تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده سیاسی / ویژۀ انقلاب کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
کیوان شید ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۵ - ۱۴ مه ۲۰۱۶

بیالون
علی اشرف درویشیان

 

شب ها دایی موسی کتاب کهنه اش را می آورد، عینک بادامی و شکسته اش را می زد و با گریه شروع می کرد به خواندن.
بی بی – که مادربزرگمان بود- و بابا هم گریه می کردند. عمو پیره که شوهر بی بی بود و همیشه نماز می خواند همان طور سر نماز گریه می کرد و اشک از روی ریش سفیدش می چکید. هرکس گریه نمی کرد بابا با مشت می کوبید به کله اش، اما به دایی موسی و بی بی و عمو پیره نمی زد. شاید به خاطر اینکه آن ها خوب گریه می کردند. شاید هم از آن ها می ترسید.
ساعت به ساعت صاحبخانه ی پیر می آمد و به اتاق ما سر می کشید. اصلا به همه ی اتاق ها سر می کشید. وقتی او می آمد همه ی ما خوب گریه می کردیم. بابام گفته بود، تا صاحبخانه خوشش بیاید و برای کرایه خانه های عقب مانده فشار نیاورد.
از بس بابا می زد تو سر ننه، زیر چشم های ننه کبود شده بود.
میان کتاب اسم اکبر و اصغر هم بود. وقتی اسم اکبر و اصغر می آمد، اکبر و اصغر ناگهان گریه را می بریدند و ماتشان می برد. با وحشت به دهان دایی موسی خیره می شدند، ولی مشت بابا آن ها را به خود می آورد تا گریه کنند.
میان کتاب همه اش کشت و کشتار بود ظلم بود آتش سوزی بود گریه و زاری خواهرها و برادرها بود گریه کار همیشه ی ما بود موقع عزاداری عزادار بودیم، موقع جشن هم عزادار بودیم.
بعضی وقت ها اکبر و اصغر خوب گریه می کردند و آن شب هایی بود که رفوزه شده بودند. بابا خوشش می آمد و با خشم و با چشم های قرمزش به من غره می رفت و می گفت:
"درد و بلای این ها بخوره طوق سرت. چرا گریه نمی کنی آخه حرام لقمه؟"
من با خودم می گفتم: "آخه من قبول شدم".
عمو پیره می گفت:
"لابد تو فکر سیمنماس. سیمنما گریه از یاد مردم برده. خر دجال همینه به خدا".
توی کتاب اسم امام حسین بود. من همیشه وقتی اسم امام حسین می آمد از ته دل گریه می کردم. دلم می خواست شمشیری داشتم و دشمنان امام حسین را می کشتم. قلبم فشرده می شد و غصه ام می گرفت و یاد یار محمد می افتادم که یک روز عده ای به سرش ریختند و او با آنها گلاویز شد. کتاب هایش میان گل و لای افتاد و پخش و پلا شد.
خون از گوشش بیرون زد و او را بردند. بابا و دایی موسی هم بودن، اما هیچ نگفتند. حتی عمو رجب بقال هم که روزهای عاشورا می شد علم کش دسته، هیچ نگفت. من از ترس خودم را پشت آن ها قایم کردم.
شب که همه خسته می شدیم. می رفتم و هر کدام گوشه ای می خوابیدیم. بابا در خواب هم گریه می کرد.
***
هفته ای یک ساعت سرود داشتیم. معلم سرود که می آمد، ویلون را از میان آستر پالتوش که مثل جیب درست کرده بود، در می آورد. ویلون را می زد، ولی ناگهان می رفت میان آهنگ های غمناک. همیشه این کارش بود. یک شیشه ی عرق میان آستر طرف راست پالتوش بود. وسط های زنگ، می رفت توی مستراح و می خورد. تا می رفت، ما سر و صدا می کردیم. هرکس نصفه تیغی داشت در لبه ی نیمکت فرو می کرد و صدای ژرررر و ویزویز بلند می شد.
معلم سرود که با چشم های سرخ می آمد، همه ساکت می شدیم، می گفت: "توی این کلاست عده ای حمال زاده هستن که سر و صدا می کنن."
اما ناگهان از گفته ی خود پشیمان می شد و با عجله می گفت: "ولی البته عده ای هم آقا زاده هستن که سر و صدا نمی کنن و همیشه آرامن".
ویلون را می گذاشت زیر چانه اش و آرام آرشه را می کشید. ما سراپا گوش می شدیم. می زد و می زد تا اشک هایش جاری می شد. آن وقت ویلون را می گذاشت میان آستر پالتوش. راهش را می کشید و می رفت و کلاس پر از ژرژر و ویزویز می شد.
مبصر کلاس هم بینی خود را با دو انگشت می گرفت و با مداد روی آن می کشید و از خودش صدای ویلون در می آورد. قیامت می شد.
شب ها خواب ویلون می دیدم. چه آهنگ های خوبی می زدم. ولی صبح که بلند می شدم، می دیدم جیک جیک گنجشک ها و ویزویز سماور است که به خوابم آمده. با میخ و چوب و چند تا سیم چیزی درست کردم و دور از چشم اهل خانه، مشغول تمرین شدم ولی نشد. اکبر واصغر را هم پختم. بنا شد پول هایمان را جمع کنیم. بعد چون عجله داشتیم و پولمان کم بود، دزدی هم کردیم. هر چه می خواستیم بخریم از پولش بر می داشتیم. یک مرتبه اکبر به جای سه قران، دو قران نفت خریده بود و به اندازه ی یک قران میان بطری شاشیده بود. ننه که نفت رو اتوی پریموس کرد، هر چه کبریت زد روشن نشد؛ با غرولند گفت :"پدر سگای بی دین توی نفت هم آب می ریزن."
از پول شمع سقاخانه هم برداشتیم. چوبدستی صاحبخانه را هم دزدکی فروختیم. تا شد پول یک ویولون نمدار و پوسیده.
***
ننه میان حیاط رخت می شست. جمعه بود. عمو پیره کنار دیوار زیر آفتاب پاییزی نشسته بود. بی بی جوراب کهنه اش را رکابی می کرد؛ زیرا فقط ساقه اش مانده بود. همسایه های دیگر هم هرکدام گوشه ای نشسته بودند و گپ می زدند.
رفتم میان اتاق. یواشکی چادر نماز ننه را بر داشتم. بردم بیرون و از خانه ی یکی از بچه ها ویلون را برداشتم و در چادر پیچیدم و به خانه آوردم. گذاشتم میان جعبه ی کتاب هایم، و رویش را با کتاب پوشاندم.
به نوبت با اکبر و اصغر، نزدیک در اتاق کشیک می دادیم و هر وقت کسی نبود، می رفتیم و سرمان را می کردیم توی جعبه و با انگشت به سیم ها می زدیم و – بننن گ – صدا می کرد. چقدر خوشحالی می کردیم! اگر یکی از ما دوباره انگشت می زد، می گرفتیم و کتکش می زدیم.
***
دایی موسی کتاب می خواند. عمو پیره منقل را بغل کرده بود. بی بی گوشه ی چادرش فین می کرد. من و اکبر و اصغر دور چراغ گردسوز نشسته بودیم. بابا هم نزدیک نشسته بود. هر وقت دایی مثلا می خواند که "شمشیر زد به فرق آن ملعون." بابا مشتش را برای ما آماده می کرد. اوهو اوهوی گریه بود و مف مف اصغر.
ساکت شدیم که چای بخوریم. عمو پیره بعضی وقت ها مساله ای مطرح می کرد. آن شب هم دستی به ریشش کشید. کوزه آب کنار اتاق را نشان داد و گفت: "فرض کنین که دست من نجسه. اگر به بیرون این کوزه دست بکشم آب توش نجس می شه یا نه؟!"
همه در فکر فرو رفتیم. اکبر چنان قیافه ای گرفته بود که می گفتی می خواهد مساله حوض سه فواره و چهار زیرآب را حل کند. همه ساکت بودیم. از فرصت استفاده کردم و آهسته دستم را توی جعبه کردم که کتابی بیرون بیاورم. ولی ناگهان:
-بن ن ن گ، درین ن ن گ …
همه متوجه من شدند.
بابا گفت: «چه بود او؟"
عمو پیره گفت:
"صدای کفر آمد"
بی بی گفت: "بدبخت و آواره شدیم."
دایی موسی عینکش را برداشت و گفت:
"صدای چه بود؟"
ننه با دلواپسی گفت:
"یا امام حسین!"
عمو پیره دل از منقل کند و بلند شد. رنگم پریده بود. اکبر و اصغر می لرزیدند. همه دورم جمع شدند. عمو پیره نزدیک جعبه آمد. همه گردن کشیده بودند. عمو پیره یواش در جعبه را باز کرد. همه با هم گفتند:بیاااالوون!!!
عمو پیره می خواست بیرون بیاورد ولی پشیمان به من گفت:
"بیارش بیرون. بیارش بیرون دِ لوطی. قرتی سرخاب مال."
مثل نعش یک عزیز بیرونش آوردم. روی دست هایم بود. آستین بابا به سیم هایش خورد: "درین ن ن گ."
عمو پیره گفت:
"یواش بیچاره شدیم. فرشته ها همه از دور بالابان (پشت بام) فرار کردن".
بابا گفت: "نانمان برید."
دایی موسی گفت: "خودمان شدیم اسباب بدبختی خودمان."
بی بی گفت: "موریچه خودش خاک می کنه تو سر خودش."
ننه رو کرد به من و در حالی که دماغش از ترس تیر کشیده بود، با دلسوزی گفت:
"روله(فرزند) این مایه ی شر، چه بود آوردین خونه؟"
سر و صدا بالا گرفته بود. ناگهان عمو پیره گفت:
"هس س س. اگه صاحبخانه بویی ببره، فردا جل و پلاسمان تو کوچه س. یه طوری باید سر به نیستش کرد."
***
صبح زود عمو پیره ویلون را زد زیر عباش و آرشه را کرد میان آستینش. و از خانه بیرون زد. آن شب همه مان کتک خوردیم. زیر چشمم به اندازه ی یک گردو سبز شده بود. اکبر و اصغر هم همین طور. اصغر تا صبح دو بار خون دماغ شد.
ننه هم از بابا کتک خورد و تا چند ماه حمام نرفت تا مبادا زن های همسایه لکه های سیاه روی بدنش را ببینند.
جعبه خالی بود. چهره ی رنگ پریده ی ننه خجالتم می دادم. سماور حلبی وزوز می کرد. ننه چای ریخت و ما مثل سه تا بچه گربه ی کتک خورده، دور سفره نشستیم.
عمو پیره ویلون را برد. اما من همه اش در فکر ویلون دیگر بودم.

https://www.facebook.com/permalink.php?story_fbid=1024011524353703&id=135442126543985

رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست