دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
تماس با سردبیر > perslit@gmail.com بایگانی پیوندکده سیاسی  بیانیه ها و برنامه ها کتابخانه صدا و ویدئو ادبیات بومی هنر داستان شعر

دوشس و جواهر فروش
ویرجینیا ولف
برگردان: فرزانه قوجلو

اليوربيكن(1) در بالاي خانه اي مشرف به گرين پارك(2) زندگي می ‌كرد.او آپارتماني داشت؛صندلي‌ ها كه پنهانشان كرده بودند،در زوايايي مناسب قرار داشتند.كاناپه‌ ها كه روكش برودري دوزي شده داشتند،درگاه پنجره ‌ها را پر كرده بودند.پنجره ‌ها،سه پنجره ي بلند،اطلس پر نقش و نگار و تور تميز را تمام و كمال به نمايش می ‌گذاشتند.قفسه ي چوب ماهون زير بار براندي ‌ها،ويسكي‌ها و ليكورهاي اصل شكم داده بود.و او از پنجره ي وسطي به پايين و به سقف ‌هاي شيشه اي اتومبيل‌ هاي مد روز متوقف در كنار جدول ‌هاي باريك خيابان پيكادلي نگاه می ‌كرد.نقطه اي مركزي تر از اين نمی ‌شد تصور كرد.و در ساعت هشت صبح پيشخدمت مرد صبحانه ي او را در يك سيني می ‌آورد پيشخدمت روبدشامبر ارغواني تا كرده ي او را باز می ‌كرد؛با ناخن ‌هاي بلند و تيز خود نامه‌ هاي اليور را می‌ گشود و كارت‌ هاي دعوت سفيد و ضخيمی ‌را بيرون می ‌آورد كه امضاي دوشس‌ها،كنتس‌ها،و يسكنتس‌ها و ديگر بانوان متشخص بر آنها حك شده بود.بعد نوبت شست و شو بود؛سپس نان تست خود را می ‌خورد؛بعد روزنامه اش را كنار آتش سوزان و روشن زغال ‌هاي الكتريكي می ‌خواند.
خطاب به خود می‌ گفت:«مواظب باش اليور.تو كه زندگي ات را در كوچه اي باريك و كثيف شروع كردي،تو كه...»و او به پايين و به ساق پاهايش نگاه می ‌كرد،چقدر در آن شلوار خوش قواره شكيل بود؛به چكمه ‌هايش نگاه كرد؛به گترها.همه شيك بودند،می‌درخشيدند؛توسط بهترين خياطان در ناحيه ي ساويل رو(3) و از بهترين پارچه‌ ها دوخته شده بودند.اما او اغلب اين لباس ‌ها را از تن بيرون می آورد و همان پسر بچه در كوچه ي تاريك می ‌شد.يك بار به جاه طلبي زياده ي خود فكر كرده بود– فروختن سگ ‌هاي دزدي به زنان آلامد در وايت چپل(4) .و يكبار هم گير افتاد و مادرش التماس كرده بود:«واي اليور»،«واي اليور!پسرم كي می ‌خواهي عاقل شوي...؟»بعد پشت يك پيشخوان رفته، ساعت‌ هاي مچي ارزان قيمت فروخته بود؛بعد از آن كيفي را به آمستردام برده بود...با ياد آن خاطره زير جلي خنديد،اليور پير،جواني اش را به ياد می ‌آورد.آري با آن سه قطعه الماس بارش را بسته بود؛بعد هم براي زمرد كارمزد خوبي گرفت.پس از آن اتاق خصوصي در پشت مغازه اي در‌هاتون گاردن گرفت؛اتاقي با ترازو،گاو صندوق،ذره بين‌ هاي ضخيم مخصوص. و بعد...و بعد...باز هم زير جلكي خنديد.وقتي در آن غروب داغ از رسته ي جواهر فروشان گذشت كه داشتند از قيمت ‌ها،معادن طلا،الماس ‌ها،گزارش ‌هاي رسيده از آفريقاي جنوبي بحث می ‌كردند،يكي از آنها در موقع عبور او انگشت بر بيني گذاشت و زمزمه كرد«هوم».چيزي بيش از زمزمه نبود،نه چيزي بيشتر از سقلمه اي روي شانه،انگشتي روي بيني،وزوزي كه از رسته ي جواهرفروشان در‌هاتون گاردن(5)در آن بعد از ظهر داغ به گوش می ‌رسيد،بله سال ‌ها پيش بود!اما هنوز اليور عرق آن روز را بر مهره‌ هاي پشتش احساس می ‌كرد،سقلمه،نجوايي كه معنايش اين بود،«نگاهش كن،اليور جوان است،جواهرفروش جوان –همين كه می ‌رود»آن موقع جوان بود.و بهتر لباس می پوشيد؛و اوايل يك درشكه ي خوشگل داشت؛ بعد يك اتومبيل؛در ابتدا در بالكن می ‌نشست و بعد در لژ مخصوص تئاتر.و ويلايي در ريچموند(6) مشرف به رودخانه خريد،با انبوه بوته‌ هاي رز سرخ و مادمازلي كه هر بامداد يكي می ‌چيد و در يقه ي كت او جاي می ‌داد.
«خُب،»اليور بيكن در حالي كه بلند می ‌شد و كش و قوس می ‌آمد،گفت:«خُب...» و زير تصوير بانويي پير ايستاد كه روي پيش بخاري قرار داشت و دست ‌هايش را بلند كرد:«من سوگندم را حفظ كرده ام» گفت و بار ديگر دست ‌هايش را روي هم گذاشت،كف بر كف،انگار می‌ خواست به او اداي احترام كند.«من شرط را برده ام.»همين طور بود؛او ثروتمندترين جواهرفروش در انگلستان بود؛اما انگار بيني اش كه دراز بود و كش دار،مثل خرطوم فيل،می ‌خواست با همان لرزش عجيب پره ‌هاي خود بگويد(اما به نظر می ‌رسيد نه فقط پره‌ هاي بيني كه تمام آن می ‌لرزيد)كه او هنوز خرسند نبود؛ هنوز چيزي را زيرزمين كمی ‌جلوتر بو می‌كشيد؛گرازي غول پيكر را در مرتعي مملو از قارچ‌ هاي خوراكي تصور كنيد؛پس از آن كه قارچ ها را از زير خاك بيرون می ‌كشد،همچنان بوي قارچي بزرگ تر،سياه تر جايي دورتر،از زير زمين به مشامش می ‌رسد.از همين رو اليور هميشه در مركز ثروتمند می ‌فير(7) به دنبال قارچي سياه تر و بزرگ تر بود.
سنجاق مرواريد نشان روي كراواتش را مرتب كرد،باراني شيك و آبي رنگ خود را پوشيد؛دستكش ‌هاي زرد رنگ و عصايش را برداشت؛و تلوتلو خوران همان طور كه از پله ‌ها پايين می ‌آمد با بيني دراز و نوك تيزش نيمی ‌آه می ‌كشيد و نيمی ‌بو،همين طوري بود كه به ميدان پيكادلي قدم گذاشت. مگر نه آن كه مردي غمگين بود،مردي ناخشنود،مردي كه گر چه شرط را برده بود هنوز به دنبال چيزي پنهان شده می ‌گشت؟
در حين راه رفتن كمی ‌تلوتلو می ‌خورد،مثل شتر باغ وحش كه از اين سو به آن سو تاب می ‌خورد وقتي در جاده ي آسفالته راه می ‌رود،پر از بقال ‌ها و همسرانشان كه در پاكت‌ هاي كاغذي چيز می ‌خورند و تكه‌ هاي كوچك كاغذ هاي نقره اي را مچاله می ‌كنند و روي زمين می ‌اندازند.شتر از بقال‌ ها بيزار است؛شتر از سهم خود ناراضي است؛شتر درياچه ي آبي را می ‌بيند و رديف درخت‌ هاي نخل را در جلوي آن.پس جواهرفروش بزرگ،بزرگ  ترين جواهرفروش در سرتاسر جهان،با لباسي برازنده،با دستكش ‌هايش،با عصايش،اما همچنان ناخشنود،خرامان از ميدان پيكادلي می گذشت تا به آن مغازه ي كوچك سياه رسيد كه در فرانسه،در آلمان،در اتريش،در ايتاليا و در سراسر آمريكا شهرت داشت،مغازه ي كوچك و تاريك در خيابان باند استريت(8) .
طبق معمول بي آن كه حرفي بزند طول مغازه را طي كرد،گر چه چهار مرد،دو تن پير،مارشال و اسپنسر،و دو تن جوان،‌هاموند و ويكس،هنگام عبور او پشت پيشخوان صاف ايستادند و نگاهش كردند،به او غبطه می ‌خوردند.فقط با اشاره ي يك انگشت پوشيده در دستكش كهربايي رنگ به حضور آنها پاسخ گفت.به داخل رفت و در اتاق خصوصي اش را پشت سر بست.
سپس حفاظ  آهني پنجره را باز كرد.هياهوي باند استريت به درون سرازير شد؛صداي رفت و آمد اتومبيل‌ ها در دور دست.نور چراغ ‌هاي چشمك زن در پشت مغازه به بالا می تابيد.درختي شش برگ سبز خود را جنباند،چرا كه ماه ژوئن بود.اما مادمازل با آقاي«فدر»در كارخانه ي آبجوسازي ازدواج كرده بود–حالا كسي نبود كه بر يقه ي كت او گل رز بگذارد.
«خُب،» نيمی‌ آه و نيمی‌ خرناس كشان گفت:«خُب...»
بعد فنري را در ديوار كشيد و صفحه اي صاف آرام كنار رفت و پشت آن پنج،نه شش گاو صندوق ظاهر شد،همه از فولاد جلا داده شده.كليدي را چرخاند؛قفل يكي را باز كرد؛بعد يكي ديگر را.پوشش داخلي همه ي آنها از حرير ارغواني تيره بود؛همه پر از جواهر بود–دستبندها،گردنبندها،حلقه‌ها،نيم تاج‌ها،تاج دوك‌ها؛سنگ‌ هاي درشت در صدف هاي بلوري؛ياقوت‌ ها،زمردها،مرواريدها،الماس‌ها. همه امن،درخشان،خنك با اين حال با نور دروني شان تا ابد مشتعل بودند.
اليور به مرواريدها نگاه می‌ كرد، گفت:«اشك‌ها!»
به ياقوت‌ها می ‌نگريست،گفت:«خون قلب‌ها!»
الماس‌ها را زير و رو می ‌كرد طوري كه برق می ‌زدند و می ‌درخشيدند،ادامه داد:«باروت!»
«آن قدر باروت كه می‌شد با آن می ‌فير را به آتش كشيد.آسمان رفيع،رفيع،رفيع!»سرش را به عقب برد و صدايي مثل شيهه ي اسب از او بيرون آمد.
تلفن روي ميزش با صدايي خفه و مقهورانه وزوزي كرد.در گاو صندوق را بست.
گفت:« ده دقيقه ي ديگر،نه قبل از آن.»و پشت ميز تحرير خود نشست و به سر امپراطوران روم نگاه كرد كه روي دكمه سردست‌ هايش حك شده بودند.و باز لباس از تن بيرون آورد و همان پسر بچه اي شد كه در كوچه تيله بازي می ‌كرد،جايي كه يكشنبه ‌ها سگ ‌هاي دزدي را می ‌فروخت.همان پسر بچه ي شرور و ناقلا،با لب ‌هايي مثل آلبالوهاي تر.انگشت ‌هايش را در دل و روده ي شكمبه‌ ها فرو می‌ كرد؛در ماهيتابه ‌هاي پر از ماهي سرخ شده دست می ‌برد؛در ميان جمعيت وول می ‌خورد.لاغر بود،فرز،با چشم‌ هايي مثل سنگ ‌هاي شسته شده.و اكنون–اكنون– عقربه‌ هاي ساعت تيك تاك می‌ كرد.يك،دو،سه،چهار...دوشس لامبورن(9) ،دختر صدها ارل در انتظار شرفيابي بود. دوشس ده دقيقه اي روي صندلي كنار پيشخوان منتظر می ‌ماند.در انتظار شرفيابي بود.منتظر می ‌ماند تا وقتي او آمادگي ديدنش را داشته باشد.به ساعت در قاب چرمی‌ خيره نگاه می‌ كرد.عقربه تكان خورد.ساعت با هر تيك تاك خود چيزي به او می ‌داد–اين طور به نظر می‌ رسيد–پاته ي جگر غاز؛يك گيلاس شامپاين؛ گيلاسي ديگر از براندي اعلا؛سيگاري به ارزش يك گيني.همان طور كه ده دقيقه می ‌گذشت ساعت آنها را روي ميز كنار او قرار داد.سپس صداي قدم ‌هايي سبك را روي پله‌ها شنيد كه نزديك می ‌شدند؛صداي خش خش در راهرو.در باز شد.آقاي‌ هاموند خودش را به ديوار چسباند.
اعلام كرد:«سركار عليه!»
همان جا منتظر شد،چسبيده به ديوار.
و اليور درحالي كه بلند می‌ شد می ‌توانست خش و خش لباس دوشس را موقع آمدن بشنود.بعد او ظاهر شد،پهناي در را پر كرد،اتاق را با رايحه اي انباشت،با شأن و مقام،تكبر،تفاخر،افاده ي همه ي دوك‌ ها و دوشس‌ ها كه همه در موجي جمع شده بود.و همان طور كه موج در هم می ‌شكند،او نيز در هنگام نشستن در هم شكست و آب را بر سر و روي اليور بيكن،جواهرفروش بزرگ پاشيد و پخش كرد و فرو ريخت.او را با رنگ‌ هاي براق و روشن،سبز،سرخ،بنفش پوشاند؛و عطرها؛و رنگين كمان ‌ها و پرتو نورهايي كه از انگشت ‌هايش ساطع می ‌شد،از لابلاي بادبزن‌ ها بيرون می ‌ريخت،از ابريشم می‌ تراويد؛چرا كه او خيلي تنومند بود،خيلي فربه،به سختي در تافته ي صورتي رنگ جا گرفته بود و از دوران اوج خود فاصله داشت.مثل چتري با پره ‌هاي فراوان،مثل طاووسي با پرهاي بسيار،كه پره‌ هايش را می‌ بندد،كه پرهايش را جمع می‌ كند،او نيز فرود آمد و همان طور كه در مبل راحتي چرم فرو رفت خود را بست.
دوشس گفت:«صبح بخير،آقاي بيكن.»و دستش را كه از ميان دستكش سفيدش بيرون زده بود جلو آورد.و اليور همان طور كه با او دست می‌ داد تعظيم كرد.و وقتي دست ‌ها يكديگر را لمس كردند بار ديگر پيوند قديمی ‌بين آن دو پا گرفت.آنها دوست بودند،با اين حال دشمن هم؛مرد آقا بود؛زن نيز بانويي؛هر يك ديگري را فريب می ‌داد و هر يك به ديگري نياز داشت،هر يك از ديگري می ‌ترسيد، هر يك همين را حس می ‌كرد و هر باري كه در آن اتاق پشتي و كوچك با نور سفيد و روشن بيرون، و درختي با شش برگ و صداي خيابان در دوردست و در پس گاو صندوق‌ها با هم دست می ‌دادند اين را می ‌دانستند.
«و امروز–دوشس،من امروز چه كاري می ‌توانم براي شما انجام دهم؟»اليور با ملايمت بسيار گفت.
دوشس باز كرد؛قلبش را؛قلب خصوصي اش را به گستردگي گشود.و با آهي،اما بي كلامي،از داخل كيف دستي اش كيسه اي از جنس جير در آورد؛شبيه راسويي زردرنگ به نظر می ‌رسيد.و مرواريدها را از شكافي در شكم راسو بيرون آورد.ده مرواريد از شكم راسو بيرون غلتيد–يك،دو، سه،چهار،مثل تخم‌ هاي پرنده اي آسماني.
«آقاي بيكن عزيز، اين همه ي چيزي است كه برايم باقي مانده» به ناله گفت.پنج،شش،هفت،به پايين غلتيدند،از شيب و دامنه‌ هاي كوهي فراخ كه بين زانوهاي او بود به ميان دره اي باريك غلتيدند–هشتمي،نهمی ‌و دهمي.همه در روشنايي تافته ي هلويي رنگ جاي گرفتند.
ماتم زده گفت:«ده مرواريد اپل باي(10) است.آخرينشان...آخرين همه ي آنها.»
اليورد دست دراز كرد و يكي از مرواريدها را بين انگشت شست و سبابه گرفت.گرد بود،درخشان بود.اما آيا اصل بود يا بدل؟يعني باز داشت دروغ می ‌گفت؟جرأتش را داشت؟
انگشت گوشتالود و بالشتكي خود را روي لب ‌هايش گذاشت.«اگر دوك می ‌دانست...» به نجوا گفت: «آقاي بيكن عزيز،كمی‌بدشانسي آورديم...»
يعني باز هم قمار كرده بود؟
هيس هيس كنان گفت:«آن نابكار!آن متقلب!»
آن مرد با گونه هاي استخواني؟و نابكار.و دوك آدم عصا قورت داده اي است،با خط ريش هاي دو طرف صورتش؛يعني اگر می دانست سرش را می ‌بريد،حبسش می ‌كرد– چه می ‌دانم،اليور با خود فكر می ‌كرد و به گاو صندوقش زل زده بود.
ناليد و گفت:«آرامينتا،دافنه،ديانا.اين براي آنهاست.»
بانوان آرامينتا،دافنه،ديانا دختران او بودند.او آنها را می ‌شناخت؛تحسينشان می ‌كرد.اما اين ديانا بود كه او دوستش داشت.
با عشوه اي افزود:«شما از همه ي اسرار من با خبريد.»اشك‌ ها لغزيد؛اشك‌ ها سرازير شد؛اشك‌ ها، مثل الماس ‌ها،پودر را از شيار گونه ‌هاي هلويي رنگ او جمع می ‌كردند.
زمزمه كرد:«دوست قديمي،دوست قديمي.»
او نيز تكرار كرد:«دوست قديمي،دوست قديمي.»انگار واژه‌ها را مزه مزه می ‌كرد.
اليور پرسيد:«چقدر؟»
زن مرواريدها را با دستش پوشاند.
به نجوا گفت:«بيست هزار تا.»
يكي را در دستش نگه داشت،اما بدل بودند يا اصل؟ جواهر اپل باي– آيا دوشس قبلا" با همين نام آنها را نفروخته بود؟زنگ را براي احضار اسپنسر يا‌ هارموند به صدا در می ‌آورد تا بگويد."بگير و آزمايش كن."دستش را به طرف زنگ دراز كرد.
زن جلوي حركت او را گرفت و شتاب زده گفت:«شما هم فردا می ‌آييد؟نخست وزير اعليحضرت... » مكثي كرد.و افزود:«و ديانا.»
اليور دستش را از زنگ برداشت.
