ارسال مطالب صفحه شهلا آقاپور کتابخانه سیاسی همه چیز همه جا پیوندکده ادبیات بومی صدا و ویدئو هنر داستان شعر

داستان

شاخکهای حسی
گیل آوایی

نسل ما نسل دگرگونیهاست. نسلی که از میان آتشها گذشته و می گذرد. کوله بار تجربی نسل ما سرشار از چالشهای فکری، فرهنگی و اجتماعی بوده است که در هر مرحله از تحولات و دگرگونیها، مصلوب شد. >>> ادامه

اعدام‌
عدنان‌ غُريفي‌
برادرم‌ به‌ من‌ گفت‌ كه‌ پدرم‌ را محكوم‌ كرده‌اند.
          «آخه‌ چرا؟ به‌ چه‌ دليل‌؟ مگر پدرم‌ چه‌كار كرده‌؟»
          توقع‌ داشتم‌ عمويم‌ دخالت‌ كند و نگذارد.
          «ظاهراً دخالت‌ نكرده‌؛ مثل‌ اون‌ دفعه‌؛ يادت‌ مي‌ياد؟»
          داشت‌ به‌ قضية‌ من‌ اشاره‌ مي‌كرد.
          بيست‌ و يكي‌ دو سال‌ پيش‌ كه‌ مرا دستگير كرده‌ بودند، همه‌ مطمئن‌ بودند كه‌ چون‌ عموي‌ با نفوذي‌ دارم‌، او كاري‌ خواهد كرد كه‌ مرا آزاد كنند.
          «حالا گيريم‌ مال‌ من‌ فرق‌ مي‌كرد. من‌ كمونيست‌ بودم‌. عمويم‌ اهل‌ دين ‌بود؛ مجتهد بود. به‌ همين‌ دليل‌ دخالت‌ نكرد. اما پدرم‌ كه‌ كمونيست‌ نيست‌. مثل‌ خودش‌ است‌؛ مذهبي‌ست‌.»
>>> ادامه


آزادی به شرطِ چاقو
رضا بی شتاب

... بر دست انگشتر نشانش هفت بار بوسه زديم. پياله هاي ودكا را سر كشيديم و سرِ خوان رفتيم. پيپ چاق شده را نوبتي كشيديم و كيفور شديم. ماه روي تخته پاره اي از لنجي غرق شده در شط شب پارو مي كشيد و به سمت ما مي آمد. >>> ادامه

بخشی از رمان ، گلیم عشق ، از هژبر میرتیموری

با من انس عجیبی داشت. مدتها بود که فهمیده بودم از میان بچه های فامیل توجه خاصی به من دارد. همیشه می گفت که او را یاد خواهرش مهروش می اندازم. اینقدر این حرف را شنیده بودم که خیلی دلم می خواست در موردش بدانم. بارها از او خواستم تا از مهروش برایم بگوید. اما همیشه پشت گوش می انداخت.
بعداً فهمیدم که آقاجان دوست ندارد درخانواده حرفی از مهروش زده بشود. دلیلش را من نمی دانستم. برای همین عمه ازگفتن اش طفره می رفت. هروقت می پرسیدم، عمه فقط نگاهم می کرد و خیلی زود خودش را به کاری مشغول می کرد
>>> ادامه

کتاب ایوب
سردارصالحی، نویسنده ی ایرانی مقیم هلند
مقدمه‌
در زمين‌ عُوص‌ مردي‌ بود كه‌ ايّوب‌ نام‌داشت‌؛ و آن مرد كامل‌ و راست‌ و خداترس‌ بود  و از بدي‌ اجتناب‌ مي‌نمود. براي‌ او، هفت پسر و سه‌ دختر زاييده‌ شدند. اموال‌ او هفت‌ هزار گوسفند، سه‌ هزار شتر، پانصد جفت‌ گاو و پانصد الاغ‌ ماده‌ بود. نوكران‌ بسيار كثير داشت‌ و آن‌ مرد از تمامي‌ بني‌ مشرق‌ بزرگتر بود و پسرانش‌ مي‌رفتند و در خانه‌ی‌ هر يكي‌ از ايشان‌، در روزش‌ مهماني‌ >>> ادامه

