تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده   کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید تاریخ 23.01.2010

آوای بی‌پیرایه‌ مادران
"لالایی‌های ایرانی" سیما بینا

اخیرا کتاب نفیسی به همراه چهار سی‌ دی شامل چهل لالایی قدیمی ایرانی توسط هنرمند برجسته، سیما بینا به چاپ رسیده است. وی این لالایی‌ها را در طول سال‌های طولانی کار پژوهشی خود جمع‌آوری، تنظیم و بازخوانی کرده است.

 

سیما بینا در طول بیش از سی سال جستجو و جمع‌آوری نواهای موسیقی محلی ایران با تنوع و کثرت آوازهای لالایی در نقاط مختلف این سرزمین آشنا شد. او خود این ترانه‌ها را "آواز بی‌پیرایه مادران" خوانده است. آشنایی با زیبایی کلام و موسیقی ترانه‌های لالایی سبب شد ‌که وی به جمع‌آوری این گنجینه فرهنگی کم نظیر همت گمارد. مجموعه تازه منتشر شده "لالایی‌های ایرانی" نتیجه  پانزده سال تلاش ارزشمند پژوهشی- هنری سیما بینا است.

از "لالایی‌ها" به عنوان اولین فرم‌های موسیقی نام برده می‌شود که در آن تکرار کلام و نوا، نغمه‌ای آرام بخش و فضایی آرام به‌وجود می‌آورد که در آن کودک در احساس امنیت به خواب رود.

در لالایی‌هاست که هر مانع و دیواری می‌شکند و مادر به بیان صادقانه‌ترین احساسات برای فرزند خود می‌نشیند، از دوری و دلتنگی گرفته تا عشق و امیدواری.  در واقع لالایی‌ها را می‌توان خودگویه‌هایی نامید که همراه با بیان  احساس لطیف عشق مادر به فرزند، بازگو کننده طبیعت و محیط پیرامون، نوع زندگی مردم و نواهای‌موسیقی محلی نیز هست. به همین دلیل غنای کار پژوهشی - هنری سیما بینا فقط به جمع آوری و تنظیم و بازخوانی لالایی‌ها خلاصه نمی‌شود، بلکه گوشه‌هایی از تاریخ و سنت‌های بومی و در واقع فرهنگ شفاهی مردم در گوشه و کنار ایران را در لا به لای نوای "لالایی‌ها" می‌توان یافت.

نگرش زن به عنوان مادر به زندگی خود و خانواده، توصیف محدوده  جغرافیایی، طبیعت و کار در منطقه در این ترانه‌ها ها بازتاب داده شده است. در "لالایی‌ها" از کوهستان یاد می‌شود و از چشمه‌سارها، از جنگل و دشت. حتی لحن و لهجه‌های محلی و زبان و ریشه‌های موسیقی محلی هر منطقه را در این نواهای ساده لالایی‌ها، می‌توان یافت. ترانه‌های لالایی ‌سینه به سینه و از نسلی به نسل بعد منتقل شده‌اند. به نوعی لالایی‌ها آوای مادران از دل تاریخ هستند.

سیما بینا در جمع‌آوری این ترانه‌ها با سختی‌های زیادی روبرو بوده است. به دلیل محدودیت‌ها در پخش آوای زنان در ایران، این کتاب با مشکلات فراوان در خارج از کشور، در دوبی و آلمان منتشر شده است. مجموعه "لالایی‌های ایرانی" سیما بینا همراه چهار سی‌دی با نمونه‌هایی از صدای مادران و تنظیم و اجرای مجدد آن‌ها و دفترچه جداگانه‌ای از نت این ترانه‌ها همراه است. 

عکس‌هایی از مادران در نواحی مختلف ایران و طرح‌هایی از سیما بینا از مادر و فرزند زینت‌بخش صفحات این مجموعه است. در عین حال ترجمه اشعار لالایی‌ها به انگلیسی، خواندن این کتاب را برای علاقمندان دیگر در جهان نیز تسهیل می‌کند.

