تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده سیاسی / ویژۀ انقلاب کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید

شبگیر و شباهنگ
رضا بی شتاب

- شرمندۀ شوما حسن سه سوت با هفت سر نون خور وُ هفتا دهنِ باز... در خدمتم... خیلی وقته تُو نَخِتم همینجوری وایسادی وُ بِربِر نیگا می کنی، نه دست بلند می کنی نه چیزی میگی؛ گفتم خدا رو خوش نمی یاد تنهات بذارم این شد که سوارت کردم، کجا میرین آقا؟
- لطف کردید، محبت کردید ممنونم آقا... به این نشانی
زندگی یک حادثۀ غریب است و ما شاید به جستجوی حادثه زاده می شویم. چون آتشی که در آتش یا آبی که در آب بیفکنی، حاصل یکی است. نسبت؛ زلالیِ آب است و سرکشیِ آتش. چندین سال است که سراغ به سراغِ او می روم و میانِ صخره ها، صحراها و بیابان ها سرگردانم. از نیشابور رهسپارِ شام شدم:
[اینجا سنگ روی سنگ بند نمی شود و جهان چیزی نیست جز؛ یک مشتِ گشودۀ وحشت و جنون؛ جنونی که بر رخسارِ سپیده چنگ می کشد؛ بی بضاعتیِ فضل، کینه توزی؛ آرزو و دسترنجِ انسان را تباه می کند...گفتید «لالا»؟ فکر می کنم در این تذکره نشانی از او بیابید گورِ او باید در «آگره» باشد. اینجا نوشته «لالا» لَلِۀ بچه های سلطان بود و به آنها خواندن و نوشتن می آموخت و گاهی چیزی می نوشت تا اینکه به وزارت رسید ولی دیری نپایید که امیر او را بر دار آویخت... ولی جایی دیگر خواندم که او را به کوهستانِ سایه ها تبعید کردند؛ آنجا که همیشه برف می بارد و آب به سانِ سنگ است و شعله ای جز آهِ ماسیده بر لبان نیست...]
- آهای گاگول! این چه طرزِ رانندگیه ریقونه! چی کشیدی خوش خوشانته مردیکۀ دَبَنگوز! راه مالِ من بود خودش وُ به زور چپوند تُو خطِ ما، حالام مگه راه میده، لامصب! شیطونه میگه بزنم درب وُ داغونش کنم... می بینین آقا! با هفت سر نون خور وُ هفتا دهنِ باز، چه اعصابی ازمون خُرد میشه، یعنی رو اعصابت مورچه رژه میره، این شهر «کُلسکیونِ» ناتوها و هاپولی خوراس... بزن کنار بی بُته! می بینی این جماعت وُ؟ همه شون یه بار خواب دیدن ادعای پیغمبری می کنن، وقتی خوابیم، خوابِ بیداری می بینیم، وقتی بیداریم انگار صد سالِ آزگارِ خوابِ مرگیم، یا باجِ سبیل میدیم یا باجِ سبیل می گیریم، اگه بد میگم آقا، بزنین تُو دهنم
از آنجا تهی دست بازآمدم و به «گجرات» رفتم و سپس با کاروانِ شتر به عراق باز گشتم:
[ «لالا» حکیم باشیِ پادشاه بود، حاذق و مجرّب بود تا اینکه سلطان را بیماریِ سختی بستر نشین کرد و «لالا» از مداویِ او عاجز ماند و ناگهان از درگاهِ عزت به زندانِ نکبت در افتاد و در همان جای جان سپرد... جایی خوانده ام که پوست از تن اش برکشیدند و از قلعۀ دیو سرنگون کردند...]
- این بُرجا رو می بینین! عینِ سیبِ کِرمو می مونن حالِ آدم وُ بد می کنن یه باد که بیاد، همه شون می ریزن پایین...چیه آقا تُو فکرین! نگرون نباشین هر جور شده این آدرس رو پیدا می کنم... آهای مرتیکۀ عوضی بُرو الاغ سواری؛ می بینین آقا چه راه بندونی درست کرده، نمیدونم کی به اینا تصدیق میده؛ منِ خدا زده با هفت سر نون خور وُ هفتا دهن باز چه عذابی باید بکشم، واسه چی؟ واسه اینکه دستم جلو این وُ اون دراز نشه، واسه اینکه اجاره خونه عقب نیفته، قبضِ آب و برق دیر نشه، خرت و پرتِ زندگی بالا و پایین نشه، از بوقِ سگ تا خدا میدونه کی، تُو این دود وُ دَم وُ کثافت همینجوری دست وُ پا می زنم بلکه یه لقمه نون از زیرِ خرسنگِ شیطون بکشم بیرون وُ ببرم برا هفت سر نون خور... شوما مثه اینکه مالِ این حوالی نیستین از خارج اومدین؟
- فکر می کنید نشانی را بیابیم؟
با قافلۀ عود و عبیر و ادویه، به کشمیر رفتم چون می بایست رد به ردِ او می رفتم تا شاید نشانیِ او را بیابم. از کسانِ بسیاری پرسش کردم. دربدر به دنبالِ تذکره هایی می گشتم که نامی، خطی یا یادی از او را نبشته و ثبت کرده باشند. با کشتی به جزیرۀ «کیش» رفتم مردی دنیا دیده و دریانورد در کشتیِ به گِل نشسته و مخروبه ای خانه داشت و همنشینِ کبوتران بود:
[«لالا» ستاره شناس بود و آسمان را رصد می کرد و در سعد وُ نحسِ ستارگان دیده بود که توفان و تندری سخت برخواهد آمد و زمین را به زلزله و آشوب خواهد کشید اما در روزِ مقرر این گفته محقق نشد و او را به سُخره گرفتند و از شهرِ خویش راندند و تا آنجا که خوانده و شنیده ام همیشه آواره بود؛ نه بالینِ آرامشی نداشت و نه جایی برای ماندن، شنیده ام زنگوله به پاهایشان بسته بودند و گرداگردِ شهر می چرخاندند تا ریشخند و مضحکۀ بازار باشد و عبرتی برای دیگران؛ کلامِ او را نفهمیدند و مقصودِ او از توفان؛ تندرِ خودخواهی بود...]
- آهای چیکار می کنی جاکش، کوری! بزن به چاک، دیدی آقا نزدیک بود بماله به ما، اگه بوق نزده بودم زده بود؛ عجب بدبخت و خاک بسر شدم که تمومِ عمرم وُ می باس سگدو بزنم اونم واسه چی؟ واسه یه لقمه نون، مُرده شورِ این زندگی رو ببرن... اگه هفت سر نون خور و هفتا دهن باز منتظرم نبودن، به خدا اگه یه دقیقه پشتِ این فرمونِ لکنتی بند می شدم، احتیاج پدرِ آدم وُ در مییاره کاریت می کنه که پیشِ شپشم تعظیم کنی... بد میگم، دروغ میگم آقا؟
- چه هوای نامساعدی نفسم تنگی می کند... کی می رسیم؟
تاریخ ها و تذکره ها همیشه و بدونِ استثنا از خلقتِ عالم و آدم آغاز می شد و من می بایست در لابلایِ سطرها و خط های پیچ و تاب خوردۀ سیاه و گاه موریانه زده و پوسیده؛ چیزی را دریابم که سخت محتاجِ دانستنش بودم. شنیده بودم که در کشمیر پیری است تاریخ شناس و تذکره خوان که سالهاست بر بامِ گلینِ خانه ای در ابر و باد زندگی می کند...
- آهای یابو علفی، بوگندو! بکش کنار اون لگن وُ راه بندون کردی، شوما رو به خدا می بینین آقا واسه یه لقمه نون تُو این شهرِ بی در وُ پیکر چه مصیبتی می باس بکشیم!هفت سر نون خور دارم که دهنشون بازه و این حرفا حالیشون نیس؛ آره روزیِ مام افتاده دستِ قوزی و این ماشینِ فکسنی... ببینم آقا این آدرسی که دادین مطمئن توی همین شهرِ شلوغ پُلوغه؟
- من همین نشانی را دارم
- نگران نباشین همه چی رَدیفه، سه سوته پیداش می کنم، موردی نداره، من بچۀ همینجام، تُو این خیابونا وُ کوچه پس کوچه ها بزرگ شدم... کلافه شدم با یه دهنِ آوازِ مَشتی موافقین؟...: بخدا خسته شدم من دیگه از این دوندگی، میشه که یه روز منم بی غم باشم تو زندگی، آی نفتی نفتی، سالی سه ماهه نفتی، بعد از زمستون روزش سیاهه نفتی...حال کردین؛ خوشتون اومد؟ یه ته صدایی داشتم می خواستم خواننده بشم؛ هِه هِه هِه، راننده شدم وُ اَلانَم در خدمتِ شومام آقا
مردِ بام نشین مرا پذیرفت، در چشمانش اندوهی موج میزد که به اندوهِ تاریخ و ژرفای نامکشوفِ اقیانوس می مانست:
[«لالا» کاتبِ بارگاهِ امیر بود و همراهِ سپاهیان او از هفت دریا، کوره راه ها و سرزمین های دور گذشت تا شرحِ فتوحاتِ ملوکانه، قتل عام ها و غارت های او را بنویسد؛ آنجا که برقِ خشمِ شمشیرِ پادشاه آرزوها را می سوزاند. خیمه ها بر پا می داشتند و بیرق ها می افراشتند و قانونی دیگر می نگاشتند،آنان مستِ سفاهت و قدرت بودند و وجاهتِ خویش را در آفریدنِ هراس می جستند؛ چندی هم قاضی القضات بود و چون فرمان به کُشتن نمی داد گفتند که خصمِ خداست و او را به سنگ و چوب کوبیدند و از خانه اش بیرون کردند و خانواده اش را به اسیری بردند... به بسطام برو...]
- یه بار تصادف کردم زدم به یه عابرِ بیچاره تر از خودم، طرف مثهِ سنگ افتاده بود وُ تکون نمی خورد حالا منم تنم مثهِ بید داره می لرزه، بیدآباد میدونین کجاس؟ هِه هِه هِه... خیلی آقایی کرد رضایت داد اگه نه خدا می دونه تا کی می باس تو هُلُفدونی بمونم وُ آب خنک بخورم؛ بعداً فهمیدم ای بابا اینا کارشون همینه خودشون وُ میندازی جلوِ ماشین وُ موتور تا دو زار دَه شِهی گیرشون بیاد، یارو صد هزار تومن پول می خواس، با قرض وُ قوله راس وُ ریسش کردم... اونم با هفت سر نون خور وُ هفتا دهن باز، شیکمِ گرسنه که این حرفا حالیش نیس... این گوسفندا وسطِ خیابون چیکار می کنن؟ آهای بَبَو گلابی، بزن گاراژ، برو تُو لُونت بخواب رو تخمات بلکه جوجه بشن، دیوث! این وُ خوب اومدم، نه؟ بگو ای وَل!
در بسطام پیری سپید گیسو که از آنسوی عبارت و اشارت می آمد در من نگریست:
[این نه تحریریست که حاسدانِ بی حواسِ هستی توانند خواند؛ در کویِ ماه آنجا که درختان زمزمه ای رازآمیز دارند و از گذشته حکایت ها. به «ری» برو آنجا که چون نیلوفرِ آبی برآید، زمین به رنگ وُ مرده ریگِ درگذشتگان جلوه گر شود، آبشاری نیلگون بجوشد و در خویش فرو ریزد و دوباره برآید همچون فواره ای از رنگین کمان که دمی بیشتر نمی پاید...]
- ای آقا خسته شدم، بخونم: یادت میاد تُو میگون با هم نشستیم، به هم دیگه قول دادیم جناق شکستیم، ستاره های آسمون گواهمون بود، دامن دشت و صحرا پناهمون بود، عجب شبی بود آی، عجب شبی بود... صِدام بیستِ نه؟... بکش کنار اون تَشتَکِ زنگ زده رو... اِاِاِ اون وُ بِسُک! ابوطیارۀ قزمیت مالِ عهدِ تیغ علیشاه وُ اُوُرده تُو خیابونا جولُون میده!... آره آقا انگار همۀ ما تُو این دنیا آویزونیم، بله آقا! با هفت سر نون خور و هفتا دهن باز، می باس مثه خر جون بکَنَم، اگه یه روز دروغ نگی، بد و بیراه نگی، با این وُ اون سر شاخ نشی؛ کلاهت پسِ معرکه س، اگه دست تُو جیبِ این وُ اون نکنی، دست تُو جیبت می کنن، اگه نزنی، می زنن... اینم شد زندگی پدرِ من! بینم تا حالا عاشق شدین؟ من یه بار عاشق شدم، باباش رضایت نمی داد پاشنۀ درِ خونه شون وُ از جا کَندَم، گیر دادم اُونم چه گیری، سه پیچ! شب وُ روز دمِ درِ خونه شون سمج، پلاس بودم همونجا می خوابیدم شده بودم عینِ کولیا، تا اینکه باباش قبول کرد؛ عهد بسته بودم هفت سال سرِ کوچه وایسَم وُ هر کی رد شد ماچش کنم بعد دیدم دنیام هر کی هر کی نیس، خلاصه یه کُتکِ مفصل نوشِ جان کردم، سرم به سنگ خورد وُ دیدم: نوچ، نمیشه، منم بخوام مردم نمیخوان
چنین نبشته است لالا که خاکِ پایِ مردم است: من مانده ام با نعشِ خویش بر شانۀ روزگار و هیچ زمینی مرا نمی شناسد؛ بانگ برمی آورم و صدایم از فراسویِ تنم به سویِ من بازمی گردد، دست به دیوارِ شب می گیرم تا شاید پناهی بیابم به کوچکیِ آشیانۀ پرنده ای ناشناس و از سرگیجۀ جنگ رها شوم، من به جای همۀ آوارگان راه رفته ام و زخم خورده ام، می خواهم به جای همه بمیرم تا از این کابوس ها و دلهره ها رها شوند  
- یه کلام ختم کلام... بفرمایین اینم اون کوچه که می گفتین، ما دیگه رفع زحمت می کنیم، ببخشین اگه وراجی کردم، اَلکی فَک زدم، فحش دادم وُ شارت وُ شورت کردم؛ بی خیال... گرفتین؟ تقصیرِ من نیست دنیا بد شده؛ کرایه تون میشه... اگه بازم کار داشتین این شمارۀ من، خودم دربست مخلصم
پیاده شدم. شبگیر بود و آوازِ بریده بریدۀ شباهنگی گُم شده می آمد
به سویِ خانه ای که در بن بست و حصارِ پیچک ها بود راه افتادم، کوبۀ در را کوبیدم، کوبیدم... از انتهای تاریکی صدایی آشنا به گوش می رسید:
- نمیذارن کپۀ مرگمون وُ بذاریم، منِ بدبختِ مسافر کِش با هفت سر نون خور و هفتا دهن باز، مگه خواب وُ بیداری دارم؟ کیه این وقتِ شب...
2015 / 5 / 13

 

رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست