تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده سیاسی / ویژۀ انقلاب کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید

بُن بستِ اسکله و کوسه ها
رضا بی شتاب

- اُمدُم... اُمدُم... سر اُوُردی عامو ایجوری در میزنی! همه رو زابِرا کردی، کا
- وُلِک یه ساعته کاشتیمون دَمِ در، دَهنت آسفالت، بُلکُمی یَم می کنی؟... وُه خدا رُو کُولت، خفه مون کردی، دوشِ اُدکُلون گرفتی؟
دستانی چغر و خسته، فانوسِ حوصله را بر درگاهِ کلبۀ بی عابر می آویزد. «سَبَخی» در انزوایِ خویش خواب می بیند. خوابِ ملخهایی که روی خُنَکیِ لوله های نفت می نشینند. هنگامی که مارِ زنگی در زیرِ بوتۀ بارهنگ چمبره می زند. گلهای کاغذی شبنم ها را در آغوش می کشند. مرغِ غمی در هوا پَرپَر می زند. شب بر شانه های شهر سنگینی می کند. «رُطبِ» ماه بر طبقِ آسمان می درخشد. لنگۀ چکمۀ پلاستیکی در گِل وُ لایِ خشکیده رها شده است. داسی روی خاکِ پوک انتظار می کشد. «مکینۀ» کهنه را زنگار گرفته است. عطرِ «تماته» های کال در هوا پاشیده است و «شِیله»1 ای بر سرِ چوبی پوسیده می جنبد. باد به گِردِ نخلها می چرخد. موج های ریزی به پایه های اسکله می آویزند و ساحل را می بوسند. بَلَم ها وُ لنج ها آرام تکان می خورند. تیغۀ کوسه ها دلِ آب را می شکافد و مانندِ برقِ دشنه ای از لایِ قبایِ روزگار به چشم می آید. شط؛ خاموش است. نورِ کژتاب وُ بی جانِ تیرِ چراغِ برق دایره ای لغزنده آفریده است. صدای جیرجیرکها از نهفتِ تاریک می آید. آب در جویِ جلبک بستۀ کوچه، بی صدا می گذرد
- ساعت چَنده کا؟
- جَخ دَه ربع کم
- خُب، خیر باشه حالا کجا بریم، کا؟
- خدا کریمه، میریم «لُقونطۀ» عامو «حمزه» برا الواتی بعدشم علافی وُ تلافی در اُوردن
- قُلُو بازی در نیار؛ عصبانی نباش، قرار نیس همه به عشقشون برسن، وِل کن بابا تو هم، عروسیِ دخترِ شاپریونه!
- تُف به اون ذاتِ...
از جایی دور صدایِ بلندگوی عروسی می آمد. باد صدا را بُریده بُریده می رساند. از نفس می افتاد و دوباره صدای ساز وُ آواز می آمد: عروسیِ خوبانه ایشالا مبارکش باد، جشنِ بزرگانه ایشالا مبارکش باد...
وقتی رسیدیم «حمزه» انگار تازه از کورۀ مکالمۀ تک نفره، بیرون آمده بود. برافروخته بود و نگاهی پریشان داشت. استکان های عرق خوری را روی میزِ پلاستیکی گذاشت: مثه همیشه؟
- ها، قربونِ دستت خالو، دمت گرم، کا
- عروسیشون وُ عزا می کنم، دَهنِ دوماد وُ «سرویس» می کنم...
- یواش، یواش، شِر وُ وِر نباف عامو، خُو نباید طَرَفَم از تو خوشش بیاد... زورکی که نمیشه. جونِ مادرت واسه ما لُقمه نگیر، حال وُ حوصلۀ بزن بزن وُ زندون ندارم... مُو دیگه پُشتِ دَستم وُ با آتیشِ سیگار داغ کردم
- تو فقط تماشا کُن، طوری بزنمِش که صدا سگ بده، رُفتش وُ میدُم، عمودِ خیمه شو می زَنُم. حالا صبر کن... دیگَم سرِ کار نمی یام
- خُل شدی، برا چی کا؟
- صندوق سازیَم شد کار...
