شک
سر
بلندی سرو؟
نه.
لذت خُردی
و
بوییدن گلی
وحشی
برخط
مقدس خاک
و
شادمانی
بزرگی :
« هنوز
نفس میکشم »
اثبات
ناپذیرفتنی؟
نه.
پریشانی
فکر ناممکن
در
بیان گنگ
واژگانی
که
معنی ای جز
تکرار ندارند.
و
رضایت به
ناچیزی سخنی
که
نشانی جز حیات
ندارد :
« هنوز
نفس میکشم »
برکه
ای کوچک در
مسیر تنداب
نفس؟
تلاشی
حقیر درتقلای
بی امان
ساعات؟
شاید.
انگشتانی
لرزان
در
آزمون زبر
دستانه ی
تانوانی.
دسته
گلی با شکوه
برگرفته
از گلستان نمی
دانم ها.
حکایت
خندیدنها
داستان
اشکها
قصه
من ها
در
بیهوده گرداب
لبخند چیدنها
:
« هنوز
نفس میکشم »
بازگشتwww.perslit.com