گفتار خیابانی 3

 

نسیم خاکسار

سخنی در پیوند با جنبش کنونی مردم ایران

 

بعد از سپری شدن چهار ماه از آغاز این جنبش در 22 خرداد سال 1388، اکنون باید به این باور رسیده باشیم  که این جنبش مردمی تا پیروزی نهائی راهی طولانی در پیش دارد. پس با فروکش کردن حرکتهای اعتراضی مردم نباید زود نومید شویم. زیرا در این راه طولانی، جنبش بر بسیاری از کاستیها و ناروشنیهایش غلبه خواهد کرد. به باور من طولانی شدن جنبش یعنی رسیدن آن به افقهای بازتر و چشم اندازهایی گسترده تر.

 

سعی کنیم این جنبش را درک کنیم و آنرا بشناسیم. در شناختن آن درستتر با آن همراه می شویم. و نیز بهتر می‌توانیم به آن یاری رساینم. فهمیدن این جنبش نه در دوری از آن و نفی آن میسر می‌شود به این دلیل که از همان ابتدا چند چهره مذهبی و شخصیتهای وابسته به همین نظام در آن  نقش دارند و نه در همراه شدن کورکورانه با آن.

فهمیدن این جنبش از راه درک و فکر کردن به مطالبات این جنبش است که حاصلمان می شود.

من به آینده این جنبش امیدوارم.

- چرا؟

اگر هدف هر جنبش مترقی ویران کردن ساختار کهنه رژیمی است که در قدرت است و حقیقت را فقط از آن خود می داند، این جنبش از همان آغاز برخاستن تا این لحظه نشان داده است که توانائی و قابلیت سیاسی و فرهنگی این کار را دارد. نخست به همان شعار در آغاز راهش توجه کنیم: رای من کو؟

مگر از حاکمیت استبدادی می توان پرسید؟ مگر می شود از حاکمیتی که با یقین به خود و اعمال خود زنده است و هر پرسش را دلیل تردیدی از جانب مردم به وجود خود می داند پرسید رای من کو؟ معنای ساده این پرسش این است که: هیئت حاکمه! جناب ولی فقیه مسلمانان تقلب کرده اید!

از حاکمیتی که یقین به وجود خود را به مدت سی سال از هرطریق که توانسته: جنگ، سرکوب سازمانهای سیاسی، ایدئولوژی و باورهای مذهبی مردم بر جامعه تحمیل کرده است و آن را به صورت یک باور عمومی درآورده است، از حاکمیتی که این باور را برای حفظ نظم عمومی صورتی مقدس داده نمی توان پرسید و آشکارا به او گفت: تقلب کرده اید.

در این پرسش ساده مردم، در یک گستره عظیم ملیونی، شک به حقیقت در وجود حاکمیت با صدائی بلند بانگ شد. از آغاز انقلاب تا کنون در بایگانی اعتراض مردم به حاکمیت پرونده‌های حجیمی است که از صورتهای مجسم آن می توان نمونه‌هایی را برشمرد. اعتراض زنان علیه پوشش اجباری و در سالهای بعد در تشکلهای اعتراضی آنها دردفاع از حقوق شان، اعتراض مردم علیه سانسور مطبوعات و شکستن قلمها، اعتراض مردم و خانوادهای زندانیان سیاسی در دفاع از زندانیان سیاسی و در تجمع مادران در گورستان خاوران، در افشای قتل عام زندانیان سیاسی سالهای  60 و 67، و...اما از آنجا که مردم به هیئت عظیم میلیونی وارد این اعتراضها نشده بودند، حاکمیت در باور به حقیقت در وجود خود هرگز شک نکرد. اما با همین پرسش ساده و روشن، در آن اجتماع میلیونی یکباره موریانه بر تن این بنای پوسیده افتاد.

این جنبش درخواستهای پیشین مردم را از نو زنده کرد: مسئله زندانیان سیاسی و اهمیت طرح آن در جامعه، تجاوز به زندانیان سیاسی.

تا این لحظه مهاجرانی که زمانی وزیر این حاکمیت بود، به قتل عام زندانیان سیاسی در سال 67 توسط این حکومت اعتراف کرده و از سکوت خود در برابر این کشتار با شرمندگی یاد می‌کند. عبدالکریم سروش از اینکه مدتی با این حکومت یا با این "نظام استبداد آئین" همراه بوده و به سهو و خطا اعانتی به این ظالمان کرده، ابراز پشیمانی کرده و از خدا پوزش و آمرزش طلبیده است. اینها دستاورده های این جنبش‌اند. اگر توانائی پیشروی در این جنبش نبود هرگز اینان بدینگونه سخن نمی‌گفتند. اکنون در چشم مردم این حاکمیت معنائی از حقیقت  را دیگر به صورت ارزشی با  خود حمل نمی‌کند. ضد حقیقتی با خود حمل می کند که آشکارا شده است: این حاکمیت برای آنان دیگر حاکمیتی است که رای مردم را می دزدد. و در زندانهایش به زندانیان تجاوز می کند. در کهریزک دالانی بسوی زندان اوین و زندانهای دیگر در سالهای 60 و 67 گشوده شده تا بیدادهائی را که بر زندانیان سیاسی در آن سالها رفته است برابر چشم مردم بیاورد. جنبشی که بتواند مطالبات پیشین مردم را از نو زنده کند جنبشی پیشرو است.

 

برای این جنبش به این زودی رهبر انتخاب نکنیم. به حامیان این جنبش از هرصنف و طبقه که هستند تا زمانی که روشن و پایدار از مواضع عمومی و روشن این جنبش حمایت می کنند باید آفرین گفت. هر نوع حمایتی به مردم از جانب آنان به نفع این جنبش است و نمی‌گذارد این درخت تازه روییده با ضربات سهمگین تبری که هردم این رژیم به ساقه نازک آن  فرود می آورد از میان قطع شود.  

 

به نظر من  استفاده از مذهب و مناسک و مراسم مذهبی مثل رفتن به نماز جمعه و الله اکبر گفتن در شبها و سر پشت بامها و یا شرکت کردن در راه پیمائی روز قدس در جمعه پایانی ماه رمضان فقط نقش یک پوشش امنیتی را برای جنبش فراهم کرده  و نمی توان به این جنبش مردمی چون جنبش مذهبی نگاه کرد که از سوی روحانیان مذهبی و شخصیت های مذهبی بسیج شده است. در اصل به نظر من بسیج مردمی از طریق مذهب و شعارهای مذهبی، با همه بکارگیری آنها در این اعتراض توده ای، دیگر نقش پایه‌ای ندارد و به پایان خود رسیده است و  کارکرد اصلی را در برانگیختن مردم از دست داده است. شیوه های گوناگون این نوع بسیج را ما هم  در زمان مشروط و هم در زمان انقلاب و پیش از آن تجربه کرده ایم  و هرکس که بخواهد با این جنبش همراهی کند اعم از اینکه مذهبی باشد یا نباشد باید سکولار عمل کند و سکولاریته را در اداره امور سیاسی جامعه قبول داشته باشد. یعنی قبول جدائی دین از دولت و حکومت. پذیرفتن میثاقهای عرفی جهانی در امر قانونگذاری برای جامعه و غیره...

 

تا می توانیم به جنبه های روشنفکری و روشنگری در این جنبش یاری رسانیم. منظورم از جنبه روشنگری و روشنفکری، توجه به روش یا وجه انتقادی موجود در آنهاست. سرریز کردن نقد در همه عرصه های آن، از عرصه شعارها گرفته تا عرصه مطالبات جنبش. تقویت سویه انتقادی به عمیق تر شدن درک جنبش از مطالبات مردمی‌اش یاری می رساند. و به شعارها و اهدافی که پیش رو دارد وسعت معنائی بیشتری می بخشد. تعریف از آزادی، تعریف از استقلال، تعریف از عدالت اجتماعی، دفاع از زندانیان سیاسی بی قید و شرط، محکومیت هرگونه شکنجه، قانونگرائی، کثرت  گرائی، رواداری در برابر دگراندیشان و تحمل آراء و عقاید متفاوت، آزادی احزاب و اجتماعات، حقوق زنان و بسیاری مفاهیم اجتماعی دیگر که این روزها از آن صحبت می شود.  باید در هر اجتماعی که در دفاع از جنبش برگذار می کنیم از آنها سخن بگوییم و تعریف روشنی از آنها داشته باشیم.

نق نق و ایرادهای سطحی ربطی به انتقاد روشنگرانه ندارد. علو طبع و سعه صدر و گشاده نظری را باید در سطح جنبش گسترش داد؛ بی آنکه واقعیت ها را نادیده گرفت. کروبی، موسوی و خاتمی برای مثال، در سکوتشان از اعدامهای سال 60 و 67  و همراهیشان با این حکومت در آن سالها و سالهای بعد باید مورد انتقاد شدید قرار گیرند ولی حمایتشان از جنبش نیز باید دیده شود. کار کروبی در افشای تجاوز به زندانیان سیاسی در زندانهای رژیم از اهمیتی تاریخی در افشای جنایات این رژیم در زندانهای سیاسی برخوردار است. او در نامه های سرگشاده و پیامهای اعتراضی اش پرده ساتر اخلاق کاذبی را که با ادعای الهی و مذهبی این حکومت بر چهره خود کشیده بود پاره کرد.

 

این جامعه را خوب بشناسیم. گاهی در همین هنگامه مردمی که مطالبات و درخواستها بیانی بسیار مشخص و عینی دارند، اسطوره های فرهنگی و مذهبی نهفته در متن فرهنگی جامعه هم مادیت می‌گیرند. این شعر را که اوائل انقلاب سال 57 با فرار شاه  از سوی مردم خوانده می شد بیاد بیاوریم: دیو چو بیرون رود فرشته درآید.

کمتر کسی از توده مردم آن وقت از خودش پرسید ماهیت این دیو چیست و  ماهیت این فرشته چیست؟

دیو شد شاه و فرشته هم به آنی شد خمینی

حالا هم از این شعارها گاه سرداده می شود.

جامعه ما، در متن فرهنگی‌اش، سیاوش دارد که امام حسین می شود. هنوز هم در بعضی روستاها مراسم سوگ سیاوش را برگذار می‌کنند. هنوز در این جامعه وقتی خروس سپیدی می خواند نشانه خوشبختی و امید است. در فرهنگ این جامعه هنوز اسطوره سهراب و اسفندیار زنده است. سهرابی که به دست پدرش کشته می شود و اسفندیاری که تمام وجودش روئین تن است و تنها چشمانش آسیب پذیر است. در این هنگامه مردمی، این اساطیر ممکن است از نو زنده شوند و در سمت و سوی تازه شان، گاه صورت شعار به خود بگیرند. این کار ماست که شناخت داشته باشیم بر آنها و در پاسخ به کارگیری سهل و ساده آنها از سوی گروهی از مردم واکنش سنجیده  و درست نشان دهیم. در دیو و فرشته، بدیها در وجود یکی و نیکیها در وجود دیگری خلاصه می شود. انسان مدرن و سکولار امروز باید بیاموزد  که بیرون بیاید از دایره بسته سرنوشتی که این اسطورها  برای انسانها مقدر کرده اند.  شعار یا حسین میر حسین، شعار پیشروی نیست. شعار دسته‌ای از مردم است که ناآگاهانه، خسته از جور حکومت از اسطوره حسین یاری می گیرند و مطالباتشان را نه در وجود مجموعه ای از افراد با اندیشه ها و اهداف متفاوت که در وجود یک فرد خلاصه می کنند. اما آنها که می‌گویند مرگ بر دیکتاتوری، آنها که می گویند: رای من کو؟ آنها که می گویند: آزادی، استقلال، جمهوری ایرانی، بیرون از آن دایره های بسته عمل می کنند. این شعارها سکولار هستند. گفتن از اینها  برای روشنگری در جامعه مهم است.

 

در مراسم و جلسه های عمومی که برگذار می کنیم این توجه را داشته باشیم  که به گفت و شنود اهمیت بدهیم و بحثمان را بیشتر به صورت پرسشی جلو ببریم. ژان پل سارتر با اشاره به تجربه‌هایش در دوران مقاومت مردم فرانسه علیه فاشیسم جائی می‌گوید وقتی جامعه وارد عمل شده است به گفتگو بیشتر نیاز دارد.  و به همین دلیل است که او از میان انواع کارهای ادبی بر این باور است که ادبیات نمایشی در این وقتها کارائی موثرتری از بقیه قالبهای ادبی و هنری دارد.    

هگل با بیانی فلسفی این لحظه‌ها را لحظه‌هائی استثنائی در تاریخ می داند. لحظه‌هائی که ذهن و عین با هم آشتی می کنند. به آزادی احترام بگذاریم و به پیشنهاد فیلسوفی همیشه در هر محفل و مجلسی که برگذار می کنیم یک صندلی خالی برای ورود آن خالی بگذاریم. انقلابی بودن اتهام زدن و تخریب یکدیگر نیست. در کار کردن دقیق و سنجیده روی واقعیات و عمل کردن درست است که از ما انقلابی می سازد. نفرت در جنبش و بین نیروهای مخالف این حکومت ارتجاعی، ایجاد پژمردگی می کند. من بر این اعتقادم که جنبش های  عصر ما و به ویژه همین جنبش ما به عشق بیشتر نیاز دارد تا نفرت و کینه ورزی. جنبش های مردمی ما  تا کنون از نفرت آسیب فراوانی برده است. وقت آن است که از طراوات و نشاط جوانان این  نسل که با موسیقی، شعر، هنر و رقص آغاز کرده اند و روی به آینده دارند بیاموزیم و با عشق آغاز کنیم.

25 اکتبر 2009

 

 

 

- ( این گفتار در برنامه کانون دانشجویان ایرانی در هلند، دلفت، خوانده شد. روز همبستگی نویسندگان و هنرمندان در هلند با جنبش آزادیخوانه مردم ایران، یکشنبه  25 اکتبر 2009)

 

 

 

 

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب info@perslit.com تماس با سردبیر perslit@gmail.com درباره ما