
به صادق هدایت
مسعود فرزاد
خسته ای زآوارگی، خواهانِ آرام و قراری
از جهان آزرده جان، جویای امنی و کناری
ماجرا و گفتگو را دشمن ناکینه جوئی
آشتی و دوستی را، دوستدار جان نثاری
دوست از دشمن نکرده فرق، خورده تیرغدری
کار را نشناخته از عار، افتاده ز کاری
سالها خون خورده ای، شادی ز خود کرده دریغی
تا گزند خویش را در آستین پرورده ماری
ساده لوحی ناپذیرا از تجارب نقش پندی
ابلهی ناموخته هیچ از گذشته روزگاری
روز شب با خود ستیزی نیز از مردم گریزی
نه به عزلت خوگری نه با حریفان سازگاری
هم به دولت پشت پا زن، بر سبیل اهل فقری
هم ز فقر خویش نزد اهل دولت شرمساری
رانده از کویِ خرد، ناخوانده زی بزم جنونی
ننگِ هر مستی، به جان بیزار از هر هوشیاری
مانده بی مطلوب و طالب از طلب نابرده سودی
راه بی رهبر خطا رفته، پشیمان رهسپاری
چشم معنی جوی گر چه دوخته بر دهر عمری
خطِ هستی را پریشان خوانده بی آموزگاری
حیرت وحسرت نصیبی، درهمه شهری غریبی
جسته و نایافته در هیچ قلبی زینهاری
وا رهد ز آوارگی هر گز چنین آواره؟نی! نی!
پس نه آن بهتر که مرگش وا رهاند؟ آری! آری