- لااقل پول وُ پلۀ خریدنِ ساندویچِ فلافل وُ پپسی وُ سینما رفتن که میشه! دو قرونَم میذاریم کفِ دستِ ننه مون وُ دیگه از خجالت هِی سرخ وُ سفید نمی شیم
«حمزه» توتونِ سوختۀ پیپ اش را توی زیرسیگاری خالی کرد:
یه عده سرگرمِ «دِیگُلیِ»2 دنیا یه عده پُشت به دنیا... دنیای عجیبی شده عامو، یکی نشسته لبِ شط وُ منتظرِ خضر وُ اسکندره؛ یکی از دَمِ تنور تکون نمی خوره وُ میگه توفانِ «نوح» دوباره از همیجا شروع میشه، یکی سوارِ چوب شده میگه مُو «یعقوبِ لیثم» یکی نشسته رو به قبله وُ میگه تا «شمر ذوالجوشنِ» ملعون وُ نکُشم آروم نمی شم... حالا قصۀ شوما جَووناس...
«حمزه» وسطِ «لوقُنطه» ایستاد. سرش را خاراند. تلوتلو خورد و زانو زد:
- هُوی... سُکان وُ بگیر عامو، نزنی به صخره
- وُووی... ها عامو «حمزه»! تو هم »کِلو»3 شدی؟
«حمزه» بلند شد و ایستاد: نه، نه... سرُم گیج رفت، حواسم سرِ جاشه، زیادی خوردُم عامو
- عامو «حمزه» ایی «قلیه ماهی» مالِ چه قرنیه؟ کا
«حمزه» دودِ پیپ را حلقه حلقه به هوا فرستاد: مالِ قرنِ «ابومسلمِ خراسانی»...
- اُه اُه اُه... مُکافات اومد... دوباره «جان وین» پیداش شد، کا
«ممد شیطون» با قارقارکش آمد. کلاهِ موتور سوارانِ عهدِ بوق را از سرش برداشت و روی زینِ موتور گذاشت.کنار پیشخوان ایستاد. نگاهِ نافذ و مظنونش را به ما دوخت و فرمان داد: چایی... آب جوراب نه ها! چایی...
«حمزه» چاییِ پُر رنگ را در استکانِ کمر باریک روی پیشخوان گذاشت. «ممد شیطون» چایی را در نعلبکی ریخت. قند را گذاشت گوشۀ لُپ اش و چایی را هورت کشید. کبریت کشید و سیگارش را گیراند. دود را از سوراخهای بینی بیرون داد. کبریتِ نیمه سوخته را زیرِ پا فشرد. پُکِ سنگینِ دیگری به سیگار زد و دودِ غلیظ را به طرفِ میزِ پلاستیکیِ ما فوت کرد:
- چطوری بچه؟
- چه کادودی خفه شدم... بچه تُو قُنداقه، عامو
- ها، بلبل شدی؟ ایی چه یال وُ کوپالیه برا خودت ساختی؟ واسه مُو «هندی» بازی در نیار... خری که خاک می خوره اول خودش دل درد می گیره، گفته باشُم ها! صبر کن ببینم تُو شب، اُونَم تُوکافه؛ عینکِ «ریبَن» زدی که چی بشه؟
- برا قشنگی
- داری چیکار می کنی؟
- کی مُو؟ دارُم «اَلوچ»4 می جُووُم کا
- تو چیکار می کنی؟
- با مُونی؟
- نه با دیوار بودُم
- هیچی، مُو دارُم نیگات می کُنُم، اگه جُرمه، خُو دارم تعجب می کُنُم
خیلی جیرجیر می کنی، دارین «قلیه ماهی» می خورین با عرق، ها؟ هر کی دست از پا خطا بکنه، «دِکوراسیونِ» صورتش وُ عوض می کنم. شناسنامه تق؛ باطل شد. مُو مأمورِ دولتُم با هیشکی یَم شوخی ندارُم؛ پدرُم کسی بود که وقتی اسمش می اُومد ستونِ فقراتِ انگلیسیای خنزیر تیر می کشید، آخرشم دُمشون وُ گرفت وُ از ایی بیغوله پرتشون کرد بیرون. انگلیسا بِهِش می گفتن: غبارِ غلیظ. وقتی می تاخت زمین وُ آسمون می لرزید. اُو اسب داشت مُو موتور دارُم. مُونم پسرِ همون دلاورِ دل وُ جیگر دارُم. به مُونَم میگن کوسۀ جنوب. ها! اَلِکی که کلافه نیستی، حتماً یه کلکی تُو کارتِه
- مُو چه کلکی دارُم
تو گفتی وُ مُنَم باور کردُم. وقتی سرِ بزنگا مُچِ تو گرفتُم اُو وقت می فهمی با کی طرفی... قبل از اونکه پشیمون بشی وُ به گُه خوردن بیفتی وُ ننه من غریبم بازی در بیاری؛ دَس بردار وُ مثه بچۀ آدم بشین سرِ جات، وَاِلا می فرستُمت اوجایی که عرب نِی انداخت. تا بیای به خودت بجُنبی موهات عینِ دندونات سفید شده...
«حمزه» با خودش حرف می زد: یکی میگه اکسیرِ طلا سازی رو پیدا کردُم، بعد میره آفتابه دزدی؛ یکی میگه «نمرود» وُ «شداد» وُ دستگیر کرده وُ برده تحویلِ «حجاجِ» جاکش داده، یکی میگه دارُم میرُم کلکِ فرعون وُ بِکنُم، یکی زده به کوه وُ رفته تُو غارِ «اصحابِ کهف»، یکی روحش رو کرده تُوی حقۀ وافور وُ میگه بلاخره یا خر می میره یا خرخدا یا رئیس می میره یا کدخدا، یکی میگه مُو آخرش پرواز می کُنُم، پرواز...
باد صدای ساز وُ آوازِ عروسی را می آورد: مَرمَرِ سینه بلرزون بلرزون بلرزون جونُم، قِر تُو کمرتو بچرخون بچرخون بچرخون جُونُم... برا دو دسته گُلِ نُو شکفته، یه کفِ مرتب بزنین... حالا همه با هم دخترِ آبادنی چه سبزه وُ مامانی رو می خوانیم؛ یک دو سه...
«ممد شیطون» دستش را آرام روی اسلحۀ سیاهِ کمری اش لغزاند:
ببینُم پُشتِ گوشام مَخمَلیه؟ خَرُم! هالو نیستُم. مُو صبرِ ایوب دارُم. ولی خدا به دادتون برسه اگه از کوره در برُم، حواستون باشه، سی ساله تُو ایی خیابونا دارُم خاک می خورُم، گَشت می زنُم وُ اَنگل مَنگلا رو دستگیر می کُنُم، تُو شبایی که جنابعالی خواب تشریف دارین وُ جاتون گرم وُ نرمه مُو سگ لرز می زنُم، ناطورِ امنیتُم، تُو شبایی که خایه های خدا از سرما یخ میزنه، مُو تُو کوچه پسکوچه ها وُ خیابونا پرسه می زنُم وُ نگهبونی میدُم؛ اَمون از اُو روزی که دستُم به ماشه بِره، نمی خوام چاخان کُنُم ولی فکر می کنی اگه مُو محافظِ «کِندی» بودم می تونستن بکُشنش! اگه مُو مأموریت داشتُم «هیتلر» وُ زنده دستگیر می کردُم، نمی ذاشتُم کار به ایی جاها بکِشه، حالا بذار هی پشتِ سرم صفحه بذارن وُ هِره کِره بکُنن، آخرش چی؟ وقتی رُو در رُو میشن، تعظیم می کُنن وُ میگن: عامو ممد مخلصیم، چاکریم، قربانت، امری باشه در خدمتیم... تو چِته داری عرق می ریزی؟
- مُو؟ خُو معلومه گرمُمِه، خلافه؟ قلیه ماهیش تُنده عامو، آتیش گرفتم
- بُلکُمی می کنی؟
- نه والله، بُلکُمیم کجا بود! پَه چِته، چَپ کردی رو ما؟ خصومت داری، کا!
- تو به چی زُل زدی؟
- هیچی عامو... خُو جونُم در خطره
- آخی بمیرُم واست! با ایی «کُم» وُ دک وُ پوزت خجالت نمی کشه بی غیرت! اگه اَنگی به دَنگت نبود که عرق نمی ریختی! تو چته عزا گرفتی مارمولک؟
- میخوای پا شُم بندری برقصُم وُ «چَپَک» بزنُم؟ بفرما: لبِ کارون، نننای، چه گُل بارون، نننای...
بِسه بِسه «تُخماتیک» میخونی بچه! مغزت دو زار نمی ارزه... اگه بخوایین شَر به پا کنین وُ شلوغش کنین با مُو طرفین. مُو جای شما بودم می رفتُم کپۀ مرگم وُ می ذاشتُم... خلاصه دوست میگه گفتُم دشمن میگه میخواسُم بگُم... اتفاقی افتاد از مُو گِلِگی نداشته باشین
- عامو «حمزه» یه قلیون واسه ما چاق می کنی؟
روی تُخمِ چِشُم... یکی سی ساله مشغولِ تعمیرِ رادیو «قُوّه» ایه، یکی میخواد طیّارۀ «کُنکورد» بسازه، تُو خریدنِ «سِریشمِ» بادبادکش وا مونده، یه دزدِ محترم وُ جلیل القدر می خواست بره تُو خرید وُ فروشِ نیشکر، افتاد تُو معاملۀ موشک وُ خمپاره، یکی دوربین وُ از رو چشماش پایین نمی یاره وُ میگه مواظبِ دشمن وُ ستون پنجم باید بود، یکی از عشقِ «سلیمه» یاغی شده نمی دونُم قلندر شده وُ زده وُ رفته... ها بُرو که رفتی... نه خبری نه اثری، هیچی... میگُم عامو «مَمَد» تونستی خبری از زن وُ بچۀ ما پیدا کُنی؟ پیرمُون در اُومد
«ممد شیطون» با دستمال عرقِ پیشانی و پشتِ گردنش را پاک کرد: هنوزِشِه، ولی بلاخره پیدا می کُنُم، یه کم «فُگُراتی»5 داره... اشتهام وا شد، یه «غاضی»6 یَم برا مُو بگیر، خار تُوش نباشه ها... حالا ایی «اُم الخبائث» چیه می ریزین رُو جیگرتون! به زنِ خدا بیامرزُم قول داده بودُم دیگه زهرماری نخورُم، مگه شما می ذارین!... اِمشُو... اِمشُو عروسیِ دخترمه... یه پیکم واسه مُو بریز...
- بزن قدش کا، چاکریم...
«حمزه» پیپ اش را روشن کرد: همه تون مهمونِ مُو
و ناگهان پیر و شکسته شد. نشست و سرش را روی دستهایش گذاشت. شانه هایش می لرزید
از کافه بیرون آمدیم. بوی درختانِ «خَرزَهرِه» و «شمشاد» در هوا پیچیده بود
هر سه با هم گریستیم
ـــــــــــــ
1- شِیله = نوعی روسریِ سیاه. 2- دِیگُل = چاپلوس. 3- کِلو = دیوانه. 4- اَلوچ = آدامس. 5- فُگُر = نحس. 6- غاضی = لقمۀ بزرگ
2015 / 2 / 18
http://rezabishetab.blogfa.com‍

 

رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست