بخشی از رمان ، گلیم عشق ، از هژبر میرتیموری
با من انس عجیبی داشت. مدتها بود که فهمیده بودم از میان بچه های فامیل توجه خاصی به من دارد. همیشه می گفت که او را یاد خواهرش مهروش می اندازم. اینقدر این حرف را شنیده بودم که خیلی دلم می خواست در موردش بدانم. بارها از او خواستم تا از مهروش برایم بگوید. اما همیشه پشت گوش می انداخت.
بعداً فهمیدم که آقاجان دوست ندارد درخانواده حرفی از مهروش زده بشود. دلیلش را من نمی دانستم. برای همین عمه ازگفتن اش طفره می رفت. هروقت می پرسیدم، عمه فقط نگاهم می کرد و خیلی زود خودش را به کاری مشغول می کرد >>> ادامه |