تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده سیاسی / ویژۀ انقلاب کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید

خانه ی ما
علی اشرف درویشیان
داستان کوتاه از کتاب «آبشوران»

آشورا*۱ جای مردن سگ های پیر بود. جای عشق بازی مرغابی ها بود. جای پرت کردن بچه گربه هایی بود که خواب را به مردم حرام کرده بودند. آشورا جای بازی ما بود.

اوایل بهار یا اواخر پاییز که آسمان را ابر سیاهی می پوشاند، بابام از میان اتاق می نالید که:
«خدایا غضبت را از ما دور کن.»

ولی خدا به حرف بابام گوش نمی کرد. سیل می آمد. خشمگین می شد. می شست و می رفت. کف به لب می آورد. پل های چوبی را می برد. زورش به خانه های بالای شهر که از سنگ و آجر ساخته شده بودند، نمی رسید . اما به ما که

می رسید، تمام دق دلش را خالی می کرد.

دیوارها را با لانه های گنجشکش می برد. سیل تا توی اتاقمان می آمد. خانه ی مامثل میهمانان ناخوانده می مانست. به پستوها و صندوق خانه ها هم سر می کشید و کتابهای دعای بابام را خیس می کرد. بابام می گفت:
«آشورا مثل ماموراس. به هرسوراخ سنبه ای سر می کشه.»

نقب ها توی آشورا خالی می شدند. زباله ها را در آشورا می ریختند. از بالای شهر همین طور که پایین می آمد، بارش را می آورد تا به در خانه ی ما می رسید. همه ی بارش را روی گرده ی ما خالی می کرد.

سیل همه چیز با خودش می آورد. پالان الاغهایی که خودشان هم بعد می آمدند.

تیرهای چوبی بزرگ. ریشه درخت. کاه و گندم دهات اطراف را هم می آورد. چانهای چوبی، گاو و گوسفند، بع بع و گربه می آورد. فریاد می آورد. قوطی های هم می آورد که عکسهای ماهی رویشان بود. عکس زنهای خوشگل رویشان

بود. یک بار هم یک گهواره ی کهنه با بچه ای که هنوز وغ می زد آورد.

سیل پلهای چوبی را خراب می کرد. پل های سنگی تکان نمی خوردند.تا پل ها درست بشوند، ما همیشه دیر به مدرسه می رسیدیم و چوب می خوردیم.

سیل که می نشست، آشورا مثل اول مهربان می شد بخشنده می شد دوباره شفیع کور با نی آهنی اش می نشست کنار دیوارهای نمناک زیر آفتاب و آشورا را پر از آهنگ های کردی می کرد.

شفیع کور همیشه با آشورا بود. چشمهایش کلاغ پوک بود. ننه می گفت: «وقت بچه بوده خیلی شیطانی می کرده، رفته بالای درخت تا جوجه کلاغها را پایین بیاره، کلاغها ریخته اند سرش و چشمهایش را در آورده اند.»

ولی شفیع کور از آبله کور شده بود.

بعد از سیل می رفتیم توی ماسه ها را که سیاه بودند، می گشتیم. پول پیدا می کردیم. قاشق و بطری شکسته پیدا می کردیم. یک بار هم یک دکان عینک سازی را آب از وسط شهر برده بود و ما چند تا چشم عاریه هم پیدا کردیم. یک روز یک بطری که عکس زن خوشگلی رویش بود پیدا کردیم. بابام هر وقت تماشایش می کرد، دزدکی ننه را نگاه می کرد و آهسته به طوری که ننه نشنود، می گفت: «هوووم! تو دنیا چه چیزهای خوبی هست.»

شیشه ی داخل ماسه ها دست و پایمان را می برید. آهسته می آمدیم و خاکستر تون های حمام را که کنار آشورا خالی می کردند، روی زخممان می پاشیدیم.

از چشمه هایی که از کنار آشورا بیرون می زدند، آب می نوشیدیم. می رفتیم کنار خاکسترهای گرم، به همشان می زدیم و سرخی آتش و سبزی خوشرنگ لاستیک های سوخته را تماشا می کردیم.

آهسته می رفتیم و از خانه ، نان می دزدیدیم و می گذاشتیم لیفه ی شلوارمان تا ننه غافلگیرمان نکند. وقتی که از اتاق بیرون می آمدیم ، دستهامان را آزدانه تکان می دادیم که یعنی چیزی نبرده ایم. ولی خودمان را تکان نمی دادیم که مبادا

نان بیفتد.

ننه اگر می دید با چنگول میان رانهامان را کبود می کرد. می نالید و سر خود را به دیوار می زد. می نشست گوشه اتاق . زانوها را بغل می کرد. خودش را به چپ و راست تکان می داد و می مویید و می گفت:
«کزه*۲ کن پای دیوارها بخودم. بدبخت بخودم، روله*۳ روله براتان بکنم الاهی.»

پستان هایش را می گرفت به سوی آسمان و فریاد می زد:
«شیرم حلالتان نباشد تا روز قیامت.»

اکبر که اینجور وقت ها دماغش تیر می کشید با بغض می گفت:
«کاشکی می شد آدم هی نان نخوره. تا ننه خوشحال بشه.»

من می گفتم:
«آخه نمی شه، آنوقت می میریم!»

اکبر می گفت:
«بهتر، از دست ننه راحت می شیم.»

ننه که ما را پکر و مظلوم گوشه ی دیوار می دید، دلش می سوخت . می زد زیر گریه و می گفت:
«روله آخر چرا اذیتم می کنین . آخه شب جواب اون پدرسگه چی بدم؟» پدرسگ، پدرمان بود. ما هم با ننه می زدیم زیر گریه.

هروقت بچه ای از بچه های کوچه مان می مرد، ننه تا چند روز نفرینمان نمی کرد حتی ما را می بوسید، بغلمان می کرد و قربان صدقه مان می رفت. رو می کرد به آسمان و می گفت:
«روله ، دردتان بخوره طوق سرم، عزیزاکم.»

اما با اولین لقمه نانی که از میان دیگ بر می داشتیم، نفرین و ناله هایش شروع می شد.

از ذغالدان تخم مرغ می دزدیدم ، می آوردیم، و می گذاشتیم زیر خاکسترهای داغ تون حمام تا می پخت. گاهی هم تخم مرغ از زیر خاکستر ها می ترکید و خاکسترها را به چشم و حلقمان می کرد. اگر گیرمان می آمد، به و چغندر هم زیر

خاکستر ها می گذاشتیم و پخته و نپخته از همدیگر می قاپیدیم.

آشورا با بوی مستراح هایش ما را در آغوش خود جای می داد، از روی لوله های فلزی که آب به خانه های آجری می برد به این طرف و آن طرف می دویدیم و شرط بندی می کردیم.

«ریخمه مشتت»*۴ می کردیم. برای سگ های ولگرد و گربه های بی پناه با سنگ خانه می ساختیم . دور شفی کور می نشستیم و به آهنگ هایش گوش می دادیم.

شب با سر و روی گرد و خاکی و دست های قاچ قاچ و خون آلود به خانه ی سوت و کور می خزیدیم . با دو دلی به ننه که پای چراغ گرد سوز چمباتمه زده بود سلام می کردیم و دلهره داشتیم که ننه به دیگ نان سر زده یا نه. او که

دست های ما را می دید با قیافه مهربان ولی بغض کرده، می گفت:
«بدبخت شدیم . هرچه پول داریم باید بدیم وازلین برای دست هاتان. شدین فعله های قزوین، از صب تا عصر کار می کنین و عصر هم هیچ ندارین.»

سیل روی دیوارهای اتاقمان را خط می انداخت. بابام می دانست که پارسال یا چند سال پیش چقدر سیل آمده بود. اثرش روی دیوار مانده بود. بابام به دیوار اشاره می کرد و می گفت:
«این هم تقویم دیواری ما.»

سیل می آمد. آشور را پر می شد و آب از مستراح ها فواره وار بالا می زد. حیاط را پر می کرد. چاه را پر می کرد.چوب های پوسیده و کاه ها و دسته گلهای پلاسیده بالای شهری ها را روی دستش می گرفت و می آورد تو اتاق ما و

به ما تقدیم می کرد. فقط زبان نداشت سلام کند.

گلیم را جمع می کردیم. شلوارمان را بالا می زدیم . خشتکمان خیس می شد و شلپ شلپ صدا می کرد. ننه که چادرش را دور کمرش گره زده بود با پاهای سفیدش توی آب می لرزید و تند و تند صلوات می فرستاد و می گفت:
«الان آب دنیا را می بره. طوفان نوحه. بدبخت و خانه خراب شدیم. ای خدا سگ گناهکاری هستم به درگاهت. رحمت به این بچه هام بیاد. هاپ هاپ هاپ! ای خدا سگ رو سیاهی هستم به درگاهت.»

در متن کتاب نشر چشمه نیست{ اکبر شیطان بود سر می کرد به آسمان و می گفت:
«میو میو میو! ای خدا بچه گربه ای هستم بدرگاهت.»

ننه بدش می آمد و می گفت: 
«تا شما بچه ها سر از تخم در آوردین دنیا را خراب کردین . دوره آخر زمانه . می خواین خدا از این بدتر به سرمان نیاره؟ به خدا اگر آتش از آسمان بباره بازم کمه.»}

من می دانستم که آب دنیا را نمی بره. آب فقط خانه های گلی را می برد. خودم روزها از میان آشورا تا آن بالای شهر رفته بودم. خانه های سنگی و آجری را آب نمی برد.

سیل که می نشست ، کاغذ سیاههایی را که از میان کوچه ها جمع کرده بودیم ، وسط اتاق خیس می انباشتیم و آتش می زدیم. در را می بستیم تا اتاق خشک و گرم شود . بعد می رفتیم پیش همسایه های طبقه ی بالا که آب نمی گرفتشان.

نان و هرچه که داشتیم روی هم می ریختیم و با هم می خوردیم. بابام می نشست پیش بابای آنها که حمال بود و هر دو از بیکاری و روزگار حرف می زدند. بابام منقل آنها را بغل می کرد. مرتب خلط سینه اش را میان خاکسترهای حاشیه

ی منقل می انداخت و رویش را با خاکستر می پوشاند. ننه آهسته غرغر می کرد:
«کوفتت بشه الاهی. منقل مردمه پر کردی از اخ و تف. سینه خفه داره بدبخت!»

و با زن همسایه کلاش می چیدند و درد دل می کردند.

من و اکبر با دختر همسایه که از زیر چادرش بوی خوبی می آمد و پشت ناخن هایش از چیدن کلاش ریش ریش شده بود، قمچان*۷ می کردیم.

برای خواب می رفتیم پایین و کاغذ سوخته ها را بیرون می آوردیم و روی زمین گرم می خوابیدیم. بعضی وقتها اتاق خراب می شد. سقفش پایین می آمد این جور وقت ها، تا چند روز در کوچه های دو طرف لب آشورا دنبال اتاق می

گشتیم. ننه و بابام که هر کدام یک بلنگ از اسبابهایمان را در دست داشتند به خانه ها سر می کشیدند ،ننه چادرش را روی صورتش می کشید. سرش را از لای در حیاط خانه تو می کرد و با لحنی سوزناک صدا می زد:
«باجی ترا به خدا اتاق خالی ندارین؟! خدا خیر به راهتان بیاره.»

بابام در این مواقع قیافه ی امیدواری به خود می گرفت نفسش را در سینه حبس می کرد. منتظر جواب می شد. قلب ما تاپ تاپ می کرد با چشمانی خسته تماشای در و دیوار خانه می کردیم . ولی غالبا صدایی از میان حیاط جواب می داد:
«نه خواهر. اتاق خالی کجا بود. شما نفر صدم هستین. آخه ما هم مسلمانیم . کار و زندگی داریم.»

لب و لوچه ننه آویزان می شد. دماغش را با پر چادرش پاک می کرد. بابا سرش را پایین می انداخت به زمین تف می کرد و می گفت:
«تف به گور مصیبت.» و به طرف من و اکبر حمله می کرد و می گفت: «با یه غش ها*۵، قوشمه ها۶*.»

فرار می کردیم ولی دوباره دور از آنها به دنبالشان رهسپار می شدیم. سیل تمام می شد. آشورا زندگی را از سر می گرفت. دوباره سگهای پیر گوشه و کنار جان می دادند. بچه ها و پیرمردها و پیرزن ها با کیسه های بزرگی که به

گردنشان آویخته بودند ، دنبال روزی، ماسه های سیاه را زیر و رو می کردند. گونی های پر از بچه گربه روی زباله ها خالی می شدند تا ما دوباره آنها را به خانه مان ببریم، مرغابی ها با قارقارشان تندتند عشقبازی می کردند تا کناره های آشورا را پر از جوجه های زرد و خوشگل بکنند.

هر غروب شفیع کور نی اش را زیر بغل می زد و به خانه اش می رفت و آشورا را سوت و کور و تنها می گذاشت.

پی نوشت ها:
۱- آبشوران که به لهجه محلی آشورا می گویند، گنداب رو بازی است که از وسط کرمانشاه می گذرد و در دو طرف این گنداب خانه هایی بنا شده است.
۲- مویه کن، زاری کن
۳- روله کردن یعنی در عزای فرزند نوحه سرایی کردن. فرزند، فرزند کردن
۴- یعنی (ریگ من در مشت تو) یک نوع بازی با سنگ ریزه است.
۵- جغدها
۶- بد قدم ها 
۷- یه قل دو قل

از کتاب آبشوران، نوشته علی اشرف درویشیان 
نشر چشمه

برگرفته از صفحه ادبیات کودکان در فیسبوک

رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست