افسانه

 

آرام بر چمن، مرد سکوت دشت را تماشا میکند

پنجه درگیر ابر، سبکی خیال های دور

پای برخنکای خاک، عظمت بودنهای ناهمگون.

 

آنچه بر او گذشت، بر قامت استوارش لغزید

که بود و میخواست خود را بیدار.

و آنچه را که اینک احساس میکند

و باورش را انکار

آن همیشه اجبار سّد یست

سنگین بر گرده ی اختیاری فرتوت.

 

افسانه ی زیستن او را

با سر فصل توانایی

دخترکلان زیبا روی آغازیدند

و جاودان اشک جو

جمله های شوم را

در آخرین بخش قرائت کردند.

 

نشسته بر چمن، مرد رخوت پا ها را احساس میکند.

 

 

 

هدیه ِ سمی سن

آرام آرام به چشم می آیی

می بینمت در نا باوری

ازپس این همه

انتظار که نه، هرگز هرگز گویی هایم.

 

هنوز باروم نمی شود

که چه سان

همچون گربه ملوسی

بی سرو صدا

پاورچین و پاورچین

مرزهای  اراده ام را

د رهم شکستی

 

سایه ات سنگین

و آشفتگیست فکر فرو رفتن در تو

 

اینجایی، چه نزدیک به من

گویی خود منی

گویی نفرت منی

چه بناممت ؟

احتیاط ؟

تحمل ؟

 

  02.02.08بازگشتwww.perslit.com

 

 

 

آن شیرین لب

 

 

 

پس از فرود

پس از سقوط

پس از آخرین سکوت

پس از نهایت حرکت انگشتان

بر چشمان برآماسیده خشک.

 

پس از کلام

پس از امید بی دوام

پس از خنده ها و انتظارهای نا فرجام.

 

پس از هرچه که زیبا بود

ظریف بود و جان افروز

پس از هر چه که منفور

شرم آفرین، اما استوار بود و زندگی براندار.

 

 

وه ! که پس مانده ای اینچنینم

اما نه فراموشی ی لبخندی

که آخرین سکوت را

بر لبان تو نقش بست.

من آن شیرینی لبانم

از پس روز های دور.

 

 

 

 

نه، نه

 

 

آخر من که اینگونه رام نبودم

وحشی ؟

چرا !

من که این سان پای در دام نبودم.

 

 

 

 

خانه ی ما

 

 

خندیدنت

روزنه ی بلورین آرزوهاست

 

و سکوتت به یقین

سنگینی مرمر ناگفته های رنج

 

این شاید هنر زیستن ما بود

که خانه ای بسازیم مرمرین

با روزنه های بسیار

 

 

 

 

 

تصویر ما

 

 

 

عشق، دوستی

نیازی به قسم ندارند برای اثبات

 

عاشق

دوست

بودن در گذشته است

و آنچه که گذشت

تصویراکنون ماست

 

آینده، این چهره ی مبهم

بی شک نیازمند خواستن است

و سوزن تزریق خواستن

در گنگی ساعات گم است.