باقی
ابراهیم
باران
شب
است
و
سوسوی
ستارگان دور
نفس
روشنایی هیچ
کتابی نیست
شب
است
و
آسمان بی نهایت
مرز
بی انتهای هیچ
کلامی را
به
ارمغان نمی
آورد
دستانم
در تردید حرکت
در
بند ظلمت رخوتیست
که
چخماخ
توانستن را
به
وزن ناچیزش
محدود میکند
شب
است و من
شبگیر
واهی گفته هایی
هستم
که
به قیمت سالیان
گران خریدم
کلید
روزها
قدمهایم
نشانه ی
درودهایی بود
که
گاه شتابان و
گاه مردّد
به
طرف نگاههای
آشنا پر
میگشود.
گفتارم
بی وقتی خنده
هایی بود
که
گاه در تنهایی
و گاه به
همراه
تنها
یادمان
آرزوهایمان بود.
اینک
که در زنگار
روز
درودها
و خنده ها
نه نشان
حرکت است و نه
یادمان امید
زنده
بودن برای من
باری
نهفته
تنها در سه
فعل است
که کلید
روزهای اکنون عمرم
را در جیب
دارند
خوردن،
کردن، ریدن
جرقه
کبریت
و
نور
نیم
رخ یک چهره
روی
صحنه ی تاریک
ساعات
یک
لحظه بودی تو
نورانی
، مخملین
نگاهی
فرّار
آه
لعنت بر من
چرا
رنگ چشمانت را
بخاطر نسپردم
===========
زیر
دست، هزاران
تخیل
اما تهی
اکنون
فقط رقص ارقام