تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده سیاسی / ویژۀ انقلاب کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید

به خدای هالیوود سوگند که رستگار شدم
رضا بی شتاب

گوشت با منه؟ من وُ اینجوری نیگا نکن عشقی، مام واسه خودمون آدمی بودیم وُ کیا بیایی داشتیم، حالا گیرم سیاهی لشکر وُ کتک خورِ فیلم، تو که اون روزایِ من وُ ندیدی، دیدی! نه. زندگی؛ من وُ گذاشته تُو یه کیسه وُ با چماق افتاده به جونم، هزارتا مَرَض وُ کوفتِ کاری دارم، آره عزیز، من اهلِ خالی بندی نیستم. زندگیم شده آخرتِ یزید. می فهمی که چی میخوام بگم؟ شدم مثه یه لباسِ کهنه که انداختنش دور وُ هیچکی وَرِش نمی داره... سیگار داری؟
- یعنی دیگه کاری به کارِ کسی نداری و سینمام رو بوسیدی وُ گذاشتی کنار؟
- قربونِ آدم چیز فهم، دورش وُ خط قرمز کشیدم، یعنی چی؟ خرِ ما از کرّه گی دُم نداشت
عزیزت برات بگه که: هیچ گربه ای برا خاطرِ خدا موش نمی گیره، می گیره؟ نه. ما آقا موشه و گربهِ؛ سینماس. ملتفتی جیگر جون، تا حالا چند نفر وُ زدم وُ لَت وُ پار کردم، فقط خدا می دونه، اگه «رمبو» وُ «آرنولد» تا حالا سر جمع یه میلیون آدم کُشتن، حاجیت خیلی خیلی بیشتر کشته
- مثلاً چقدر؟ دو سه میلیون!
- ساده ای یا! برو بالا بالاتر، باور کن حساب وُ کتابش از دستم در رفته... اینم شد سیگار! توتونِِ کوفتیش مزۀ پِهِن میده
خاطر جمع باش نمی خوام پُر حرفی وُ روده درازی کنم بعد بِری پشتِ سرم بگی: یارو وراجه! ولی جونِ هرچی آدمِ با معرفته، من مجنونِ سینما بودم، اون پردۀ سفید وُ اون آدما وُ قصه ها، ای وای خدا جونم، دیوونم می کرد، خواب وُ خوراک نداشتم وُ همین طوری مثه مرغِ سر کَنده، پَرپَر می زدم. اونقدر صدای تو دماغیِ «مارلون براندو» رو در اُورده بودم که اصلاً صدای خودم شده بود. خلاصه دیگه کارد به استخونم رسیده بود. یه روز شال و کلاه کردم وُ پُرسون پُرسون رفتم دنبالِ یه استودیوی فیلم برداری وُ یه کارگردانِ خوش مَرام، تا بلکه یه «رُلی» تُو فیلم به ام بده. هر روز کارم شده بود همین وُ کارم از گریه وُ التماس گذشته بود. دروغ نمی خوام به ات بگم، بلاخره یه کارگردانِ پدر مادر دار پیدا شد که تحویلمون بگیره وُ به حرفِ حاجیت گوش کنه:  
- سینما رو چقدر می شناسی؟
- مثه جیبام، مثه پوستم که چسبیده به تنم، مثه هوا که میره تُو هُلُفدونیِ سینه وُ در مییاد وُ بعضی وقتام عشقش می کِشه طولش بده وُ به سختی بزنه بیرون
- فکر می کنی چه نقشی برات مناسبه؟
- والا... از نقشِ اول خیلی خوشم مییاد، میتونم «رُلِ» یه عاشق پیشه رو بازی کنم، میتونم ساعتها گریه کنم یا آه بکشم وُ توی سر وُ کله ام بزنم، تحملِ شکنجه وُ خفت وُ خواری رو دارم، یعنی آمادگیش وُ دارم، میتونم مثه یه حسودِ حیله گر همه چی رو بریزم به هم وُ داغون کنم، یه خسیسِ  سگ صورت چطوره؟ یه قربونیِ عشقِ بدفرجام، یا جاسوسی که از سردسیر...
دودِ خوش عطرِ پیپ اش رو فوت کرد تو صورتم وُ گفت:
- عشق وُ مِشق وُ اینا رو بریز دور، الآن فقط فیلمای «اَکشن» وُ بکُش بکُش جواب میده و سرمایه رو برمی گردونه؛ شیر فهم شدی؟
جونِ تو تا اون موقع من لب به سیگار نزده بودم، ولی از بوی اون پیپ خیلی خوشم اومد... با خودم گفتم: عجیبه، هر کی ریشِ بُزی داره، پیپم می کِشه
- بلاخره چی شد؟ قبولت کرد یا نه؟
- زکی؛ قبولت کرد؟ طرف رو هوا قاپیدم وُ گفت:
- تو می تونی چاقو بکشی وُ لات بازی در بیاری؟
- دَس بوسَم، اختیار دارین قربون، یعنی قیافۀ ما اینقد غلط اندازه!
جناب کارگردان نه گذاشت نه ورداشت وُ ریشِ بُزی رو جُنبوند وُ گفت:
- حالا یه امتحانِ ساده می کنیم، یه «کَستینگ»، حواست باشه دارم ازت فیلم می گیرم، یالا برو رو صحنه ببینم چی کار می کنی، شیری یا روباه
مثه مغزِ گردو از پوستم پریدم بیرون، باورم نمی شد که قبول شدم. گفتم:
- جونِ ما راس می گین! هنرپیشه شدم؟
با خونسردیِ یه ماموت گفت:
- عجله نکن، اول «تِست» بعداً «ژِست». ها؛ تو چی میگی «لورا»؟ اینجا حرفِ اول وُ آخر وُ «لورا» می زنه
- «لورا» کی بود؟
- صبر داشته باش، میگم
خلاصه حیرون مونده بودم؛ باورت نمی شه از در وُ دیوار کاغذ می بارید وُ کتاب رو کتاب، لباسای اَجغ وَجغ، نقاب، سپر وُ شمشیر وُ نیزه وُ تفنگ وُ تانگ وُ توپ وُ زره وُ کلاهخود وُ... بلاخره به خودم اومدم وُ گفتم:
- خُب حالا چیکار می باس بکنم
گفت: لات بازی جانم، بزن بشکن، بگیر ببند، کتک بزن، زیر وُ رو کن، نقشِ یه آدمِ خشن و بی رحم که مروّت سرش نمیشه، آدمیت وُ قورت داده دو قُلُپ آبم رُوش، شرف رو خورده حیا رو قی کرده، یه پست فطرتِ کثافت، یه ابله، بله یه ابله، عالیه، همین وُ میخوام، چاقو بکش، عربده بزن: آی نَفَس کِش! دزدی، آره جانم دزدی کن، نقشِ یه قاچاقچیِ زِبل که پاسبونا از دستش ذله شدن، یه دزدِ ناموس! بله بله دزدِ ناموس، از ناموس و تعصب چیزی می دونی! آره همین وُ میخوام، ناموسِ مردم رو به خطر انداختی، تمومِ پاسبونا در تعقیبت هستن، واسه سرت جایزه گذاشتن؟ عالیه، ولی چقدر؟ یه میلیون دلار، نه نه، ده میلیون دلار، مُرده یا زنده، تو یه نابغه ای مَشتی، آفرین خوبه خوبه؛ معرکه است، با چاقو بزن دل و رودشون رو بریز بیرون، از پشت خنجر بزن، کلاه برداری! سرِ همه کلاه بذار، به رفیقت نارو بزن، پولا رو وردار وُ در رو، سرِ همه شیره بمال، نقشِ یه گدا؟ بدک نیست، نقشِ رئیسِ گداهای شهر، نه یه کشور. «ابتذال در بزنگاهِ ظهور» بَه بَه بَه بَه، بیست، با شرکتِ...؟ وِلش کن «آرتیست» ها مهم نیستن، کاری از کارگردانِ بزرگِ جهان... مثه یه «سونامی» بلند، غافلگیر کننده وُ سهمناک، «سونامی در کوستاریکا» بَه بَه بنازم به این هوش، ذوق وُ خلاقیت، فقط اسمِ فیلم سی تا «اُسکار» می بَره با همین «سُوپر اِستارِ» ناشی
هِی با تواَم، خوابت بُرده! اصلاً نقشِ یه رشوه گیرِ پدرسوختۀ بی بُته، نقشِ «بادی گاردِ» یه نمایندۀ مجلس، نه نه، یه رئیس جمهور، آره بهتره، یه رئیس جمهور که یه زنِ خوشگل وُ لَوَند داره، تو هم به زنش هم به دخترش، هم به خواهرش، هم به مادرش نظر داری، یه «بادی گاردِ» کثیف و بی شرف، یه نامردِ رذل، یه دروغگوی لجن، از جلوی چشمم دور شو ای سگِ پلید، اوهوم... عالیه! اگه دستم به ات برسه خونت وُ می ریزم، خودم اون گردنِ منحوست وُ خُرد می کنم، بی حیثیت! بلایی به روزت بیارم که توی سوراخِ موش قایم بشی، زنِ من وُ از چنگم در می یاری؟ «لورا»یِ من وُ فریب میدی؟ به سیخ وُ صُلابه ت می کِشم، رو من اسلحه می کِشی نانجیبِ شیشلول بند! سکۀ یه پولت می کنم. بَه بَه، بَه بَه چه شَوَد! چه فکرِ بکری! چی میگی «لورا»: اون رسماً استخدامه
آها؛ خشونت وُ فاجعه در «لاس وگاس» از این بهتر نمیشه. بله بله. «ماساچوست از هم می پاشد» بَه بَه بَه بَه حرف نداره، «کازینو»ی قدرت!؟ رئیس جمهور تمامِ نیروی مسلح وُ دنبالت رَوونه کرده، زمین وُ زمون دارن دنبالت می گردن، بزن بزن، درگیری وُ آتش وُ خون! بله خون خون، باید خون راه بیفته. تو میزنی اونا میزنن، تو می کُشی اونا می کُشن، تو فرار می کنی اونا فرار می کنن، «تعقیب وُ گریز در نیمروز!» بَه بَه، بَه بَه چه اسمِ با مسمّایی! یه فیلمِ «اَکشِن» وُ مهییج، داغِ داغ، مردم از سر وُ کولِ هم بالا میرن، بلیط تُو بازار سیاه هم پیدا نمی شه، دلال ها و کارچاق کُنا وارد معرکه میشن، ولی مگه من میذارم تنهایی بخورن، از حلقومشون می کشم بیرون، چه جالب! نقشِ یه آدمِ جَلَب وُ پوست کُلُفت، نقشِ یه آدمِ مفتخورِ گردن کُلُفت، یه زالوی بی همه چیز که افتاده به جونِ مردم و داره: هُففف، خونِ مردم رو می مِکه، یه داراکولایه خون آشامِ بی رحم، یه جلادِ سنگدل که با شمشیر گردن میزنه، بَه بَه، بَه بَه، چه غوغایی بشه برا این فیلم، بله بله برا من مثه روز روشنه، نظرت چیه «لورا؟» چه تفکری پشتِ این فیلم نشسته...
میدونی چرا آقای هالو؟ برا اینکه من دارم این فیلم رو می سازم، من! کارگردانی با شهرتِ جهانی، با وجهۀ ملی، کارگردانی که اگه تُوی هر «فستیوال» یه فیلم نداشته باشه، درِ اون «فستیوال» وُ گِل می گیرن، فهمیدی بی شعور! تو میدونی داری با کی صحبت می کنی؟ اینم قشنگه، میتونه اسمِ یه فیلمِ محشر باشه:«با کی داریم صحبت می کنیم!» یا «مخاطب خاطی است» اینم قشنگه، این چطوره «سوژه ها می میرند» بَه بَه، بَه بَه! چه دقیق و هدفمند: سوژه ها می میرند. چی مگی «لورا!». من منّت کشی بکنم؟ به دَرَک که قهری مارِ موذی؛ چی؛ اعتصاب غذا می کنی، آبروی من وُ می بری؟
آقای کارگردن عرق کرده بود و مثه مَشکِ سوراخ ازش آب می چکید، دوباره پیپش وُ گیروند وُ خیره خیره به من نگا کرد وُ گفت:
- تو کی هستی جانم، کی تو رو تُوی استودیوی من راه داده؟ تُوی استودیویِ بزرگترین کارگردان فیلسوفِ سینما؟ ای خدای بی پدر وُ مادر! مرا بمیران ولی دچارِ مزاحم نکن. به خلوتِ من چطوری داخل شدی ای احمق؟ حتماً با توطئۀ «لورا»ی پتیاره!
راسیاتش یه کم ترسیدم، سرم وُ خاروندم وُ گفتم: والا خودِ شوما گفتین من برا نقشِ...
ریشِ بُزی رو چند بار مُشت وُ مال داد وُ کشید وُ انگار تازه دو زاریش افتاد:
- آها آها، داره کم کم یادم مییاد، تو با «لورا» تماس گرفته بودی، دُرُسته؟ تو همونی که پاشنۀ این در وُ از جا کَنده! هر روز مثلِ اجلِ معلق جلو روم سبز میشه، حرف من همونه که گفتم، از کتک خوری شروع کُن، تا کتک زن بشی، از سیاهی لشکر شروع کن، تا سرلشکر بشی، مفهومه؟ از قضا داشتم روی «سناریو»ی «سیانور و سناتور سنتوری» کار می کردم، چه اتفاقِ میمونی! گوش کن...
من که مثه موشِ آب کشیده داشتم از ترس می لرزیدم وُ سکته می کردم، آخه حضرتِ کارگردان یا به قولِ خودشون «دایرِکتِر» یه هیبتی داش که نگو وُ نپرس
- خلاصه قبول کردی تُو اون نقشای جهنمی بازی کنی، درست نمی گم؟
- نه نه، اون تا من وُ دید تُو هوا قاپید وُ گفت:
- بَه بَه، بَه بَه، چه قیافیه ای، چه «استیلی» چه «پُرتره» ای! من تو رو استخدام می کنم، چون «لورا» هم تو رو پسندیده، از همین امروز می تونی تُوی فیلمِ «پریده در باد» بازی کنی، بَه بَه بَه بَه چه اسمی چه اصالتی! دنیا به این فیلم سرِ تعظیم فرود خواهد آورد، ما جوایزِ «اُسکار» رو دِرو می کنیم، یه «رنسانسِ» سینمایی، مگه نه «لورا»؟
- مثه اینکه اون «لورا»، زنِ یارو خیلی هوات وُ داشته، نه؟
- والا من اصلاً همچین زنی رو به خوابم ندیدم... یه نخ سیگار بده ببینم بابا، ای دادِ بی دود
خلاصه بعله، خر وُ نخریده افسار بست، شدیم افسار بستۀ سینما، خدای تو شاهده اصلاً اینجور نقشا تُو کَتم نمی رفت، ولی مجبور شدم، فقط به عشقِ سینما، راضی شدم هر بامبولی رو بپذیرم، دردسرت ندم، همۀ اون نقشا رو بازی کردم، «بدل کار»ی کردم، از رو پُل پریدم، از چند طبقه ساختمون بالا رفتم وُ پایین اومدم، آدم کُشتم وُ زدم به چاک، انداختنم تُو دریا؛ داشتم خفه می شدم، آتیشم زدن، شلاقم زدن، محاکمم کردن، رئیس پلیسی شدم که دستش تُو دستِ دزدا بود، یعنی هم از توبره می خورد وُ هم از آخور، دستِ آخر یه عده زبون بسته رو که از هنر و صنعتِ سینما هیچ سررشته نداشتن، واسه دو زار ده شاهی، انداختن به جونم، آقا می زدنا! فیلمبردارِ نامرد همنیجوری فیلم می گرفت و جناب کارگردان فریاد می زد: عالیه، عالیه، بزنین، بزنین، همه چیز باید واقعی باشه، خون وُ کبودیِ صورت وُ شکستگی استخوون، من با «بزک دوزک» وُ «گریم» وُ  «تروکاژ» مخالفم، می فهمی «لورا» مُخا...لِ... فَم...
بعله بعدِ اون بازی دو ماه بستری شدم، که چی؟ همه چی واقعی باشه، بنی بشری به دیدنم نیومد. حالا همه چی دیگه باسمه ای و قُلابیه... اینم سیگارِ تو می کشی؟ گَلوم وُ آتیش زد...
- خُب با این قدِ دیلاق و ابروهای شیطونی وُ دستای گُنده، شانس اُوردی تُو سینما رات دادن
- ای وَل، ای وَل! اینا که گفتی حُسنه برادر، عیب نیس که، عیبه؟ مگه بقیۀ «آرتیست«آ، نونِ چی رو می خورن؟ هوم؟ اگه به بازیه، منم بلدم، اگه به «شارلاتان» بازیه، منم بلده، اگه به زیرِ پا کِشیه، منم بلدم، اگه به نون قرض دادن وُ کَلَک دوزک بازیه، خُب منم بلدم، آره قربونِ قدت بشم خوشگل جونم، مافیا بازیه دیگه، همه مون تخم وُ تَرکۀ شیطونیم
- «لورا» چی شد؟
- ای بابا! تُو هم گیر دادی به «لورا»؟ چه می دونم، کارگردان هر روز یه مُشت خرت وُ پرت می خرید وُ می گفت: اینا رو برسون دستِ «لورا». یه روزم چنان خوابوند تو گوشم که برقِ سه فاز از کَله ام پرید. گفتم واسه چی میزنی؟ گفت: خفه شو خائن! بعد صداشو نازک کرد وُ گفت: خاک تُو سرت مردیکۀ عوضی، چیکارِ این بدبخت داری؟ یه کم وضعت خوب شده نه؟ چیه حسودیت میشه؟
دوباره صداش وُ کُلُفت کرد وُ گفت: من حسودیم میشه؟ من این بی وجدان وُ از رو خاک برداشتم وُ به آسمونِ شهرت رسُوندم، این بابا نوچۀ منه، حالا با نوچۀ من، گماشتۀ من، کیف کِشِ من رو هم می ریزی؟ چی؟ من وُ از چاقوکِشا می ترسونی! آه «لورا»! امشب مثه یه تیکه ماه شدی بیا در آغوشم... «اسموکینگ» وُ «پاپیون» به ام می یاد؟
دوباره صداش وُ نازک کرد وُ گفت: هر چیزی یه لیاقتی میخواد مرتیکه، تَرکت می کنم
کارگردان اون «آب شنگولی» رو یه نفس سر کشید، یکی دیگه، یکی دیگه، بعد نشست رو زمین وُ های های گریه کرد:
- «لورا»! به خاطرِ خدا به من به دلم به چشمام به دستام نگاه کن، من دیوونه تَم، دیوونۀ او اخم و لبخند و قِرای ریز ریزت، قربونِ دامنِ چین چینت بشم...چی؟من اَلکُلی یَم، به من میگی بو گندو؟ بی شخصیت... «لورا» ولش کن بره، اون یه حیوونه، یه حشرۀ حقیر... بَه بَه بَه بَه «حَشرۀ حَشری» یه فیلمنامۀ «تاپ» و بی نظیر! چه فیلمی ازش بسازم...
هِی از اون زهرماری می ریخت تُو خیکش وُ چارچنگولی راه می رفت، صدای موس موسِ سگ در می اُورد وُ دستش رو مثه دُمِ سگ تکون می داد، بعد پاهای من وُ گرفت تُو بغلش: «لورا» ترکم نکن، بیچاره می شم. ترکم نکن لاکردار، آخه من عاشقتم، تُو باید فقط مالِ من باشی، مالِ من...  
- تُو... چیکار... کردی...
- خنده داره؟ به بدبختیِ آدما که نباید بخندی جیگر جون
خداییش استخوون خُرد کردم تُو این حرفه، خاک خوردم تا حرفه ای شدم... داشتم می گفتم، آره، روز به روز بیشتر یخم می گرفت وُ معروف می شدم، اسمم که تُو «تیتراژِ» فیلم می اُومد مُشتریا سر وُ دست می شکستن، چرا؟ چون می دونستن ده پونزده هزار نفر وُ می کُشم وُ تیکه تیکه می کنم، خونه ها رو به آتیش می کِشم، جد وُ آبادِ هرچی عاشق وُ معشوقه در می یارم، قانون مثه یه اسباب بازی تُو مُشتمه، جق جق جقش، فقط من وُ مجاب می کنه، حالیته! شده بودم نقشِ منفیِ همۀ فیلما، یه «جبار سینگِ» بدجنس و نسناس، ولی آخرش چی؟ هیچی، تُو باد شنا می کردم، کو چُس مثقال احترام؟ یعنی احترام محترام کُلاً تعطیل... دستم همیشه پیشِ این وُ اون دراز بود، از پسِ خرجایِ زندگیم که برنمی اُومدم هیچ، به عالَم وُ آدَمَم بدهکار بودم
- یعنی تُو این همه سال وُ این همه بازی بازی، دو زار پس اُفت نداشتی!
- ای بابا دلت خوشه، با چندرقازی که می گرفتم، مگه واسۀ ما کتک خورا وُ سیاهی لشکرا، چیزیَم باقی می موند، ها؟ تو بگو، چیزی باقی می موند! آره می موند: دَک وُ دَنده وُ دست وُ پای شکسته وُ قُلُنبۀ کبود زیرِ چشم وُ دَک وُ پوزِ آش وُ لاش... اونوقت، ریخت وُ پاش وُ الواتی وُ لوطی بازی وُ مهمونی پشتِ مهمونی وُ شب نشینیای اون چنانی مالِ ارباباس، تعریف وُ تمجید وُ عکسایِ مکُش مرگِ ما وُ مصاحبه وُ دادار دُودُور، ربطی به ما کتک خورا نداره، داره، نداره دیگه! برادر، ما یه مُشت فَعلۀ بی فکرِ سینماییم که کسی واسمون حساب باز نمی کنه. من؛ از زمین شویی شروع کردم، آبدارچی شدم، تبلیغات چی بودم، بلیط فروشی کردم، پادویی کردم، دلقک شدم، چه میدونم... چی، خر حمالی؟ اوه، تا دلت بخواد. ما چیزی نداریم که خرجِ اَتینا کنیم تا اینجام که اومدم برا هفت پُشتم بسه. یه هنرپیشۀ فراموش شده، یه تنِ علیل وُ یه دلِ داغون...
- کارِ اون کارگردانه به کجا کشید؟
نور از قبرش بباره، اون کارگردانِ ورشکسته شد وُ خودش وُ کُشت، بالا سرِ جنازش یه تیکه کاغذ پیدا کردن که نوشته بود:«شمع ها رو خاموش کن لورا، این روزا دنیا رو رعد و برق روشن کرده، شمع ها رو خاموش کن لورا!»*
- حالا با این عجله کجا داری میری؟
- فضولی! هیچ جا، با «لورا» قرار دارم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* جمله ای از باغ وحش شیشه ای نوشتۀ: تنسی ویلیامز
2014 / 10 / 22
http://rezabishetab.blogfa.com‍

 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست