تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده سیاسی / ویژۀ انقلاب کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید

غزالِ کوبانی و سربندِ سرخ
رضا بی شتاب

از ذهنِ غزال گذشت: دیگر مرا به قصه اعتقادی نیست؛ ستیز و زندگی همزادند. ما گریختگان از مرگیم که برای ستایشِ زیبایی و زندگی آزاد برآمده ایم. تردید؛ گیاهِ تُردیست که در دستِ یقین می شکند تا جان به چاووشی در آید. ابلهان؛ اهریمنان اند و سکوت؛ نقصانِ سخن است. ای کاش در میانِ شما یکی عاشق بود؛ عاشقی که جهان را پُر مِهر و مهربان بخواهد.
و اسبِ کَهر را رها کرد...
بوتۀ تنهای گُلِ سرخی ناگهان گُر گرفت و سوخت. نسیمی سرد مانندِ مرگ، سنگین و تنها وزید و شبنم بر گونۀ گلشن یخ بست. داس ها به جنبش درآمدند و دلهره جانِ جنگل را به آتش کشید. خطِ شکستۀ سرخی افق را دو نیم کرد و انگشتانِ شب خونین شد. خروسی بیگاه خواند و بلورِ صدایی در هوا ماسید. بانگِ سگان در هم پیچید و گویی زلزله ای در راه بود. زندگی غریبۀ غارت زده ای بود و به کِسوتِ افسردگی درآمد و هنگامۀ بی گناهی وا نهاد. ماه در چشمه لرزید و بیشه به رنگِ کبود در آمد و بارانی از ستاره، بی صدا و آرام بر زمین ریخت. بغضِ زمینِ ناگهان فرتوت در آیینۀ کهن گم شد. کسی دستِ حادثه را گرفت و به بلندای معرفت اشارتی کرد تا «من»؛ ترجمانِ رنجِ جهانِ ما شود.
اسبی در کوچه شیهه کشید و سواری فریاد زد: فرار کنین، فرار کنین، دیو دیو دیوانِ آدمخوار...
شبانِ پیر، گله را به آغل بازگرداند؛ دو فانوسِ بادی بر درگاه آویخت و سراسیمه دوید تا به خانۀ مردان رسید. کوبۀ در را کوبید، در نیمه باز بود: مردان، آهای مردان!
غزال به بام برآمد گویی که خورشید بیدار شد: چه شده شبان که فریاد می زنی؟
مردان از پلکانِ بام فرود آمد: مردان، مردان! دیوها آمدن، دنیا رو خبر کن، اگه نجبنین، همه رو می کُشن
غزال بر سر کوفت: آه مادر! دوباره جنگ
مردان تفنگ را برداشت و قطار فشنگ را حمایلِ سینه کرد و سراسیمه سوار بر اسبِ کَهر شد:
- بی زادِ راه...کجا میری مردان؟
- مواظبِ بچه ها باش... حرامیان می آیند، راحت حرامم باد
و در پیچِ کوچه پیچید و چون باد رفت.
غزال فریاد زد: مادر مادر!
مادر دریچه را بگشود، روشنی در کوچه پاشیده شد: چه شده غزالم؟
- مادر آماده باش، دوباره سرگردان شدیم...
کفن بافانِ زندگی، از راهِ دور می آمدند. شهر در شیونِ پنهانِ خویش پناه می گرفت و عشق؛ خانه بدوش می گشت و حرمت از زمین می رفت. آغازِ فاجعه آن است که باغِ حقیقت در محاصرۀ دروغ بپوسد و زمزمۀ زلالِ آب در کویر گم شود و بی زبانی شروعِ پریشانی شود. نه؛ آرزوهای ما سزاوارِ چنین مرگی نیستند.
دالان وُ تلۀ مرگ مانندِ دخمه ای مخوف دهان می گشود. کابوس پا در رکابِ مصیبت می نهاد. سپاهیانِ سنگدلِ بدی از قعرِ دوزخ می آمدند. سایه های هراس هر لحظه گسترده تر می شدند و رنگها را در تیرگیِ خویش می پوشاندند. آسمان لباس سوگ می پوشید و خورشید در حجاب می شد و ماه در سیم خاردار گرفتار. حریقِ قهر شعله بر شعله می افزود. از لطمۀ توفانِ تباهی رخِ درختان خراشیده می شد. اینک ولایتِ ظلمت عذابیِ عظیم مهیا می ساخت تا وهم و فریب جهان را بینبارد. غبارِ غفلت دیدگان را می بست. غفلت، آرزوها را می سوزاند. غفلت؛ رؤیاها را تباه می کرد و انسان؛ موجودِ مسکینی می گشت با کاسۀ مسینی در دست از برای سکه ای، تکۀ نانی و مأمنی و یا کلبۀ تک افتاده ای در طرحِ سبویِ سفالینِ تاریخی از هم گسسته. طریق و غایتِ مرگ دیگرگونه می شد. گهوارۀ مرگ را سیاه جامگان می جنباندند و انزوا؛ حذفِ حضورِ  زندگی بود. هجومِ جهل می آمد تا دمار از سرِ آسودگی در آوَرَد و دانایی در زندان بمیرد:
- آه ای صبور آباد برخیز!
زنان آرام آرام گردِ هم جمع می شدند و چون قطره های باران به هم می پیوستند و راهیِ دریا می شدند و خود؛ دریای جوشان بودند. آتشِ تشویش بالا می گرفت. تشویشِ دوباره از دست دادن، دوباره از دست رفتن، دوباره سوختن و در دایرۀ دهر بر باد شدن:
- بی خداحافظی رفت، آه دلبندم!
- وقت نبود، وقت نبود
- دل نگران نباشیم، بر می گردن، مثه خورشید که از پشتِ ابر
غزال با بی قراریِ غریبِ جانش دو کودکِ خویش را در آغوش کشید:
- مادر بمیره براتون عزیزکانم
غزال در کوچه فریاد برداشت و فریاد در کوه پیچید و بازآمد و زنان مشعل به دست همراهِ  کودکان؛ راهِ درازِ درد و دربدری را پی گرفتند. صدایِ گامهای خسته شان در باریکه راهِ خاکی می پیچید. پیش می رفتند و نگاهشان هنوز به خانه بود؛ و خانه در اندوهِ سرد می فِسُرد و سرمایِ بی کسی بیداد می کرد.
در ذهنِ غزال رودخانه ای از درد و پرسش می گذشت: از آدمیان آرام را رَمانده اید. نفرین بر شما باد که هیچ موجودی از دستتان آسایش ندارد. نفرین بر شما باد که دسترنجِ سالیانِ صبر و تحملِ ما را هدر می دهید. نفرین بر شما باد که آشتی و دوستی را در آتشِ دشمنی خاکستر می کنید. دانه های دلسوختۀ خاک می مویند. این شامِ غریبان چیست؟ کودکانِ یتیم را به دستِ کِه بسپاریم؟ این خاک یادگارِ نیاکانِ ماست. این ویرانه ها روزگاری خانه های امن و امانِ ما بودند و هر خشتِ آن عطرِ دلاویزِ عزیزی را با خویش داشت. این آینه های شکسته هنوز نقشِ جوانیِ ما را به یاد دارند. ناله ها و لابه های در و دیوار را می شنوید؟ روزیِ ما از بازویِ تلاشِ ماست. این خاک از ما می خندید و با دستانِ ما کاشته می شد و سبز می گشت. این ویرانه ها که در زیرِ آسمانه اش زاده شدیم، عشق ورزیدیم و منتظر ماندیم.
