تماس با ما و ارسال مطلب    > info@perslit.com

مزاحم

 

گیل آوایی

21 اکتبر2009

 

 

مثل مجسمه ابوالهول از آن بالا زاغ خانه مرا چوب می زد. وقت و بی وقت کنار پنجره مثل سایه خدا به خیر و شر هرآنچه که این پایین می گذشت، چنگ می انداخت.  و این  کارش اگر خیری داشت، خوب بود اما نه فقط خیری نداشت بلکه با هر حال و حسی هم که می دیدی اش، جز شر چیز دیگری قسمت نمی کرد.

لابد پیش خودت خواهی گفت که از آن بالا چه خیر و شری انتظار می توانستی داشته باشی؟ خوب خیر یا شر مگر نه اینکه هر کاری می کردی یا هر حرکتی از تو سر می زد، احساس می کردی، نگاهی از آن دور ترا زیر نظر دارد. خیر و شرش هم، همین حس و حال آزار دهنده ای می توانست باشد که تمام وقت با تو هر گوشه از زاویه نگاهش که می بودی، کارداشت.

همین دیروز بود که روی کاناپه لم داده بودم. هنوز از راه نرسیده دست انداخت گردنم و تا خواست ببوسد بی اختیار چشمم بسوی آن ساختمانی خیز برداشت که او کنار یکی از پنجره هایش نشسته و مراقب همه چیز و همه کس بود.

از خیز نگاه من یکه خورد. خود من هم از این چرخش ناگاهانی نگاهم وا ماندم. آخر نه اینکه وقتی چنان شوقی نثار آدم می شود که می خواهی همه شور و حالت را در لبانت بگنجانی و بر آتش بوسه ای بگیرانی اش،  حواس ات نیست و چشمانت در یک زاویه ی نابکار ِ نابجا می لغزد انگار که بخواهی از چیزی گریزان باشی و بخواهی ببینی که آیا در دامنه ی دام او هستی هنوز یا اینکه غافل انداختی اش.

وقتی جا خورد از گریز نگاه من، پرسید:

- چی شده!؟

- هیچ!

- چرا پس یهو چشات از من فرار کرده!

- فرار نکرده.

- پس چی!

- اون بالا رو می بینی؟

- آره.

- یک لحظه چشم از اینجا ور نمی داره!

- اون یارو که پشت پنجره نشسته!

- خوب ور نداره!

- خسته ام کرده!

- تو چی کار داری به اون بالا!؟

- اخه نمیشه یکی همینطور زل بزنه نیگات کنه! هرکاری می کنی احساس می کنی زیر نگاهش داری راست و غلط و خوب و بد کارت رو میدی اندازه بگیره. یعنی نه اینکه خودت میدی یا میخوای! این خودشه که سرخود زیر نظرت  می گیره یا اینکه......

- ای بابا تو چی حوصله ای داری!

می خندید. خنده ای که بنطرم پوزخندی می آمد که به حساس بودن یا حماقت من انگشت نشان می داد. من هم می خندیدم. در همان حال که می خندیدم، می گفتم:

- واقعن ها! من چیکار دارم  به این و اون! چشم مردم رو که نمیشه بست

- فکر می کنی مراقب اینه که تو چیکار می کنی

همینطور که داشت اینرا می گفت خودش را بطرفم کشید. با چنان نازی که همه چیز از کله ام پرید. دستانش را دور گردنم حلقه کرد. موهایش مثل موجی که بر سینه ساحل رها شود و بگسترد، چنان روی چهره و سینه ی من افشان شد که در میان چتر انبوهش نه خبر از آن ساختمان بلند بالا بود و نه آن پنجره که نگاهی از آن مراقب همه کارهای من بود. مست عطر گیسوانش می شدم. گر می گرفتم. نرمای سینه اش دیوانه ام می کرد. بوسه ها یش می گیراند مرا چنان که انگار آتشی افروخته باشد و لحظه به لحظه بر شعله هایش بیافزاید. چهره به چهره من، سینه اش را به همه من تنگ چسبانده بود. در میان بوسه های بی وقفه گفت:

- یارو داره کیف می کنه الان!

در دل یک لحظه هزار لعنت به آن مجسمه ابوالهول و چشمهای همیشه مراقب از آن پنجره اش کردم و وا خوردم از اینکه این ماجرا در او نیز تاثیرش را گذاشته است. بی آنکه بخواهم جوابی بدهم، ناخودآگاه گفتم:

- به درک بذار نگاه کنه!

- چه عجب!؟

- عجب نداره

- آخه معمولا شما مردا مثه گربه عشق بازی می کنید !

- چی!؟ چی !؟

- مثه گربه

- مگه گربه چه جوری عشق بازی می کنه

- یه جوری که هیشکی و هی چی نمی بینه اتشون

- جدی می گی!؟

- باور کن

- تو از کجا می دونی

- می دونم دیگه

- راستش تا حالا عشق بازی گربه ها را ندیدم. نمی دونم چه جوری عشق بازی می کنن!

- دزدکی عشق بازی می کنن

- عشق بازی می کنن یا جفت گیری؟

- چه فرق می کنه!

- آخه عشق بازی مال ما آدماست

-  حالا هرچی

- مثه گربه یا مثه آدم! فعلا مثه خودمون عشق بازی کنیم که....

- که چی

- چقدر حرف می زنی! کارتو بکن

خنده دلنشنش شعله کشان همان آتشی شد که گیرانده بود. یک لحظه بخود آمدم دیدم لخت لخت روی کاناپه ولو شده ایم. از روی دسته ی کاناپه سر خم کردم. ساختمان بلند پنجره اش را هنوز این طرف مثل دیش ماهواره ای جهت داده بود و چشمان آنسوی پنجره سوی من خیره شده بود. بی آنکه بخواهم یک جور کلافگی آزار دهنده ای به من دست داده بود.

انگار که حس کرده باشد کلافه شده ام گفت:

- چرا نمیری بهش اعتراض نمی کنی

- به کی؟

- به همون یارو که هر چیزتو زیر نظر گرفته

- راست گفتی ها

- میخوای الان بریم!؟

- بریم!

لباس پوشیدیم. دستی به سر و رویمان کشیدیم و راه افتادیم. به ساختمان ابوالهول نزدیک شدیم. گفتم:

- آخه  چی بگم بهش!؟ خونه ی خودشه هرکاری دلش بخواد می تونه بکنه به من ربطی نداره!

- بهش می گی که از اینکارش ناراحتی.  اینکه داخل خونه اتو نگاه می کنه. حق نداره خونه یکی دیگه رو نگاه کنه

- اره. راست می گی! اگه یکی دیگه اینکارو بکنه خودش چی حسی داره! معلومه که....

- معلومه که خودش هم کلافه میشه

به سرسرای ساختمان رسیدیم. پرسید:

- طبقه چندمه

- دوازدهم

- طبقه اشو هم شمردی!

- آخه یک روز و دو روز نیست که!!! چندین ماهه از دستش می کشم!

خنده ای کرد و دکمه آسانسور را فشار داد. چند لحظه ای طول نکشید که اسانسور با زنگ مخصوص اش سر رسید و در کشویی اش از هم باز شد. .وارد آسانسور شدیم. دکمه طبقه دوازده را فشردم. چشمم به شمارشگر دیجیتالی بود که شماره هر طبقه ای که می رسید، می شمرد.

به طبقه دوازده رسیدیم. آپارتمانهای ردیف شده در سمت راست راهرو که مشرف به خانه  ی من بود را گرفتیم و رفتیم. به آخرین شماره که رسیدیم، در زدیم. چند لحظه ای نگذشت که بانویی با روپوش سفید وموی طلایی مرتب شده اش، در را باز کرد و با خوشرویی پرسید:

- بله بفرمایید

- من همسایه ی نه چندان دور شما هستم. اون طرف خیابون می نشینم

- خوب؟

- شما از پنجره به داخل خونه ام مرتب نگاه می کنین. اینکار تون خیلی  ناراحتم می کنه

با همان خوشرویی اما خنده ای که تعجب مرا بدنبال داشت گفت:

- انیجا کسی که بتونه کنار پنجره بنشینه، نیست!

- من خودم هر روز می بینمش!

- مطمئنین که درست اومدین!؟

- آره. می تونم خودم نشونتون بدم که چطور داخل خونه ام از پنجره شما دیده می شه

- بفرمایین داخل نشون بدین

وارد خانه شدیم. پس ازیک راهروی باریک و کوتاه وارد سالن نسبتا بزرگی شدیم که همه چیز مرتب و تمیز جای مناسبی تزیین شده بود. وسط سالن نرسیده بودیم که با دست پنجره را نشان دادم. بطرف پنجره رفتیم. هر سه نفر کنار پنجره ایستادیم. با دست، خانه ام را نشان دادم و گفتم:

- خونه من همونه که پرده نداره

بانوی با روپوش سفید درحالیکه می خندید گفت:

- من هفته ای یک روز برای سرکشی و تمیز کردن اینجا میام. کسی که اینجا زندگی می کنه پیر زنی یه که بتنهایی قادر به هیچ حرکت یا کاری نیست. تا چه برسه به اینکه بیاد کنار پنجره خونه شما رو دید بزنه!

جا خوردم. چطور ممکنه. دوباره کنار پنجره رفتم. از زاویه پنجره به خانه ام، به سمتی وارونه نگاه کردم. همان زاویه را دنبال کردم. تا بخواهم چیزی بگویم، بانوی با روپوش سفید گفت:

-  یه لحظه به تابلوی دیوار نگاه کن! فکر کنم این آقا مراقب شماست.

خنده ی آرامبخشی که معمایی را حل کرده باشد بر لبانش نشست. هر سه نفر بطرف دیوار به تابلوی بزرگی که مرد مسنی را با پیپ غلط اندازش نشان می داد وبه ما زل زده بود، خیره شدیم!

 

تمام

 

 

 

 

چاپ کنید

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب تماس با سردبیر درباره ما