دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
تماس سردبیر: perslit@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: info@perslit.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

اسب چوبی
صادق چوبک


سرشب بود که یک اسب چوبی برای پسرک عیدی آورده بودند و او آنقدر باش ور رفته بود و تو پره های دماغش و چشمان گل و گشاد وق زده اش انگشت تپانده بود تا آخرش خوابش برد و مثل یک تکه سنگ رو دیوان پهلو مادرش افتاد.
اسبک رو چهار تا چرخ سیاه کلفت که با رنگ سیاه رزین نما شده بود، با دهنه ورنی سیاه، و زین ماهوت سرخ رو کف اتاق ایستاده بود. رنگش حنایی مرده ای بود که دانه های خاک ریزه مثل سنباده از زیر رنگ بیرون زده بود. پوزه اش تو صورت پسرک خفته بود و تو چهره او سرک می کشید. پسرک هنوز دست هایش دور گردن آن بود. اسبک گنده بود. از پسرک گنده تر بود و پسرک می توانست سوارش بشود نفسشان تو نفس هم بود و لپ های پسرک از نفس پر باد می شد و لب هایش می شکافت و نفس گرمش تو صورت اسب ول می شد.
زن رو یک دیوان، برابر بخاری آجر دود زده سوت و کوری که توده ای خاکستر پف کرده کاغذ و مقوا و جعبه ی شیرینی سوخته توش ولو بود نشسته بود و حال ندار و برزخ به آن ها خیره نگاه می کرد. اتاق لخت و عور بود. جز همین، یک دیوان کهنه چرم قهوه ای و دو تا چمدان روه گرفته که بغل هم نشسته و منتظر سفر بودند، چیز دیگری توش نبود. یک لام برهنه گرد گرفته روشن هم از سقف آویزان بود و نور وقیح زننده اش را تو اتاق ول داده بود. مثل اینکه تازه اسباب کشی کرده باشند، یک انگشت گرد وخاک رو موزاییک نشسته بود و خراش جا پاها و چیزهایی که رو کف اتاق کشیده شده بود، گرد و خاک کف اتاق را منقش ساخته بود و موزاییک های سرخگون را نمایان ساخته بود.
زن گرد آلود و غبار گرفته بود. مثل عروسکی بود که گردگیری لازم داشت. موی سرش رنگ موی موش بود. موهای سرش خار بود. رخت هاش ولنگار بود. اشک، گرد و خاک و پودر روی گونه هایش را شسته بود و دو جوی خشکیده رو چهره اش نشست کرده بود. دو تا چشم به رنگ کجی از زیر ابروان بور نازکش خیره و وامانده، رو خاکسترها مانده بود.
حالا دیگر گریه هم نمی کرد. توی سرش می گذشت: «چه شوم بود آن شبی که در «مون مارتر» به این جانور قول دادم زنش بشوم و خودم را زیر این آسمان بیگانه کشاندم. همه چیز از دستم رفت. اسمم، مذهبم، عشقم و آرزوهایم همه نابود شد. کی می دانستم اینطور می شود؟ همه اش برای خاطر این بچه بود. چه اشتباهی کردم. هرجای دیگر دنیا بودم از هرکسی ممکن بود بچه دار بشوم، منتهی نه به این شکل، من که نمی فهمیدم؛ مثل همین بچه دوستش می داشتم. این ها که آدم نیستند».  
دانه های درشت برف، آشوب گرا و پرخروش، از پشت شیشه های لخت دریچه، هوا را تازیانه می زد. هوای اتاق سرد بود. پالتوی بهاره رنگ گریخته ای روی دوشش بود. خواست دست بچه را از دور گردن اسب بردارد، اما بچه آن را سفت چسبیده بود و تو خواب لب ورچید و زن ولش کرد.  
ناگهان وحشت تنهایی تو دلش را خالی کرد. یک سیگار از تو کیفش بیرون آورد و با ته سیگاری که تو دستش جان می کند روشن کرد و چند پک بلند به آن زد. تو تنش می لرزید و نشستن و ایستادن و راه رفتن براش فرق نمی کرد.
