دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
    سه شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۲۳ آپريل ۲۰۱۳
تماس سردبیر: gilavaei@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: perslit@gmail.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

سلام «مادیبا»
رضا بی شتاب

«مادیبا»! از خنده دل ریسه گرفتم، انگار خودِ شیطون هی قلقلکم میده، اُف خدا جونم، آفریقا اگه بخنده، برقِ الماسِ دندوناش، چشمِ عالم وُ آدم وُ روشن می کنه، اونوقت تاریخش وُ یه ترانه می کنم وُ تُو دلِ کوه، می خونم، تا همۀ درختا وُ پرنده ها با رِنگش برقصن، تا ابرا وُ رودا خبرش وُ واسۀ دریا ببرن وُ یِهو یه چشمۀ خوشگل از زیرِ خاک بپّره بیرون وُ یه صفایی به این زمینِ تَرَک خورده بده که اون سرش ناپیدا باشه. می بینی! ماه افتاده تُو پنبه زار، تُو شالیزار، تُو شوره زار، تُو بیشه وُ تُو نیزار، داره قصه میگه وُ می رقصه. ماه داره می خنده، رو کلبه های بامبو، رو خاکِ سرخ، رو گِلِ رُس، رو چرخِ خشکیدۀ چاه، رو دنده های لاغرِ حیوونا، واسه آدمای پاپتی داره می رقصه، آ خدا جونم! اگه به خورشید بر نمی خوره، بگم: این ماهت چقدر تُو دل برو وُ قشنگه! دلِ آدموُ آب می کنه لامصّب
«مادیبا»! اسمت وُ گذاشتم توی گیومه چون خودت بهتر میدونی تو دنیا تکی، واسه همین هیچوقتِ خدا جلو انظار گریه نکردی، با اینکه دلت خون بود همیشه خندیدی؛ منم یاد گرفتم دیگه پیشِ کسی گریه نکنم، پیشِ کسی سر خَم نکنم، دَسّم وُ بذارم رو زانوی خودم وُ پاشم، مثه همین حالا که دارم می زنم بیرون تا برم زیرِ طلایِ آفتاب دراز بکشم وُ یه کم فکر کنم وُ به تلخیِ خودم بخندم، آره من که یه سرِ سوزن از خندیدن کوتا نمی یام
می بینی چقد واست گل اُوردن! چقد شمع روشن کردن، چه دنگ وُ فنگی بیا وُ تماشا کن داداش! بعضیا بغض دارن وُ دعا می کنن، بعضیا می خندن وُ می رقصن. حالام خدا میدونه، اینا همش تبلیغاته که واسۀ رفتنِ تو راه انداختن، چن روز دیگه صدای بوق وُ کرنا وُ طبل وُ دُهلشون هوفی می خوابه مثه حباب روی آب می ترکه اونوقت روز از نو روزی از نو، اتفاقی که نمی افته هیچ، روزگارِ ما بد وُ بدتر میشه، دوباره آپارتاید به روز میشه، یعنی هر لحظه به روزه؛ مگه کوکلوکس کلان تموم شده که این یکی تموم بشه، تازه خیلی از آدمایی که تو می شناختی وُ واست تره خُرد می کردن، قلباً مخالفِ این بازیا نبودن حالا گیرم زبونی، اینجا وُ اونجا برای دل خوشکنکِ ما یه چیزایی گفتن وُ هنوزم میگن، ولی عدل همین فردا یادشون میره، ازشون بپرسی دیشب چی خوردی، یادشون نمی یاد؛ اگه بپرسی هوای گرگ وُ میش یعنی چی! سرش وُ می خارونه وُ تف می کنه رو زمین وُ یه تیپا حواله ت می کنه؛ اونوقت من چیکار می کنم؟ غش غش وُ از تهِ دل می خندم
حالام دارن از اسمت، کلاه می بافن بذارن سرِ مردم، اصلاً بُونۀ خوبی شدی واسۀ تجارت: کلاه وُ فندک وُ خودکار وُ تی شرت وُ چه می دونم؛ هرچی که توش پول باشه وُ پول بیاره... جنگل وُ می بَرن جاش خاک اره میدن، خاک وُ می گیرن جاش خاکستر میدن، قشنگه نه!