بی خواب و آشفته و گرسنه می رفتند و لوحِ روحشان از خستگی در هم شکسته بود و راه، به زبانِ دشخوارِ سنگ سخن می گفت. انگار هر بار تلنگری حُزن انگیز می بایست آرامشِ آدمی را بر هم زَنَد و آوارگی آغاز شود و سنگی بر سنگی نماند و نابودی؛ گَردِ تیرگی بر هستی بپاشد و نیستی نشانِ زندگی بزداید.
- آهای جهانِ خواب زده برخیز! مرهم بر این جراحتِ بی التیام بگذار... چه خاموشیِ شومی!
صدای مردان در ذهنِ غزال بازآمد: اونا در بارۀ جنگ فکر می کنن، ولی ما می جنگیم...
غزال در تنپوشِ سپید بر اسبِ کَهر می آمد. پولک های نقره بر بَر و دوشش می درخشیدند و رشکِ هزار خورشید و ماه بودند. شادی و شاباش شهر را روشن می ساخت. آفتاب، قندیلِ افروخته ای بود. موسیقی و رقص و آتش، هورا و هلهله؛ دو دلداده را به هم می رسانید و زنان در جامه های رنگارنگ چون طاووسانِ آسمانی می درخشیدند و کودکان با نشاط خورشید در پی هم می دویدند؛ چشمه ها در جوششِ پُر بخششِ خویش بودند و پَشنگه های آب، جان را جلا می داد و شکوفه ها جانِ مشتاقِ طبیعت را می آراستند و برگهای شوق می درخشیدند و میوه ها مانندِ چراغ؛ در تابشِ درخشانِ خویش می روییدند و جویبارِ نغمه ها سنگ را هم به رقص در می آورد و پرندگان بر شاخسارِ حیات می خواندند، دانه بر می چیدند و می خواندند...
اینجا اکنون محلی محزون بود؛ سور و سُرورِ انسان به سوگ نشسته بود و بادِ سرخِ زار؛ خار و خس ها را به هر گوشه می دَواند و زمان در احتضار بود. کدورت و کینه؛ خاک را سِتَروَن کرده بود و راهِ ناآشنا صخره ای سیاه بود و آینده در قمارِ قهری دیگر می سوخت. چارچوبِ پنجرۀ جهان بر خالیِ خلوت و متروک گشوده می شد.
غزال اشکِ خویش با سرانگشت سِتُرد: چه لجنزارِ رنجی ساختید؟ ما را از کشتارگاهی به کشتارگاهی می کشانید. این بختک ها کِی به پایان می رسند؟ این راه؛ کِی ما را به آغوشِ عشق می رساند؟
از دو سویِ مرزِ نیستی می گذشتند و اشباحِ شب همراهشان می آمدند. اشباح گام به گام پیش می آمدند و تیغ های زهرآگین در آستینِ آینده نهان داشتند. اشباحی که عبادت را در نابودیِ همه چیز می طلبیدند و حاصلِ ثوابشان خونی بود که از گلوی پرندگان می نوشیدند تا خلافتِ خوف جهان را از پای در آورد. خیلِ آوارگان در سایه سارِ سرد و ساکت راه می رفتند و تنها روشنی، شعلۀ کژدُم بود. آهِ برآهیخته به آسمان می رفت و از چشمِ ستاره فرو می چکید. غزال با خود اندیشید: دنیا را خواب بُرده است یا ما خواب می بینیم! چرا کاری نمی کنند...
سایۀ مردان در برابرِ غزال ایستاد: اینا هنوز بر درختِ خیال دخیل می بندن
دو دلداه از پیالۀ لاله شبنم نوشیدند و دو ماهیِ جوان در برکه شناور شدند و روشناییِ عشق در چشمانشان درخشید و بارانِ بوسه لبها را از سخن، بست.
غزال کودکِ شیرخواره را به سینه فشرد و سر بر آسمان برداشت:
- آوازِ بازآمدنت با نبضِ من می زند؛ کجایی مردان؟
قاطعیتِ رفتن و گریز از شب، شکیبایی را می شکست. کوه با کهولتِ سنگینِ خویش ایستاده بود. شفق؛ شرابی مشوش کننده بود و شکوهِ مستی می زدود: به سلامتیِ غزالِ من که فخرِ زمینه و شعرِ نابِ منه  
غزال خندید: مردان!
خمارِ تلخِ سعادت چه زود بخار شد. زندگی سنجشِ خویش را از دست داد و ترازویِ داوری واژگون شد و دادار را بر دارِ دلقکان رقصاندند و خلعتِ خاصِ عشق؛ آوارگی شد:
دنیا! انگارۀ مرگ را بر قامتِ زندگیِ ما مَدوز. دنیا نگاه کن! دستانِ من از رنج و کار پینه بسته اند. کودکانم پریشانند و پاهای خستۀ من هنوز باید بروند. دنیا نگاه کن! دلِ کوچکِ من هنوز عاشق است. هنوز برای کودکانم لانۀ گرمی نساخته ام، لالایی نخوانده ام. چشمانشان به من است و من؛ از شرم و تنهایی آب می شوم.
گلهای اشک بر گونه های غزال دمید:
- کجایی مردان؟
پژواکِ ندایِ مردان بازگشت: جانم!
عشق در جانِ غزال مشتعل شد:
- جان می دهم تا باز آن «جان» گفتنت را بشنوم
تازیانۀ باد و باران بود و جان پناه؛ خیمه ها و چادرهایی که بر خویش می لرزیدند. آوارگان صف در صف برای رسیدن به چکۀ آبی و برای به دست آوردنِ نانپارۀ بیاتی در خستگی می فسُردند؛ و شب، سر بر سنگ می نهادند و میانِ حیرتِ خفتن و نخفتن می لرزیدند. کودکانِ گرسنه و برهنه و مادران و پدرانی که از نگرانی و هراس پیر می شدند و از یادِ روزگار می رفتند، چنان که کلمه در بی کلامی می میرد و ساعت از عقربه هایش می ترسد. صداقت و یاری در خسوف اند و زمین تهی و بی سطح است و سطری از دوست داشتن را به یاد نمی آوَرَد و زندگی سفری از غربتی به غربت دیگر است.
فراموش شدگانی که بیرون از حواسِ جهان بودند؛ و جهان نمی دید و یا می دید و رهگذری بود بی اعتنا! غوغایی از درونِ سینۀ غزال راه سویِ آسمان گرفت:
- سکوتِ شما تحقیرِ حقیقت است. چرا از فغانِ مردمان فارغید؟  
کَهر؛ اسبِ باد رفتار با جنازۀ مردان بازآمد و غزال نگاه کرد بی آنکه بگریَد:
- زود از دروازۀ زمین گذشتی! ما این زمین رو رها نمی کنیم
- کجا میری غزالم؟
غزال دست و پای مادر را بوسید و کودکانش را در آغوش کشید و بویید:
- مادر! دخترکانم را به تو می سپارم
- غزالم!؟
غزال؛ سربندِ سرخ را به پیشانی بست و گیسوان بر شانه رها ساخت؛ قطار فشنگ را حمایلِ سینه کرد و سوارِ اسبِ کَهر شد و به تاخت رفت.
زنان رازی بزرگ اند، سِحرِ گُلِ سرخِ آسمان اند؛ رازِ سِتُرگِ رزم و زندگی، زیستن برای دوست داشتن، برای زیبایی...
گیسوانِ غزال چون گندمزار در باد می رقصیدند و دشت سرخوش بود و کوه آوازِ پرندگانِ آزاد را بازتاب می داد...
غزال از اسبِ کَهر پیاده شد:
تو آزادی، برو، برو؛ من بر نمی گردم
2014 / 11 / 12
http://rezabishetab.blogfa.com‍

 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست