چند شعر از فاطمه حق وردیان
متولد 1361
رشت . درحال
حاضر ساکن این
شهر.
دانشجوی
مهندسی عمران
است و تاکنون یک
مجموعه شعر به
نام " دیازپام
10 " توسط نشر
شروع در سال 1382
منتشر کرده
است.
چند
شعر از فاطمه
حق وردیان:
زندگی سگی
هوا را از
من بگير ،
خنده ات را نه ! «
پابلو نرودا »
۵۷ فيلتر
ماتيکی
هوا را از
من بگير
سيگارم را
نه !
درد ،
انتظار ،
سيگار ...
همه را
يکجا می کشم
پای ديوار
می نشينم و
زار می ...
زنم !
کار ديگری
که از دستم بر
نمی آيد!
۰۰۰
نه می
توانم از تو
بگذرم ،
نه از اين
ديوار لعنتی
که سر
تاسر شانه
هايت کشيده ای
هی دو سوی
لب هايم را
سمت
لبخندهای
ناگزير می کشم
کِـــــــــــــــش
آمده ام !
مثل کِش ِ
شلوار ،
می کشی و
وِل می کنی
می کشی و ...
« محدوده
ی ارتجاعی » ؟!
« خستگی »؟!
« تنش
مجاز » ؟!
من جزء
سازه های
ناپايدارم
چرا فرو
نمی ريزم؟؟؟
۰۰۰
۸۲ فيلتر
ماتيکی
هوا را از
من بگير
سيگارم را
هم !
تلو تلو می
خورم تا پای ِ «
بدون دستور
پزشک ممنوع ! »
چند تای
اين ها را
بخورم خواب می
روم ؟!
ديازپام ۱۰
... ۱۰۰
دياز پام
ِ زهر مار ...
دست از سر
من بر نمی
دارد
شعر ،
مازوخيسم ِ
جنسی دارد
هر چه بر
سرش بياوری ،
برمی گردد
و لبخند شهوانی
می زند!
آی !
جنده
بازان ِ حرفه
ای ِ شهر !
محض ِ
خاطر ِ خدا
يکی پيش
پای اين شعر
نگهدارد !
پ.ن :
عبارات داخل
گيومه از
اصطلاحات علم
« مقاومت مصالح
» می
باشند.بطور
مثال اگر به
سازه بطور
متناوب بار
وارد بشود تا
جايی که مصالح
به حد گسيختگی
برسد ، اصطلاحآ
می گوييم
مصالح دچار
خستگی شده اند.
برکه ی
مهتاب
يک آسمان
درد می شوم
کهکشانی می
زايم
تا با
نگاهت رصد کنی!
نه!
تنها
ستاره ای قطبی
تقديم آسمانت
می کنم
که شبهای
تيره
راه خانه
مان را گم نکنی!
اين همه
را برای تو می
کشم
برای توست
که اين همه می
کشم!
برای
ماهتاب نگاهت
که برکه ی
تاريکم را می
روشنايی!
اصلن نمی
شود مادر يک
کهکشان باشم
و از ماهی
چون تو بارور
نشده باشم!
**
تصوير تو
بر تنم نقش می
بندد
اين شبها در
خودم نمی گنجم!
آنقدر
که پنجره
های خوابم را
سمت لبخند
تو باز کنم ،
فرصت بده!
تنها با
ليوانی از اين
برکه به عمق
اش دست نخواهی
يافت!!
**
تنم را به
قدم هايت می
سپارم
اين
چهارراه
از چهار
طرف بن بست
است آقا !
صد بار
بالا و پائينش
کنی به قلب من
می رسی!
**
بگذار
آفتاب بر آيد
خيالی
نيست!
وقتی من و
تو می داني
پشت اين
نور مکرر
زيبايی يک
شب پر ستاره
خوابيده
ديگر از
اين مهربانی
ناخوانده ابری
نمی شويم !
بگذار
آفتاب بر آيد
ما به اين
پرده روشن
برای خلوت
پشت پنجره مان
محتاجيم
بگذار ...
…….
خبر آرام
در صدايت
ريخت، ناگهان
شانه هات
لرزيدند
شاخه های
گياهی آهسته
بر گلوی اتاق
پيچيدند
چشم ها را
کلافه و مبهوت
پشت هم باز و
بسته میکردی
روی مرطوب
گونه ات آرام
قطرههايی
درشت غلتيدند
٬٬٬
صبح تاريک
و سرد بهمن
ماه از دهانها
بخار میآمد
مردهها
را به نوبت
انگاری توی
غسالخانه میچيدند
دست بیاعتنا
و سنگينی که
مرا روی تختهای
میشست،
چشمهای
غريب و غمگينت
پشت ديوارها
نمیديدند...
مادرم هم
نگفت:«فاتی
جان!»... قسمم که
نداد برگردم
مثل تازه
عروسها وقتی
پيکرم را سپيد
پيچيدند
بعد از آن
دست ديگری
آمد، پلک
سنگين و خيس
من را بست
چشم های
تو ديگر از
امروز گريه های
مرا نمیديدند
٬٬٬
زير سنگينی
لحد انگار دلم
از ترس و غصه میترکيد
مشتی از
خاکهای بیوقفه
توی آغوش باد
رقصيدند
هی سرت
داد میزدم:
«برگرد! من از
اين گور سرد میترسم!»
گوشهايت
چقدر کر شده
بود، حرف های
مرا نفهميدند
گريهی تو
کلافه ام میکرد،
نالههايم
بلندتر شده
بود
اسکلتهای
پيشکسوتتر
به من و ناله
هام خنديدند
هقهق تو
شديدتر میشد،
بدنت مثل بيد
میلرزيد
مثل سريالهای
تکراری،
ابرها بیدليل
باريدند
چون روال
هميشگی هر کس
سورهای
خواند و دور
شد از من
دستهايی
فشرد دستت را،
صورتت را سه
بار بوسيدند
توی
پيراهن سياه
خودت مثل يک
تکه ماه میماندی
مردمکهای
خيس و براقات
مثل الماس میدرخشيدند
هم دلم
تنگ میشود بی
تو، هم از اين
گور سرد میترسم
چه کسی
گفته مرگ آزادی
است؟! زير اين
خاک که
نخوابيدند
٬٬٬
ظهر متروک
و سرد بهمن
ماه، سايه ای
روی سنگ میلرزيد
عقربکها
هزار و چندين
دور روی هم
مثل باد
چرخيدند
مثل هر
پنجشنبه میآيی،
من به پايان
رسيدهام کمکم
شانههای
تکيدهام
اينجا زير
باران و برف
پوسيدند
٬٬٬
رشت يا
ابری است يا
باران مثل
نفرين مدام میبارد
روی اين
شهر لعنتی
انگار خاکِ
سنگينِ مرده
پاشيدند.
برگرفته
از:
http://www.ghabil.com/article.aspx?id=209