تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده سیاسی / ویژۀ انقلاب کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید

پروانه
رضا بی شتاب

در این عکس سیزده ساله ام. عکس در عکاسی...!؟ گرفته شده است:
- به من نیگا کن، سرت وُ یه کم بچرخون به سمتِ راست، تکون نخور، آها، تموم شد
نیمی از این عکس پیشِ من است و نیمی پیشِ پروانه:
- قول میدی نگهش داری؟
- من زیرِ قولم نمی زنم
سوختن و روشنی بخشیدن، چشم انداز را رج می زند. جای پای مصممِ زندگی روی سنگ چینِ راه باقی است. از شکافِ تُردِ هر سنگی، سبزه ای خُرد به تمنا روییده است. یأسی بلورین بر نخستین پلۀ ابدیت درنگ می کند تا آن شکنندگیِ مشهود را به رخ بکشد. و تو ناگهان مسحورِ صدایِ هماهنگِ دستۀ ارکستری می شوی که نمی بینی، اما با شدتی لذت آور آن را احساس می کنی و این جذبۀ لذت در تو هنگامه می انگیزد. از دور صدای دریا می آید و باد برای سنجشِ هستی؛ دانۀ ماسه ای را به بازی می گیرد. پرهیبِ پروانه هاله ای است که پیرامونِ خاطره می چرخد. لهیبِ حرمان را واپس می زند. آرامشِ بالهای قویی که در آغوشِ آب شنا می کند، زیبایی را بشارت می دهد. آبشار و بیشه ای سرشار از بنفشه و شبدر تو را به خویش می خوانَد. درختِ گیلاس؛ هنوز از شعله های دانش روشن است. پرندۀ سینه سرخی از آسمان گذشت
رؤیازده می ایستم به تماشای روشنی. کسی از من جدا می شود و می گوید: بیا، بیا...
پروانه از پشتِ پنجره نگاهم می کند و من غرقِ تماشای او شده ام. آموزگار می آید و بیرون را می نگرد:
- آهای سر به هوا! کجا رو نیگا می کنی بچه، حواست به درس و مشق باشه
پروانه! دیگر منتظرِ چیزی یا کسی نیستم. از همه قایم و از خود غایب شده ام. دیگر رغبتِ دیدارِ کسی را ندارم. نگاهم را فراموش کرده ام. ما؛ پشتِ لبخندهای درخشانمان، خاکستر شدیم. دانه های لبخند را گم کردیم و اکنون به دنبالِ گردنبدی از ستاره می گردیم. گردنبندی از هم گسسته که روی زمین ریخته است، و هرچه بیشتر می گردیم کمتر می یابیم. با مرواریدِ لبخند چه کرده ایم!
- اگه یه لبخندِ کوچولو بزنی، فقط یه لبخندِ کوچولو، قربونت میرَم، دورت می گردم
تکرار و زودرنجی نتیجه اش تنهایی نیست! نمی دانم، نمی دانم. از شهر دور می شوم ولی هیاهویِ شهر در من باقی می ماند. چرا دیگر شانۀ من را لمس نمی کنی، چرا دیگر حضورِ تو را احساس نمی کنم، کدامیک از ما گم شدیم، من یا تو؟
- دستِ منو سِفت بگیر، گم نشی
تو جسمِ روشنی بودی که زاویه های تاریکِ مرا به من می نمایاندی و اکنون نیستی و من تاریکم. این در حیطۀ حواس نمی گنجد. جستجویِ مقدس چیست، چیست پروانه! وسوسۀ آشنا شدن من را می بَرَد، می بَرَد تا دوباره بیگانه برگردم؛ بیگانه و مأیوس. این همان عشق نیست که دیگر سراغی از آمدن و بودن و رفتنش نداریم؟ روی حرفایِ ما برف نشسته است برف و راه؛ ادامۀ ما را انکار می کند. و ما که آرزوی بزرگی داشتیم، کوچک و کوچکتر شدیم:
- بذار ببوسمت، بذار ببوسمت، بذار اونقدر بُوت کنم که مست بشم
تنهایی شبحی است که به تماشای ما جلوه گر است. ماجرای وجود؛ چون جرقه ای ناگهان در شب می درخشد و خاموش می شود. در بسترم مانندِ جنین مچاله می شوم. ذهنم به خنکای خیال می دَوَد و مرا صدا می زَنَد. میانِ هستی و نیستی، تنها پرسشی سوزان باقی مانده که از بارِ معرفت سرشار است. پایان همان آغازِ دوباره است! چراغهای این خیابان مرا به خیابانی دیگر می کشاند. دایره ای در دایره ای که اگر از مرکزش بگریزی باز به مرکزی دیگر می رسی. و این شاید همان معصومیتِ مرگبار اما سادۀ زندگی است:
- مادر جون! اگه کسی اذیتت کرد، سعی کن نبینیش، همین که نبینیش یعنی اونو بخشیدی
ارواح به اعماق برمی گردند بی آنکه بانگی برآورده باشند. شب نفوذناپذیر می نماید. پایه های اسکله در دامِ ابدیِ آب گرفتارند؛ در برهوتِ گذرگاهِ برزخ. بر سقفِ سیاه میوه هایی روشن آویخته اند؛ بارقه های یقین و مرموزِ زندگی، پرتوِ بی پروای بودن. دلشوره ای که سرچشمه اش هم رفتن بود و هم ماندن. به ظرافت و سادگیِ بوسه ای که گونه های مسافر را داغ می کند. از آنسوی دریاها آمده اند. جاشوان لنگر به آب می اندازند، بی آنکه لرزشی آب را به جنبش درآوَرَد؛ یا الحانِ مُبهمی در موجی بپیچد، اشیاء غایب اند و در حسی گیج کننده حاضرند. ماهِ مُوَقَّرِ رمنده چه دُرُشت است. کائنات متکبرانه در فکرند. از لنج پیاده می شوم. اما هنوز بر آب و در سفرم. من چرا لباسیِ سپید پوشیده ام! این دسته گلهای بنفشه و شبدر در دستهایِ چغرِ من چه می کنند! آرزو به نحوی مِه آلود؛ چهره نشان می داد و باز محو می شد. پروانه من را تا اینجا آورد که تو را ببینم:
- بیا بابا جون، بیا تا قلمدوشت کنم، چه پسرِ گُلی دارم
به صورتِ زبرش دست می کشم و گونه هایش را می بوسم. طعمِ شورآبِ دریا می دهد:
- بابا جونم، کجا بودی! بابا جونم، پیشم می مونی!
اسمِ عکاسی چه بود؟ چرا یادم نمی آید. مادر دستِ مرا گرفته است و به سوی مدرسه می رَویم. باد؛ بالهای چادرِ مادر را می لرزاند. چشم آویزی بر بازو دارم. دفتری در دست دارم که لبۀ برگهایش برگشته است:
- اونم مییاد مدرسه!
- کی مادر جون؟
- پروانه
آن درخشندگیِ مرتعش را دوست دارم. ماهیِ نور در دستانت می لغزد و چون در آب رهایش می کنی فلس هایش همچون پولک چشمک می زنند. درِ صندوقچۀ کهنه ای را می گشایی و سنگ های گرانبها، خورشیدهای کوچک، روی زمین پخش می شوند. آنقدر پیر شده ام که هر فضایِ بسته ای خسته و کلافه ام می کند. نمی شود به جای پنجرۀ باز و درخت و آوازِ پرندگان، نقطه چین گذاشت. اگر چنین اتفاقی بیفتد، تمامِ آن سادگی ها در پیچیدگیِ بی اساسی پنهان می شوند. چشمانی که با فضیلت های این عظمتِ زیبا الفت گرفته باشند، همیشه نگرانند:
- در وُ نبند، پرده ها رو نکش، دلم می گیره
در برابرِ دوربینِ زندگی نشسته ام. عکس هایی را به ذهنِ زمان می سپارم، تا در فرصتی دور آنها را مرور کنم:
- پروانه هم میتوته بیاد تُو؟
عکاس در را باز می کند و به بیرون سرک می کشد:
- شیش تا عکسِ شیش در چار، دو تومن میشه... دو روزِ دیگه بیا ببر... کارت پستالم میخوای؟
- نمیدونم از پروانه بپرسین
عکاس دوباره به بیرون نگاه می کند:
- اوهوم... اگه میخوای میشه دو تومن و نیم
برکۀ تاریک دلِ کیست که چون ابری بر بوریایِ باد سرگردان است! یادها مانندِ دانه هایی در باد پراکنده می شوند. در ایستگاهِ گورستان، صدای تیشۀ سنگتراش می آید. و راهِ من همیشه از میانِ دو گورستان می گذرد؛ گورستان کهنه و نو. از میانِ خاموشانِ خاک می گذرم:
- بله بفرمایین، من متصدیِ این گورستونم، اسمِ همۀ قدیمیا وُ تازه واردا رو حفظم. گفتی دنبالِ کی می گردی؟ ای بابا دو ساعته ما رو داری می چرخونی. نه همچین اسمی به خاطرم نمی یاد، من همۀ اسمای قدیمیا و تازه واردا رو از بَرَم...برو بچه، برو مادرت منتظرته،دلواپس میشه، برو بابا جون
دانش آموزان با همهمه و دسته دسته راه می رَوَند، سارهای مدرسه اند، پرواز می کنند. به هیمه های همیشه مشتعل می مانند. درختهای زیزفون، بید مجنون و سپیدار، با حسِ سبزِ خویش ایستاده اند. برگهایشان پروازی دوباره را می آزمایند. عطرِ چوبِ سوخته در فضا منتشر است، هوای بوی پاییز می دهد
به انتظارِ قطار ایستاده ام. قطارِ آن سمت می آید و مسافران پیاده می شوند. خودش بود، پروانه بود. نگاهم کرد و پیاده شد. قطاری که منتظرش بودم آمد. سر و صدا و شلوغی چند برابر شد. پروانه با جمعیت می رفت. دویدم تا به آن سمتِ خروجی برسم. از پله ها بالا می پریدم. قلبم از آنِ من نبود و تند تند می زد. او را بالای پله ها می بینم. هجومِ جمعیت اجازه نمی دهد تا به او برسم. دوباره برگشت. به من نگاه نمی کرد. نگاهش سرگردان بود. فریاد زدم:
- پروانه، پروانه!
باد در پیراهنِ گُلگُلیِ پروانه می چرخید. باغی رقصان بود که عطر می پراکند. پروانه روی بام جهان می رقصید. من از ارتفاع می ترسیدم. ارتفاع فقدان اعتماد بود یا اضطرابی ذهنی!
تمامِ تنِ پرنده، قلب بود. نبضی بزرگ که در دستانم می زد. نوکش باز بود و نگاهش ترس خورده و بی پناه:
- ولش کن، ولش کن بذار بره، بذار بپره؛ تیرکمان وُ بشکن بنداز دور
تقوا و پرهیزکاری موادِ مذابِ بی خاصیتی شده اند که از گوشۀ دهانِ جهانِ بیمار می چکد، و جهان سوءظنی گزنده است. تظاهر مهمترین اصلِ بودن است. جای احترام را ترحم گرفته و زندگی انباشته از دقایقِ رنج و بیزاری است. هر روز در سطل های زباله و در گوشه و کنارهای شهر  جنینی خونین و پیچیده در روزنامه می یابند که به هشداری شوم می ماند. در هوا خاکستر پاشیده اند. از پشتِ ضریحِ بی زائر؛ صدای گریۀ نوزادی مکرر می شود
صدایِ موسیقیِ همسایه غمگین ام می کند. تاریکیِ بیرون به درونم می خزد. رنگی که در آب پخش می شود. لئونارد کوهن می خواند:
- لالا، لالا لالا، لالا با نوای سوزان ویلون، تا زیبایی ات با من برقص... تا انتهای عشق با من برقص
این ترانه یکریز تکرار می شود و دوباره از پایان آغاز می کند. آن روز هم که او را دیدم، سر به زیر و در خود شکسته می رفت؛ سخنی در دلم، روی زبانم پَرپَر می زد:
- شما هم پروانه تون رو گم کردین؟
ولی چیزی نگفتم. او به طرفِ آفتاب می رفت و آفتاب فرو می کاست و در دوردستِ افق رنگِ آسمان می پرید. در پیشِ رویم دهلیزیِ سپید و بی انتها بود. درونِ هر اتاق؛ دهلیزِ سپیدِ دیگری دهان می گشود. اتاق ها تکرار می شدند. تنهایی انعطاف ناپذیر است، به اهمیتِ توهمی که تو را در مِه رها می کند:
- آدمِ آواره مثه ابرِ کُولیه، معلوم نیس بعد از اینجا کجا بِره، کجا بباره...کسایی رو ببینه که نمی خواد و کسی رو که میخواد، نتونه ببینه
این جمله را مردی گم شده گفت که در جستجویِ نشانیِ کسی بود و همچنان می گشت و می رفت و هنوز دود و بوی سیگارش در هوا باقی مانده است
میانِ مردم گم شد. گمش کردم. می دیدمش که مانندِ سایه ای روی شانۀ رؤیا می رفت. دویدم. نبود. برگشتم. دوباره از پله های متروکِ مترو پایین رفتم یا بالا آمدم. صدای محزونِ موسیقی در راهروهای مترو پیچیده است. موسیقی؛ معرفتِ نغمه ها و حلولِ روح در جسمِ سنگ است. خیابان چون آلبومی گشوده بود. قیافه ها را وَرَق می زدم. عکس های سیاه و سفید همه به شکلِ پروانه بودند. ولی پروانه نبود. به آغوشِ موسیقی باز می گردم
قطار تابوت های به هم پیوستۀ متحرک بود. مردم از معدن بالا می آمدند و دوباره پایین می رفتند. ازدحامِ آدمها مانند مورچه ها بود، در صف و سریع می رفتند:
- اگه یکی لونۀ تو رو خراب کنه، خوشت مییاد، بذار راحت باشن
آلبوم را ورق می زنم. بسیای از چهره ها را به خاطر نمی آورم. دفترچۀ تلفن را مثلِ یک اثرِ باستانی از زیرِ خاک بیرون می کِشم. نمی دانم دنبال چه می گردم! دفترچۀ تلفن چرا اینقدر پیر شده است! بعضی از اسمها و یادداشتها را به خاطر نمی آورم. قرارهایی که همراهِ صاحبانشان سوخته، خاک شده و به خواب رفته اند. زندگی اما؛ مسابقۀ بی امانی بود که خطِ پایان نداشت. ستاره ها سبوس های گندم در انبار شب بودند. و تو بی آنکه دستها و تنور و آتش را ببینی، بویِ نانِ تازه جانت را تسخیر می کند:
- بیا مادر جون، بیا نونِ داغ و تازه، اینم چایی شیرین و پنیر، پاشو عزیزم، نیگا کن خانوم درخته دستشو از پنجره اُورده تُو اتاق، برات گلابی اُورده  
بگذار به این شماره زنگ بزنم:بوقِ ممتد...بوقِ ممتد...، اشتباه گرفتید...کسی در این شماره زندگی نمی کند، چنین شماره ای وجود ندارد... شما...!؟
صدای خسته، خواب آلود و لرزانی گفت: با کی کار دارین... الو الو
گوشیِ تلفن در دستانم یخ زد. صدای خس خسِ نفس های خودم را می شنیدم
صدای تو در خاطرم به رقص می آید تا تسکینِ تنهایی باشد. آن روزِ گرم روزِ مدرسه بود. اینجا هم هوا گرم است و روزِ مدرسه. اما من دیگر مدرسه ای ندارم. پس چرا پاهایم مرا به سوی مدرسه می برند! باد و غبار و نخل؛ شمشادها و شرجی و شط، شب و قایقرانی که پارو وانهاده است و آب او را می بَرَد:
- پروانه رو می گیری، خشک می کنی، میذاری لای کتاب!
- آخه همه...
- اگه کسی با خودت این کارو بکنه، خوشت مییاد؟ یه باره دیگه این کار رو بکنی تا قیامت باهات قهر می کنم و میذارم وُ میرم
بر بامِ خنکِ تابستان دراز کشیده ام. پروانه مرا به آسمانِ داستان می برد. از ستاره ای به ستارۀ دیگر سفر می کنم
در چالۀ آبِ صافی خیره شده ام. ابرها با شکلهای غریب می گذرند. پرندۀ فلزیِ سیاه را می بینم. صدای بیگانه ای را می شنوم. دود بالا می رود. روی سرِ شهر پخش می شود. آژیری به صدا در می آید. تلویزیون فقط برفک نشان می دهد. پروانه های رنگ رنگ از چهار سویِ آینه می گذرند و تو ناگهان متوجه می شوی دندانه های آشنایِ شانه یکی یکی افتاده اند. در آینه نگاه می کنی و می بینی که دیگر نیازی به شانه نیست
لنجِ پدر هرگز باز نگشت. در دریا گم شد:
- بابا کی مییاد
- مییاد عزیزم، مییاد
دستانش از کار باز ماند. نگاهش به جایی خیره شد که می دانستم آنجا پدر را می جُست
امواج به ساحل می رسیدند و باز می گشتند. صدایشان همهمۀ آرامِ پرندگانِ شب بود. در تهِ حوضِ خانه به قصرِ ماسه ای خیره شده ام. پروانه آنجاست. در آب فرو می روم. گرداگردِ قصرِ ماسه ای می چرخم و کنارش آرام می خوابم، حباب های هوا آرام آرام تَرکَم می کنند. مادر سراسیمه می آید. تصویرِ لرزانش را می بینم. اشکهایش در آب می چکند. دایره های کوچک و تُو در تُو می آفرینند. پروانه گرداگردِ سرش می چرخد:
- یا خدا، نمرده باشه! 
طیفی از عاطفۀ مفقود می تابد! گاهی در آینه که نگاه می کنم از خودم می ترسم. سایه ای سیاه می شوی، نه برای دیگری، بلکه برای خودت. هرگز به سایه ام نگاه نکرده بودم. اکنون که او را درمی یابم به حسی تازه می رسم. گمان می کردم هرچه دورتر بروم، دورتر می شوم. دورتر از خودم؛ دورتر از دور. دوری گم می شد و من باز، خودم را می یافتم. و سایه ای که همیشه با من بود:
- اینجا اونجا، هر جا بری هر جا باشی، همون جایی هستی که ایستادی، فرقی نداره کجا باشی، وقتی نباشی جات خالیه
خانه ای قدیمی و سرد با پنجره های زنگ زده و باز، پنهان در غریبیِ خویش آه می کشد، صداهای ماسیده و مسحور در ویرانیِ دردبار و محتومِ خویش آواره اند، برگهای ریخته شده، چند گلدانِ شکسته، لکه های وانهادگی که به سویِ نیستی و فراموشی می روَند، حُزن و غم و رطوبتِ غریب؛ بال در بالِ سایه ها پرسه می زنند، حوض؛ دهانِ گشودۀ ماهیِ افتاده بر خاک است، جلبک ها، خزه ها همه جا را پوشانده اند؛ علف های هرز قد کشیده اند، درختِ گلابی مُرده است و باد در برگهای پژمره اش شیون می کند، جیرجیرکها و زنجره ها چه می خواندند! گوهرِ شبچراغِ مرگ را گیرانده بودند:
- هوا داره تاریک میشه، بارونم گرفت
- پا شو برو، برو دنبالش
مادر آه می کشد. دست روی آجرهای زردِ دیوار می گذارم و می دَوَم، دور می زنم و می دَوَم، می دَوَم و زمین و آسمان با من می دَوَند، پروانه با من می دَوَد:
- خسته نشدی، نمیخوای بشینی!
پروانه تا مرز با من آمد. اما از مرز نگذشت. مرا بوسید و برگشت:
- تو نمی یای؟
- نه، تو برو، برو... نامه یادت نره... من برمی گردم پیشِ مادر
صدای چرخ خیاطی می آید. انبوهِ تاقه های پارچه؛ پله پله چیده شده اند:
- بذار چادرم وُ بندازم سرم باهات بیام
- خودم تنها میرم
- پس مادر، پول وُ گم نکنی؛ سفت بگیر تُو مُشتت
- گم نمی کنم، پروانه باهام مییاد
عکسم را پیدا می کنم. خطی؛ عکس را از وسط دو نیم نکرده است. تنها بالای عکس تَرَکی به شکلِ هشت تا وسطِ پیشانی ام پیش آمده است
- من دیگه دارم میرم
پشتِ عکس نوشته است: آبادان عکاسی مترو
2014 / 10 / 8
http://rezabishetab.blogfa.com‍

 

 

 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست