فاحشه
(اين شعر در رابطه با دختران تن فروش ايران )

  
آی معصوم ِ  آتشقشانِ ِ
درد
آی الهه ی نور،

 ناميدَ ند  تو را فاحشه ...
*
زيرا ،
 شهر ِ  ما
جهنمی است
 که  ا ز قا بِ  پنجره اش
شعله می کشد ستم
*
آه فاحشه،فاحشه ،
می سوزد آفتا ب
 به حا لِ ِ تو،
تو يی که
 هر روز آب می شوی
*
آی ،آی  َتن،
 َتن که  انبا شته
 اززورِ جبرِ  زمان،
 فرو رفته  خنجر
 بر کمر گاهَت

به حراج گذاشته
 مردِ  نا مرد
ران ها ي  ناتوانت ،

می کند  و می فروشد
گو شت های منجمد
در شيشه،
 قامت رنجور را
به سرخی سرخاب ها
*
آه ديگر
آفتاب نمی کند... نگاه،

زخمها ناگزير ند،
ناله ها دربه در،
لحظه ها  بی هد ف ،
*
به حا ل خو اهرانم
می بارنند بی اختـيا ر
 چشمهای خاکستر  آسمان
*
آی فاحشه،فاحشه ،
در سايه زارِ شب ،
هيمه ای انباشته  شده ی  ِ ترس ها يت
 می کو بند سوزنا ک
*
بيشه زار ِ  پوستت
 می بيند خواب ِ جّلاد
*
می وزند شهوت ِ مردان
از  حياط ِ حرم
*
تاب می خوَرد  تَنَت،
پيچ می زند     تنت،
تا صبح،
تا انتهای عبور
*
از فر ياد ِ خا موش ِ  تو
 فرو می  ريزند
خطو ط  ِ شِکم ِ  نامردان...
مردانِ ِ "مو من"
هی مدام ...
*
گدازه های کهنسالِ ِ سالاران
 می بلعند سايه ی  ِله شد ه ات را
  در خلوتِ  ديوار
*
می مِکند شير ِ خون
از پستانهای صورتی ات
*
 پُست می شوند
 به نا کجاها
لبها ی جوانيت
در گرد باد های ِ
 پيچ  در پيچ
 
*
آی فاحشه ،فاحشه
آی کبوترِ لطا فت
آی الهه ی نور،
 می نوشند جرعه ی  نورت را
*
می دانم
 روزی خواهند گرفت
دستهای خسته ات
 پَرو پا ل های ماهتابی را

  روزی خو اهند رقصيد
انگشتا نت در
 ا نگشترا نی از آتش ِ عشق

روزی خوا هيم خواند
 يک صدا
سمفونی ی آزادی را
*
آنگاه
ديگر... انسا ن...
 فروشی نيست
*
آی فاحشه، فاحشه
آی الهه ی نور
می سوزد آفتاب
 به حا لِ ِ تو
تو يی که
  هر روز آب می شوی...

 از دفتر مرواريد سياه 2006


shahla@aghpour.de

www.aghapour.de