دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
    سه شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۲۳ آپريل ۲۰۱۳
تماس سردبیر: gilavaei@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: perslit@gmail.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

گابو و گامبو
رضا بی شتاب
با یادِ بهمن فرزانه و گابریل گارسیا مارکز
 

ننه عابد برمی گردد به طرف شما و نگاهتان می کند و بعد راه می افتد:
- ایی پرنده ها رو با قَفَساشون چن میدی؟
فروشنده با انگشتانش می شمارد:
- ایقَد
- قبول، خریدُم. به شرطی که دیگه کاری به کارشون نداشته باشی
درِ قفس ها را یکی یکی باز می کند، پرنده ها پَر می کِشند:
- دشمنِ یکی تون قشنگیشه، دشمنِ یکی تون آوازشه
حالا من افتاده ام روی زمین و می لرزم، دهانم کج شده است و از آن کف می ریزد، با چاقو دورم خط می کشند، دایره ای کج و معوج و شما بیرون از دایره ایستاده اید و نگاه می کنید، زار گرفته ام و مانندِ شترِ قربانی نعره می زنم، شما صدای من را نمی شنوید، سایۀ تکیده و بلندِ ننه عابد می رسد بالای سرم، کنارم می نشیند و با مهربانی می گوید: پا شو عزیزُم، پا شو نورِ چِشُم  
سنج و دمام می آورند: چِیکِچُوم بَهَلُم چیکچوم بهلم چیکچوم چیکچوم بهلم بهلم...
- اینجا وقتی بارون مییاد یا سیل میشه یا ما پشتِ میله های بارون زندونی میشم
- بَه بَه اُزگَل خان! گذرِ پوست بازم به دبّاقی افتاد! چار تا کشیده وُ اُردنگی که خوردی آدم میشی وُ زبون درازی یادت میره؛ اینجا اسمش حَبسه خونۀ خالت نیس، میگُم یه جوری بزننت که به گُربه بگی ابوالقاسم وُ از درد، زمین وُ گاز بگیری... ایی کتابا رو از کی گرفتی؟
سرم روی زانویِ ننه عابد است: پا شُم برات «رنگینَک» دُرُس کُنُم، دوس داری که؟ ها؟ باشه گردو وُ فندوقَم می ذارُم لای خُرماها
- حلوا »مَسقطی» میخوام
«فیدوسِ»1 شرکت نفت به صدا در آمده است و من «سپرتاس»2 در دست و «بیلرسوت»3 در بر، دارم می روم؛ نهار «قلیه ماهی» و «دال عدس» دارم: بفرمایید! شما به بَلَم نگاه می کنید که روی آبِ شط می رقصد یکی از دور سلام می کند: چطوری اسپارتاکوس! می خندم و به طرفِ شما برمی گردم: شمشیراتونو بکشین، حمله می کنیم، حمله... «شمشیرِمو بده» اگه دیر بجنبیم از اجسادمون جاده دُرُس می کُنَن...
«پِلیتِ»4 «قماره»5 زنگ زده است و شهرداری می خواهد قمارۀ روزنامه فروشی را خراب کند:سدِ معبره، فهمیدی کُره بُز!
آژیر می کشند و باید: قائم بشیم، سَرِ تُو بدُزد، شرکت نفتَم زدن، بوم بوم بوم...لوله ها... آموزش و پرورش... موزه... دودِ سیاه. جنگه:
مُو لِنجُم سفره دِریا شده موج، تُو راهِ قَطرِ دریا شده موج...