این کتاب نه تنها از دیدگاه هنری، بلکه از دید مردم‌شناسی نیز پژوهشی است که می‌تواند به عنوان مرجعی برای علاقمندان به هنر و فرهنگ ایران مورد استفاده قرار گیرد. 

گفت‌وگوی دویچه‌ وله با سیما بینا: 

دویچه وله: خانم بینا، چه چیزی در ترانه‌های لالایی‏ها بود که شما را جذب کرد که اقدام به جمع‏آوری آن‌ها کنید؟

سیما بینا: فکر می‏کنم خودتان می‏توانید حدس بزنید. در واقع گفتن ندارد! هم به خاطر این که یک زن هستم و هم به خاطر این که یک مادر هستم و  فکر می‏کنم آوا و آواز لالایی‏ها، آوای زن است. آوای مادر است که به گوش جان بچه می‏نشیند، از وقت تولدش که در آغوش مادرش است.
به همین دلیل، حتی زمانی که در ایران خواندان و آواز زن ممنوع شد، با اطمینان خاصی فکر می‏کردم اگر نوای زمزمه‏ی لالایی‏ها بازخوانی شود و برای مادرها یادآوری شود، می‏تواند موجه باشد و می‏توانم آن را به مادرانی هدیه کنم که الان لالایی‏ها را فراموش کرده‏اند.

می‏توان گفت که لالایی نوعی خودگویه مادران است. زمانی که زن هیچ جای دیگری را ندارد که آوازش را به گوش دیگری برساند؛ در گوشه‏ی دنجی، در کنار کودک خود جایی است که می‏تواند احساساتش را با صداقت بیان کند.

دقیقا همین‏طور است؛ وقتی که متن و حرف‏های مادر را در لالایی‏ها گوش می‏دهید، می‏بینید که بسیاری از این کلام درددل و حرف خودش است، حرف روزمره‏اش است. زن هم که متاسفانه همیشه در تنهایی و محدودیت بوده است. نه این که در کشور ما، بلکه کلا این محدودیت‏‏ها همیشه برای خانم‏ها بوده است. من به شوخی می‏گویم: گویی مادر دیواری کوتاه‏تر از کودک‏اش ندیده و در خلوت خودش ‏ زمزمه‏های درددل‏اش را هم گفته است.


البته اگر از دیدی کلی‏تر به متن لالایی‏ها نگاه کنیم، می‏بینیم که این کلام گویای خیلی چیزها می‏تواند باشد. فرهنگ هر منطقه را می‏توان از محتوای لالایی‏ها بیرون کشید. طرز فکر مادرها و زن‏ها را در آن محدوده‏ی جغرافیایی می‏توان دید. نوایی از نغمه‏های موسیقی منطقه را می‏توان در آن‏ها شنید. حتی جغرافیای منطقه را این که کوهستانی، گرم و… است را در لالایی‏ها می‏توان حس کرد و همین‏طور  لحن و لهجه و زبان را می‏توان در آن‏ها شنید.

از چه زمانی به این فکر افتادید که  لالایی‏ها را جمع‏آوری کنید؟

حدود ۱۵ یا ۱۶ سال از آن تاریخ می‏گذرد. البته در میانه‏ی کار وقفه‏ای ایجاد شد و  باعث شد که این پروژه طول بکشد. وقتی حدود شش تا هفت لالایی‏ را از روستاها و شهرها جمع‏آوری کردم، استاد فرهاد فخرالدینی که هنرمند بزرگی هستند و خودشان هم روحیه‏ای بسیار متین و هنرمندانه دارند، پیشنهاد کردند که با هم به دنبال گرفتن مجوز کار برویم. چون کار را بسیار زیبا می‏دانست و ابراز علاقه کرد که تعدادی از آن‏ها را تنظیم کند.

این اولین بار و شاید بتوانم بگویم آخرین باری بود که من برای خواهشی، آن‏هم همراه استاد محترمی به تالار وحدت رفتم. خیلی هم امید داشتم که حتما مجوز این کار را خواهم گرفت. ولی متاسفم از این که با همه‏ی صحبت‏های محکم و خواست‏های قوی‏ای که استاد فرهاد فخرالدینی بیان می‏کردند، مجوز داده نشد.

این وقفه‏ها و نشدن‏ها یک باره توی ذوق من زد که با امیدی لالایی‏ها را شروع کرده بودم، چندتایی هم جمع شده بود و با چه زحمتی آن‏ها را در استودیوی خصوصی پسرم ضبط کرده بودم. وقتی مجوز کار داده نشد، امیدم از این کار قطع شد و همان سال‏های ۱۹۹۲ تا ۹۳ بود که فکر کردم دیگر باید از این مملکت بروم. موسیقی مرز نمی‏شناسد. باید بروم که بتوانم آوای مردم را که در سینه‏ی من بایگانی شده جای دیگری بخوانم و ارائه بدهم.

به هرحال اقدام کردم؛ یک سری کنسرت‏ها و فستیوال‏ها تدارک شد و دعوت‏هایی از سوی رادیو WDR و بی‏بی‏سی از من به عمل آمد. به آلمان آمدم و بعد هم راهی انگلیس شدم و یک سری از کارهای محلی‏ام را ضبط کردم. لالایی‏ها را هم موقتا کنار گذاشتم. اما دوباره پس از چند سال به صرافت افتادم که این کار را به عنوان یک پروژه‏ی گردآوری و پژوهشی دنبال کنم.
یاد گرفتن دانه دانه‏ی این لالایی‏ها که هرکدام به لحن، زبان، لهجه و آهنگ مخصوص آن منطقه بود، برای بازخوانی وقت می‏گرفت و من روی آن‏ها با عشق و علاقه تمرین می‏کردم. چون هرکدام از آن‏ها مادر بودند. صدای هرکدام از آن‏ها را که می‏شنیدم، مثل صدای مادران ما از دل تاریخ به گوش‏ام می‏رسید. مسئولیتی در من ایجاد می‏کرد که من هم آن را در سینه‏ی خودم داشته باشم و و برای نسل‏های بعدی که ممکن است این لالایی‏ها را به‏کلی فراموش کرده باشند، بخوانم. به همین دلیل وقت می‏گرفت.

برای ضبط آن‏ها هم مشکل داشتم. چون به استودیوها در ایران برای خانم‏ها مجوز داده نمی‏شد. از سویی کارهای من هم همه در شهر و روستاهای ایران پراکنده بود و کار را باید آن‏جا انجام می‏دادم. اما همیشه کنار ناامیدی من، امید و شانسی بوده است و این خیلی باعث شکرگذاری است. شانس من استودیویی بود که پسرم داشت.

با همه‏ی شناختی که او از صدا، روحیه، خواندن، آواها و کارهای‏ من داشت، استودیوی‏اش را هرلحظه که می‏خواستم با کمال میل در اختیارم می‏گذاشت و اساساً خود او هم در متن لالایی‏ها قرار گرفت. با من کار می‏کرد و خیلی از افکت‏هایی را که از بعضی‏ شهرها لازم داشتم، مثلا پنبه‏زنی‏های قدیمی یا صدای قطار، آبشار، پرنده و… هرچند همه ضبط شده وجود دارند، اما او می‏رفت و به طور طبیعی آن‏ها را از جنوب شهر، شهر ری و… می‏گرفت و برای من می‏آورد و همه‏ی این‏ها برای من نعمتی بود.

آهنگ‏های لالایی هرکدام به تناوب و در زمان‏های مختلف آماده می‏شدند و به مرور زمان لالایی‏های زیادی جمع شد. طی این ۱۵ سال متوجه شدم که نهایت و انتها هم ندارد. هر مادری می‏تواند لالایی خود را هرطور که می‏خواهد بگوید.

 اما بالاخره از مجموعه‏ای که ضبط کرده‏ام، ۴۰ لالایی را که سعی کردم اصیل‏ترین، قدیمی‏ترین و دلنشین‏ترین آن‏ها باشند، انتخاب و در چهار سی‏دی گنجاندم. هرکدام از آن‏ها هم در زمان‏های متفاوت و با روحیه‏های متفاوت خودم در آن مقطع ضبط شده است.

