دیدم دیدی دید
بدران

زنی دیدم
که نصفهه ی عمرش
نصیه رفته بود.
مردی دیدم
زیپ شلوارش باز
هاج و واج
بخودش لبخند می زد.
کودکی دیدم.
در پیاده رو
بند ناف می فروخت.
ماموری دیدم
دست بند بدست
زیر مانتوی زن
سرک می کشید.
بقالی دیدم
که زن را نصیحت می کرد.
فرشته ای دیدم
پشت ترازو،چرت می زد.
رهگذری دیدم
دست روی کلاهش
شتابان می رفت.
بدران
دبی
20.01.2012