اگه باد حرفای من وُ به گوشِ اینا برسونه، ممکنه با خیزرون بیفتن به جونم وُ حسابی مثه لبو کبودم کنن؟ دیگه واسم این چیزا عادت شده، آخه میگن: شما از قماشِ یاغی هَسّین...آ خدا جونم! این خنده رو از ما نگیر
مادیبا! می بینی؛ بازم مردم دارن دسّه دسّه فرار می کنن، خودشون وُ به آب وُ آتیش می زنن تا بلکه بتونن یه سقفِ فسقلی بالا سرشون داشته باشن، وقتی پاشون وُ دراز می کنن؛ نترسن، غصۀ یه لقمه نونِ خشک بیخِ گلو وُ تهِ چشماشون نباشه، وقتی راه میرن نترسن که یقه شون وُ بگیرن یا از پشتِ سر با چماق بکوبن تُو سرشون، یا یه گلوله صاف بیاد بشینه تختِ سینه شون وُ از پا درشون بیاره، آره داداش، بهشت مالِ اونا؛ مالِ از ما بهترون، دوزخ مالِ ما، دروازۀ دوزخ همیشه واسۀ ما بازه بازه؛ از این برهوت به اون برهوت، از این برزخ به اون برزخ، ملتفتی که چی میخوام بگم
مادیبا! اون همه مدت که توی هُلفدونی بی کس وُ کار افتاده بودی این آقایون کجا بودن؟ آخه نمی دونن زندون یعنی چی؟ بیس وُ هف سال توی یه قفس افتاده باشی وُ غیرِ تحمل چاره نداشته باشی، روز وُ شب وُ نبینی، صدای دریا وُ صدای خروس وُ نشنفی، آسمون وُ ستاره ها رو نبینی، نفهمی خورشید کی طلوع می کنه کی غروب، ماه کی در می یاد وُ کدوم عاشقی برا دلبندش نومه می نویسه؛ برفا کی آب میشن، اون درخت کی شکوفه می کنه وُ کی برگاش می ریزه؛ زمین چه رنگیه، صدای بارون وُ نشنفی، نتونی پا برهنه راه بری وُ بذاری بارون حسابی خیست کنه، صدای بال بال زدنِ پرنده ها رو نشنفی، همنیجور راه بری وُ با خودت حرف بزنی وُ صدایِ سنگ شکسّن گوشاتو سنگین کنه وُ غرورت وُ توی مشتت فشار بدی وُ دندون کروچه بری وُ هی سرفه کنی وُ سرفه کنی وُ بعد بی حال بیفتی رو اون پتویِ زبر وُ زمختِ پوشالی وُ دیوارا دورِ سرت بچرخن وُ صدای امواجِ جزیره وُ واق واقِ سگ های هار توی سرت غوغا کنه وُ روی تنت ردِ سایۀ سیمِ خاردار خط بندازه وُ تو نتونی حرف بزنی، آواز بخونی وُ فقط یه آروز داشته باشی: آزادی
اونم واسۀ همۀ آدما. حالا پیچِ هر رادیو رو می چرخونی دارن از تو حرف می زنن، هر کانالِ تلویزیون رو عوض می کنی دارن از تو میگن که: فلان بودی وُ بهمان بودی، همۀ روزنامه ها از تو نوشتن وُ دنبالِ عکسا وُ خبرایی می گردن که تازه تر باشه وُ تا حالا هیشکی ندیده وُ نخونده باشه تا روی دکۀ روزنامه فروشی مثه یخ تو دسّ آفتاب آب بشه
از صب تا شب همینجوری تکرار می کنن: اول رئیس جمبورِ سیا پُوس
آخه بابا جون اینم شد حرف؟ مگه دارین صدقه خیرات می کنین تا خدا از سرِ تقصیراتتون بگذره، اومدی خونه مون وُ گرفتی، غارتمون کردی، آواره مون کردی، چه میدونم هر بلایی که خواستی سرمون اُوردی، تازه میگی اول رئیس جمبور سیا پُوس! مگه بی خبر یهو اُومده تُو خونۀ جنابعالی گفته: من اربابم، ملتفتی؛ ارباب... یا به زور اُومده وُ گفته: من صابخونَم، یه صابخونۀ سفید وُ خوشگل با دَسّای تُپُل مُپُل وُ ناز نازی، که میشه رگای تنشون وُ بشماری؛ حالا گیرم نه همه شو 
اونوقت من تُو دلم فریاد می زنم: آره می دونم اربابی، ولی من دیگه نمی خوام کفشات وُ واکس بزنم، مزدورت باشم وُ هر موقع عشقت کشید با اُردنگی پرتم کنی تُو سطلِ آشغالا وُ من هی مجبور بشم برا یه ذره غذا مجیز بگم: بله قربون، رو چِشَم آقا، اطاعت سَروَرم، هرچی شما بگین، حق دارین، صاحب اختیارین؛ شما خر پول وُ خدا پرست وُ دل نازک، ما غلام وُ کنیز وُ برده وُ بندۀ خدمتگزار...
به دلم میگم: میدونی اگه دیفالای این زندون برُمبه، آسمون چقد قشنگ میشه! اونوقت همۀ ما از خنده وُ خوشی کله پا میشیم
همه چی رو تو هوا قاپ زدن وُ گفتن: از ازل مالِ ما بود، حقِ ما بود. گفتم غارت! اون موقع یادته چطوری این قبیله رو مینداختن به جونِ اون قبیله، حالام همینطوره، چیزی که عوض نشده، هنوزم دست وُ پامون وُ می بُرّن، دندونامون وُ تو دهنمون خُرد می کنن، بچه ها رو می کُشن وُ به زنا و دخترامون تجاوز می کنن، چارتا کپر وُ کومه وُ آلونکِ حلبی رو، رو سرمون خراب می کنن یا به آتیش می کشن، این وُ اونو آنتریک می کنن که با داس وُ تبر وُ قمه بیفتن به جونِ مردمِ بدبخت، رو زمین خون بپا کنن، خون بریزن، اونوقت ما بشیم: سیا پوسِ پستِ کثیف وُ وحشی وُ سیا پوسِ آدمخور... آ خدا من که دارم از خنده پس می اُفتم
مادیبا! تو این صندلی وُ قدرت وُ بخشیدی به اینا وُ گفتی: ما نخواسّیم، آدم باشین، آدم، می فهمین
مگه اینا از رو میرن، چار چنگولی چسبیدن ول نمی کنن، باید همیشه ارباب باشن وُ جلوی صف رژه بِرَن، امر وُ نهی کنن وُ دوربینا مرتب دنبالشون باشن وُ فیلم وُ تفصیلات به خوردِ مردم بِدَن
بعید میدونم کسی به حرفای من گوش کنه، آخه به درد نمی خوره، ولی همیشه انگار یه صدایی تو گوشم میگه: چه نشسّی داداش وطن وُ گرفتن، ما رو از خونه مون یا بیرون کردن یا آوارۀ بیابون وُ اینجا وُ اونجا؛ یه تیکه خاک به قدرِ استخوونامون داشتیم اونم از زیرِ پامون کشیدن بیرون، گفتیم: آخه چرا؟
گفتن: بزن به چاک کاکا سیا
نشسّه رو یه صندلی چرمی؛ عینِ پوسّ من، پاهاشو گذاشته رو میز؛ پنکه رو چرخونده طرفِ خودش، فقط طرفِ خودش، اسلحه رو گذاشته رو شیکمِ گُندَش؛ منم دارم زمین وُ می سابم و مثه سگ عرق می ریزم؛ یه هو مرتیکۀ دیلاق داد می زنه: به چی زُل زدی کاکا سیا!... مثکه تنت می خاره؟ می خندی حروم زادۀ ننه سگ؟ اگه درِ اون گاله رو نبندی، سربِ داغ می ریزم تو حلقت
آخه مگه تقصیرِ ماس که خداوند خدا یه پیغمبرِ سیا نفرستاده که حالِ این سفیدا رو بگیره وُ بایسته تو روشون ُو بگه:
یه بارِ دیگه دست از پا خطا کنین و دلِ یه کاکاسیا رو بشکنین، من میدونم وُ شما، دخلِ همه تونو می یارم
ولی این سفیدا، خدا رو کردن یه آجان، انداختن به جونِ کاکا سیاها  
مادیبا! من که مُردم از خوشی، دیگه یه گورسّنَم نداریم دسّ کم پیشِ اجدامون خاکمون کنن، پاری وقتا فکر می کنم خدا یه سفید پوسّه که ما رو آفریده تو مزرعۀ نورِ چشمی یاش بیگاری کنیم وُ عرق بریزیم، اگه بگیم چرا؟ شلاق وُ می بندن به نافمون، اگه یاغی بشیم دارمون میزنن، به غل وُ زنجیرمون می کشن، به گردنمون ریسمون می بندن، برده مون می کنن وُ با کشتی از اینور دنیا می برنمون اونور دنیا، چون فکر می کنن که ما خونمون قرمز نیس، شرط بندی می کنن که خونمون سیاهه، وقتی زیرِ شکنجه خون بالا می یاریم باورشون نمی شه که مام خونمون قرمزه، مام درد می کشیم وُ رنج می بریم وُ یه گُله جا اندازۀ کفِ دس نداریم، به ات بگم که من تُو سلولِ سفیدا، بازم می خندم
