ارسال مطالب صفحه شهلا آقاپور کتابخانه سیاسی همه چیز همه جا پیوندکده ادبیات بومی صدا و ویدئو هنر داستان شعر
صفحه پیشین داستان

- آنسوی پنجره -
هژبر میرتیموری

نورتندی که از پنجره به داخل اتاق ریخته بود را روی پلکهایش حس کرد. چشمش را گشود. هیچ صدایی نمی آمد. ازلای درختِ پشتِ پنجره آبی آسمان را دید. احساس کرد که خواب مانده. به ساعت دیواری نگاه کرد. عقربه های ساعت روی دو ایستاده بودند. با عجله لحاف را کنار زد و از تخت پایین آمد. به دستشوئی رفت. تند و تند آبی به صورتش زد. بی آنکه به آینه توجه ای بکند صورتش راخشک کرد و حوله را سرجایش کنارآینه آویزان کرد....ادامه

گاراژی برای پیر شدن
علی کریمی از دبی

گرچه پاره ای در نبرد با زمان، روی نیمکتهای سالن سرد گاراژ،دراز به دراز خوابیده اند اما بیشتر مسافرها با بی تابی در انتظار حرکت دارند پیر می شوند.  و دختر ، جوانتر از آن است که بشود فهمید چند بار در انتظار پیر شده است......ادامه

داد
گیل آوایی
دسامبر 1993
- تا حالا شده که داد بزنی یعنی یه جور داد بزنی که گوشِت زنگ بزنه از شدتش!؟
- زده به کله ات
- نه جدی می گم
- منم جدی می گم
- تو چی رو جدی می گی
- اینکه زده به کله ات
- یعنی چی زده به کله ام
- خوب زده به کله ات دیگه.............ادامه

عزاداران – گوهرمراد- برای اهالی – بیل –


جلال آل احمد

« عزاداران بيل » سوغات دوم است از يك سفر. سوغات اول « ايلخچي » بود. « گوهرمراد » كه روزگاري آرزويي بود دور از دسترس - و بعد كتابي شد ( از لاهيجي - شاگرد ملاصدرا ) - حالا بدل شده به نويسنده سرتق و كنجكاوي - مدام در جستجو - كه آرام و طبيبانه و گاهي هم شاعرانه مي نويسند. « ايلخچي » يك گزارش باليني بود. اما « عزادران بيل » يك مرثيه است. در رثاء آدم هايي كه از زمين كنده مي شوند. و به شهر هم كه مي آيند، جايشان در كنار كنام دارالمجانين است.........ادامه

الوووو؟  -


هژبر میرتیموری
- الو،الووو؟
- بفرمایین؟
- منزل آقای احمدی؟
- با کی کارداری؟
- سلام کوچولو؟ بابات خونه س؟
- شما کی هستی؟................ ادامه

برای زهرا
سردار صالحی

من گرفتار این‌ام. تو گرفتار چه هستی؟
برای تو است زهرا. زهر آ. زهر... سر...
ــ سر آ؟
ــ سرا...

می‌بینی؟ بر گل گور و برابر دارم، به دم اگر بجویمت زهر می‌شوی. همان یک‌گانه‌ای که در برابر من است.
از گانه تا برازگان برو و بیا.
ادامه

مفلسان

نسيم خاكسار
مفلسانيم و هوای می  و مطرب داریم «حافظ»

ياسـين به ظفر گفت: "مو خواهر مو می شناسم. زيـاد زور بی خود نـزن ! " و انگار عـادی ترين حرف را زده باشد، حرفی آنقدر معمولی که فکر نمی‌کرد پس از آن بايد به چشمـها و يا صورت هنوز متعجب ظفر نگاه  کند، چـند گامی تند‌تر پا برداشت و به ميله‌ي افقی و سربی رنگ دروازه ميدان فوتبال آويزان شد.....           ادامه

آبیدر

علی اشرف درویشیان

زیر بغل اش را می گیرم. گرما در دست های سردم می دود. نوک انگستانم گرم می شود و گرما کشیده می شود به سینه و قلبم. او هنوز این گرما را در تن اش نگه داشته است؛ گرمای انتظار. زنده ماندن برای دیدار کسی که سال ها زانو به بغل در گوشه ای منتظرش بوده است. ......ادامه

کتابخانه­ی خیالی


سوسن احمدگلی
کتاب­ها در کارتن­های نمور و کهنه روی هم تلنبار شده بودند و بوی نا و رطوبت سیما را به سرفه انداخته بود. چشمانش از غبار معلق در هوا می­سوختند و پشت سرهم عطسه می­کرد...... ادامه

« عنكبوت نفرين شده»
برگرفته از داستان ِ نانوشته ی
صادق هدايت
....
- به سرم زد يك معلوماتي صادر بكنم ... يك جور قضيه .... اسمش را گذاشتم « عنكبوت نفرين شده »araignee maudite عنكبوتي است ننه اش عاق كرده....عاق والدين كه مي داني چيست ؟ اين يكي را ننه اش نفرين كرده وديگر نمي تواند تار بتند ... . بنابراين نمي تواند اغذيه ي خودش را در.......ادامه

سگی در باران

از نسیم خاکسار

يكي از آن بعد از ظهرهاي باراني و خسته كننده و كسالت آور يكشنبه بود. همه جا تعطيل بود و تنها جائي كه توي اين باران انتظارت را مي كشيد، توي باراني كه چهار روز بود يكريز مي‌باريد و حتي گاه كه سرپوش فلزي دودكش بخاري روي سقف كه قطرات>>>ادامه


کت و شلوار دامادی

علی‌اشرف درویشیان
با یاد بهروز هاشمی که داغ‌اش همیشه در دلم تازه است

سه شبانه‌روز بود که خروس حلبی بادنما سرگردان به چپ و راست می‌چرخید. شیروانی‌ها را تازه رنگ قرمز اخرایی زده بودند. فصل بارندگی تمام شده بود و هوا می‌رفت که گرم بشود؛ اما از روز چهارم ناگهان توفان و رعد و برق شد و تگرگی درشت باریدن گرفت....ادامه

خواب


گیل آوایی
خواب دیدم در بیابانی برهوت خوابیده ام و خواب می بینم.
تا چشم کار می کرد بیابان بود. ریگزاری که تا کرانه دور لم داده بود. آبی بی خورشیدی آتش می باراند. سایه ساری نبود. شبحی از سنگواره ای بروی هم تلمبار شده، مرا بسویش می کشید. تب و تاب غریبی داشتم. در فاصله ای نه چندان نزدیک، دریایی رام و آرام موج می زد.......ادامه

عزادران بیل


دکترغلامحسین ساعدی
دمدمه هاي غروب بود كه مشدي جبار وارد بيل شد، بيلي ها در ميدانچه ي پشت خانه ي مشدي صفر نشسته بودند دور هم و گپ مي زدند.
كدخدا تا مشدي جبار را ديد گفت: « ياالله مشد جبار. سفر به خير. تو شهر چه خبر بود؟ »
مشدي جبار گفت: « تو شهر خبري نبود. هيچ خبر نبود. »
مشدي بابا گفت: « پا پياده اومدي؟ ».......ادامه

قابله‌ی سرزمين من


رضا براهنی
صبح كه بيدار شدم با غلغلك پرهاي لطيف "چگل" بود كه "كرم" آورده بود گذاشته بود كنار متكا و نوك لحاف را هم آرام كشيده بود رويش و چگل تكان كه ميخورد بالهاي كوتاهش ميغلتيد روي سر و صورتم و آخر سر هم از خواب پراندم.  هنوز خواب آلود و خسته بودم و بچه ديشبي دير آمده بود و پدرم را در آورده بود، ولي خوشحال بودم، چون يك پسر درشت و نيمه مشكي و نيمه قهوه اي بود و به محض اينكه يك تلنگر ناچيز زدم به صورتش، هوارش طوري بلند شد كه انگار دست و پايش را با ساطور قلم كرده اند......ادامه

به دل ِ آینه ها بشتابیم
اسماعیل زرعی
15- 14/12/1386
دوباره نگاه اش  به سمت ( چوپ پاها) پَر کشید ؛ هیاهوی بیرون مجبورش می کرد . سایه شان می افتاد روی شیشه ی ماتِ  پنجره و رد می شد ؛ از این طرف به آن طرف ، از آن طرف به این طرف . مشت به درها می زدند . صدا می کردند یکدیگر را ، به اسم ، حاجیه ملوک ، فاطی خانم ، پروانه جان ، خانم حسنی و....
بن بست  سرسام گرفته بود از پچ پچه و تعجب ، تشویق و گاهی هم خنده های ریز ِ زنانه.......ادامه

بی

علی اشرف درویشیان
عيد، آهسته آهسته مي‌آمد. با صداي گنجشک‌هاي روي ديوارها مي‌آمد. مي‌آمد و مي‌نشست گوشة اتاق دلگير ما.
  خيلي زودتر از بزرگ‌ترها بوي عيد را حس مي‌کرديم. مثل اينکه هوا مهربان‌تر مي‌شد. ديگر پاهاي لخت‌مان در کفش‌هاي لاستيکي...... ادامه

هفت هشت میلیون تومان پول نقد

اسماعیل زرعی
- هف هش مليون تمن مگه كم پوليه ؟ به عمر ِ بابام اينقده پول نديدم .... اصلاً از كجا معلوم بتونم دُرُس  حسابي بشمارش ؟ ... اوووه . چه چيزايي كه نمي شه باهاش خريد . چه كارايي كه نمي شه باهاش كرد . چه زندگي اي . چه عشقي . شاهونه !... ادامه

دگردیسی معکوس

محترم مومنی روحی

آنقدرگرفته و درهم بود که نمی توانستم بی تفاوت از کنارش بگذرم و حالش را نپرسم. جلو رفتم : < سلام، چرا تنها نشستی؟> " حوصله ندارم." < طوری شده ، اتفاقی افتاده؟> " اتفاق که نه، اما...؟ادامه

انتظار

گیل آوایی
روی تخته سنگی کنار جاده نشسته به دور های راه خیره شده. تا چشم کار می کنه، برهوتی یه با هوای دم کرده و شرجی که در فاصله ای از راه،  برق موج موج آب به چشم میاد. سرابی که بد جوری وسوسه می کنه تا برسی بهش. هرچی میری از آب خبری نیست و با هرقدم که به سمتش میری اونام یه قدم دورتر میشه. دورهای راه مثل اینکه دو طرف جاده را به هم چسبونده باشند یه نقطه میشه. یه نقطه ای که خیال می کنی رفتند تو بغل هم........ادامه

- وطن من پس کجاست ؟


هژبر میرتیموری

واردسالن که شدهوای گرم و مطبوعی به صورتش خورد، راه که می رفت صدای قدم هايش راروی کف مرمری و براق سالن می شنيد.
ازمقابل يک رديف صندلی که چندنفررويشان نشسته بودند گذشت و به ته سالن رفت. مقابل دفتراطلاعات که با چندگلدان سفيدتزئين شده بود و آن پشت دخترجوانی مشغول تايپ کردن چيزی بود ايستاد و سلامی کرد. دخترسرش رابرداشت: ......ادامه

جسد پدربزرگ

نسيم خاكسار

همه قوم و خويشهاي دور و نزديك، دوستان و آشناياني كه سال به سال همديگر را نمي‌ديدند و خيليهاي ديگر كه همديگر را نمي‌شناختند و فقط اسم پدر بزرگ را شنيده بودند و يا روزي با او گپي زده بوند و يا پاي موعظهاش نشسته بودند جمع شده‌اند توي حياط دنگال و درندشت خانة پدري تا فكري به حال جسد پدر بزرگ بكنند. آدمهاي زيادي توي حياط جمع اند. از همه جور. صابون فروشي كه دم خيابان بساط داشت و چس فيل فروشها و پاكوره پزها هم آمده بو».......ادامه

فیزیکال نیدز
Physical Needs

گیل آوایی
28اکتبر2007

شده است که  بخواهی تصور کنی تا چند لحظه ای بیش، زنده نخواهی بود و بخاطر بیم از دست دادن این همه که داری، هر نفس که می کشی با حسی دوست داشتنی، شاد و با اشتهایی بی مثال هوا را ببلعی یا اینکه به هر چه و هرکس و هر نمادی، صمیمانه بنگری و برخورد کنی  و روبرو شوی یا اینکه خسته از هر چه نفرت، حسد، بُخل،  خودخواهی، جنگ ، مرگ وزیاده طلبی، فقط بخواهی به دوست داشتن و مهر ورزیدن و عاشق شدن بیاندیشی!؟.........ادامه

نه

 گیل آوایی
6 نوامبر 2007

- نه!
- چره نه!؟
- تو دونیایام بیگی بازام گم نه!
- آخه چره!؟
- چره ناره!
......<<ادامه>>

 

بازگشت به صفحه تازه ی داستان