فايز دشتستانى:

خودم اينجا دلم در پيش دلبر
خدايا اين سفر كى مى‏رود سر
خدايا كن سفر آسان به فايز
كه بيند بار ديگر روى دلبر


به قربان خم زلف سياهت
فداى عارض مانند ماهت
ببردى دين فايز را به غارت
تو شاهى خيل مژگانها سپاهت


دلا نتوان به زلفش آرميدن
از اين زنجير بهتر پا كشيدن
تو اى فايز! مكن بازى به زلفش
كه اين مار آخرت خواهد گزيدن


نمى‏بينم ز مردم آشنايى
نمى‏آيد ز كس بوى وفايى
مده فايز! به وصل گلرخان دل
كه آخر مى‏كشندت از جدايى


سر زلف تو آشوب جهان شد
اسير زلف تو پير و جوان شد
هنوزم اول دنياست، فايز!
كه بر پا فتنه آخر زمان شد


خبر دارى به من هجران چها كرد؟
دلم را ريش و جانم مبتلا كرد
ز مردم عشق تو پوشيده فايز
ولى شوق تو رازش بر ملا كرد


نخستين‏بار بايد ترك جان كرد
سپس آهنگ روى گلرخان كرد
نبايد در طريق عشق، فايز!
حذر از خنجر و تير و سنان كرد


جفا از تو بتا! خون خوردن از من
ز تو جور و تحمل كردن از من
تو را با گريه فايز چه مطلب؟
دل از من، ديده از من، دامن از من


نسيم! آهسته آهسته سحرگاه
روان شو سوى يار از راه و بيراه
بجنبان حلقه زنجير زلفش
ز حال زار فايز سازش آگاه
فايز دشتستانى
دلم تنگه چو ميناى شكسته
كه يارم با رفيق بد نشسته
همه گويند كه فايز تار بردار
صدا كى مى‏دهد تار شكسته


سحر از بس كه ناليدم زهجران
بر احوالم ترحم كرد جانان
خرامان مو پريشان سويم آمد
به فايز بست از نو عهد و پيمان


قلم آور كه بنويسم كتابى
به پيش دلبر عالى جنابى
تو فايز مى‏كشى فردا چه گويى
قيامت مى‏شود آخر حسابى


به زير زلف مشكين عارض يار
نمايان چون قمر اندر شب تار
چنان جلوه كند بر چشم فايز
كه زاغى برگ گل دارد به منقار


به قرآنى كه آيه‏اش بى‏شماره
به آن شاهى كه تيغش ذوالفقاره
سر از بالين عشقت بر ندارم
كه تا دين محمد برقراره

 

 

 

www.perslit.com