به ما میگن: سوسکِ سیا؛ اگه ما به سوسکشون بگیم بالا چشمت ابرو، دادگاهیمون می کنن وُ به سیخ وُ سُمبه مون می کشن وُ یه بُر آدمِ بیکار وُ بیعار وُ جمع می کنن تا شعار بدن وُ بیان تماشای رقصیدنِ ما بالای چوبۀ دار؛ بعد به سلامتیِ عدالت چند تا آبجو تگری بخورن وُ غش غش بزنن وُ خوب که پاتیل شدن بیان جنازه رو از درخت بکشن پایین وُ روش نفت بریزن وُ آتیش بزنن، تا بوی گَندِ یه کاکا سیای سقط شده، هوای محله شون به هم نزنه
یه بار یه کلونتر که عشقِ کابو وُ فیلمای وسترن داشت وُ یه خلال گوشۀ دهنش می جنبید، از قیافۀ من خوشش نیومد، حسابی گیر داده بود، غلط کردم وُ ناگهونی پُقی زدم زیرِ خنده؛ آخه سر وُ وضعش خیلی سه بود؛ هم مثه کژدم کجکی راه می رَفت، هم خیلی سرخ بود عینِ یه زالو؛ طتاب انداخت وُ مثه حیوون اسیرم کرد وُ گفت: به مأمور دولت می خندی کاک سیای لعنتی
بردنم محکمه؛ به چه جرمی، خودشونم نمی دونسّن، عالیجناب قاضیِ لندهور که خیلی عصبی بود وُ یه بند تو دسمالش فین می کرد وُ به سیگار برگِ هاوانایی پُک می زد گفت: کاکا سیاها مادر زاد مُجرمن، یه بار دیگه نیشت وُ وا کنی وُ بخندی میدم به چار میخت بکشن
برام هشت ماه زندون و کارای سخت نوشت وُ چکشِ قانون وُ دنگی کوبید رو میز، یعنی که تموم برو بمیر، وقتی تو تاریکی وِلُو شدم؛ داشتم از خنده روده بُر می شدم وُ واسه نخندیدن بُونه نداشتم
راسی راسی اگه خدا یه سیا پوس بود با سفیدا همین معامله ها رو می کرد؟ براشون پَک وُ پوز وُ دندون باقی نمی ذاش، یعنی میگی میزد وُ آش وُ لاش وُ شل وُ پَل شون می کرد، بعید میدونم
مادیبا! حالا من نشسّم روبرو آینه وُ دارم زهرماری کوفت می کنم، تو که تُو آینه نیستی داداش، خودِ آینه ای وُ هر کس میخواد خودش وُ ببینه میباس اول تو رو ببینه، کلاهِ حصیری رو از سرم بر می دارم وُ علف وُ لای دندونام فشار میدم، بعد راه می افتم زیر این آفتابِ قیومت و خاکِ پوک که به این پاهای برهنه لعنت می کنه، تا چشم کار می کنه زمینِ سوخته می بینی وُ جهنم؛ زنا وُ بچه هایی که دارن تو کثافت لول می زنن، و قایقایی که تو دریا گم می شن وُ آدمایی که دیگه بر نمی گردن، منم دیگه برنگشتم آخه کسی وُ جایی رو نداشتم، غیرِ خودم وُ یه دنیای درندشت که من وُ دوس نداشت، پاری وقتا خودمم گُم میشم و فکر می کنم زیرِ کتک لِه وُ لَوَرده شدم وُ مُردم وُ هرچی میگم بادِ هواس؛ ولی عجیبه، صدای خندۀ خودمو هنوزم می شنُفَم
تازه از سرِ کار اومدم وُ تمومِ تنم درد می کنه وُ چشمام سیاهی میره، از صبح تا بوق سگ این خیابونا رو جارو می کشم وُ شبم با مترو برمی گردم خونه که تویِ تنهاییم قوز کنم، یا به یه چیزی زل بزنم که نمی دونم چیه یا فوقِ فوقش با در وُ دیوار حرف بزنم، بعدش به خوابِ مرگ فرو برم، خواب؟ کدوم خواب داداش! همش کابوسه، هی از خواب می پَرّم وُ بلن میشم یه چیکه آب می خورم وُ یه سیگار دود می کنم وُ دوباره دراز می شکم، ولی کابوسا دست از سرم بر نمی دارن؛ همش یه جیغِ جیگر خراش تو گوشام می پیچه؛ ذله میشم
مترو شلوغه سوار که میشم یه آدم نیس پاشه وُ بگه: بیا بشین اینجا بابا جون
و من یا بگم: ممنون وُ بشینم یا لج کنم وُ بگم: نه داداش می ایسّم تا مِنّت نکشم
همۀ سنگینیم وُ میدم رو پای چپم، آخه پای راسّم می شَله، اونقد کفِ پاهام شلاق زدن که دیگه پاهام مالِ خودم نبود، رو زمین کُون سُره می کردم تا خودمو برسونم به حفرۀ کوچولو که از اونجا یه کم هوا وُ نور می ریخت تو دخمه، اونقد دسّام بسّه مونده که کم کم دسّ راسم داره از کار می افته، چشمامم که می بینی، نه داداش شما بشین، راحت باش، من می ایسّم... بعد سرم وُ می ذارم رو دسّم وُ یه ذره می خندم
نه مادیبا جونم، هیشکی نیس، اصلاً نیگامم نمی کنن چه برسه به اینکه ریشِ سفیدمو ببینن وُ چشمامو که آب چکونه وُ هی می باس با سر آسینِ پوسیده پاکشون کنم؛ تازه همه هم دارن از تو حرف میزنن وُ غمگینن، ولی من نمی دونم چرا این ویرِ خنده وِلَم نمی کنه
پیاده میشم وُ تو تاریکی و همین جوری با خودم حرف می زنم وُ کلنجار میرم، سرِ رام یه شاخه گُلِ سرخ از یه دخترِ کولی می خرم، واردِ محلۀ لعنت شدۀ خودم میشم، بر وُ بچه های اینجا همۀ زندگیشون چندتا جعبۀ میوه وُ چندتا قوطی سیگاره، اگه جشنی باشه همه دورِ هم جمع میشن وُ هر کی هرچی دمِ دسّش رسید وُ داشت برمی داره می یاره. از جوونی که توی سرما پاشو دراز کرده و کلاهِ بافتنی رو کشیده تا زیرِ چُونَش، چن نخ سیگار می گیرم وُ چن دقه می ایسّم وُ به جوونا نیگا می کنم که دارن می رقصن وُ می خونن: دسّامون وُ بستی، دهنمون وُ بستی، ولی ما بازم میگیم آزادی؛ خونه مون وُ خراب کردی، زمینا رو گرفتی، مردمو مثه مگس کشتی، ولی ما بازم میگیم آزادی، جنگلا رو سوزوندی، بود وُ نبود وُ بُردی، ولی ما بازم میگیم آزادی، هرچی داشتیم رُبودی، به جاش اسلحه فروختی، تا همدیگه رو نفله کُنیم، ولی ما بازم میگیم آزادی...
میرم به طرفِ اتاقم...
من همیشه دسّامو قایم می کنم، یا توی دَسکِشه یا توی جیبامه، این دسّای استخوونی وُ سفیدک بسّه، خُب ممکنه دلِ خیلیا رو بشکنه یا منقلبشون کنه. یادم نیس کی بود ولی یادم توی مترو نشسّم کنارِ یه آدمی که سگِ مامانی شو؛ مثه یه سنجاقِ طلایی چسبونده بود رو سینه ش، طرف هی خودش وُ جمع وُ جور کرد، کوچیک کرد وُ کنار کشید، منم خودمو کوچیک کردم ولی سگه هی واسم موس موس کرد وُ دُم جنبوند، دسّمو از توی جیبم در اُردم که بکشم رو سرِ سگه، طرف خیلی عصبانی پا شد رفت وُ اصلاً کوپه شو عوض کرد، من به دل نگرفتم، یعنی دیگه عادت کردم. با خودم گفتم: شما چرا به خودنون زحمت دادین، می گفتین من می رفتم گورم وُ گم می کردم، بعدش کلی خندیدم 
یادمه یه بارم توی همین مترو یه گوشه نشسّه بودم وُ داشتم از خسّگی چُرت می زدم، یه کاکا سیا عینِ خودم پرید تو مترو وُ شروع کرد حرف زدن: آهای سفید پوسّا! سفید برفیا! خوب گوش کنین، به ما میگین کاکا سیا؟ شما وقتی عاشق میشین، وقتی می ترسین یا نمی ترسین، وقتی غمگینین یا شادین یا خشمگین، وقتی درد دارین وُ بیمارین؛ رنگ به رنگ میشین، ولی ما کاکا سیاها توی همۀ این حالتا یه رنگیم، اونوقت به ما میگین: رنگین پوس؟
هیچکی نه بهش نیگا کرد، نه آره گفت؛ نه خندید، نه یه سکۀ ناقابل گذاش کفِ دسّش، بلن شدم وُ دس کردم تو جیبم هرچی پول خُرد داشتم ریختم تو مشتش، فکر کنم یه یورو وُ چند سانتیم می شد، کاکا سیا کم مونده بود دَسّم وُ ببوسه، از مترو با هم زدیم بیرون وُ رفتیم توی یه بار. به یه آبجو دعتوتم کرد کلی گپ زدیم وُ الکی الکی خندیدیم وُ شب وُ ریختیم دور؛ وقتی داشتیم از هم جدا می شدیم بهم گفت: خیلی ممنونم که به من نیگا کردی وُ به حرفام گوش دادی، قربونِ یه جو معرفت، عزت زیاد
بعدش تُو تاریکی هر کدوم راهِ خودمون وُ گرفتیم وُ رفتیم...
مادیبا! می دونم به خیلی از گردن کلفتای زمونه درس دادی اما همه شون سرِ کلاسِ تو، یا خمیازه کشیدن یا خوابشون بُرد وُ خرناس زدن یا پا شدن رفتن، در رفتن
مادیبا جونم! میدونم کینه، کبرۀ روحه آدمه؛ ولی آخه ما با این همه جلاد وُ دژخیم وُ آدم کُش وُ شکنجه گر وُ دروغگو وُ دزد چه کار کنیم؟ وقتی تحقیرت می کنن چی باس بگی، ها؟ زندگیمون قاچاقی، نفس کشیدنمون قاچاقی، از سایۀ خودمونم می ترسیم، می باس برای خندیدن وُ رقصیدن وُ آواز خوندن اجازه بگیریم؛ من با این خشمی که مثه آتیش توی رگام چار نعله می تازه وُ زبونه می کشه، چیکار کنم؟ چطوری خودم وُ از دسّش خلاص کنم، ها! می باس برم خودم گُم وُ گور کنم، حلق آویز کنم، قبول کنم که اونا آقا وُ آقا زاده دنیا اومدن وُ ما فقیر بیچاره وُ آواره! چی میگی، ها؟ با این خون و عرقی که هنوزه داره زمین وُ شخم می زنه، بیل وُ کلنگ می زنه، دونه می پاشه، وجین می کنه، بدونِ اینکه یه پاپاسی تُو جیبش بره؛ با رؤیاهام چیکار کنم...
مادیبا جونم! می بینی، همۀ دنیا به احترامت تموم قد ایسّاده وُ داره تعظیم می کنه؛ پرچما رو دیدم که نیمه افراشته شده وُ قُلدُرا اول از همه نطق کردن، من به این حرفا کاری ندارم ولی می دونم یه رودۀ راس تو شکمِ اینا نیس، همه چیزشون بازیه، یه تلۀ تازه برا شکارِ این وُ اون
صورتم وُ می گیرم تُو کفِ دسّام وُ حالا نخند وُ کِی بخند... پا می شم شاخۀ گُلِ سرخ وُ می ذارم پشتِ پنجره وُ تُو آینه نیگا نیگا می کنم، دسّامو مُشت می کنم وُ می برم بالا وُ شروع می کنم عینِ تو رقصیدن، آره مادیبا، عین تو می خندم وُ می رقصم

2013 / 12 / 15
http://rezabishetab.blogfa.com‍

 

 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست