گزارش یکی از مادران عزادار از روز عاشورا

انتشار: فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران

امروز مردم نشان دادند كه به هر آنچه بخواهند میتوانند دست یابند واكنون به نقطه ای رسیدند كه میگویند ولایت را نمیخواهند !
از خانه كه بیرون زدیم كمی تردید داشتیم بخاطر سركوب روز گذشته ومردمی كه كمتر به خیابان آمده بودند.
به آرامی گام برمیداشتیم نزدیك پل عابر پیاده كه رسیدیم یكی از ماموران بشدت ما را برانداز میكرد بویژه یكی از همران جوان ما را هر لحظه بیم آن میرفت كه جلویش را بگیرند !
باتفاق توانستیم از آن جا بگذریم وقتی از پله برقی بالا رفتیم نیم نگاهی به پایین انداختم دیدمش كه به دنبال ما میاید توانستیم در بین مسافران اتوبوس رد گم كنیم و پیاده به سوی میدان انقلاب راه افتادیم .
زنان ومردان زیادی را دیدیم كه آنها هم مثل ما راه افتاده بودند با تبسم های شیرین در گوشه لب به شكل سلام .....
ما نیز در گوش هم پچ وپچ میكردیم كه ا یا اینها نیز برای تظاهرات میروند
آری آنان نیز با ما بودند هر چه پیشتر میرفتیم سیاهی جمعیت نیز بیشتر میشد وچشمان ما برق شادی میزد
آنقدر جلو رفتیم تا به جایی كه دیگر در كنار تظاهر كنندگان قرار گرفتیم تمام عرض خیابان پر از جمعیت بود وطول آن ناپیدا......
با جمعیت همراه شدیم وبا شعار مرگ بر دیكتاتور شروع كردیم در كنار دیگر شعارهایی كه دوستان دیگرمان
میدادند هر كس میتوانست یك لیدر باشد هر شعاری كه با صدای بلند گفته میشد با صدای دیگران تكرار میشد
حضور زنان مثل همیشه بی سابقه بود وبیشتر از هر قشری این زنان بودند كه به شعار مرگ بر خامنه ای اصرار می ورزیدند .
كودكی سه ساله نیز در آغوش پدرش دستش را به علامت v بالا برده بود وجود آن كودك همه را نگران میكرد كه در مقابل یورش نیروهای نظام چه بر سر آن بچه خواهد آمد !
هجوم نیروها كه با زدن گاز اشك آور شروع شد بخشی از جمعیت را به خیابان های فرعی كشاند همه جا مردم بودند ومردم ! خبری از عاشورا به شكل سنتی آن نبود همه نشانه ها به سوی ولایت فقیه بود .....
مقاومت وایستادگی مردم بینظیر بود به محض زدن گاز اشك آور به سرعت آتش درست میكردند وبا آتش زدن كاغذ ومقوا دود براه می انداختند همه كمك میكردند كه بیشتر از آین آسیب نبیینند در قسمتهای دیگر شهر خبر از درگیریهای بیشتر بوده بعضی با بهت نگاه میكردند به نظر میرسید تازه از خواب سی ساله برخواسته اند وشاید هم برایشان فرقی ندارد كه این باشد یا آن چرا كه سفره شان همیشه رنگین و
سفرها یشان چه در ایران وچه در خارج همیشه روبه راه غصه مواد مخدر شان را نیز ندارند چرا كه بهترین نوع آن با پیك پستی به در خانه شان میرود .
زنان چادری زیادی در بین مردم دیده میشد وجوانانی كه بنظر میرسید بسیجیند ولی نبودند
صدای تیر اندازی شنیده میشد........كه ما فكر میكردیم تیر هوایی است ولی نبود.........!
مردم یكصدا نیروهای سركوبگر را مورد خطاب قرار میدانند ومیگفتنند:جیره خوار باج گیر بسیجی برو گمشو وآنها عقب نشینی میكردند وبعد از تجدید قوا دوباره باز میگشتند اما مردم مثل یك سد در مقابلشان ایستادگی میكردند وعده ای كه میدیدند نا جوانمردانه باتوم میخورنند برای مقابله به سنگ متوسل شدند و زنانی كه هر كدام برای دفاع از خود پاره سنگی در دست گرفته بودند غیر از این چه باید میكردند بایستند وببینند كه اطلاعاتی ها آنها را زیر مشت لگد بگیرند فرزندانشان را با باتوم بزنند وهمسرانشان را هدف گلوله مستیقم قرار دهند این حداقل كاری بود كه در آن شرایط یك زن میتوانست انجام دهد
كسی میگفت اعراب در آن زمان جاهلیت ماه محرم شمشیر را بر زمین میگذاشتند اما اینها مردم را مورد ضرب وشتم قرار میدهند وحق آین كار را ندارند كدام حق ؟! اینان خود را صاحب این آب خاك میدانند وتمام سرمایه های آن را بالا كشیدند و ویرانه ای را بر جای گذاشتند .ما باز هم در حال جنگ وگریز به صف مردم پیوستیم بیشتر راهها بسته بود عده ای در كنار پیاده رو عكس وفیلم میگرفتند وبا مردم بودند ولی هنوز جرات ابراز نداشتند براستی كه دل شیر میخواهد كه در بین این همه سركوبگر كه انواع سلاح گرم وسرد را دارند بروی وبت بزرگ را به زیر بكشی .....
هر چه به ظهر نزدیك میشدیم فشار سركوب گران بیشتر میشد همه جا دود بود تضاد بین خودشان مشهود بود عده ای نیروی انتظامی در مقابل مقرشان دست به سینه جمعیت را نگاه میكردند مردم نیز آز آنها حمایت
مِخواستند ما سعی میكردیم در عین حال كه با جمعیت همراه هستیم مسیر خانه هایمان را برویم وتجمع را به كوچه ها یمان بكشانیم وتوانستیم در حالی كه چند نفر بودیم مرگ بر دیكتاتور بگوییم وعده ای نیز همراهیمان كردند به خیابان آذر بایجان كه رسیدیم حضور لباس شخصی ها مشخص بود یكی از اهالی آنجا بمن گفت :مراقب شخصی كه در كنارت ایستاده باش وقتی نگاهش كردم اولین چیزی كه توجه ام را جلب كرد ریشی بود كه بعد از سالها اصلاح شده بود وسفیدی آن روی صورتش مشخص آو نیز روباهی بیش نبود ومیدانست كه امروز با ریش نمیتوانند اطلا ع رسانی كند چون من ازش دوری میكردم خوشحالم كه مردم هشیارند وبه موقع به یك دیگر هشدار میدهند .
به خیابان خودمان رسیدیم ان جا نیز آتش درست كرده بودند موتور سوارها یك بار هجوم آوردند كه به خانه هایی كه دربشان باز بود پناه گرفتیم نزدیك خانه حوالی طوس نیروهای لباس سیاه مستقر شدند وبرای سلامتی رهبر و آقا امام زمان دعا میكردند كه مورد تمسخر مردم بویژه خانمها قرار گرفتند انها توانستند بزور سر نیزه اوضا ع را آرام كنند دلمان نمی خواست به خانه باز گردیم اما بیشتر از این جایز نبود چون در محل شناسایی میشدیم به امید پیروزی وقرارهای بعدی از دوستانمان جدا شدیم اگر چه خوشحال از اینكه كمرش را شكسته بودیم اما متاسف از اینكه دوستان ‍زیادی را از دست دادیم ویا در بند گرفتار !
ما قرار گذاشته بودیم كه هر كدام از ما كه بر زمین افتاد دیگری برخیزد وما چون سرو همچنان ایستاده ایم
به امید پیروزی...........


گزارش یکی از مادران عزادار از روز عاشورا
6 دی 1388


 

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب info@perslit.com تماس با سردبیر perslit@gmail.com درباره ما