کدام مناطق را برای جمع‌آوری و ضبط "لالایی‏ها" انتخاب کردید؟

طبیعی است که در وهله‏ی اول به شهر و دیار خودم، خراسان، رفتم. آن‏جا برای من و برای جست‏وجو‏های موسیقایی‏ام پایگاهی است. منطقه‏ی بزرگی است‌، از شمال تا جنوب خراسان، خود مملکتی است. لالایی‏هایی از تربت جام، بیرجند، دهات اطراف و خوسف که زادگاه پدری‏ام بوده را جمع کردم. بعد هم شمال ایران برای‏ام خیلی مطرح بود. کما این که روی موسیقی آن منطقه و موسیقی مازندرانی هم چندین سال کار کردم.

از سوی دیگر مادرم کرمانی بود. همان‏‏طور که در کتاب‏ام نوشته‏ام، اول به سراغ مادرم رفتم. او به زبان کرمانی لالایی‏های‏اش را برایم می‏خواند که خیلی هم خوب بود و او ماشالله خیلی لالایی بلد بود. از دوستان همشهری ایشان هم چندتایی گرفتم  و لالایی‏های مناطق مرکزی ایران مانند سیرجان، ملایر و… را کامل کردم.

در جنوب ایران هم تا دزفول، بوشهر و آن طرف‏ها که موسیقی مخصوص دارد، رفتم.
اما موسیقی غرب ایران برایم خیلی کنجکاوانه بود و وقتی از سنندج و اطراف آن شروع کردم، دیدم که کلام و حرف‏ این منطقه برای لالایی با شرق ایران واقعا متفاوت است. این همان صحبتی است که می‏گویم  جغرافیای منطقه و آب و هوا فرهنگ و کلام را عوض می‏کند.

این پرسش بعدی من هم هست که چه چیزهای مشترک و یا متفاوتی را در "لالایی‏ها" پیدا کردید؟

در یک سری مطالب خیلی مشترک‏اند و آن هم همان مهر مادر، دعاهای مادر برای بچه‏اش و آرزوهای اوست. این‏ها در همه جا و حتی در همه‏جای دنیا مشترک است. مادر خوشبختی بچه‏اش را می‏خواهد، می‏خواهد بزرگ شود، به مدرسه برود، به هرحال خوشبخت شود و پای عروسی و دامادی‏اش بشیند.

یکی از تابلوهای سیما بینا

یکی از تابلوهای سیما بینا البته کلام و شعر لالایی‏ها در شهرهای مختلف خیلی حرکت کرده و مانند همه‏ی موسیقی محلی مشترک شده است. اما در منطقه‏ی شرق و مرکزی ایران بیشتر سخن از گل و گیاه و گل پونه و گل لاله است. در حالی که در غرب ایران روحیه‏ی قوی‏تری در لالایی‏ها هست که آرزوهای قهرمانی برای بچه‏اش دارد و بیشتر از شکار رفتن، شکار آهو و اسب‏سواری و… گفته می‏شود.

به طور کلی می‏توان گفت که مادرها همیشه تنهایی و دلتنگی را در لالایی‏ها بیان کرده‏اند.  مثلا وقتی به خاطر ازدواج از شهری به شهر دیگری رفته‏اند و از فراق و غربت گفته‏اند. البته این دلتنگی در همه‏ی موسیقی ما هست و در موسیقی‏های محلی اکثرا شنیده می‏شود. فراق و فراقی خواندن خود مقوله‏ای است.

اما در لالایی‌ها پدر را هم یاد می‏کنند؛ وقتی پدر از خانه بیرون رفته، بچه او را نمی‏بیند و مادر در تنهایی دارد برایش لالایی می‏گوید، بارها خواسته که پدرش را برایش مانند یک قهرمان تشریح کند.

همیشه هم پدر را دعوت می‏کند که بیا این کوچولو را بگیر، ببر به باغ و برایش این یا آن را فراهم کن! یا به بچه می‏گوید که پدر تو این‏طور و یا آ‏ن‏طور است، بابا رفته این کار را بکند، «رفته به گل‏چینی، می‏آره قند دارچینی» و… یا این که به دشمن می‏گوید: برو لولو از این بچه دور شو که « این بچه پدر داره دو خنجر بر کمر داره»…
به هرحال مادر در کلام لالایی پدر را به صورت‏های مختلف، به مثابه‏ی پشتوانه‏ی خانواده یاد می‏کند.