به پشت سر زن نگاه كرد،به پشت خانه ‌ها در باند استريت.اما اكنون خانه هاي باند استريت را نمی ‌ديد،بلكه رودخانه اي خروشان را ديد و ماهيان قزل آلاي جست و خيزكنان و ماهيان آزاد را؛و نخست وزير و خودش را نيز،در جليقه‌ هاي سفيد و سپس ديانا.به مرواريد توي دستش نگاه كرد.اما چطور می ‌توانست آن را محك بزند،در نور رودخانه،در پرتو چشم ‌هاي ديانا؟اما چشم‌ هاي دوشس به او بود.
با ناله گفت:« بيست هزار تا.حيثيت من!»
حيثيت مادر ديانا!او دسته چك را به طرف خودش كشيد و قلمش را درآورد.
نوشت« بيست.»سپس از نوشتن بازماند.چشم ‌هاي پيرزن در تصوير خيره به او بود– چشم هاي پيرزن،مادرش.
به او هشدار داد:«اليور!حواست هست؟احمق نشو!»
«اليور!»دوشس با لحني ملتمسانه گفت.حالا «اليور» بود نه «آقاي بيكن».براي تعطيلات طولاني آخر هفته می ‌آيي؟»
تنها در جنگل با ديانا!سواري در جنگل تنها با ديانا!
نوشت «بيست» و امضا كرد.
«بفرماييد»
و در اين لحظه،وقتي زن از روي صندلي برخاست،تمام پره‌ هاي چتر،همه ي پرهاي طاووس باز شد،درخشش موج،شمشيرها و نيزه‌ هاي آجين كورت.و دو مرد پير و دو مرد جوان،اسپنسر و مارشال،ويكس و ‌هاموند،وقتي او دوشس را از ميان مغازه تا دم در مشايعت می ‌كرد،در حالي كه به او غبطه می ‌خوردند صاف ايستادند.و او دستكش زرد رنگ خود را در برابر صورت آنها تاب داد و دوشس حيثيتش را-چكي به مبلغ بيست هزار پوند را با امضاي او محكم در دست ‌هاي خود نگه داشته بود.
«اصل اند يا بدل؟»اليور در همان حال كه در اتاق خود را می ‌بست از خود پرسيد.آن جا بودند،ده مرواريد روي كاغذ جوهر خشك كن روي ميز.آنها را نزديك پنجره برد.در برابر نور زير ذره بين خود گرفت...پس اين قارچي بود كه او از دل خاك بيرون كشيده بود! تا مغزش گنديده بود – تا ته گنديده بود!
آهي كشيد:«مادر مرا ببخش»دست ‌هايش را بالا آورد انگار از پيرزن تصوير طلب بخشش می ‌كرد.و بار ديگر پسر بچه اي شد در كوچه اي كه يكشنبه‌ها سگ‌ هاي دزدي را می ‌فروختند.
در حالي كه كف دست ‌هايش را روي هم قرار می ‌داد به نجوا گفت:«چون كه آخر هفته ي طولاني در پيش داريم.»
برگرفته از كتاب "بانو در آينه"(مجموعه داستان) - موسسه انتشارات نگاه

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1-  . Oliver Baken
2- Green Park ، بين ميدان پيكادلي و قصر باكينگهام در انتهاي غربي لندن كه محوطه اي بسيار گران قيمت است و خاص طبقه ي مرفه.
3-  . Savile Row
4-  . Whitechapel
5- Hatton Garden ، خياباني در لندن كه به خاطر تاجران الماس خود مشهور بود.
6- Richmond ، منطقه اي زيبا در حومه ي لندن كه ويرجينيا و لئونارد وولف از 1924 تا 1914 آن جا زندگي می‌كردند.
7-  . Mayfiar

8-  Bond Street ، مركز خريدي گران در می‌فير، شروع صحنه‌هاي «خانم دالووي» از همين جاست.
9-  . Duchess of Lambourne

10- Appleby Cincture ، جواهر مشهور خانوادگي به شكل زانوبند يا سربند.

 

این مطلب را در صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست