست و در موسیقیهای محلی اکثرا شنیده میشود. فراق و فراقی خواندن خود مقولهای است.
اما در لالاییها پدر را هم یاد میکنند؛ وقتی پدر از خانه بیرون رفته، بچه او را نمیبیند و مادر در تنهایی دارد برایش لالایی میگوید، بارها خواسته که پدرش را برایش مانند یک قهرمان تشریح کند.
همیشه هم پدر را دعوت میکند که بیا این کوچولو را بگیر، ببر به باغ و برایش این یا آن را فراهم کن! یا به بچه میگوید که پدر تو اینطور و یا آنطور است، بابا رفته این کار را بکند، «رفته به گلچینی، میآره قند دارچینی» و… یا این که به دشمن میگوید: برو لولو از این بچه دور شو که « این بچه پدر داره دو خنجر بر کمر داره»…
به هرحال مادر در کلام لالایی پدر را به صورتهای مختلف، به مثابهی پشتوانهی خانواده یاد میکند.
آوای بیپیرایه مادران (بخش دوم گفتوگو با سیما بینا)
اخیرا کتاب نفیسی به همراه چهار سی دی شامل چهل لالایی قدیمی ایرانی توسط هنرمند برجسته، سیما بینا به چاپ رسیده است. وی این لالاییها را در طول سالهای طولانی کار پژوهشی خود جمعآوری، تنظیم و بازخوانی کرده است.
یعنی "لالاییها" نوعی خودگویه است و داستانی است از غم و تنهایی و امیدواری مادر، امیدواری برای آینده و دلتنگی و غم در مورد زنی که نشسته در خلوتاش با بچه و در واقع با خودش سخن میگوید.
دقیقا؛ همینطور است. حتی اگر آرزوی پسر دارد، آرزوی قهرمان شدن بچهاش دارد و یا این که بچهاش بزرگ شود، دستاش را بگیرد. امید زن به این بچه بوده است. یعنی دلتنگی را داشته و وظیفهی خودش هم میدانسته که با همهی دلخستگیهایاش، این بچه را با مهربانی و نفس خود بخواباند و به او آرامش بدهد. اما دلتنگی خود را هم داشته است.
این دلتنگی را متاسفانه نه تنها در لالاییهای ایران که در موسیقی محلی و در موسیقی ایران تقریبا میتوان حس کرد. البته در موسیقی محلی و کلام آن همه چیز را میتوان حس کرد؛ هم از شادیها، هم از فرهنگ زندگیشان، هم از خوشیها و جشنهایشان میتوان شنید. به همین خاطر بهتر است بگوییم که ما از موسیقی محلی و لالاییها شناخت کاملی از فرهنگ هر منطقه را به دست میآوریم.
از کلام این "لالاییها" گفتید؛ میخواستم از موسیقی آنها هم بپرسم و این که چه نواهای مشترکی بین این لالاییها وجود دارد؟
نوای مشترک به طور قاطع این بود که بیشتر این لالاییها که نه آهنگساز و نه شاعر دارد، خیلی طبیعی از دل مادر برمیخیزد و مطابق سلیقهاش آن را میخواند، همه در نواهای شور و دشتی هستند. به ندرت لالاییهایی در ماهور و یا سهگاه شنیده میشوند. مثلا در لرستان که اساساً موسیقی محلیشان در ماهور است، لالاییها هم در ماهور خوانده میشوند.
در مناطق مختلف، حتی در تهران یا شیراز که آهنگهای محلی خود را دارد، یکی از نغمههایی که روی آن خیلی لالایی خوانده شده، نغمهی بختیاری در دستگاه همایون است. با این نغمه خیلی لالایی خوانده میشود، همه به خواندن روی این نغمه عادت دارند که اتفاقا خیلی هم غمگین است.
هنگام جمعآوری این نغمهها با چه مشکلاتی روبرو بودید؟
از جنبهی جمعآوری و گردآوری این کارها، غیر از این که باید مادرانی را که بلد باشند جستوجو میکردم، یک مادر کافی نبود که برای من یک لالایی را بخواند. کما این که نغمه و کلامی از یک مادر میشنیدم، اما بقیهی آن را فراموش کرده بود. ولی همین سرنخی میداد که من مجبور میشدم سراغ مادرهای دیگر بروم.
مشکلاتی هم ضمن برخورد با مادرها داشتم. بعضی از مادرها نمیخواندند، برخی دیگر نمیخواستند صدایشان ضبط شود و به ناچار مجبور بودم از تلفن ضبط کنم یا از اعضای فامیل فردی را پیدا کنم که آن کلام را برای من بگوید و من بنویسم. هرچند من همیشه مشکل گردآوری در روستاها داشتهام و متاسفانه در ایام بعد از انقلاب، برخوردهای مامورین و مسئولین مناطق مشکلساز بود. نمیگذاشتند مزاحم میشدند، فکر میکردند من آنجا کنسرت خواهم داد و یا … در حالی که قصد من گردآوری و پژوهش بود.
یادم میآید خیلی پیش از لالاییها، سفری به یکی از شهرهای خراسان داشتم. میخواستم چند تا از استادهای منطقه را ببینم و دوتارنوازی آنان را ضبط کنم، اسم نغمهها را بدانم، مقامها را از آنان بپرسم. همهی اینها را در جزوهای گردآوری کرده بودم که شاید بتوان روزی آن را تکمیل کرد و منتشر کرد. به سراغ این هنرمندان رفته بودند و به آنان اعتراض کرده بودند که چرا با من دیدار داشتهاند. اما اتفاقا خیلی روحیهام خوب شد وقتی شنیدم یکی از هنرمندهای منطقه در پاسخ به این اعتراض گفته است: «چه عیبی دارد؟! من سیما بینا را با خوشرویی میپذیرم. همیشه از دزدی و قاچاق و اینگونه مسایل در منطقه ما گفته میشود، اما این بانو میخواهد از موسیقی ما بگوید و بنویسد. چه عیبی دارد؟! این که باعث خوشحالی ما بوده و…».
یا این که هنرمندانی را که با من ساز میزنند، من خودم جمع میکنم. هیچ کمکی از نظر ستاد و سازمان و بنیاد فرهنگی عظیمی نداریم. نه تنها من؛ من مشت نمونهی خروارم که حالا فرصت این گفتوگو را با شما پیدا کردهام و میگویم. اما حرف خیلی از هنرمندان و همکاران من است. ما باید خودمان به تنهایی برای انجام کار فرهنگی و هنری انرژی بگذاریم. راهمان هم اصلا غلط نیست. این را دلمان گواهی میدهد که درست است. این را همهی تاریخ میگوید. من همیشه میگویم موسیقی، هنر و فرهنگ ملتی، روح و جان آن ملت است. در هر شرایطی باید هنرمندان این مسئولیت را داشته باشند و کار کنند.
اما هنرمندی را که با من ساز میزند، وقتی به شهرش برمیگردد، از کار بیکار میکنند. برای کار با سازهای محلی، برگزاری کنسرت و معرفی موسیقی مناطق در فستیوالها، نوازندههای محلی را دعوت میکنم به اینجا بیایند. وقتی نوازنده به شهرش برمیگردد، از او سؤال و جواب میکنند و محدودش میکنند. اینها همه درد دارد و برای حرکت و کار فرهنگی به نوعی بازدارنده هستند؛ چه برای آن نوازنده و چه برای من که تنها این طرف کار میکنم. ولی در عین حال این انرژی باید باشد و کار کنیم. به شکلی به خودمان انرژی میدهیم، از کجا… چطوری… از مردم.
درست سؤال من هم همین است که مشوقان شما در این کار چه کسانی یا چه عواملی بودند؟
باور کنید وقتی که فقط یکی دوتا ایمیل از هموطنانام میبینیم که با چه صداقت و چه اصالت و شعوری درک کردند و تشویق میکنند، یا مثلا کتابی را از طریق سایت خریداری میکنند، خیلی انرژی میگیرم.الان من این کتاب را بعد از زحمتهایی که خودم به تنهایی از نظر مادی و معنوی به دوش کشیدم و هیچ اسپانسری نداشتم، نمیتوانم ارائه بدهم و وقتی چند نفر در سایت یا فیسبوک من میگویند «دستت درد نکند»، به من انرژی میدهد. دوباره فکر میکنم که دنبال پروژهی بعدیام بروم. در عین حال که واقعا خسته از پایان یک پروژه هستم، اما از یک تشویق کوچک انرژی میگیرم. مثلا میبینیم با چه زحمتی کتابام را خریداری میکنند و کتابی که باید خیلی ارزان در اختیار هموطنان قرار بگیرد، به خاطر مخارجی که در خارج از کشور برای چاپ، تهیه، حمل و نقل، هزینهی پست و مالیاتی که به آن تعلق میگیرد، به قیمتی میرسد که من خجالت میکشم. اما چه کنم دیگر، این هزینهها هستند. تیراژ کتاب را هم مجبورم کم بزنم و تنها از این طریق میتوانم آن را به دست مردم برسانم.
اما این را هم بگویم که همهی اینها مشکلات کار هستنند؛ ولی طی این ۳۰ ساله به این تجربه رسیدم که هرچقدر مشکل در راه کاری که عشق و ایمان در آن هست باشد، آدم به انجاماش مصرتر میشود. گرچه مشکلات سر راه موجب میشوند که چاپ یک کتاب این همه سال طول بکشد و کار دیر انجام میشود، ولی با عشق و علاقهی بیشتری روی آن کار شده و میدانم که محتوای کار هم خیلی معنای بیشتری پیدا میکند.
"لالاییهای ایرانی" را کجا چاپ کردید؟
این کتاب تنها کتاب نیست و اصل کار من، بازخوانی و خواندن لالاییها با ملودی و لهجهی مناطق مختلف است. میخواستم این کار یک مجموعه باشد و با سیدیها و همینطور نت ملودیها ارائه شود. یعنی یک کار گردآوری و پژوهشی باشد که در آرشیو خانوادههای ایرانی بماند و هر وقت دلشان خواست بتوانند به آن مراجعه کنند. مثلا اگر دوستانی از دزفول، شمال و یا جنوب به دیدارشان میآیند، بتوانند او را دعوت به شنیدن لالایی منطقهی خود بکنند.
اما به خاطر این سیدیها و صدای زن، از چاپ کتابام هم در ایران محروم شدم و مجوز داده نشد. در حالی که خیلی از دوستان خواستند کمک کنند که این مجوز را از ارشاد بگیرند. اما نشد. تا این که در دبی امکاناتی فراهم شد و آنجا دوستانی داشتم که میتوانستند ناظر چاپ باشند. کتاب را در دبی چاپ کردیم.
سیدیها را هم همانجا آماده کردید؟
نه متاسفانه؛ اجازه نداشتم سیدیها را در دبی چاپ کنم. چون آنجا هم یک مملکت اسلامی است و برای چاپ آنها نیاز به اجازهی سفارت ایران در دبی بود. به همین دلیل مجبور شدیم کتابها را با کشتی به دفتر هنریام در آلمان منتقل کنیم. سیدیها را اینجا چاپ کردم و مجبور شدیم کتابها را دوباره یک به یک از نایلکس بیرون بیاوریم و سیدیها را در آن قرار بدهیم. در اینجا هم آنها را از طریق پست به دست دوستانی که علاقهمند باشند میرسانیم.
یک دفترچهی نت هم همراه کتاب است و نت تمام لالاییها در دفترچهی جداگانهای چاپ شده.
بله همینطور است.
به مسالهی دیگری که میخواهم اشاره کنم، طراحیهای شما است. طراحی از مادرانی از مناطق مختلف ایران که بچهی خود را در آغوش دارند. طراحیها از خود شماست؟
حس خود من این است که در این مجموعهی کتاب لالاییهای ایران خیلی احساس عشق هست. غیر از این که موضوع آن لالاییهای مادران است؛ یعنی عشقی طبیعی و ارتباط انسانی طبیعی مادر و فرزند است، در روند تهیه و چاپ آن هم عشق زیادی نهفته است.
همانطور که گفتم، لالاییها را به ناچار در استودی پسرم ضبط کردم که برایام بهترین هم بود. از هنرمندانی که دعوت کردم، از هر شهر و روستایی با چه عشق و علاقه و محبتی آمدند و هرکدام نغمه و ترنمی از ساز منطقه را زیر این لالاییها نواختند. باز با چه مهر و محبتی، باز با چه ایثار و صفایی.
کتاب را هم توانستم با همکاری خواهرانم درست کنم؛ خواهرم هما که استاد زبان است، تمام لالاییها و دیگر مطالب کتاب را به انگلیسی ترجمه کرده است. در دبی با خواهر دیگرم که گرافیست است، نشستیم و کتاب را صفحهآرایی کردیم. دوست نازنینی هم ناظر چاپ کتاب بود. حتی کسی که کتاب را برایام ادیت کرد، با صفا و محبت زیادی این کار را کرد.
من شرمندهی تمام این عزیزان هستم. اما همهی آنها در واقع قدمی در جهت فرهنگ ملی ایران گذاشتهاند.
خانم بینا، شما خودتان هیچ وقت برای بچههایتان لالایی خواندهاید؟
خیلی! برایشان لالایی میخواندم. منتها خیلی وقتها هم شعرهایی را میخواندم. حقیقتاش را بخواهید، این تجربه را دارم که بچهها با آهنگ لالایی بغض میکردند و گریهشان میگرفت. بعد مجبور میشدم همین لالایی را کمی ریتمیتر کنم و ریتمی هم بگیرم که بغض نکنند. چون کلام آن را آنقدر نمیفهمیدند، ولی نوای موسیقی ما، آنچه مادرها روی آن لالایی میخوانند، محزون است و بچه با آن بغض میکند.
از نوهتان یاد کردید؛ اگر بخواهید برای او لالایی بخوانید، چه میخوانید؟
یک لالایی بیرجندی بلدم که او خیلی از آن خوشش میآمد. تا میگفتم «گلوک مو» یعنی گل کوچولوی من، میخندید:
لالا لالا گلوک مو
دخو شو، بلبوک مو
لالا لالا گل زیره
چطو خوابت نمیگیره؟
گلم دخو
گلم بیدار
گلم هرگز نشی بیمار
خانم بینا، شما همچنان فعال، بانشاط و پرکار هستید؛ چه کار دیگری را در حال حاضر در دست دارید؟
دنبال کارهای موسیقی محلی هستم. الان یک سال است که در موسیقی بلوچ و موسیقی سیستان و بلوچستان کنجکاوی میکنم. دوستانی هم پیدا کردهام که از آنها نغمههایی ضبط کردهام، اشعارش را نوشتهام و شانسی که دارم این است که یکی از هنرمندان محلی بلوچ در نروژ است. به همین خاطر بارها به نروژ هم سفر کردهام. دوست و هنرمند محترم بلوچ دیگری در سوئد داریم که یا من به سوئد رفتهام و یا ایشان به آلمان آمده و با هم کار کردهایم.
در فرصتی، انشالله باید به بلوچستان و مناطق کویری سفر کنم. موسیقی محلی بلوچ خیلی قشنگ است.
مصاحبهگر: شیرین جزایری
تحریریه: بهمن مهرداد
http://www.dw-world.de/dw/article/0,,5163123,00.html