سالهای سال بعد ما از کشفِ تخمِ ملخ و مارمولک و قورباغه دست کشیدیم و هر کدام به راهِ خود رفتیم: هر کی سی خودش، اگه مُنو دیدی انگار ندیدی، رُوتو بکن اُور و برو، پات وُ مات  
روزی از روزهای گرم و شرجی که نخلها لَه لَه می زدند و هُرمِ وهم آلودِ آفتاب و بویِ زُهمِ ماهی در هم تننیده بودند و هوا به رنگِ سُرب و مِسِ گداخته در آمده بود و گله های کوسه روی آب آمده بودند و دُمشان زیرِ نورِ خورشید مانندِ نُکِ خنجر می درخشید و کسی جرأت نداشت در شط شنا کند؛ و آسفالت ها مانندِ موم نرم شده بودند و راه که می رفتی انگار روی ابرِ سیاهِ کابوس پا می گذاشتی و از زمینِ بخارِ گس و سراب واری برمی خاست و آتش باد لبۀ برزنتِ کپرها را شلاق می زد و هوهوهوهو می کشید و اگر دست دراز می کردی خورشید سرانگشتهایت را می سوزاند و من؛ به خانه های کارگری و کارمندیِ کارکنانِ شرکتِ نفت در «بِریم» و «بُوارده» غبطه می خوردم که کولرِ گازی یا آبی دارند و حتی شنیده بودم وان هم دارند و آب بازی می کنند: صدای خنده هاشون وُ می شنیدُم، نشستن دورِ میزِ پلاستیکی رُو چَمَنا وُ بالای سرشون چترِ بزرگِ آبی و سفید ساییون درست کرده، دارن آبجو تگریِ «شمس» می زنن تُو رگ، فوارۀ آب فش فش می کنه و چمنا می رقصن؛ اگه یه وقت هوس کنی وُ اُنجاها بِری سر وُ کارت با حفاظته
- خر نشی آ؛ می گیرنت وُ چُپُق تُ چاق می کنن یا آویزونت می کنن تا خرماها وُ خارکا رو که دزدیدی از تُو جیبات وُ شکمت بریزه رو خاک، بعدم مثه خمیر مُشت وُ مالت میدَن مُلتفتی!  
- کی مُو؟ اهلِ «هاوایی»؟ نه بابا اهلِ هوا هَسُم... هاوایی دیگه کدوم خراب شدس؟ می خواسُم فتوتبالیس بشُم، حمال شدُم... نُچ نُچ نُچ... یه بازیِ داشتُم؛ گُل می زدُم تُو بیخِ دروازه که همه حظ می کردن، عینِ فشنگ می دُویدُم، چی؟ خالی می بندُم! باشه دارُم «نِی» می زنُم... تو گوش نکن
- شنیدُم ناخدا شدی!
- اَولَندِش ناخدا نه وُ کاپیتان؛ دُومندِش از کِی شنیدی؟سِوُمندِش هر کِی گفته غلط کرده، چارُمَندِش...
اونوقت مُو باید از کلۀ سحر تا بوقِ سگ نگبانِ ایی درِ لکنتی وُ کوفتی باشم، ها دیگه درِ گمرک وُ میگُم پَه نه، درِ قصرِ سلطان زایر آلِ نسیان وُ می گُم! عینِ سگِ تاتوره خورده همینطوری دورِ خودم می چرخُم وُ جیگاره دود می کنم، ایی بادبزنام که دیگه چاره نمی کنه کاکا، نمی دُونُم خودُمُو باد بزنُم یا ایی مگسایِ سمجِ پدرسگ وُ، به جونِ تو به جونِ خودم اَلو گرفتُم، انگار بَستنُم پشتِ کولر وُ هی دارن شکنجه م می کنن، چِک چِکِ آب:
- بلبل! اگه حرف بزنی، مثه بچۀ آدم اعتراف کُنی، قول میدُم یه «پارچ» آبِ خنک برات بیارن وُ میذارُم یه ساعت زیرِ کولر وُ پنکه یه چرتی بزنی، ها، چی میگی؟ به مُو میگَن: جنرال موتور
اگه اینجا جهنم نیس، پَه جهنم کجاس! عامو! تخم مرغ وُ بشکونی بریزی رو آسفالت، میشه اُملت، ماهی رو بگیری جلو آفتاب کباب میشه... ای تُو ایی بَختُم سگِ ارمنی. میگُم اگه شیطون وُ تبعیدش کنن اینجا، آدم میشه. بر پدرت لعنت، ایی «بَمبَو»6 اَم یه چیکه آب نداره، گِلُوم تَش گرفته، انگار تُو دَهنُم مارِ کُبرا زهر ریخته... دیروز «فلاسکِ» چایی رو گُم کردم امروزم نمیدُونم «کُلمنِ» آبُ کجا جا گذاشتُم... هی هی؛ یه پنکه دستی، پایی، چه میدونُم سقفی یَم داشتیم خوب بود آ. هی تُو چنتۀ این وُ اُونو دید بزنیم که یه وخ خدا نکرده چیز میزی بلن نکرده باشن، هی دولا وُ راس بشیم برا چندر قاز، میگُم به خدا ایی لولایِ کمرُم دیگه شُل شده، سگ تُو روحت... بختت که بخشکه،تُو زمستون به ت بستنی میدن تُو تابستون آب جوجه وُ لَب لَبو... یه لقمه نون چه دردسرایی داره، ای بر پدرِ گامبو لعنت که...
شما صدای سنج وُ دمام را می شنوید: چیکچوم بهلم چیکچوم بهلم
نه عامو اُوَر «رامسِیده»7؛ سینۀ همی جاده رو بگیر وُ برو، «سِیدۀ»8 راه نخلستونه، اُو طرفش یه نَهره با چندتا «بِشُوش»9 و گاو میش، و یه عالمه «بُتُل»10، کنارِ تنور ننه عابد داره نون می پزه، پرنده ها از گودیِ دستاش آب می خورن، براشون دونه می پاشه، باهاشون حرف می زنه، درد دل می کنه، حواست باشه آروم بری، اول به خاک می اُفتی و دست وُ پاشو می بوسی، بعد اون خالِ سبزِ وسطِ ابروا و روی چونه شون می بوسی وُ میگی: سلام خاله، از طرف بهمن اومدم. خاله اول می خنده و بعد میگه: علیک سلام، خوش اومدی عزیزُم، و یه مُشت «چِمری»11 از تُو جیبِ عَباش در می یاره وُ به ت تعارف می کنه و بعد یه قرصِ نونِ داغ می ذاره جلوت: بخور عزیزُم... ها خیر باشه
- اُمدُم بگُم بهمن حالِش خرابه، غش کرده
سرم را برمی گردانم و ناگهان سر و کلۀ گامبو پیدا می شود و من از تعجب مثلِ چوبِ چنار خشکم می زند.
- وُوُ چیه عامو مارِ بُوآ دیدی! می دونی چقد دنبالت گشتم سگ صورت! چیه، جُفت کردی!
باورم نمی شود؛ مویِ گامبو را آتش زده بودم و حالا مانندِ جنِ بو داده روبرویم ایستاده بود و پیپ می کشید و دودِ توتونِ خوش بویِ «کاپیتان بلاک» با طعمِ «وانیل» را می فرستاد توی صورتم و من کیف می کردم
- گامبو؟ ای بی شرف، خیلی نامردی، ما رو ول کردی؛ فِلِنگو بستی وُ رفتی
- بُرو تُو هم با ایی صورتت مثه دیزلِ اینترنشناله، مُو اومدُم بگُم، گابو مُرده...
گابو جادوگری بود که از ینگه دنیا آمده بود، از آنسوی آبهای آبی و از کشتیِ جنگی جا مانده بود  با دو صندوق کتاب و اسرارِ مگو و اصلِ او از زنگبار بود و به سرعتِ برق و باد خُلق و خو و زبانِ ما را یاد گرفته بود و علاقۀ عجیبی به این شهر داشت:
- ها! اگه از مُو می پُرسی بگُم، مرکزِ دنیا، خُب معلومه همین جا که مُو وایسادُم یعنی: آبادان شوخی نیس آ، مارمولکش دلِ تمساح داره وُ گُربه ش، جیگرِ شیر. مُو خُودُم مارمولکِ شاخ دار دیدُم که هیچی هیچی عمرش نبود؛ قِشَنگ ده هزار سال داشت
ما، یعنی من بهمن و گامبو با رضای خاطر برای گابو بیگاری می کردیم و او گاهگداری یا هر وقت دستش می رسید پولِ سینما و ساندویچ و بستنی به ما می داد:
- یادته! اگه چیزی تَه بساط می موند می رفتیم، پاکوره وُ سمبوسه می خوردیم. یه بارم ساندویچِ «فَلافِل» خوردیم، تُندِ تُند، تا یه هفته تُو سَقُم آتیش بود وُ می سوخت، مثلِ حالا که دارن «پین»12 تُو تنم فرو می کنن وُ از درد دارُم وا می رُم وُ هی لِی لِی می کُنُم... سوارِ «سِیکِل»13 عامو ناطور میشُم وُ «پایدان»14 می زنُم، می زنُم... عامو ناطور می خنده وُ «بوچِ»15 بُطری رو با دندونای گُرازیش می کَنَه وُ صدای «پاسورک»16 جویدنش تُو گوشام می پیچه: بَسه دیگه انچوچک، «سِیکِل» وُ بیارش تا خرابش نکردی؛ با تو اُم، کَری؟ می یام با تیپا ازت می گیرمش آ. و ننه عابد یه مُشت «دیری»17 می ریزد توی جیبِ عامو ناطور و ناطور سرِ کیف می آید و می خواند:
- سرِ «جِسرِ» بهمنشیر خودتُ دیدُم پسندیدُم، لباتُو دیدُم پسندیدُم، موهاتُو دیدُم پسندیدُم
گابو عَمله بود:
- کارگرِ ساختمون، بی سواد
گابو مانندِ یک «مارابو»یِ واقعی بود و معجزه اش کتاب بود و برای خودش حکمِ پیغمبری را داشت که از ماقبلِ تاریخِ یخ بیرون پریده و کتاب آورده بود، تخته سیاه را کنارِ کَپَرش می گذاشت: ایی کتاب به شما چی میگه؟میگه:اگه مُنو دَسِت نگیری، چطوری میخوای که مُو دَسِت وُ بگیرُم، کتاب مثه تخمِ کبوتره، لُکنَت وُ خوب می کنه، کِرمم میشین، کِرمِ کتاب بشین؛ کاکا یه کلوم تموم: میگه اگه مُنُو نخونی، باختی
- نُونَوار شدی گامبو، جیگول شدی کار و بارت چیه عامو؟ خو دسِ ما رَم بگیر نه، کُفر که نمیشه
- همیطو دیمی یه چیزی گُفتُم. قاچاقچی شدم، چی شدم، تو که اهلِ کارای خلاف نیستی، هستی بیا همی فردا با مُو بریم
- برو سِنده! دروغ میگی قَدِ سَرِت
- خُو دُروغُم چیه، «چِش بندُو»18 که بلد نیستُم
- پَه ایی چفیه وُ عگال چیه بستی سرت! چرا دشداشه پوشیدی
- برا رد گم کردنه، میخوام ناشناس باشم؛ جونِ مادرت «سِه» نکن؛ کتابخونَت چی شد؟
- آتیشش زدن؛ همه کتابا «ضاله» بود
تخمهای کمیابِ ملخ و مارمولک را توی دستمالِ نمناک ریختیم و از خوشحالی روی پا بند نبودیم و تا کَپَرِ گابو یک نفس دویدیم و نمی دانم گامبو با آن خیکِ گنده و پاهای کوتاهِ چاق و خپل اش چطوری همپای من می دوید و یکی دو بار سکندری خورد ولی تعادلش را حفظ کرد؛ از «حُبّانۀ»19 ننه عابد آب خوردیم و صدای خمپاره پیچید توی نخلستان:
- دنیا «خُرما چپون»20 شده کاکا، خدا رُو کُولشون، ببین چی می کنن!
- امشب سینما رُمبیدیم
- آ، چه فیلمی بریم حالا!
- مُو میگُم ده فرمان بد نیس، سینما «رکس» چارتا فلیم با هم نشون میده، ده فرمان و پاشنه طلا و کاکو  و بن هور
- پَه بزن بریم
صدای سنج وُ دمام بلندتر می شود: چیکچوم بهلم چیکچوم بهلم
سینما رکس داره می سوزه، یه کاری بکن آخه؛ ای بابا! «موسی» همینطور وایساده داره بِربِر نیگا می کنه، اینا پول دادن اومدن جنابعالی رو ببینن، نمی خواد اژدها در بیاری وُ «شامورتی» بازی بکُنی، یه فوت بکنی آتیشا خاموش میشه، جونِ مادرت، جونِ هر چی مَرده آقا یه فوت بکن «گوزنها» دارن می سوزن... صدایی شَروۀ «فایز» می خواند:
اگر خواهی بسوزانی جهان را / رخی بنما بیفشان گیسوان را
- می گُما «سینما تاج» فیلمِ «بینوایان» اُوُرده
- خفه خفه، اصلن حرفشو نزن، اونجا کارت میخواد، داری؟
- خُو دزدکی میریم تُو؛ اَلِللا
من می لرزم و روی خاک می غلتم و خاکستر می ریزم روی سرم و زنانِ «خاکستون»21؛ «لیک» می کِشند و مویه می کنند: واویلا واویلا واویلا
باد؛ صدای «نی همبون» وُ «تیمپو» را می آورد، چرخی می زند و می رود؛ صدای «کِل» زدن زنها می ماند: آخه خونه خراب! تُو آتیش سوزیِ سینما رکس، نو عروسم بود...
- ایی چارلی بازی یا چیه در اُوردی، دوباره «چَپّه» کردی! پاشو ببینُم! شوما چِتُونِه؟ عروسیه ننه تُونِه «چَپَک»22 می زنین؟ یه «گیلاس»23 آب از اُو «دِرام»24 بده ببینُم، خفه شدم از تشنگی. هیچیش نیس، موجِ خمپاره پرتش کرده اینجا، برید عقب بذارید باد بیاد
کسی صدا می زند: سرهنگ؛ اوی سرهنگ...
ننه عابد با نانِ تازه و حلوا مسقطی می آید، راه که می رود نخلها تعظیم می کنند، گلها را آب می دهد، تنور را می گیراند. جنرال در پشتِ شعلۀ تنور ایستاده است. جلو می آید. قُپه، پاگون، سردوشی و مدالها را می کَنَد و روی زمین می ریزد، ستاره های فلزی صدای خشکی دارند:
- به همی روزِ روشن، هرچی افتخار داشت ریخت رو خاک، وای وای وای... چه گریه ای می کرد، راسیاتش مُو تا اُوقت یه همچی گریه یی ندیده بودم وُ نه شنیده بودم  
- ننه عابد دَس گذاشته بود رو دَس، همیطوری نگاش می کرد؛ جنرال پا برهنه زد به شط وُ رفت
- کِی بود! ها یادُم اُومد؛ رادیو ترانزیستی به تنۀ نخل آویزون بود و «مُرشد مرادی»؛ «شیر خدا» داشت با ضربِ زورخونه می خوند: سلام به شنوندگانِ عزیز
رسید از ره نگارِ نازنینم / چه شادی بخشِ دلهای حزینم
نسیم از روی وُ گیسویش فرو ریخت / به دامن ارغوان وُ یاسمینم  
- ها ها، همو رادیو که بعدا هی جیغ می کشید وُ می گفت:توجه توجه علامتی که هم اکنون می شنوید اعلامِ خطر یا وضعیتِ قرمز است و معنی و مفهوم آن این است که حمله هوایی انجام خواهد شد محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید، حفظِ حفظُمه... رادیوه ترکش خورده بود ولی هنوز خِرخِر وُ ناله می کرد: به پناهگاه...
آبِ لوله ملول است. کلاشینکُف را روی شانه اش می گذارد: مُو از آدمای «دِی گُل»25 خوشُم نمی یاد، شیر فهم شد؟ «گریپ پاژ»26 بازی اَم نداریم آ
بندِ پوتینامو به هم گِره می زنُم، میندازُم گردنُم، پاچه های شلوارِ سربازی مُو می زنُم بالا، پاهامو می ذارم تُو آبِ خنکِ رودخونه، چه تاولی چه میخچه ای! خنک شدم آخیش، آخیش... بوم بوم بوم... نمیدونُم چرا همه چی وارونه شد، چشام آلوچه می چینه! چرا ایقد شلوغ می کنی بچه، مردم خوابن، زابرا میشن... ایی بلبل نخلی چه چهچهه ای میزنه ناکس... آخیش قربونِ صدات برُم... چندتا طیاره توی آسمان ویراژ می دهند و من از طیارۀ کاغذیِ خودم جا می مانم:
- مسافرینِ محترم هم اکنون پروازِ 007 به زمین نشست
صدایِ «کرکابِ» «نِرس» و بوی تندِ الکل می آید؛ من کجام؟ سرم سنگینه، کسی «نیم دری» را باز می کند، صدای «نی همبون» می آید و مُشتی «رَمل»27 به اتاق پاشیده می شود:
- بیا «اُفیس» کارت دارم غول بچه
مرغ و خروسها بالهایشان را باز کرده اند و از گرما لَه لَه می زنند و سایه ها از زیرِ دیوارها پس می نشینند
- اُف گرمایِ خرما پزُنه لامسّب؛ یه پپسی یه بستنی آلاسکایی بده عامو، جیگرم کباب شد... ناطور وضعش خوب شده، «کُویتِ» کویت، موتور گازی خریده وُ یه تلویزیونِ در دارِ «شابلورنس»، تلویزیون وُ حمال اُوُرد وُ یه خروسِ لاجون کُشتن، حالا ناطور از بچه های «لِین»28 شبی یه قِرون می گیره تا اونا بتونن «لورن هاردی» یا «غربِ وحشیِ وحشی» رو تماشا بکنن، خودشم می شینه رو حصیرِ پرنده ش بالای مجلس وُ فِرت فِرت قلیون دود می کنه، کی جرأت داره نُطُق بکشه! قَبلَنا تُو «سَلویج»29 می گشت وُ یه چیزی پیدا می کرد تا پولِ ساندویچ وُ کوکاکولاش در بیاد بعد یه خمپاره صاف خورد وسطِ تلویزیون، اونم هر چی داشت به این وُ اون بخشید وُ رفت تا یارو رو پیدا کُنه وُ حقش وُ بذاره کفِ دستش:
- تو بگو اُو سرِ دنیا، پشتِ کوهِ قاف، تُو دلِ نهنگ، پیداش می کُنُم، ایی خط اینَم نشون، دَسمُو ول کن، باروت، مُو باروتُم، یه گُوله آتیش
- وُوُی... قیومت تُو سرت، تُو ایی جِل جِلِ جهنم وُ گرما! چاخان نکُن عامو، دَس وَر دار. اگه به ایی سادگی بود مُو خودُم خِرخِره شو جُویده بودُم، میذاشتُم چیزی به تو برسه!
مردم دارند می روند، ماشین ها برای بنزین صف کشیده اند، شهر آرام آرام خالی می شود و اشباح در کوچه پسکوچه ها پرسه می زنند و شط؛ پشتِ سرِ مسافران آب می پاشد و نخلها برای خداحافظی دست تکان می دهند و غباری از غربت و عزا زمین و زمان را در هم پیچیده است
گابو پردۀ کَپر را پس زد و با عصای خیزرانش روی خاکِ کوچه چندتا خط کشید:
ها عامو، عشق مثهِ خطای موازیه، اگه بهم برسن؛ همدیگه رو قطع می کنن، میزنن به تاپ وُ توپِ هم؛ التفات می کنی که چی می گُم! کتاب بخونین به خدا ضرر نمی کُنین... تو او کتابی که به ت دادم، اُوُردی؟ بیا ایی کتاب محشره، هر جا مشکل داشتی، زیرش خط بکش... چیه شلوغ کردین! تخمِ گنجشک خوردین؛ حالا با هم می خونیم: ما... کتاب... داریم... ما... کتاب... خوانیم
- اگه گفتی چراغ علاءالدین، سه فیتیله، پریموس، بهتره یا تنورِ ننه عابد؟
- میگُم گامبو گردن بندت طلاس؟
- پَه نه خلاس! حالا هی زاغ سیا مُنُو چوب بزن وُ پیله کُن
گابو وقتی بیکار بود روی صندلیِ کرباسِ مندرس می نشست، تکان تکان می خورد و به شط زل می زد و کتاب می خواند و فکر می کرد و گاهی تُو بَرِّ آفتاب می ایستاد و با خودش حرف می زد و بعد با آب و تاب برای ما تعریف می کرد که تا کجاها سفر کرده و با چه کسانی سلام و علیک کرده، دست داده و گپ زده است و در چهار گوشۀ جهان کُلی دوست و رفیق و آشنا دارد:
مُو اگه میگُم تخمِ اُو جونورای کمیابِ وُ پیدا کنین، برا اینه که به عشقِ کشف کردن برسین، به عشقِ جستجو کاکا... مُو که از چیزی باکی ندارم، اگه همی الآن از ایی شهر برُم، نه غریبی می کِشُم نه گُشنگی، تازه همه مِنتَ مَم دارن، اونوقت شما یه الف بچه به حرفای مُو گوش نمی دین... قمپوز در نمی کنم آ، اگه باور نداری از ننه عابد بپُرس...
- نه لاف اُومدُم بهمن، قاچاقچی نشده، گرفتنُم انداختنُم تُو هُلُفدونی؛ صد سال آب خنک خوردم
- ها، راس میگی؟ پَه حالا چیکار می کنی گامبو
- هیچی دمِ «گراند شاپوری»30 آب خنک می فروشم، اُونَم که همیشۀ خدا فوتبال وُ از ایی چیزا وُ قرتی بازی یا که نیس، حالام عامو دَس زیاد شده، از صب باید بری دَمِ «مِکینه» یخی صف بگیری تا نوبتت بشه، بعضی وقتا میرُم تُو ایی عروسی آ؛ بندری می خُونُم، گاهی میرُم تُو عزا اَلِکی گریه می کُنم، خودُمو می زنُم وُ مجلس وُ گرم می کنم وُ پول می گیرُم... یه مدت می خواستُم جاشو بشُم بزنم برُم سینۀ دریا، دیدُم جیگرشو ندارُم، لِنج وُ هول وُ تکون وُ جنس یبار وُ جنس ببر، دردسر داره عامو، اگه بگیرنت، پُوستِ تُو می کَنَن... بیا ایی گردنبندم مالِ تُو، «رُودگُله»31 عامو، طلام کجا بود، برا رُو کَم کُنیه؛ همش لافه، لاف
گابو همیشه سرش شلوغ بود ولی تنهایی اش مالِ خودش بود و به هر آنچه که در تنهایی رسیده بود قانع نبود چون در تنهایی باز هم تنهایی می جُست و هرچه را می یافت برای دیگران تعریف می کرد و به آنها می داد: 
اینجا رو بهش می گن «جزیرۀ خضر» یعنی خضرِ زنده از اینجا رد شده، نظر کردس ایی آبادان، اگه فکر می کنی دروغ میگُم برو از ننه عابد بپُرس. ها! بعله پَه چی فکر کردی، همیطوری اَلِکی اَلِکی که نیس کاکا، آدمای اینجا خونگرم وُ مهربونن، هر چی دارن تُو رفاقت میدن، ولی خدا اُو روز وُ نیاره که بهشون کَلَک وُ نارو بزنین، کینه شتری! اگه از مُو می شنُفین، یا بهتره از ایی شهر برین، یا اسم تون وُ عوض کُنین یا قیافه تُونُو؛ یا تُو «اُسپیتال»32 یه کاری برا خودتون پیدا کُنین، هَلاّ هَلاّ که نیس، به همی راحتیا وِلِت کنن، نه کاکا «قُلُو»33 بازی نداریم... چی؟ اینجا خُو همه پُوستشون شکلاتیه، پَه نه تُو ایی آفتاب میخوای بلورِ بارفتن باشن!
- تُو «سَبَخی»34، زیرِ لوله های نفت، توِ ریشۀ نخلا، لبِ شط زیرِ اسکله، تُو شاخۀ شمشادا، زیرِ خاکِ درختِ خر زهره، تُو تنۀ پوکِ درختِ سِپِستون، کنارِ «فِنس»35 آ وُ جالی آ، مُو نمی دونُم کاکا باید پیدا کنیم حالا زیرِ سنگُم شده، شده. تخمِ لاک پُشت؛ حرفُم روشنه گامبو!
- ها، راس میگی کا، ایی سیرکِ هِندیا اومده، میگن محشره
- تازه فیلمِ سنگام وُ معجزۀ مارا وُ مادر هند وُ ندیدیم
- ها، مُو عاشقِ ایی «نرگس»م
- مُو «ویجینتی مالا» رو دوس دارُم، براش می میرُم
سینما نبود، مجلسِ غزاداری و سینه زنی بود، ولی چقدر گریه کردیم: هر صحنۀ فیلم آدم وُ یادِ قرض وُ قوله وُ بدبختی وُ عاشقی وُ شکست وُ غربت وُ آوارگی وُ...وُوُی چه می دونُم هزار دردِ بی درمون می انداخت، یکی نبود به اینا بگه: ننه تُون خوب باباتُون خوب، پدرمون وُ در اُوردین، بسکی از چشمِ ما اشک گرفتین، یه آتش بسی یه چیزی
- وُلِک مُو هیچی نفهمیدم، اسمِ دَیوثش چی بود؟
- کالیگولا
- عجب دجالی بود
- جونِ مادرت ما رو دیگه ایجور جاها نبر، اُو دفه شب از ترس جامو خیس کردُم، فیلمش چی بود؟
- وُویسا ببینُم، مگه مغزِ خر خوردی عامو! خُب معلومه دیگه؛ جن گیر
- آخ آخ آخ فیلمِ شعله رو بگو؛ هر بار که می بینمش، اشکُم مییاد دَمِ مَشکُم، اونجا که با پایِ پَتی رو شیشه خُرده ها می رقصه، تا یه هفته کفِ پاهام جِزجِز می کرد
- سِی ایی! تُو اَم دلِ خجسته وُ نازکی داریا!
- بِسه بِسه، جونِ مادرت به رُوم نیار، حوصله ندارُم
گامبو می نالد: ننه عابد مُو دیگه نیستُم، سوارِ یه خمپارۀ خوشگل شدم وُ رفتم، ایی عینکِ «رِیبَن» وُ شلوار لیِ «رانگلر» وُ ایی دمپایی ابری، واسۀ کاکام... بگو جونِ تو وُ جونِ اینا
- مُو دیگه باید برُم، اگه زحمت دادُم ببخشین، تو رو خدا حلالُم کُنین، به خدا می سپارمتون
صدای سنج وُ دمام می آید: چیکچوم بهلم چیکچوم بهلم چیکچوم چیکچوم بهلم بهلم
حالا من افتاده ام روی زمین و تنم بی حس است و بَلَم در آب غرق می شود:
حَله حَلهِ گرگِ چَمبری، زَهره نداری بِبَری، اگه بِبرُم چی می کنی، خُرد وُ خمیرت می کنم
روی صحنه هستم و نقشِ همه را بازی می کنم و از شما می خواهم که مرا «هُو» کنید و یکصدا فریاد بزنید: گامبو، گامبو، گامبو...
- گابو هَمُو دَم دَما به مُو گُفت: اگه قبولُم نداری، از ننه عابد بپرس... نه کاکا، مُو نه بچۀ زنگبارُم نه سیتیزنِ اَمریکن، همه ش فیلم بود، همه تون وُ فیلم کرده بودم کاکا که لااقل کتاب بخونین، می فهمی کتاب کاکا، با یه کوزه آب وُ یه تیکه نون وُ یه مُشت «دِیری»36 یَم میشه زندگی کرد، «تِیسِه»37 گردی آخر وُ عاقبت نداره، یا جیب بُر میشی یا جاکش، اگه او بهمن وُ دیدی سلامِ مُنُو بهش برسون وُ بگو، «فِیس»ت38 یادُم نمی رِه، خیلی چاکرتیم... مُو از درِ «گِیت»39 گذشتُم کاکا، خیالت تخت؛ اُوَرَم خبری نیس که نیس؛ ایی «چِتری»40 رو بزن کنار دلُم گرفت
ننه عابد برمی گردد طرفِ شما و نانِ تازۀ داغ تعارف می کند و به زمزمه می گوید: اوناها دارن بازی می کنن، بهمن وُ گابو نمُردن
ــــــــــــــــــ
1-فیدوس=آژیر.2-سپرتاس=نوعی ظرفِ غذا. 3-بیلرسوت=لباس ایمنی کارگری و سرِ هم. 4-پِلیت=حلبی. 5-قماره=دکه. 6-بمبُو=شیرِ آب. 7- رامسید=حرکت در جهت مخالف. 8-سیده= مستقیم. 9- بِشُوش=اردک. 10-بُتُل=حشرۀ سیاهرنگ،سرگین غلتان. 11-خرمای کال. 12-پین= سوزن. 13-سِیکِل=دوچرخه. 14-پایدان=رکاب. 15- بوچ=چوب پنبه. 16-پاسورَک=بادام.17-دِیری=خرمای خشک. 18-چشم بندُو=قایم باشک بازی. 19-ظرفِ سفالیِ بزرگ.20-خرما چپون=فشرده شدن. 21-خاکستون= گورستان. 22-چَپَک زدن=دست زدن. 23-گیلاس=لیوان. 24-دِرام=ظرفِ فلزیِ آب. 25-دِی گُل= چاپلوس. 26-گریپ پاژ=پیچاندنِ کسی. 27-رَمل=شن. 28-لِین=کوچه. 29-سَلویج=انبارِ وسایلِ قراضه. 30-زمین فوتبال. 31-رُودگُل=فلز زرد. 32-اُسپیتال=بیمارستان. 33-قُلُو=لات بازی در آوردن. 34-سَبَخی=زمینِ شوره بسته. 35-فِنس و جالی=حصار. 36-دِیری=خرمای خشک. 37-تِیسِه=ول گردی. 38-فِیس= صورت. 39-گِیت=دروازه.40-چِتری=بِرزِنت
2014 / 4 / 30
http://rezabishetab.blogfa.com‍

 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست