تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده سیاسی / ویژۀ انقلاب کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید

شاپرکِ پشتِ پنجره
رضا بی شتاب

چیزی نگفتم. خاموش بودم. مرا بوسید و رفت
- یعنی... به همین سادگی!
- آره، باور کن به همین سادگی...
میدونم شومام باور نمی کنین. یعنی خداییش حق دارین. حق دارین بگین: یارو دیوونَس. مُخش تاب داره، بالاخونش وُ داده اجاره. منم اولش باور نمی کردم ولی کم کم باورم شد. یه شاپرکِ سمجِ لوس وُ از خدا بی خبر شده بود موی دماغم وُ ول نمی کرد. از در بیرونش می کردم از پنجره پیداش می شد. هر جا می رفتم مثه یه سایه دنبالم می اومد. از این وَر به اون وَر، از این گوشه به اون گوشه. همین طوری دور وُ برم می پلکید. گاهی کلافه می شدم وُ با دستم یا با دستمال تهدیدش می کردم. برا چند ثانیه غیبش میزد ولی دوباره مثه اَجَلِ مُعلّق سر وُ کله ش پیدا می شد. شومام که غریبه نیستین، چند دفعه خواستم کلکش وُ بکنم یعنی بکُشَمش، ولی دلم نیومد. نمی شد اونو تُوی این سرما وُ برف وُ بوران آلاخون والاخون کرد. خدا رو خوش نمی اومد
- می دونی بدترین بدهکاری اینه که آدم به خودش بدهکار باشه
- قربونِ دهنت، گُل گفتی
ماجرایِ عجیبیه، میدونین چی شد؟ یه روز سرگرم وراجی با خودم بودم که دیدم صدای بال بال زدنِ یه شاپرک مییاد. برگشتم دیدم، بعله، یه شاپرک گرفتارِ تار وُ تورِ عنکبوت شده وُ داره دست وُ پا می زنه. آخه جون عزیزه، میدونین که!
- خب معلومه مؤمن،جونه؛ بادنجون که نیس
دلم سوخت وُ نجاتش دادم. به عنکبوتم گفتم: ببین داداش اینجا توی این لونه حق نداری کسی رو بکُشی وُ بخوری، این یه قانونه فهمیدی! اگه نه با من طرفی. اینجا فقط حرف وُ آشتی، دعوا وُ مرافه وُ یقه کشی وُ مشت وُ لَنگ وُ لَقد نداریم، فُحشَم نمی دیم، قبول؟
از قاتل وُ قربونی بدم مییاد. دوتاشون وُ از پنجره انداختم بیرون. عنکبوته غیبش زد. دیگه ندیدمش. ولی شاپرکِ چسبیده بود به شیشۀ پنجره وُ جُم نمی خورد. هی خودمو زدم به بی خیالی. زیر چشمی حواسم بهش بود. یهو به خودم گفتم: نکنه یه گنجشیکی بیاد وُ قاپش بزنه. لای پنجره رو باز کردم وُ گذاشتم بیاد تُو
- خجالت نکش، بیا تُو، خونۀ خودته
دل سوزی؛ اومد نیومد داره. نشون به اون نشونی کنگر خورد وُ لنگر انداخت وُ تُو این وانفسا مونِسَم شد. راسیاتش از تنهایی در اومدم
- ای وَل آقا مهندس، خدا رو هزار مرتبه شکر که دِلت گُنده وُ فکرت بُلنده
حالا داستان اینه که تا یه تُکِ پا میرم بیرون، دلم براش خیلی تنگ میشه. زود سرِ خر وُ کج می کنم وُ برمی گردم تُو کَل خرابۀ خودم. نمی دونم اونم دلش یه ذره واسۀ من تنگ میشه یا نه؟ هیشکی نمی تونه به من دروغ بگه، از تو چشما می خونم که کی راست میگی کی دروغ، تازه یه حسِ عجیب وُ غریبم دارم که زود می فهمم طرف تحویل می گیره یا نه، یا اینکه همش فیلمه وُ بازی وُ کَلکِه
- زندگی پنجاه درصدش لافه پنجاه درصدشم علافیه، پاری وقتام یه عَکسه رو تاقچه که دستت بهش نمیرسه؛ فقط میتونی نیگاش کنی؛ حالیته!
- نازِ اون نَفَست دکتر جون، رحمت به اون شیری که تو رو خورد
داشتم می گفتم؛ تا حالا چند بار بیرونش کردم ولی هر بار مثه سگ پشیمون شدم. یه بار خیلی عصبانی بودم. پنجره رو باز کردم وُ داد زدم: خب برو، کی جلوتو گرفته، تو هم برو مثه بقیه. راه بازه جاده هم درازه، مگه کسی نامۀ فدایت شَوَم برات نوشته بود؟ یه کاره!
بیچاره نیگا نیگا کرد وُ رفت. با خودم گفتم: این رفتن دیگه چی؟ برگشتن داره
- آخه چیکارش داشتی بدبخت بی زبونو، تو هم دیواری کوتاه تر از اون پیدا نکردی
همین وُ بگو! بعداً پشیمون شدم. هرچی چشم چشم کردم خبری ازش نبود. به یه ساعت نکشید دیدم چسبیده به پنجره وُ داره زُل زُل نیگام می کنم. جیگرم آتیش گرفت. باور کن اگه دنیا رو بِهِم می دادن اینقدر خوشحال نمی شدم. پنجره رو باز کردم اومد تُو
- حتماً داشته دلبری می کرده، نه!
شاید! خلاصه نه سلامی نه علیکی. رابطه ها خیلی ظریفه؛ می باس حواسمون باشه مثه کاغذِ سریشم خورده از هم وا نره، مثه بالِ شاپرک نشکنه. یه دو روزی بینمون شکرآب شد. عینِ غریبه ها. هر کی سی خودش. حتی به هم نیگام نمی کردیم. تا اینکه من سرم وُ گذاشتم جا پام وُ مِنت کشی کردم وُ سر صحبت وُ باز کردم. گفتم: آهای یارو حالا دیگه ما رو تحویل نمی گیری! بیا بشین رو شونم ببینم حرفِ حسابت چیه. بدو بچه جون، قهر وُ غیض خوب نیس. اومد نشست رو شونم. براش رو میز غذا گذاشتم. رفت وُ خورد. بیچاره چقدر لاغر شده بود. به خودم بد وُ بیراه گفتم وُ پشتِ دستم وُ داغ کردم که دیگه دِلِشو نشکَنَم  
- آره، اولین مزاحمِ آدم، خریته. دنیا یه شهرِ بازیه، اگه نفهمی باختی
- خدا عمرت بده حرفِ اول وُ آخر وُ زدی
شوما که غریبه نیستین. میخوام واسه تون یه چیز رو اعتراف کنم. چرا؟ نمی دونم. شبا که خودمو پرت می کنم تُو تاریکی وُ این سرِ سنگین وُ میذارم رو بالش، زمین دور سرم می چرخه. تمومِ کارایی که تُو روز کردم وُ فکرایی که تُو کله م اومده، همینجوری جلوِ چشام رژه میره. بعدش بغض می کنم وُ اشکام گوله گوله می ریزه رو بالش. این بالشِ لعنتی همیشه خیسه وُ لکه داره
تا این که سر وُ کلۀ این شاپرکِ فسقلی پیدا شد. داشتم با خودم حرف می زدم وُ تو عالمِ هپروت بودم که یهو این شاپرکِ فضول آفتابی شد. همینجوری یه بند تو گوشم ونگ میزد. هرچی دستم وُ  تکون تکون می دادم، نُچ، طرف به روی مبارکش نمی اُورد. پا شدم چراغ وُ روشن کردم وُ دنبالش گشتم، غیبش زده بود. چراغ وُ خاموش کردم وُ دراز کشیدم. باز وزوزش شروع شد. دنبالش می گشتم وُ عصبانی بودم. می خواستم دخلش وُ بیارم وُ از شرش راحت شَم. خلاصه هی پا شدم چراغ وُ خاموش وُ روشن کردم وُ دنبالش گشتم. خیر، نبود که نبود. تا این که خسته شدم. دراز کشیدم. گفتم: آهای کِرمائیل! زدم زیرِ خنده. حالا نخند وُ کی بخند
- دقیقاً حق داری، میدونی چرا؟ چون ما یادمون میره یه چیزی به اسمِ خنده اصلاً وجود داره
عجیب بود! فلانی دیگه پیداش نشد تا این که خوابم بُرد. چُونَم که گرم میشه، خدام حریفم نمیشه. این همه حرف از کجا توی این کله جمع میشه، خدام نمی دونه
میدونی؛ پول دارا همیشه میگن فقرا آدمای صادقی هستن، خوشبختن. راضی یَن. با یه تیکه نونِ خشک وُ یه پیاله چایی وُ دو مثقال پنیر، عشق می کنن، سیر میشن وُ خدا رو شکر می کنن. ولی مال دارا چی؟ سیرمونی ندارن، وقتی صدقه میدن برا ایز گم کردنه. برا اینه که سرِ خدا وُ ما کُلاه بذارن. مام بیخودی دعا می کنیم
- آره دعای ما از صدتا تیرِ غیبم بدتره
اوهوم؛ اونوقت ما فُقرا اگه یه قرون کسی کفِ دستمون بذاره چی میگیم؟ میگیم: خدا از بزرگی کَمِتون نکنه، بچه هاتون وُ واسه تون نیگر داره. اون دنیا عوض بگیرین
- بعضیاشون ناخن خشکن وُ نَم پس نمیدن، فقط بلدن بگن: خدا بده، برو کنار بذار باد بیاد
خلاصه شاپرکِ پُر رو، ناز می کرد وُ هی غیبش میزد
- نازکش داری ناز کن، نداری پاتُو دراز کن
می گفتم: هِی فلونی! کجایی؟ باز قهر چُسُوندی؟ خیلی خُب بابا بیا واسَت غذا رو میز می ذارم. چه گرفتاری شدیما! گوشِ شیطون کر، بی حرفِ پیش، باشه شاید یه روز بُردَمت رستورانِ ماکسیم نشستیم وُ مثه دو تا خرپول حسابی لُمبُوندیم وُ گُل گفتیم وُ گُل شنفتیم. اونوقت آبی زیرِ پوستمون میره وُ گونه هامون حسابی گُل میندازه. ولی اگه تو رو راه ندادن چی؟ من که مشکلی ندارم، پول که باشه رو سبیلِ هر آدمی میشه، نقاره خونه ساخت. خب دنیا رو چی دیدی، شایدم یه روز یه پولِ قُلُمبه از آسمون افتاد تو بغلِ ما وُ رفتیم وُ یه صفایی کردیم. آره، زبونِ بنده قَلَمِ پروردگاره. تو بگو؛ بلاخره یا گوش می کنه یا نمی کنه. چیزی رو که از دست نمیدی، میدی؟ حالا اومدیم پوله افتاد تو بساطِ ما، رستورانِ ماکسیم رو از کجا پیدا کنیم! منم مثه تو فقط اسمشو شنیدم. خب، مانعی نداره آدم پُرسون پُرسون میره هِندِستون. بعد یواشکی تُو دلم میگم: زِپِلِشک!
اگه یه مایه داری دِلش به رحم بیاد وُ چیزی نذرِ ما بکنه، بعد که طرف رفت چی میگیم؟ میگیم: خاک تو سرت با اون پولت، اون کبکبه وُ دبدبه ت، صدقه ت بخوره تو ملاجِ جد وُ آبادت. پَست فطرتای زالو. خونِ ما بدبختا رو می مِکین وُ گُنده میشین، بعدش مالِ خودمون رو چُس مثقال چُس مثقال به خودمون پس میدین. نیگاشون کن! حَنبونۀ باد وُ گوشت! هرچی از ما فقیر بیچاره ها می دُزدین، بشه آمپول وُ دوا درمونتون، یه روزِ خوش نبینین. همه تون گِشت برین زیرِ گِل، هر دونه اشک که از چشمِ ما می چکه، یه گولۀ آتشی بشه وُ درق بخوره وسطِ پیشونیتون، به حقِ صدای شکستۀ ما، حُناق بگیرین         
کجایی جیگر؟ باز پیدات نیس، صدامو می شنُفی! بیا واست یه خورده غذا بریزم بخوری جون بگیری
این تلفنای دستی اَم حکایتی داره ها! هر کی رو می بینی یه گوشی گذاشته تو گوشش وُ داره حرف میزنه
- قَبلَنا همه با خودشون حرف میزدن وُ بعد که می فهمیدن، لُو رفتن وُ مردم دارن نیگاشون می کنن، اَلکی می خندیدن وُ خودشون میزدن به اون راه، حالا با این تلفنا خیالِ همه راحت شده
- آره تلفنه خاموشه ها، یارو الکی قربون صدقۀ عمه ش میره
- بعضیا تلفن همراهشون هیچوقت همراشون نیس، بعضیام هیچی نیستن، فقط یه تلفنِ همراهن، یعنی خودشون اصلاً وُ ابداً وجود ندارن. الو: از اتوبوس پیاده شدم. الو: تُو قطارم. الو: تُو بازارم، کاری ندای، چیزی نمیخوای؟ بوس. الو: بِلا نسبت، گُلاب به روتون، تُو خَلام...
- حالا دیگه همه دارن، گدا گُوداها وُ خر پُولا، تازه به دُورُن رسیده ها...
- دَمت گرم، دمت گرم، این وُ خوب اومدی
آره، یه تلفنِ قراضه تُو آشغالا پیدا کردم وُ تمیزش کردم. منم شدم همرنگ جماعت وُ همین کارو کردم. یه گوشی گذاشتم تُو گوشم وُ وراجی کردن. اونم با کی؟ با خودم، آخه اونورِ خط که کسی نبود. گاهی الکی تعجب می کردم، گاهی می خندیدم، پاری وقتا عربده می زدم، دستور می دادم. قربون صدقه می رفتم. هر کی می دید می گفت: خوش به حالش تنها نیس، یکی رو داره که باهاش خوش وُ بش بکنه. حالا من چطوری اینا رو می فهمیدم؟ آخه دیگه اُستا شده بودم. می تونستم لب خونی بکنم. می تونستم از روی چین وُ چروکِ در هم وُ بر هم قیافه ها، حدس بزنم طرف تُو چه فکریه، هوای دلش چاچَبیه، یا آفتابی، غمگینه یا خوشحال. کسی رو داره که براش ناز بکنه، حرف بزنه یا به حرفاش گوش بده...
- دنیا همۀ ما رو بد جوری چزونده وُ چلونده
ولی آقایی که شوما باشین؛ مگه گذاشتن پدر سَگایِ نامرد! چپ وُ راست متلک بارونم کردن:
- بَسکی خوش جی جیه، شورتِ تُوری اَم می پوشه، داغت وُ نبینم ژیگول!
- ناکسِ نالوطی، آهای آشغال! اون وِروِرک چیه دستت؛ عافیت باشه قورباغه!
- خدا شانس بده، معلوم نیس با کی گرم گرفته ناجنسِ عوضی
- احمق! آهای بی بُته! اَجی مَجی لاترجی؛ از کجا دزدیدیش بی شرف!
دیگه جوش اُوُردم، قاطی کردم. گفتم: یه جُو شعور، خوب چیزیه، حسود هرگز نیاسود، حالتون وُ بدجوری می گیرَما! غلطِ زیادی نکنین... آقا ریختن سَرَم وُ حسابی مُشت وُ مالم دادن؛ شدم پنجاه کیلو گوشتِ بی اُستخوون. بعدشم تلفن وُ خُرد وُ خاکشیر کردن
چی بگم... فکر کردم شاپرکِ داره به حرفام گوش میده، نخیر خوابش بُرده بود وُ منم غافلگیرش کردم. دیدم یه گوشه مثه بچۀ آدم آروم خوابیده. خواستم اذیتش کنم وُ سر به سرش بذارم، ولی یه چیزی توی ذهنم می گفت: چیکارِ بیچاره داری! واسه خودش خوابیده، خوابِ زمستونی
اشکالی نداره وقتی از خواب پا شدی، می شینم وُ سیرِ دل واسَت حرف می زنم. از دنیا وُ از سرما وُ برف وُ اینجور چیزا خیلی گفتنی دارم، حالا راحتت بذارم بخوابی، بخواب...
آره، یه روز یه دختر مثه پنجۀ آفتاب، مثه یه شاپرکِ خوشگل، از اون دستِ خیابون اومد به طرفم. وایساد وُ همینجوری زُل زد به من. بعدش من وُ بوسید...
- حتماً مست بوده
- نه عزیز، دهنش بوی گُل میداد
- تو چیکار کردی؟
- هیچی، ماتم بُرده بود؛ آخه تا حالا هیشکی من وُ نبوسیده بود
2014 / 12 / 17
http://rezabishetab.blogfa.com‍

 

رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست