بخیه خنده
غالب دهلوی

تا دوخت چاره گر جگر چار پار ه را
از بخیه خنده بر دم تیغ است چاره را
با اضطراب دل ز هر اندیشه فارغم
آسایشی ست جنبش این گاهواره را
گیتی ز گریه ام ته و بالاست، بعد ازین
جویند در میانه ی دریا کناره را
ای لذت جفای تو در خاک بعد مرگ
تا جان سرشته حسرت عمر دوباره را
جوهر دمید ز آئینه دلخسته تا کجا
دزدد بخود ز بیم نگاهت اشاره را
خونم ستاده بود به درد فسردگی
دل داد پایمردی تیغت گذاره را
(غالب) مرا ز گریه نوید شهادتیست
کین سبحه رنگ داد بخون استخاره را
چشمِ غمکده
سموم وادی امکان ز بس جگر تابست
گداز ِ زهره ی خاکست، هر کجا آبست
مرنج از شب تار و بیا به بزم نشاط
که پنبه برسر مینای باده مهتابست
به خواب، آمدنش جز ستم ظریفی نیست
خدا نخواسته باشد به غیر همخوابست
ز وضع روزن دیوار میتوان دانست
که چشم ِ غمکده ی ما به راه ِ سیلابست
ز ناله کار به اشک اوفتاده دل خون باد
ز شرم بی اثری ها فغان ما آبست
ز وهم نقش خیالی کشیده ای ور نه
وجود خلق چو عنقا به دهر نایابست
نگه ز شعله ی حسنت چه طرف بربندد
چنین که طاقت ما را به ناز سیمابست
به عرض دعوی همطرحیِ تو خوبانرا
نگه در آئینه همچون خسی به گردابست
زمین ز نقش سم توسن تو ساغر را
هوا ز گرد رهت شیشه ی می نابست
قوی فتاده چو نسبت ادب مجو (غالب)
ندیده ی که سوی قبله پشت محرابست