داستان
از اعماق- آنها هستند ، پس آنها می اندیشند
اما به سبک خود می اندیشند
از فرامرز خرد

نه، من امیدیه را ندیده‌ام
سردار صالحی
تیر تابستان، در راه به‌بهان گیر افتاده باشی به سال هزار و سیصد و شصت و ببینی و بشنوی که اعدام‌ها شتاب گرفت و از یکی به هفت رسید در خبرهای میانه‌ی روز. ..ادامه

نسخه برای پیری که خوابش نمی‌برد. زمزمه است، زیر لبی، یواش یواش:
* هر صباح سه بار تا صد صبا بگذرد. کارگر نشد پس‌اش بده:
گله‌‌ی دیده‌بان از شبان
او مرا به‌ بوسه‌هاي‌ دهان‌ خود ببوسد ــ زيرا كه‌ محبّت‌ تو از شراب‌ نيكوتر است‌ ــ
عطرهاي‌ تو بوي‌ خوش‌ دارد و نام تو چون‌ عطر ريخته‌ شده‌ است. بنابراين‌ دوشيزه‌گان‌ تو را دوست‌ مي‌دارند.
ــ مرا بِكِش‌ تا در عقب‌ تو بدويم‌...ادامه

- تولد –
هژبر میرتیموری
توی بالکن روی صندلی سفيدپلاستيکی نشسته بود و درحالی که سيگاری را ميان انگشتانش گرفته بود، از آن بالاريزش برگهای درختان مجاور را که به آرامی روی زمین می افتادند نظاره می کرد....ادامه

فصلی از رمان 'بادنماها و شلاق ها'


نسيم خاکسار

دوستی‌ دارم‌ که‌ گاه ‌به ‌گاه‌ او را می ‌بينم‌. او هم‌ در اينجا زندگی‌ می ‌کند؛ با اين ‌تفاوت‌ که‌ او نويسنده‌ و نوازنده‌ است‌ و من‌ در قالی ‌فروشی‌ای‌ که‌ با کرامت‌، بعد از جدايی‌اش‌ از مريم‌ و آمدنش‌ به‌ هلند، علم‌ کرده‌ايم‌ قاليچه‌ و گليم‌های‌ کهنه‌ را رفو می ‌کنم‌. البته‌ يکی‌ دو ماهی‌ است‌ که‌ به ‌طور موقت‌ سر کار نمی‌روم‌. کرامت‌ هم‌ مرا به‌ حال‌ خودم‌ گذاشته‌ است‌ و تنهايی‌ مغازه‌ را می گرداند. کرامت چون‌ معتقد است‌ اين‌ تنها شغلی‌ است‌ که‌ به‌ من‌ می‌خورد، زياد نگران ‌نيست‌. می ‌داند بعد از يافتن‌ کمی‌ تعادل‌ دوباره‌ به ‌کارم‌ برخواهم‌ گشت‌ و رفوکردن‌ جاهای‌ شندره‌ قاليچه‌ و گليم‌ها را به‌ عهده‌ خواهم‌ گرفت‌....ادامه

باغ بوتراب
سردار صالحی
سال بر ما دو گونه می‌گذرد: آن که جوانی را در خاطر می‌آورد، این که پیری را پیش چشم نهاده است. با این‌همه راه اگر راه دل است به بازی پی‌موده می‌شود و بس.

گپ به این‌جا رسیده بود که رسیدم: سه دور دور بند، غروب‌ها که زن‌ها را به حسینیه کشیده بودند هواخوری داشتیم. ما دوتا توی قرنطینه بودیم. آن گوشه‌ی حیاط بین دو بند که می‌رسیدیم از کنار بند زن‌های سیاسی رد می‌شد. بار اول که رد شدیم شنیدیم که یکی سوت معناداری زد:.......ادامه

خاله

داستانی از اسماعیل خویی

خاله جان!قربونت بُرُم ، یک دم پاشو بیا اینجا."
و خاله ، به هر رنجی که بود، پیکر ِ فیل آسایش را از زمین، یعنی از قال ، وا می کند و ،هن هن کنان، به سوی مادر می رفت. و صدایش، خش دار و بلند، ازآشپزخانه، یا از هر جای دیگری از خانه، به گوش می رسید: - "گلین خانم جان!فرمایش؟"
مادر هیچگاه او را به کارهای گران وا نمی داشت. خُرد کردن ِ گوشت یا سیب زمینی، پاک کردن ِسبزی یا برنج، آتش کردن ِ سماور یا اُجاق، شستن ِ چار تا استکان یا ظرف، و خرده کاری های دیگری از این گونه. .... ادامه

- آنسوی پنجره -
هژبر میرتیموری

نورتندی که از پنجره به داخل اتاق ریخته بود را روی پلکهایش حس کرد. چشمش را گشود. هیچ صدایی نمی آمد. ازلای درختِ پشتِ پنجره آبی آسمان را دید. احساس کرد که خواب مانده. به ساعت دیواری نگاه کرد. عقربه های ساعت روی دو ایستاده بودند. با عجله لحاف را کنار زد و از تخت پایین آمد. به دستشوئی رفت. تند و تند آبی به صورتش زد. بی آنکه به آینه توجه ای بکند صورتش راخشک کرد و حوله را سرجایش کنارآینه آویزان کرد....ادامه

گاراژی برای پیر شدن
علی کریمی از دبی

گرچه پاره ای در نبرد با زمان، روی نیمکتهای سالن سرد گاراژ،دراز به دراز خوابیده اند اما بیشتر مسافرها با بی تابی در انتظار حرکت دارند پیر می شوند.  و دختر ، جوانتر از آن است که بشود فهمید چند بار در انتظار پیر شده است......ادامه

داد


گیل آوایی
دسامبر 1993
- تا حالا شده که داد بزنی یعنی یه جور داد بزنی که گوشِت زنگ بزنه از شدتش!؟
- زده به کله ات
- نه جدی می گم
- منم جدی می گم
- تو چی رو جدی می گی
- اینکه زده به کله ات
- یعنی چی زده به کله ام
- خوب زده به کله ات دیگه.............ادامه

عزاداران – گوهرمراد- برای اهالی – بیل –


جلال آل احمد

« عزاداران بيل » سوغات دوم است از يك سفر. سوغات اول « ايلخچي » بود. « گوهرمراد » كه روزگاري آرزويي بود دور از دسترس - و بعد كتابي شد ( از لاهيجي - شاگرد ملاصدرا ) - حالا بدل شده به نويسنده سرتق و كنجكاوي - مدام در جستجو - كه آرام و طبيبانه و گاهي هم شاعرانه مي نويسند. « ايلخچي » يك گزارش باليني بود. اما « عزادران بيل » يك مرثيه است. در رثاء آدم هايي كه از زمين كنده مي شوند. و به شهر هم كه مي آيند، جايشان در كنار كنام دارالمجانين است.........ادامه

الوووو؟  -


هژبر میرتیموری
- الو،الووو؟
- بفرمایین؟
- منزل آقای احمدی؟
- با کی کارداری؟
- سلام کوچولو؟ بابات خونه س؟
- شما کی هستی؟................ ادامه

برای زهرا
سردار صالحی

من گرفتار این‌ام. تو گرفتار چه هستی؟
برای تو است زهرا. زهر آ. زهر... سر...
ــ سر آ؟
ــ سرا...

می‌بینی؟ بر گل گور و برابر دارم، به دم اگر بجویمت زهر می‌شوی. همان یک‌گانه‌ای که در برابر من است.
از گانه تا برازگان برو و بیا.
ادامه

مفلسان

نسيم خاكسار
مفلسانيم و هوای می  و مطرب داریم «حافظ»

ياسـين به ظفر گفت: "مو خواهر مو می شناسم. زيـاد زور بی خود نـزن ! " و انگار عـادی ترين حرف را زده باشد، حرفی آنقدر معمولی که فکر نمی‌کرد پس از آن بايد به چشمـها و يا صورت هنوز متعجب ظفر نگاه  کند، چـند گامی تند‌تر پا برداشت و به ميله‌ي افقی و سربی رنگ دروازه ميدان فوتبال آويزان شد.....           ادامه

آبیدر

علی اشرف درویشیان

زیر بغل اش را می گیرم. گرما در دست های سردم می دود. نوک انگستانم گرم می شود و گرما کشیده می شود به سینه و قلبم. او هنوز این گرما را در تن اش نگه داشته است؛ گرمای انتظار. زنده ماندن برای دیدار کسی که سال ها زانو به بغل در گوشه ای منتظرش بوده است. ......ادامه

کتابخانه­ی خیالی


سوسن احمدگلی
کتاب­ها در کارتن­های نمور و کهنه روی هم تلنبار شده بودند و بوی نا و رطوبت سیما را به سرفه انداخته بود. چشمانش از غبار معلق در هوا می­سوختند و پشت سرهم عطسه می­کرد...... ادامه

« عنكبوت نفرين شده»
برگرفته از داستان ِ نانوشته ی
صادق هدايت
....
- به سرم زد يك معلوماتي صادر بكنم ... يك جور قضيه .... اسمش را گذاشتم « عنكبوت نفرين شده »araignee maudite عنكبوتي است ننه اش عاق كرده....عاق والدين كه مي داني چيست ؟ اين يكي را ننه اش نفرين كرده وديگر نمي تواند تار بتند ... . بنابراين نمي تواند اغذيه ي خودش را در.......ادامه

سگی در باران

از نسیم خاکسار

يكي از آن بعد از ظهرهاي باراني و خسته كننده و كسالت آور يكشنبه بود. همه جا تعطيل بود و تنها جائي كه توي اين باران انتظارت را مي كشيد، توي باراني كه چهار روز بود يكريز مي‌باريد و حتي گاه كه سرپوش فلزي دودكش بخاري روي سقف كه قطرات

ادامه


کت و شلوار دامادی

علی‌اشرف درویشیان
با یاد بهروز هاشمی که داغ‌اش همیشه در دلم تازه است

سه شبانه‌روز بود که خروس حلبی بادنما سرگردان به چپ و راست می‌چرخید. شیروانی‌ها را تازه رنگ قرمز اخرایی زده بودند. فصل بارندگی تمام شده بود و هوا می‌رفت که گرم بشود؛ اما از روز چهارم ناگهان توفان و رعد و برق شد و تگرگی درشت باریدن گرفت....ادامه

همه تام بزه!
وای
امی  اوخوانا
کی اوچینه!؟

 گیل آوایی
6 نوامبر 2007

- نه!
- چره نه!؟
- تو دونیایام بیگی بازام گم نه!
- آخه چره!؟
- چره ناره!
- یانی چی چره ناره!......<<ادامه>>

بغضِ پاییزی
رضا بی شتاب

اگر التفات می کنی بگویم. همین حالا ناقوس سه بار نواخت. همنوایی و همهمه ی عجیبی برخاست و صدای زنی آمد که اُپرا را به شکلِ مرموز و حُزن انگیزی می خواند. بیرون باران بارید و بعد برف ریزه شروع شد. روی آن نیمکت هم کسی نبود. حسِ تسکینی را که می توانستم با فکر نکردن بیابم، صدای باد بر هم می زد. >>>ادامه

بخش نخست رمان برگ ریزان
از گیل آوایی
نمئ دانم پیش آمده غرق تماشائ جنگلئ باشئ و درعمق زیبایی هائش چنان فرو روئ که بئ اختیار دست از هم بگشایئ و آوازئ سر دهئ یا بخواهئ چنان از خود رها شوئ که گویئ تو نیز بخشئ از آن طبیعت خیره کننده ائ یا که در بیخود شدگئ محض، آن کنئ که ندانئ یا حس نکنئ آنچه از تو سر مئ زند. شاید اگر مئ شد که مئ توانستم، جنگل پاییزئ دیلمان را در جان واژه واژه ام جارئ کنم، مئ کشاندمت گام بگام ازباریکه راه >>>ادامه

- جادوی عشق - داستان کوتاه از

هژبر میرتیموری

صبح مَوالی به‌خیر
سردار صالحی
ــ عکس آقا تو ماهه.

یادم نمی‌رود. آسمان صاف بود و ماه چهارده تمام که آن جا‌‌مانده در هزاره‌ ی نخستین آشکار شد. از پشت ماه در آمد و در پیش رو نشست. در پیشانی ماهِ پیش چشم ما. پیش چشم‌مان. پیش چشم‌ها. "او" در آمده بود که مثل هیچ کس نبود و همه کس بود: روح‌الله، روح خدا و خلق خدا تن گرفته بود: >>>ادامه

كريستينا
نسيم خاكسار
چند سال بعد از آن اتفاقي كه براي كريستينا رخ داد، در نامه‌اي براي سيلويا نوشتم: ‌«همه‌اش تقصير پاتريشيا بود. اگر براي استفان دلبري نمي‌كرد و عشوه نمي‌آمد، شايد او جاي من مي‌رفت خانۀ كريستينا و باعث نمي‌شد هر وقت تو قطار از جلوِ ايستگاه خودا مي‌گذرم، ياد آن شب بيفتم كه خانۀ كريستینا خوابيدم >>> ادامه

وای اگر خانه مان را آب ببرد

گیل آوایی
هنوز عطر صبحگاهی انبوه یاس، یاغی ام می کند. هنوز با کیف مدرسه و تازدادنهای مادر، بازیگوشانه در میان سفارش کردنهای او که لباس را کثیف نکنم، لی لی کنان از کنار پاگرد خانه دور نشده، لبخند بر لبان مادر می نشانم که آنچه می گوید حکایتیست بگوش من بازیگوش که هیچ روزی آنگونه از مدرسه بر نگشته ام که می خواسته است..
.ادامه

دو نوشته از رسول کمال

-

ستايشگر قامت رشید نخل
علی امينی نجفی

از عدنان غريفی دو مجموعه داستان در خارج از ايران منتشر شده است: "مرغ عشق" و" چهار آپارتمان در تهرانپارس". کتابها شامل نه داستان هستند که عبارتند از: آه آن دکان، جاده، قبرستان، کوسه، کبوترها، مرغ عشق، اعدام، آوی، و چهار آپارتمان در تهرانپارس. داستانها سبک و سياق کمابيش مشابهی دارند. ادامه

تا لالم زبان بگشاید
سردارصالحی
دو غلام کر سر کنیزی کور چانه می‌زنند.
شاهد لال است.
می‌توانی بال‌اش دهی و برگشایی‌اش. از همان دوتا برو. این و آن‌اش کن. می‌توانی هم رنده‌اش کنی تا به جایی برسی که دو نر بر سر زه‌دانی چانه می‌زنند.
زه‌دان است. اما زهنده است هنوز؟ زنده است یا زنبیل است؟ زن بیل: بیلِ زن؟

آن که می‌بیند و می‌شنود لال است. لالانه می‌رویم در سفرهای فارسی ساده‌ی سرراست. فارسی بی‌رمز و راز. .....ادامه

ترجمه داستانی از اندرسن توسط فرح پهلوی به فارسی
لادن پارسی

هانس کريستين اندرسن در ايران، به ويژه در ايران پيش از انقلاب چهره شناخته شده ای برای کودکان سراسر کشور بود. يکی از قصه های او با عنوان پسرک فداکار سالها در کتاب فارسی دوره ابتدايی چاپ می شد و به همين جهت تمام کودکان مدرسه رو ايران او را می شناختند.  اما کمتر کسی می داند فرح پهلوی ملکه سابق ايران نه تنها يکی از داستانهای اندرسن را به فارسی ترجمه کرده، بلکه نقاشی های آن را نيز کشيده است.ادامه

انتظار
سوسن احمدگلی
ازکلاس بیرون می­آیم. دوباره هوا ابری و گرفته است و باد سردی که می­وزد تا مغز استخوانم نفوذ می­کند. با عجله از بچه­های هم­کلاسی­ام خداحافظی می­کنم تا هرچه زودتر خودم را به ایستگاه اتوبوس آن طرف خیابان برسانم. نمی­خواهم وقتی اومی­آید من آنجا نباشم.
در ایستگاه تمام مدت سرم به طرف چپ خیابان است و نگاه­ام انتهای خیابان را می­پاید. یعنی باز هم دیر خواهد آمد؟
همیشه دیرمی­آید، دیرتر از همه. انگار هیچ برای­اش مهم نیست که من صبحانه نخورده­ام و ساعت­ها در کلاس تاریک و سردمان لرزیده­ام......ادامه

یک روز واقعی تابستان

نسیم خاکسار

اريك ديگر نمي‌توانست دوستي ترودي را با اسكار و زنش كه از آنها بدش مي‌آمد تحمل كند. سر اين موضوع بارها سر هم داد كشيده بودند و به نتيجه نرسيده بودند. آنروز جمعه ساعت چهار و نيم بعد از ظهر، اريك بعد از رسيدن به خانه، دوش كوچكي گرفت و خودش را آماده كرد به خانه ترودي برود. پيش از بيرون زدن از خانه در پيغامگير تلفنش به پيامها گوش داد. وقتي صداي ترودي را شنيدكه مي‌گفت بعد از شام اسكار و زنش به خانة او مي‌آيند، تصميم گرفت رابطه‌اش را با ترودي كه چهارسال با هم بودند بالكل قطع كند......ادامه

شکار ابراهیم
سردار صالحی

تا ابراهیم قصابی باز نکرده بود ما برای خوردن حیوان نمی‌کشتیم. تنها شکار پرنده مجاز بود. بلبل و هدهد و این جور چیزها و گاه‌گاهی رانی از شتر شبان که از کوه پرت شده بود و به دست ابراهیم می‌افتاد.
ابراهیم شکارچی ما بود. مادر ایستاده بود و داشت کلاف نخ‌های سرخ را توی خمره‌ی رنگ بالا و پایین می‌برد که ابراهیم آمد. مادر کلاف سرخ را نگاه داشت تا خوب رنگش چکید بعد آن را برداشت برد دور دار مخ گوشه‌ی خانه آویخت. ابراهیم زیر یک دستش یک پار پارچه‌ی سفید داشت در دست دیگرش دو چوب صاف. آمد. مادر رفته بود سر خمره‌ی دیگر. ابراهیم رفت از نزدیک به یکی از کلاف‌های سرخ و زرد نگاه کرد و با شادی داد زد: اول از این.
از مادر پرسید: چه رنگ‌هایی گرم است؟
مادر خمره‌هایی را نشان داد که زیرشان روشن بود: .... ادامه

شاید


گیل آوایی

میدونی، یه وقتایی هست که یه دریا حرف تو دل آدم توفان می کنه، آدم میشه مثل موج، مثه اسب سرکش بجون اومده ای به هر گوشه ی اسیر شده اش تاخت می زنه، یه وقتایی هست که میخوای دوتا گوشتو بگیری  یه جور داد بکشی که گوش دنیا رو کر کنی، دلت می خواد همه کس و همه چیز رو به آشوبت بکشونیاادامه

دوچرخه ها

رضا بایگان

از در خونه که پام رو بیرون گذاشتم ، احساس کردم که لباسم آنچنانی که باید ، مناسب اینآب و هوانیست ، ولی حوصله اینکه دوباره از پله ها بالا برم و لباسمو عوض کنم  رو همنداشتم ، زیپ کاپشنم رو تاآخر بالا کشیدم و تکمه های اون رو هم بستم ، نگاهی به انتهایخیابون انداختم ، خورشید به انتهای خیابون - اون جائی که شیب تندی بطرف دریا داره و........ادامه

خواب


گیل آوایی
خواب دیدم در بیابانی برهوت خوابیده ام و خواب می بینم.
تا چشم کار می کرد بیابان بود. ریگزاری که تا کرانه دور لم داده بود. آبی بی خورشیدی آتش می باراند. سایه ساری نبود. شبحی از سنگواره ای بروی هم تلمبار شده، مرا بسویش می کشید. تب و تاب غریبی داشتم. در فاصله ای نه چندان نزدیک، دریایی رام و آرام موج می زد.......ادامه

عزادران بیل


دکترغلامحسین ساعدی
دمدمه هاي غروب بود كه مشدي جبار وارد بيل شد، بيلي ها در ميدانچه ي پشت خانه ي مشدي صفر نشسته بودند دور هم و گپ مي زدند.
كدخدا تا مشدي جبار را ديد گفت: « ياالله مشد جبار. سفر به خير. تو شهر چه خبر بود؟ »
مشدي جبار گفت: « تو شهر خبري نبود. هيچ خبر نبود. »
مشدي بابا گفت: « پا پياده اومدي؟ ».......ادامه

قابله‌ی سرزمين من


رضا براهنی
صبح كه بيدار شدم با غلغلك پرهاي لطيف "چگل" بود كه "كرم" آورده بود گذاشته بود كنار متكا و نوك لحاف را هم آرام كشيده بود رويش و چگل تكان كه ميخورد بالهاي كوتاهش ميغلتيد روي سر و صورتم و آخر سر هم از خواب پراندم.  هنوز خواب آلود و خسته بودم و بچه ديشبي دير آمده بود و پدرم را در آورده بود، ولي خوشحال بودم، چون يك پسر درشت و نيمه مشكي و نيمه قهوه اي بود و به محض اينكه يك تلنگر ناچيز زدم به صورتش، هوارش طوري بلند شد كه انگار دست و پايش را با ساطور قلم كرده اند......ادامه

به دل ِ آینه ها بشتابیم
اسماعیل زرعی
15- 14/12/1386
دوباره نگاه اش  به سمت ( چوپ پاها) پَر کشید ؛ هیاهوی بیرون مجبورش می کرد . سایه شان می افتاد روی شیشه ی ماتِ  پنجره و رد می شد ؛ از این طرف به آن طرف ، از آن طرف به این طرف . مشت به درها می زدند . صدا می کردند یکدیگر را ، به اسم ، حاجیه ملوک ، فاطی خانم ، پروانه جان ، خانم حسنی و....
بن بست  سرسام گرفته بود از پچ پچه و تعجب ، تشویق و گاهی هم خنده های ریز ِ زنانه.......ادامه

بی

علی اشرف درویشیان
عيد، آهسته آهسته مي‌آمد. با صداي گنجشک‌هاي روي ديوارها مي‌آمد. مي‌آمد و مي‌نشست گوشة اتاق دلگير ما.
  خيلي زودتر از بزرگ‌ترها بوي عيد را حس مي‌کرديم. مثل اينکه هوا مهربان‌تر مي‌شد. ديگر پاهاي لخت‌مان در کفش‌هاي لاستيکي...... ادامه

هفت هشت میلیون تومان پول نقد

اسماعیل زرعی
- هف هش مليون تمن مگه كم پوليه ؟ به عمر ِ بابام اينقده پول نديدم .... اصلاً از كجا معلوم بتونم دُرُس  حسابي بشمارش ؟ ... اوووه . چه چيزايي كه نمي شه باهاش خريد . چه كارايي كه نمي شه باهاش كرد . چه زندگي اي . چه عشقي . شاهونه !... ادامه

دگردیسی معکوس

محترم مومنی روحی

آنقدرگرفته و درهم بود که نمی توانستم بی تفاوت از کنارش بگذرم و حالش را نپرسم. جلو رفتم : < سلام، چرا تنها نشستی؟> " حوصله ندارم." < طوری شده ، اتفاقی افتاده؟> " اتفاق که نه، اما...؟ادامه

انتظار

گیل آوایی
روی تخته سنگی کنار جاده نشسته به دور های راه خیره شده. تا چشم کار می کنه، برهوتی یه با هوای دم کرده و شرجی که در فاصله ای از راه،  برق موج موج آب به چشم میاد. سرابی که بد جوری وسوسه می کنه تا برسی بهش. هرچی میری از آب خبری نیست و با هرقدم که به سمتش میری اونام یه قدم دورتر میشه. دورهای راه مثل اینکه دو طرف جاده را به هم چسبونده باشند یه نقطه میشه. یه نقطه ای که خیال می کنی رفتند تو بغل هم........ادامه

- وطن من پس کجاست ؟


هژبر میرتیموری

واردسالن که شدهوای گرم و مطبوعی به صورتش خورد، راه که می رفت صدای قدم هايش راروی کف مرمری و براق سالن می شنيد.
ازمقابل يک رديف صندلی که چندنفررويشان نشسته بودند گذشت و به ته سالن رفت. مقابل دفتراطلاعات که با چندگلدان سفيدتزئين شده بود