فرخی یزدی
شب چو در
بستم و مست از
می نابش كردم
ماه اگر حلقه
به در كوفت
جوابش كردم
ديدی آن ترك
ختا دشمن جان
بود مرا ؟
گر چه عمری به
خطا دوست
خطابش كردم !
منزل
مردم بيگانه
چو شد خانه ی
چشم
آنقدر گريه
نمودم كه
خرابش كردم
شرح داغ دل
پروانه چو
گفتم با شمع
آتشی در دلش
افكندم و آبش
كردم
غرق خون بود و
نمی مرد ز
حسرت فرهاد !
خواندم
افسانه ی
شيرين و به
خوابش كردم !
دل كه خونابه
ی غم بود و جگر
گوشه ی درد
بر سر آتش جور
تو كبابش كردم
!
زندگی كردن من
مردن تدريجی
بود !
آنچه جان كند
تنم عمر حسابش
كردم