این سومین نوئلی بود که زن در ایران می گذراند. سه سال پیش، زیبا و شاداب و بی پروا پایش را از هواپیما به زمین «مهرآباد» گذاشته بود. به زندگی پاریس پیش از جنگ فکر می کرد. آن روزها جلال طب می خواند و خودش تو یکی از کتاب فروشی های «بلوار سن میشل» فروشنده بود. و جلال جوان سیاه سوخته چهارشانه سر به زیری بود که اغلب آن جا می آمد و با کتاب ها ور می رفت و نگاه گم گریزنده ای داشت و چشمانش را پشت سرهم به هم می زد و نگاه زن که به صورتش می افتاد چشمانش از آن می گریخت و بعد عاشق هم شدند و خودش چالاک و زیبا بود و شب ها کارشان این بود که از شراب فروشی ته کوچه تنگ و قوس دار «Rue de Ia Huchette» یک بتری «بورگنی» ولرم می خریدند و بعد از پله های «سن» پایین می رفتند و به نارون های گردنکش سرسبز تکیه می دادند و شراب را به نوبت اشک اشک از سر بتری می مکیدند و بعد در آغوش هم می افتادند و لب های هم را می خوردند و «کلوشارها» هم دور و نزدیک رو زمین افتاده بودند و آنها هم «بوژوله» خود را قورت می دادند و زمزمه می کردند و زن و مرد همیشه همان یک ُگله جا می رفتند و از آن جا نور چراغهای «Pont des ArtsL» توسن برگشته بود و آن جا آن قدر همدیگر را ماچ می کردند و تنشان کش وقوس می رفت که به لرز می افتادند و دهنشان خشک می شد و تنشان گر می گرفت و چهره ی جلال تاسیده تر از آنی می شد که بود و زود پا می شدند و می رفتند تو اتاق کوچک زیر شیروانی جلال، تو کوچه «پیلوساک»، و لخت می شدند و اول او لیز می خورد زیر ملافه و بعد بوی تنشان عوض می شد و عرق می نشستند و نفس هایشان بند می آمد و درآغوش هم، مست می افتادند.
و حالا بعد از شش سال عشق و زناشویی جلال رفته بود دختر عموی سیاه سوخته خیکی ابرو پاچه بزی خودش را گرفته بود و او با بچه اش باید سرافکنده و شرمسار برگردد پاریس پیش کس و کارش و حالا زندگی پشت سرش سوخته بود و باد دود آلودش خفه اش می کرد. دلواپس و نگران بود. دلش می خواست پا شود برود تو کوچه زیر برف بایستد تا داغی تنش سرد شود. داغی تن پسرش که به پهلویش چسبیده بود آرامش می ساخت. حس می کرد دار و ندارش همین یک بچه و آن دو تا چمدانی است که کف اتاق گذاشته بود.
سه سال پیش که پایش را تو زمین مهرآباد گذاشت، سر آرمان دوماهه بود. جلال هم همراهش بود و زیر بازویش را گرفته بود. دلش تپ تپ می زد. تیرماه بود و آفتاب زل سیال، همچون جیوه رو سرش سنگینی می کرد. اول که پیاده شده بود دوتا دژبان خود به سرِ چهره سوخته، که نوک سرنیزه هاشان از خودشان بالا زده بود و دور و نزدیک هواپیما پرسه می زدند تو ذوقش زده بود. بعد تو اتومبیل یکی از دوستان جلال، پهلوی دستش نشست. دوست شوهرش اسمش احمد بود. برادر شوهرش جمال هم به پیشواز آمده بود و ته ریش خارخاری و لب و لثه بنفش داشت و تا زن به او دست داد لبخند پت و پهنی تو چهره اش دوید و با فرانسه موریانه خورده ای از زن پرسید: «حال شما چطور است» و بعد دیگر هیچ نگفت و تمام راه ساکت و بی حرکت نشست و مرتب زبانش را دور لب های بنفش خشکش می مالید و با تسبیح چرک مرده ای که تو دستش بود ور می رفت.  
اما خانه که رسیدند همه چیز ناگهانی یک جور دیگر شد و هیچ چیز با پندارش وفق نمی داد. پاهاش را که تو دالان خانه گذاشت، ناگهان بو گند زد زیر دماغش و خواست بالا بیاورد. خانه تنگ و تاریک با دیوارهای بلند گل گیوه خورده بود. حیاط کوچکی داشت که یک حوض لجن گرفته از میانش بیرون جسته بود. اسکلت پیچ خورده موی به دار بست تو سری خورده ای گلاویز شده بود و رو حیاط سرپوش گذاشته بود وخوشه های مفلوک و سفیدک زده یاقوتی ازش آویزان بود. ناگهان به یادش آمد که این همان خانه ایست که جلال توش به دنیا آمده بود. با علاقه در و دیوارش را ورانداز می کرد. اما بوی گند توی دالان کلافه اش کرده بود و فکرش را می سوزاند و بیخ گلویش را دیش کرده بود.
پدر و مادر و سه تا خواهرهای قد و نیم قد جلال با لبخدهای خفه و لرزان تو حیاط منتظر آن ها بودند. زن عکس آن ها را تک تک، و همه با هم در پاریس دیده بود؛ اما آن ها اینجا همشان یکجور دیگر شده بودند. شکم هاشان باد کرده بود و رنگ هاشان تاسیده و چرک بود. مثل اینکه جدشان ناخوش بوده و یک ناخوشی ارثی تو خانواده آن ها مانده بود.  
انگشتان سرد و نموک آن ها را که تو دست می گرفت چندشش می شد. وظیفه خود می دانست که تو روی یکی یکیشان لبخند بزند و بگوید «سلام، سلام» و با آن ها دست بدهد. سلام را جلال یادش داده بود و چیزهای دیگر هم یادش داده بود که بعد از سلام بگوید و او آن ها را فراموش کرده بود و حالا ناراحت بود که چرا فراموش کرده بود و می کوشید تا آن ها را به یاد بیاورد و کلمات گنگی تو خاطرش می جوشید و بوی گند دالان دماغش را می سوزاند و نمی گذاشت فکر کند. و جلال در راه یادش داده بود به زبان فارسی بگوید «کنیز شما هستم» و او خیال می کرد این تعارفی است و معنی آن را نمی دانست و او حالا که یادش رفته بود چه بگوید از بیهوشی خودش بدش می آمد.
بعد جلال بردش تو ارسی و خودش برگشت تا چمدان ها را بیاورد. آن جا یک میز گرد دیلاق و یک نمیکت و چند تا صندلی، از آن جور صندلی هایی که «امین السطان» از فرنگ آورده بود و به دورشان شرابه و منگوله های رنگ و رو رفته مفلوک آویزان بود، گوشه ی ارسی گذاشته بود. رو میز، ظرفی انگور یاقوتی و خیار و گیلاس بود که مگس از سر و روشان بالا می رفت. یک تختخواب دو نفره چوب جنگلی نو که هنوز بو لاک و الکلش تو اتاق پیچیده بود، با یک رختخواب پف کرده و متکای لوله ای بالای ارسی بود. یخدان پر زرق و برقی هم گوشه اتاق بود. از اتاق خوشش آمد. از شیشه های ریز رنگارنگ درک های ارسی خوشش آمد. اما اینجا هم همان بوی تو دالان پیچیده بود.این بو را هیچ وقت قبلا نشنیده بود و نمی دانست یک همچو بویی هم در دنیا هست. و حالا بیخ گلویش می گرفت و باز و بسته می شد و تو نافش پیچ افتاده بود.
تو اتاق تنها بود. کیفش را گذاشت رو نیمکت و منتظر برگشتن جلال ایستاد و متعجب به در و دیوار نگاه کرد. رو دیوار عکس مجاهدی با سبیل کفلت از بنا گوش در رفته که قنداق یک موزر زیر بغلش گرفته بود و اخم کرده بود آویزان بود. ازش ترسید و بعد ناگهان یاد دژبان های مهرآباد تو سرش دوید. از تو حیاط صداهای منگ و نامأنوس پدر و مادر و کس و کار جلال تو گوشش می خورد. به نظرش رسید دارند با هم دعوا می کنند. صدای جلال را از آن میان تشخیص می داد. به نظرش آمد که خیلی وقت است در اتاق تنها مانده. باز خودش را به تماشای شیشه های رنگی درهای ارسی مشغول کرد. به یاد شیشه های رنگین دریچه های کلیسای «نوتردام» افتاد.
جلال برگشت تو ارسی. کتش رو دستش انداخته بود و خیس عرق بود و چمدان ها را نیاورده بود. آرام و اندیشناک نشست رو نیمکت، که جریقی صدا کرد. از چهره اش ناشادی و پشیمانی آشکار بود. بعد آهسته گفت:  
ـ «هرکاری می کنم راضی نمی شن کاش اصلا نیامده بودیم. حرف سرشان نمی شه».  
ـ «به چی راضی نمی شن؟ از من بدشون میاد؟»  
ـ «نه، از تو بدشان نمیاد. اما اصرار دارند که عقد مسلمانی بکنیم».  
ـ «ما که یک بار تو کلیسا عقد کردیم».
ـ «آن را قبول ندارند. می گن باید عقد خودمون بکنیم».  
ـ «خیلی مضحکه به اون ها چه مربوطه؟ ما که بچه داریم».  
ـ «می گن بچه ای که با عقد مسیحی به دنیا آمده حرمزادس. من خجالت می کشم. کاشکی هیچ قوم و خویش نداشتم. از خودم بدم میادم».  
هردو خاموش شدند. جلال سرش زیر بود و به گل های فرش نگاه می کرد. زن ایستاده بود و هیکل بیچاره دولا شده جلال را ورانداز می کرد. دلش برای او می سوخت. دوستش داشت. حس می کرد کس و کارش به او زور می گویند و او نمی تواند حرفش را به کرسی بنشاند. بعد رفت رو نیمکت پهلوش نشست و دست او را توی دست گرفت و گفت:  
« تو می دونی من چقدر تو رو دوستت دارم. من نمی خوام تو برزخ بشی. هرچه تو بخواهی من می کنمم».  
ـ «می دانم که اومدن تو به این سرزمین خودش خیلی فداکاریه. من خجالت می کشم که یک چنین خواهشی ازت بکنم. اما وقتی من و تو همدیگرا می پرستیم، این چیزهای ظاهری چه اهمیتی داره؟ تو که خودت می دونی من به این چیزها عقیده ندارم».  
ـ «هیچ اهمیت نداره. هرچه تو بخواهی من می کنم و من زندگیم را برای تو می خوام».  
بعد آخوند آمد و عقد مسلمانی کرد و نامش را فاطمه گذاشتند و از این اسم هیچ خوشش نیامد چون می دانست که همه زن های الجزیره ای که تو پاریس هستند نامشان فاطمه است. وقتی بعد از عقد مادر جلال فاطمه صداش کرد چندشش شد و زیر لب گفت: merde
اما وقتی شب خلای خانه را دید آن وقت فهمید به کجا آمده. چهار تا پله از کف حیاط می رفت پایین تو گودال تاریکی که یک پرده کرباسی بی رنگ نموک سنگینی از درش آویخته بود. ناگهان هرم تند گاز نمناک خفه کننده ای تو سرش خلید. تکه کاغذ نازکی را که با خودش برده بود بی اختیار جلو دماغش گرفت. نور فانوس نفتی که همراه داشت از دور فتیله تکان نمی خورد و ذراتش مانند گلوله های ریز جیوه دور و ور فتیله را گرفته بود و همین نور ضعیف بود که سوسک ها و عنکبوت ها و پشه کوره ها را به جنب و جوش درآورده بود. از ته گودال صدایی تو گوشش خورد. بوی عطر «کانونی» که به خودش زده بود با بوی آن جا قاتی شده بود. دردی تو نافش پیچ داد. دلش آشوب افتاد و اق زد. بعد هراسان فانوس را انداخت و فرار کرد. آن شب تا بامداد در تب سوخت و هذیان گفت .
بعد، از خواهر هفت ساله جلال حصبه گرفت و خواهر جلال مرد و او تا لب پرتگاه مرگ رسید و همه اهل خانه گفتند زن بد قدمی است که با آمدنش مرگ را به خانه راه داده و همه ازش برگشتند و یک «سور» کاتولیک فرانسوی ازش پرستاری کرد و سرش را از ته تراشیدند و بعد که خوب شد یک کبد بیمار و رنگ زرد و چشمان گود رفته برایش به جا ماند و بعد، آن چنان عوض شد که گویی او را بردند و یک آدم دیگری به جایش گذاشتند.  
چه شب درازی بود. تمام شب های نوئل دراز بود. اما او نمی فهمید، برای اینکه همه اش در جنب و جوش و خرید و آرایش و لباس پوشیدن و درخت درست کردن و شام خوردن و رقصیدن بود. حالا این شب شوم دراز، سنگینی و سردیش را توی کله اش می کوبید.  
سرش را از روی ساعت رو دستش برداشت و با چشمان مژه به هم چسبیده اش تو خاکسترهای بخاری زل زل نگاه کرد. همه چیز سرد و سوت و کور و بی جان بود. به نظرش آمد پیش از این هم به ساعتش نگاه کرده بود و ساعت دوازده بود. و حالا هم ساعت دوازده بود. گویی پای عقربه ها را به زنجیر کشیده بودند و از جایشان تکان نمی خوردند.  
نوئل های پیش اینجور نبود. نوئل پاریس خوب بود. آن جا زندگی و قشنگی در آغوش هم می رقصیدند. چه خوب شبی بود آن شب در«مون مارتر» در «Au Lapin Agile» فانوس های رنگین از طاق های ضربی آویزان بود و همه بچه مچه ها جمع بودند. آن سینی های گنده آکنده از شراب و مارتینی و شامپانی. که پیشخدمت ها جلو مردم می گرفتند و هرکس هرچه می خواست برمی داشت و آوازخوان ها یکی یکی می آمدند و تصنیف های عامیانه می خواندند و مردم دست هاشان را به هم می دادند و با آهنگ ها تکان می خوردند و دم می گرفتند. جلال در پاریس بچه ی خوبی بود چه خوب می رقصید. چقدر روشن فکر بود. اما این جا که آمد جور دیگر شد. شکل و رنگش عوض شد. بویش عوض شد. نگاهش عوض شد. همدردی ها و نوازش ها و عشق ها و قشنگی ها را به چه زودی از یاد برد. تو سرش گذشت: «هرچیز باید یک روز تمام بشود، و حالا تمام شده؛ همه چیز تمام شده. این زندگی من بود که تمام شدن».  
سردی سوزنده ای تو تیره پشتش خلید. آهسته دست بچه را که دور گردن اسب بود گرفت و اسب را رو کف اتاق پس زد و دست بچه را گذاشت رو سینه او. مدتی بود ویرش گرفته بود که اینکار را بکند و آخرش هم کرد.  
بعد پالتوش را از دوش خود برداشت و کشید رو بچه و آن را خوب دور او پیچید و لبه هایش را زیر او زد.  
حس کرد تمام مردم شهر دشمن خونی اویند و بیرون تو برف کمین کرده اند تا به بچه اش گزند برسانند. به لام چراغ نگاه کرد. سوزن های دردناک نور در چشمش نشست و به مغزش فرو رفت. اما چهار ساعت دیگر از این دیار می رفت و دیگر پشت سرش را هم نگاه نمی کرد. دور و ور اتاقی بود که این دو سال آخر را در آن گذرانده بود و حالا اثاثیه اش را جلال کنده و برده بود و مثل جای غارت زده و بمب خورده ولش کرده بود .
از جاش پا شد رفت برابر دیواری که هنوز دوتا میخ سرکج گنده تا نیمه توش دفن شده بود ایستاد می دانست که میخ ها جای دوتا تابلو باسمه ای کار «سزان» و «مانه» بود. سایه شکسته و بیقواره اش رو دیوار میان جای تابلوها افتاده بود که از سر تا کمرش رو دیوار بود و از ناف به پایین، شکسته و کف اتاق افتاده بود. ناگهان برگشت که برود به جایی که سابقا آیینه ای رو دیوار آویزان بود و دلش خواست که صورت خودش را تو آیینه تماشا کند. سرش را برگرداند. دید آیینه آن جا نیست و می دانست که آیینه آنجا نیست. دور اتاق راه رفت و به یاد مهمانی هایی که در همین اتاق داده بود و به یاد خنده ها و شادی ها و بگو مگوهای پیشین، دور ور آن را تماشا کرد. تک دماغ و چشمانش سوز افتاد. فکر می کرد که آیا راستی مدتی تو همین اتاق زندگی کرده یا اصلا هیچ وقت از پاریس بیرون نرفته و شوهر نکرده و بچه نزاییده و همین حالا هم در پاریس است. بعد فکر کرد که اصلا هیچوقت پاریس را در عمرش ندیده و همیشه تا خودش را شناخته در تهران بوده و حالا هم یک جای دیگر است. همه چیز دور و ورش غریب بود. حس کرد که ناگهان همه چیز را فراموش کرده و به نظرش آمد که هیچ گاه زنده نبوده، خیال کرد مرده است.  
رفت کنار پنجره و سیگار دیگری آتش زد و دود پرپشتش را تو شیشه پنجره پف کرد. از پشت شیشه به دانه های برف و خال خال های سیاه فضا که برف نگرفته بود تو خیابان نگاه کرد. اتوموبیل ها با چشمان خیره کننده، چون کفشدوزهای شتابان، همدیگر را دنبال می کردند. خیابان از هر شب شلوغ تر بود. به منظره شهر و گنبد و گلدسته مسجد سپه سالار نگاه می کرد. ناگهان تو نافش پیچ افتاد. زود از اتاق رفت بیرون تو روشویی. و آنجا روی ناشسته و چشمان مژه به هم چسبیده و موهای ژولیده گرد گرفته خودش را که تو آیینه دید یک هو زد زیر دلش و تو روشویی بالا آورد.
نصفه سیگاری که تو دستش بود انداخت تو کف لزج سفیدی که هنوز نخش از لب زیرینش آویزان بود. باز هم اق زد. سیگار خاموش نشد و دود مرطوب سوزنده ای ازش بلند بود. بعد سردش شد. همان طور که سرش تو روشویی خم بود به ساعت رو مچش نگاه کرد؛ دید نیم ساعت از نصف شب گذشته. تو سرش گذشت :
«هرچه جان بکنی و مثل لاک پشت فس فس راه بری دو سه ساعت دیگه از این جا می رم. فقط آرزو دارم این سه ساعت بشه سه دقیقه. من هیچوقت تا این اندازه آرزومند نبودم که اینجوری وقتم آتش بگیره. اما دست کم بچه ام را از این خراب شده می برمش تا وقتی بزرگ شد اصلا عکسی از این پدر و قوم و خویش ها و از این سرزمین تو سرش نباشه. هیچ وقت نمی خوام بدونه باباش کی بوده. ترجیح می دم بدونه باباش یکی از آدمای تو کوچه بوده و هیچ پیوندی میانمان نبوده. فقط این پوست تاسیده و موهای سیاه فرفریش تا عمر داره مثل داغ ننگ همراهشه».  
سرما سرماش می شد. برگشت تو اتاق بچه هنوز خواب بود و اسب چوبی صاف و بی تشویق تو صورت بچه نگاه می کرد. آهسته می لرزید و گمان برد بچه هم سردش است. نشست پهلوش. اما تن بچه همچنان داغ بود. دستش را گذاشت رو پیشانی او و از داغی آن دانست که انگشتان خودش چقدر سرد است. بچه از سردی انگشتان زن در خواب چندشش شد و اخم کرد و لب ورچید. او باز به خودش گفت :
« از هر کس دیگه ممکن بود این بچه را داشته باشم؛ منتهی یک شکل دیگه بود. من که نمی فهمیدم. مثل همین بچه دوستش می داشتم. شاید سردش باشد. خودم که دارم یخ می زنم. همه چیز این جا خشک و فلزی است. آفتابش، سرمایش و آدم هایش همشون. زندگی من تمام شده. حالا باید جون بکنم این بچه را بزرگش کنم. یک سیب کرمو که درخت زندگی من داد. اما باید یک تنفری از این سرزمین و این آفتاب سنگین و سیالش تو دلش بکارم که هیچ وقت یاد اینجا و پدرش نکنه. برای زندگی، هم کینه هم محبت، هم دوستی هم دشمنی همش با هم لازمه. زمان عیسی مسیح گذشته. تنها بر شالوده ی محبت نمی شه زندگی کرد. حالا دیگه نمی تونم هیچکس را ببخشم. دیگه از این چیزها گذشته. من تو همین دنیا زندگی می کنم و تکلیمفم باید همین جا معلوم بشه. درسته که کاری از دستم ساخته نیس. اما نباید دست رو دست بگذارم بنشینم و هر چی به سرم میارند تماشا کنم و هیچی نگم».
افسار اسب را گرفت و از دیوان زدش عقب. چرخ هایش غرچ غرچ کرد و خاک رو موزاییک را خراشید. بچه ناگهان تکان خورد. زن هول شد و اسب را رها کرد. بزاق لزجی لب هاش را به هم دوخته بود. از جاش پا شد و اسب را بغل زد و برد و آهسته گذاشت میان کاغذ سوخته های تو بخاری و بعد کبریت کشید و گرفت زیر یال و دمش.
اسب گر گرفت. زن عقب رفت و دلش خواست که شعله های آن بچه را گرم کند. دهن خود را با آستین پاک کرد و رفت نشست رو دیوان پهلو بچه. نگاه نادم و جهنده اش رو شعله های آتش بود. دلش شور می زد. دلش می خواست آنجا نباشد و دلش می خواست مدت ها پیش، از این سرزمین رفته باشد. وقتی بیدار شد بش می گم «بابات اومد به زور گرفت بردش». دست کم اتاق یه خرده هوا می گیره. داریم یخ می زنیم.  
شعله های آتش اسب را در برگرفت وچاله بخاری آجری از شعله پر شد و اسب بزرگ بود وکوچک شد و اخم کرد و چلاق شد و پر زد و یله شد و خوابید. و زن، شادابی و چستی و چابکی و عشق و زندگی و نابودی خود را میان شعله های رنگین آن تماشا می کرد .

 

 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست