چند
شعر از رباب
محب

تا
شده
لای درزها
همه چيز سر
جايش است
ديوارها،
شکافها،
درهای بسته
عقربههای
گنگ ساعت ِ
ديواری
و من که فاصله
دو اتاق را
نرفته برمیگردم
غربت ِ خانه
سنگين است
که من لای ِ
برگهايم میمانم
*
قاب
جهان ِ تسليم
است
برای عکسهای
بی نگاه
هر روز
نيمرخم را از
قاب بيرون میکشم
چروکی را خط میزنم
پشت عکسها
بینگاه میمانند.
*
فراموشی
هاشور نمیخورد
هر روز قابی
را خط میزنم
*
تلخ
روی لبهايم میبارم
اما
عکس ِ ناتمام
ِ زندگيم را
رها نمیکنم
خندهای در
مردمکهای
برهایم هست
که آينه میخواند
بلند.
*
افول
ميل ِ اوج
دارد
زير ِ پلکهای
ِ ابريم
صدای پای سياهترين
باران میآيد
تو
چقدر به دنبال
پلک گشتهای:
با چشمهای
ِ آهو؟
به کوچه نمیزنم
ته میکشم
در خلوت ِ
شلوغ ِ صورتک