آوای بی‌پیرایه‌ مادران (بخش دوم گفت‌وگو با سیما بینا)

 

اخیرا کتاب نفیسی به همراه چهار سی‌ دی شامل چهل لالایی قدیمی ایرانی توسط هنرمند برجسته، سیما بینا به چاپ رسیده است. وی این لالایی‌ها را در طول سال‌های طولانی کار پژوهشی خود جمع‌آوری، تنظیم و بازخوانی کرده است.

 

یعنی "لالایی‌ها" نوعی خودگویه است و داستانی است از غم و تنهایی و امیدواری مادر، امیدواری برای آینده و دلتنگی و غم در مورد زنی که نشسته در خلوت‏اش با بچه و در واقع با خودش سخن می‏گوید.

دقیقا؛ همین‏طور است. حتی اگر آرزوی پسر دارد، آرزوی قهرمان شدن بچه‏اش دارد و یا این که بچه‏اش بزرگ شود، دست‏اش را بگیرد. امید زن به این بچه بوده است. یعنی دلتنگی را داشته و وظیفه‏ی خودش هم می‏دانسته که با همه‏ی دل‏خستگی‏های‏اش، این بچه را با مهربانی و نفس خود بخواباند و به او آرامش بدهد. اما دلتنگی خود را هم داشته است.

این دلتنگی را متاسفانه نه تنها در لالایی‏های ایران که در موسیقی محلی و در موسیقی ایران تقریبا می‏توان حس کرد. البته در موسیقی محلی و کلام آن  همه چیز را می‏توان حس کرد؛ هم از شادی‏ها، هم از فرهنگ زندگی‏شان، هم از خوشی‏ها و جشن‏های‏شان می‏توان شنید. به همین خاطر بهتر است بگوییم که ما از  موسیقی محلی و لالایی‏ها شناخت کاملی از فرهنگ هر منطقه را به دست می‏‏آوریم.


از کلام این "لالایی‌ها" گفتید؛ می‏خواستم از موسیقی آن‌ها هم بپرسم و این که چه نواهای مشترکی بین این لالایی‏ها وجود دارد؟

نوای مشترک به طور قاطع این بود که بیشتر این لالایی‏ها که نه آهنگ‏ساز و نه شاعر دارد، خیلی طبیعی از دل مادر برمی‏خیزد و مطابق سلیقه‏اش آن را می‏خواند، همه در نواهای شور و دشتی هستند. به ندرت لالایی‏هایی در ماهور و یا سه‏گاه شنیده می‏شوند. مثلا در لرستان که اساساً موسیقی محلی‏شان در ماهور است، لالایی‏ها هم در ماهور خوانده می‏شوند.
در مناطق مختلف، حتی در تهران یا شیراز که آهنگ‏های محلی خود را دارد، یکی از نغمه‏هایی که روی آن خیلی لالایی خوانده شده، نغمه‏ی بختیاری در دستگاه همایون است. با این نغمه خیلی لالایی خوانده می‏شود، همه به خواندن روی این نغمه عادت دارند که اتفاقا خیلی هم غمگین است.

هنگام جمع‏آوری این نغمه‏ها با چه مشکلاتی روبرو بودید؟

از جنبه‏ی جمع‏آوری و گردآوری این کارها، غیر از این که باید مادرانی را که بلد باشند جست‏وجو می‏کردم،  یک مادر کافی نبود که برای من یک لالایی را بخواند. کما این که نغمه و کلامی از یک مادر می‏شنیدم، اما بقیه‏ی آن را فراموش کرده بود. ولی همین سرنخی می‏داد که من مجبور می‏شدم سراغ مادرهای دیگر بروم.

مشکلاتی هم ضمن برخورد با مادرها داشتم. بعضی‏ از مادرها  نمی‏خواندند، برخی دیگر نمی‏خواستند صدای‏شان ضبط شود و به ناچار مجبور بودم از تلفن ضبط کنم یا از اعضای فامیل فردی را پیدا کنم که آن کلام را برای من بگوید و من بنویسم. هرچند من همیشه مشکل گردآوری در روستاها داشته‏ام و متاسفانه در ایام بعد از انقلاب، برخوردهای مامورین و مسئولین مناطق مشکل‏ساز بود. نمی‏گذاشتند مزاحم می‏شدند، فکر می‏کردند من آن‏جا کنسرت خواهم داد و یا … در حالی که قصد من  گرد‏آوری و پژوهش بود.

 یادم می‏آید خیلی پیش از لالایی‏ها، سفری به یکی از شهرهای خراسان داشتم. می‏خواستم چند تا از استادهای منطقه را ببینم و دوتارنوازی آنان را ضبط کنم، اسم نغمه‏ها را بدانم، مقام‏ها را از آنان بپرسم. همه‏ی این‏ها را در جزوه‏ای گردآوری کرده‏ بودم که  شاید بتوان روزی آن را تکمیل کرد و منتشر کرد. به سراغ این هنرمندان رفته بودند و به آنان اعتراض کرده بودند که چرا با من دیدار داشته‏اند. اما اتفاقا خیلی روحیه‏ام خوب شد وقتی شنیدم یکی از هنرمندهای منطقه در پاسخ به این اعتراض گفته است: «چه عیبی دارد؟! من سیما بینا را با خوش‏رویی می‏پذیرم. همیشه از دزدی و قاچاق و این‏گونه مسایل در منطقه ما گفته می‏شود، اما این بانو می‏خواهد از موسیقی ما بگوید و بنویسد. چه عیبی دارد؟! این که باعث خوشحالی ما بوده و…».

یا این‏ که  هنرمندانی را که با من ساز می‏زنند، من خودم جمع می‏کنم. هیچ کمکی از نظر ستاد و سازمان و بنیاد فرهنگی عظیمی نداریم. نه تنها من؛ من مشت نمونه‏ی خروارم که حالا فرصت این گفت‏وگو را با شما پیدا کرده‏ام و می‏گویم. اما حرف خیلی از هنرمندان و همکاران من است. ما باید خودمان به تنهایی برای انجام کار فرهنگی و هنری انرژی بگذاریم. راه‏مان هم اصلا غلط نیست. این را دلمان گواهی می‏دهد که درست است. این را همه‏ی تاریخ می‏گوید. من همیشه می‏گویم موسیقی، هنر و فرهنگ ملتی، روح و جان آن ملت است. در هر شرایطی باید هنرمندان این مسئولیت را داشته باشند و کار کنند.

اما هنرمندی را که با من ساز می‏زند، وقتی به شهرش برمی‏گردد، از کار بیکار می‏کنند. برای کار با سازهای محلی، برگزاری کنسرت و معرفی موسیقی مناطق  در فستیوا‏ل‏ها، نوازنده‏های محلی  را دعوت می‏کنم به این‏جا بیایند. وقتی نوازنده به شهرش برمی‏گردد، از او سؤال و جواب می‏کنند و محدودش می‏کنند. این‏ها همه درد دارد و برای حرکت و کار فرهنگی به نوعی بازدارنده هستند؛ چه برای آن نوازنده و چه برای من که تنها این طرف کار می‏کنم. ولی در عین حال این انرژی باید باشد و کار کنیم. به شکلی به خودمان انرژی می‏دهیم، از کجا… چطوری… از مردم.

درست سؤال من هم همین است که مشوقان شما در این کار چه کسانی یا چه عواملی بودند؟

باور کنید وقتی که فقط یکی دوتا ای‏میل از هم‏وطنان‏ام می‏بینیم که با چه صداقت و چه اصالت و شعوری درک کردند و تشویق می‏کنند، یا مثلا کتابی را از طریق سایت خریداری می‏کنند، خیلی انرژی می‏گیرم.الان من این کتاب را بعد از زحمت‏هایی که خودم به تنهایی  از نظر مادی و معنوی به دوش کشیدم و هیچ اسپانسری نداشتم، نمی‏توانم ارائه بدهم و  وقتی چند نفر در سایت یا فیس‏بوک من می‏گویند «دستت درد نکند»، به من انرژی می‏دهد. دوباره فکر می‏کنم که  دنبال پروژه‏ی بعدی‏ام بروم. در عین حال که واقعا خسته از پایان یک پروژه هستم، اما از یک تشویق کوچک انرژی می‏گیرم. مثلا می‏بینیم با چه زحمتی کتاب‏ام را خریداری می‏کنند و کتابی که باید خیلی ارزان در اختیار هم‏وطنان قرار بگیرد، به خاطر مخارجی که در خارج از کشور برای چاپ، تهیه، حمل و نقل، هزینه‏ی پست و مالیاتی که به آن تعلق می‏گیرد، به قیمتی می‏رسد که من خجالت می‏کشم. اما چه‏ کنم دیگر، این هزینه‏ها هستند. تیراژ کتاب را هم  مجبورم کم بزنم و تنها از این طریق می‏توانم آن را به دست مردم برسانم.

اما این را هم بگویم که همه‏ی‏ این‏ها مشکلات کار هستنند؛ ولی طی این ۳۰ ساله به این تجربه رسیدم که هرچقدر مشکل در راه کاری که عشق و ایمان در آن هست باشد، آدم به انجام‏اش مصرتر می‏شود. گرچه مشکلات سر راه موجب می‏شوند که چاپ یک کتاب این همه سال طول بکشد و کار دیر انجام می‏شود، ولی با عشق و علاقه‏ی بیشتری روی آن کار شده و می‏دانم که محتوای کار هم خیلی معنای بیشتری پیدا می‏کند.

"لالایی‌های ایرانی" را کجا چاپ کردید؟

این کتاب  تنها کتاب نیست و اصل کار من، بازخوانی و خواندن لالایی‏ها با ملودی و لهجه‏ی مناطق مختلف است. می‏خواستم  این کار یک مجموعه‏ باشد و با سی‏دی‏ها و همین‏طور نت ملودی‏ها ارائه شود. یعنی یک کار گرد‏آوری و پژوهشی باشد که در آرشیو خانواده‏های ایرانی بماند و هر وقت دلشان خواست بتوانند به آن مراجعه کنند. مثلا اگر دوستانی از دزفول، شمال و یا جنوب به دیدارشان می‏آیند، بتوانند او را دعوت به شنیدن لالایی منطقه‏ی خود بکنند.
اما به خاطر این سی‏دی‏ها و صدای زن، از چاپ کتاب‏ام هم در ایران محروم شدم و مجوز داده نشد. در حالی که خیلی از دوستان خواستند کمک کنند که این مجوز را از ارشاد بگیرند. اما نشد. تا این که در دبی امکاناتی فراهم شد و آن‏جا دوستانی داشتم که می‏توانستند ناظر چاپ باشند. کتاب را در دبی چاپ کردیم.

سی‏دی‏ها را هم همان‏جا آماده کردید؟

نه متاسفانه؛ اجازه نداشتم سی‏دی‏ها را در دبی چاپ کنم. چون آن‏جا هم یک مملکت اسلامی است و برای چاپ آن‏ها نیاز به اجازه‏ی سفارت ایران در دبی بود. به همین دلیل مجبور شدیم کتاب‏ها را با کشتی به دفتر هنری‏ام در آلمان منتقل کنیم. سی‏دی‏ها را این‏جا چاپ کردم و مجبور شدیم کتاب‏ها را دوباره یک به یک از نایلکس بیرون بیاوریم و سی‏دی‏ها را در آن قرار بدهیم. در این‏جا هم آن‏ها  را از طریق پست به دست دوستانی که علاقه‏مند باشند می‏رسانیم.

یک دفترچه‏ی نت هم همراه کتاب است و نت تمام لالایی‏ها در دفترچه‏ی جداگانه‏ای چاپ شده.

بله همین‏طور است.

به مساله‏ی دیگری که می‏خواهم اشاره کنم، طراحی‏های شما است. طراحی از مادرانی از مناطق مختلف ایران که بچه‏‏ی خود را در آغوش دارند. طراحی‏ها از خود شماست؟

حس خود من این است که در این مجموعه‏ی کتاب لالایی‏های ایران خیلی احساس عشق هست. غیر از این که موضوع آن لالایی‏های مادران است؛ یعنی عشقی طبیعی و ارتباط انسانی طبیعی مادر و فرزند است، در روند تهیه و چاپ آن هم عشق زیادی نهفته است.
همان‏طور که گفتم، لالایی‏ها را به ناچار در استودی پسرم ضبط کردم که برای‏ام بهترین هم بود. از هنرمندانی که دعوت کردم، از هر شهر و روستایی با چه عشق و علاقه‏‏ و محبتی آمدند و هرکدام نغمه و ترنمی از ساز منطقه را زیر این لالایی‏ها نواختند. باز با چه مهر و محبتی، باز با چه ایثار و صفایی.

کتاب را هم توانستم با همکاری خواهرانم درست کنم؛ خواهرم هما که استاد زبان است، تمام لالایی‏ها و دیگر مطالب کتاب را به انگلیسی ترجمه کرده است. در دبی با خواهر دیگرم که گرافیست است، نشستیم و کتاب را صفحه‏آرایی کردیم. دوست نازنینی هم ناظر چاپ کتاب  بود. حتی کسی که کتاب را برای‏ام ادیت کرد، با صفا و محبت زیادی این کار را کرد.
من شرمنده‏ی تمام این عزیزان هستم. اما همه‏ی آن‏ها در واقع قدمی در جهت فرهنگ ملی ایران گذاشته‏اند.

خانم بینا، شما خودتان هیچ‏ وقت برای بچه‏های‏تان لالایی خوانده‏اید؟

خیلی! برای‏شان لالایی می‏خواندم. منتها خیلی وقت‏ها هم شعرهایی را می‏خواندم. حقیقت‏اش را بخواهید، این تجربه را دارم که بچه‏ها با آهنگ لالایی بغض می‏کردند و گریه‏شان می‏گرفت. بعد مجبور می‏شدم همین لالایی را کمی ریتمی‏تر کنم و ریتمی هم بگیرم که بغض نکنند. چون کلام آن را آنقدر نمی‏فهمیدند، ولی نوای موسیقی ما، آن‏چه مادرها روی آن لالایی می‏خوانند، محزون است و بچه با آن بغض می‏کند.

از نوه‏تان یاد کردید؛ اگر بخواهید برای او لالایی بخوانید، چه می‏خوانید؟

یک لالایی بیرجندی بلدم که او خیلی از آن خوشش می‏آمد. تا می‏گفتم «گلوک مو» یعنی گل کوچولوی من، می‏خندید:
لالا لالا گلوک مو
دخو شو، بلبوک مو
لالا لالا گل زیره
چطو خوابت نمی‏گیره؟
گلم دخو
گلم بیدار
گلم هرگز نشی بیمار

خانم بینا، شما هم‌چنان فعال، بانشاط و پرکار هستید؛ چه کار دیگری را در حال حاضر در دست دارید؟

دنبال کارهای موسیقی محلی هستم. الان یک سال است که در موسیقی بلوچ و موسیقی سیستان و بلوچستان کنجکاوی می‏کنم. دوستانی هم پیدا کرده‏ام که از آن‏ها نغمه‏هایی ضبط کرده‏ام، اشعارش را نوشته‏ام و شانسی که دارم این است که یکی از هنرمندان محلی بلوچ در نروژ است. به همین خاطر بارها به نروژ هم سفر کرده‏ام. دوست و هنرمند محترم بلوچ دیگری در سوئد داریم که یا من به سوئد رفته‏ام و یا ایشان به آلمان آمده و با هم کار کرده‏ایم.
در فرصتی، انشالله باید به بلوچستان و مناطق کویری سفر کنم. موسیقی محلی بلوچ خیلی قشنگ است.

مصاحبه‌گر: شیرین جزایری
تحریریه: بهمن مهرداد

.http://www.dw-world.de/dw/article/0,,5163123,00.html
رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست