مرگ سهراب

دکترتورج پارسى

 

 

 

در شبي سرد يا گرم ، به هرروي يك شب مهتابي ، شبي نقره اي ، زني  با مردي رهگذر در كنار معبدي در هند همخوابه شد . مرد از كنار زن برخاست و راه را در درازاي شب  به نقطه نا معلومي ادامه داد . زن همچنان در لذت همخوابگي تن به زمين داد ه و به  فروغ ماه ديده دوخته بود . ماه ها گذشت تا پسري ازآن هماغوشي ، در يك شب مهتابي چشم به هستي باز كرد . زن نوزاد را در يك شب مهتابي به ماه بخشيد و راه خود را گرفت و رفت . پسر كه نه پدر مي شناخت و نه مادر را ، بزرگ شد بي آنكه نامي داشته باشد .  مردي شد ، رهگذر همه ي راه ها ، كوه ها ،جلگه ها و جنگل  ها .

آواره ي دشت خيال ، كولي بي خانمان قصه ها ، مي گشت و مي گشت بي آنكه به جايي دل ببندد يا دمي بياسايد ، تنها در شب هاي مهتابي توان رفتن از او گرفته مي شد ،  سر بر زمين مي نهاد و چشم به فروغ ماه مي دوخت . در او ميل  نگريستن به ماه بود ، تا پگاه يك بند  نگاه مي كرد و خيره مي شد  ، خورشيد كه از ماه جا پس مي گرفت ، اونيز چشم برهم مي نهاد و به خوابي كه در آن رازي نهفته بود فرو مي رفت . از راز آگاه نبود ،  اما مي دانست هستي او به گونه اي با ماه پيوند دارد .

 

در روزي از روزگاران به جمعي برخورد كه به دور آتشي پر جلال ايستاده و به شادي مشغول بودند . گوشه اي كز كرد و به رقص پر رازو نياز آتش چشم دوخت . آتش چون زنان معبد ، تابي به كمر مي برد و تن لخت را به نيايشي پر فضيلت  به حركت مي انداخت . مرد آنچنان چشم دوخت  كه همچون شب هاي مهتابي توان از دست داد ، سر بر زمين نهاد و به خواب رفت ، خوابي ناشناخته .

در خواب زني آمد با چشماني افسونگر و لبي پر از نگاه و خنده ، او را از زمين برگرفت و گفت تواكنون » سهراب  « نام داري ، تو سهراب مني ، توهفتمين سين مني  و بوسه اي بر لبانش زد و رفت . سهراب از خواب برخاست به پيرامون نگاه كرد ، در چشم  همه ي زنان خيره شد تا زن افسون ساز خواب را شناخت ، به سوي زن  رفت اما او روي بر گرفت ، رفت و رفت ، رفت  .

از آن روز به بعد  ، كولي بي خانمان قصه ها  ، به دنبال زني كه در خواب ديده بود جهان را گشت ،اما پيدايش نكرد . تا اينكه در شبي مهتابي كه سر بر زمين نهاده و چشم به فروغ ماه دوخته بود ، آن زن  با رختي نازك مهتابي  به ديدنش آمد ، پستان هاي برآمده  و سرين با شكوه زن در حالت رقص او را به همخوابگي كشاند ، اين نخستين بار بود كه با زني  همخوابه مي شد . زن سر بر سينه ا ش گذاشت و با صدايي از جنس بلور گفت : نوروز نزديكست تو كم كم بايد آماده شوي  و دركنار شش سين ديگر سفره را كامل كني ! . مرد فقط نگاه مي كرد ، اما گويي چيزي نمي شنيد . زن دست او را گرفت و به خانه برد . مرد در خانه ، مرد در كاشانه ، به لذتي همچون همخوابگي دست يافت .

زن روز سيزده ي نوروز سبزه را به رودخانه و با چشماني پراز اشك ، سهراب كولي بي خانمان قصه ، سين هفتم ، كه عاشق بود و وفادار ، به آتش بخشيد . اين بار سهراب نه در شاهنامه و نه به دست رستم ، بلكه به دست زني .......   . از آنروز به بعددرشب هاي مهتابي  ، ناله اي محزون كه روستاييان آنرا غم ناله هاي مهتابي مي نامند  به گوش مي رسد : 

  نو...ر...و....ز... نز.د .. .يك ... ا ..ست .... كم ....كم ....با ..يد ... آ..ما..ده ...شو....م ....

 

                                    28 دسامبر 97                                                                 اپسالا ــ سوئد

                                   

 

 

 

 

این مطلب را در صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب info@perslit.com تماس با سردبیر perslit@gmail.com درباره ما