اینجایم

 

 

خواب که دیدم که می آیم

جنگلی در پشت

کویری در پیش رو.

بر آمده از سالیان لطافت

در چنگ نا چیز هوسی عقیم.

در امتداد افق ناروایی

از هلهله ی شادی کودکانه

به مرز بغرنج ناتوانستن

سقوط کردم.

 

خواب دیدم

ازتخت نرم تردید

سقوطی دهشتناک در ظلمت رفتن را

فریاد می کنم.

دستانم در خشکی عضلات

چنگی در تار و پود زمان زد

و سپس در رطوبت سرد نابودی

فریاد گوشخراش خواستن را

در اعماق گلو دوانید.

 

خواب دیدم که هستم

بسته پایی و چنگانی حریص کاویدن

در منجمد سیمان بودن

 

دستانی عرق سرد پوستم را

در پهنا پیشانی ناباوریم ورق زد :

« اینجایی ، آرام باش

جنگلی در پشت

کویری در پیش رو»

 

 

 

 

 

 

 

بسته دهان

 

هرگز اندیشیدن

اینگونه مشکل نبود

وسایه ی باور ها

اینچنین سنگین و سرد و بی منتها.

 

خدا را لب بگشا

هرگز سکوت اینگونه مخوف نبود

 

 

 

 

بهارانه

 

 

دیر زمانی بود که بهار

فقط در هیاهوی گنجشکان نهفته بود.

 

دیر زمانی بود که عطر گل محبوبه

خاطره ی ناز انسانی را از یاد برده بود.

 

دیر زمانی بود که نگاه

تنها در لابلای صفحه های کتاب

درخشش تمنا وهوس را جستجو میکرد.

 

اینک اما

چیست این نابهنگام

که رنگ و طعم همیشگی  را

به ناگاه زدوده است؟

 

 

 

 

 

 

بی قرار

 

 

پاندول ساعتم

در یک طرف

دلبسته به نا چیز

و خوش و راضی از پذیرفتن حقیر

 

در طرفی دیگر

سرگشته و شوریده

و در جستجوی قله های پرآواز

 

و مرا قراری نیست

حتی در پایین ترین نقطه ی فرود

 

در حرکتم

 

این چنین پر آواز و حقیر

پاندول ساعتم

 

 

 

پایان کار

 

 

 

بودنم

حکایت تصادفات

 

فکری مبهم در ذهن نرینه ای مست

در صبحگاهی خمور

و نطفه ای در بطن خسته ی زنی صبور

 

شکوفه ی تولد

در نخستین روزهای بهار

سرمای زمستان سمج را آزمود

 

دستهای کودکانه ام

در سنگریزهای محرومیت و بیماری

عصاِء اتفاق را سخت در پنجه فشرد

 

و تصادفی بود

اگر در کوچه پس کوچه های اعتیاد

فکر و جان

از وابستگی های تیره گریخت

 

زاده در بی انتظاری

رشد در خشکزارهای بی ترحم

پایانم آیا

اندک رنگی

از چاره خواهد داشت

 

 

 

خط زمان

 

 

بر خط زمان

آنسوی ایستاده ای

دور

زیر عمود خورشید

در جستجوی سایه ی خود

 

بر خط زمان

اینسوی ایستاده ام

در بی ترکیبی سایه ای دراز

 

 

 

 

 

 

 

ستاره ی تازه گی

 

 

ستاره شناس پیر را به مسخره نگیر

که به نا گاه

پای برهنه به بیرون دوید

و مژده ی رسیدن شهابی را فریاد کرد.

 

آن بیچاره خبر نداشت

که گذر تو از کوی او

آسمان تکرار هایش را

پر از ستاره های تازه گی ساخت.

 

 

 

سلاح من

 

 

اگر خوردم و نوشیدم

برای بقاء بود و شاید لذت.

 

اگر گفتم و خندیدم

ای دیوانگان خداوندهای مرموز

شاید بدین جهت بود

که خطی رنگی بکشم

بر تاریکی روزهای تحمیل.

 

من اما سلاح جادویی دیگری در پنهان دارم

امشب با دوستی خندیدم

 

 

 

 

که تو باشی

 

 

دوباره زیستن را آرزونمی کنم

مرگ قهرمانانه در کار زار یقینها را نیز.

 

رفتن را آرزو نمی کنم

ماندن در بقچه ی اطمینانها را نیز.

 

سخن غنچگی ی راستین را آرزو نمی کنم

دروغ کلمات واپسین را نیز

 

تنها آرزویم

لمس لبان توست

که عاشقانه سلام صبحگاهی را

برگونه شب زده من بنشاند

دستان تو را می جویم

تا راه رفتن را در پر مشقت سفرهستی به من بنمایاند

 

هر به نگاه خواستنهایت

دو باره زیستن من است

 

تنها بودن تو را آرزو میکنم

 

 

 

مژده

 

 

گذشته

شاید

چهره ی آشنای انسانها

و یا

یادگار خنده های پر طراوت

و غمهای چرکین.

 

اکنون من اما

تصویر قهقهه ایست نابهنگام

که همچون دسته گلی صحرایی

برروی لحظاتم میریزی.

 

آهای راهوار آمده از دور دستهای آشنا

به منزل من خوش آمدی

 

این بوی چمنزاران دیرین را

که در بقچه ی تنهاایت بر دوش میکشی

با من صمیمانه تقسیم کن.

 

 

 

 

 

 

 

لبخندت

به اسماعیل خویی

 

 

صدایت

آرامش کودکانه

نگاهت

طراوت خاک باران خورده

اما لبخندت . . . . !

 

چه گونه گفتن هایت

و چگونه شنیدنهایت

به آن هنگام که سخن سرّ پنهان زمان را بر دوش می کشد.

تفهم چینهای رازی

بر گونه ی آبرفته ی پهناور دشت

اما لبخندت . . . . !

 

درک هجا های غمت

از حوصله ی طاقهای استوار

به فراترین مرز ناباوریها پرواز دارد.

در بن پایدار وجودت

هیچ چار ه ای

حتی در کور سو سوز تاریکیها

نشانی ازخشکیده برگان روزگار ندارد.

اما لبخندت . . . !

 

لبخندت آه

تجسم خیالهای دورین است

وانهاده در پس سدّی

که قیمومیت تن فرسوده را به عهده دارد.

آه لبخندت . . . . !

 

 

 

 

 

 

هدیه ی نازنین

 

 

بسیارند چیزهایی که ندیده ام

بسیارند مردانی که با من سخن نگفته اند

و چه بسیار زنانی که هنوز نپرستیده ام

 

 

بسیارند گلهایی که نبوئیده ام

درختهای عظیم، دشتهای پهناور

آه چه آبشارهای خروشانی که هنوز نچشیده ام

 

بسیارند کتابهایی که نخوانده ام

جملاتی که ننوشته ام

شعر ها و ترانه هایی که هنوز خلق نکرد ه ام

 

می بینی مادر

هدیه تو به من

این زندگی

باری

مملو بسیار هاست و من چه اندک

 

 

 

 

راه مادر

 

 

 

 

 

هرگز نخواستم

گوشه ی اتاقم

انبار غصه های روز مرّگی ام باشد.

 

هرگز نخواستم

خند ه هایم

پنهان گریه های پر هق هق ام باشد.

 

خانه تکانی را از مادرم آموختم

که در بی چارگی به آهی قناعت میکرد.

 

باید برخیزم

با لبخندی بر لب

کنج های مملوّ را جارو کنم

هر چند که هنوز نو روز دور است.

 

 

 

 

 

 

یاغی

 

 

 

رودهای یاغی ؟

آتشفشانهای دور ؟

پر تلاطم و پر جنب وجوش ؟

در جستجوی شریانهای پرخروش ؟

نه.

من دیگر هرگز نخواهم رقصید.