چهارشنبه
١٥ تير ١٣٨٤
زهرآگين
بر آنسوی ِ
چهرهی خاک باردوشان از راهی به راهِ ديگرترا اينگونه آزردنداو مسخوار توقف کردمردِ ديوانه در تبلوُرِ بودن رهايی را با دو دست چسبيد آواز ِ صادقی بود امّا صداقت ِ تقلُبی در بازار بفروش میرسيدآنها سنگها را برای سنگساری قسمت کردندتاريخ را نسل به نسل در تصُور آينه واژگونه نقل کردندهمه چيز بيهوده بودزهر آگين بر آنسوی ِ چهرهی خاک مرد ِ ديوانه هميشه بدون ِ ديوار بودآن کسی که از آنسوی ِ شهر بر میگشت به شهرت و فرصت بيمار بود.
شعر از کتاب
ذرات گرم حس
چاپ آلمان
نشر "آيدا"
شهلا آقاپور
shahla@aghapour.de