دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
    سه شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۲۳ آپريل ۲۰۱۳
تماس سردبیر: gilavaei@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: perslit@gmail.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

نقد
" علیرضا"
کتایون آذرلی

 

" علیرضا" نام رمانی ست به قلم " علیرضا گلمکانی" مُلّقب به " آریان کلمگانی" .
چگونه گی این تغییر نام را نویسنده در متن اثر بیان می کند که حکایت از زندگی پر فراز و نشیب او دارد.
متن اصلی اثر به زبان انگلیسی است و خانم " شادی حامدی " آن را به فارسی روان و دلنشینی ترجمه کرده اند.
اما اکنون " علیرضا " را از کدام منظر بخوانیم؟
از منظر جامعه شناختی و  آسیب شناسی روانی ؟
یا از منظر ادبیات و زیباشناختی ؟ 
و یا  از هر دو منظر؟
در این مُقال هر دو منظر را در متنِ نقد، مَدّ نظر خواهم داشت. زیرا آن چه در روند رمان روی می دهد گاه علت و اسبابش، قوانین حاکم بر جامعه است که در فرهنگ ایرانی بیش از هر چیز اجحاف آن بر سر " زن" و " کودکان" است، و یا نظم و نظام بندی اجتماعی ـ فرهنگی است که ریشه در تاریخ مستبد و فقر فرهنگی این کشور دارد.
از یک سوی، متن اثر دامن به ادبیات می گشاید و چهره بر هنر می گسترد، گاه تلنگری به وجدان ها و ضمیر نهفته انسانی می زند. سوی دیگرش از فقر اجتماعی و فرهنگی و مادی آن جامعه حرف به میان می آورد و گاه معضلات اخلاقی
را بر ما آشکار می کند ، گاه آسیب های روانی را بر رُخ می کشد.
اکنون از منظر ادبیات به این اثر نگاه می کنیم:
" علیرضا" را می توان  یک خود ـ زندگی نامه " Autobiograpfy "خواند که با قلمی شیوا و ساده نوشته است.
" خود ـ زندگی نامه"، نقل سرگذشت شخص به قلم خودش است که در خصوص این اثر، اختصاص به دوران کودکی و نوجوانی نویسنده دارد.
تا قبل از قرن نوزدهم در اروپا، چنین واژه ای برای چنان مورد به کار گرفته نمی شد. در قرن هفدهم بود که " خود زندگی نامه ها ی " فراوانی نوشته شد.
در این دوران مردم به نوشتن و نگهداری دفترهای خاطرات علاقه نشان می دادند. اکثر این زندگی ـ نامه ها آثاری هستند که در آن ها نویسندگان، خود را در مقابل گروه های سیاسی و مذهبی تبرئه می کردند.
خاطرات نویسی با نوشتن "خود ـ زندگی نامه" تفاوت دارد. دفتر خاطرات نوعی بایگانی اسناد است که برای نوشتن زندگی نامه های اشخاص، مراجعه به دفتر خاطرات آن ها ضروری ست، اما دفتر خاطرات به معنای " خود ـ زندگی نامه " نیست، زیرا به خاطرات نمی توان اطمینان کرد. هر شخصی می تواند به مصلحت حال و روزگار و یا به اقتضای زمان، از بعضی مطالب چشم پوشی کرده و یا متوسل به ابزار و اسباب دیگر شود. از این گذشته اغلب دفترهای خاطرات را اشخاصی نوشته اند که شاعر و یا نویسنده ادبی نبوده اند و نوشته آن ها را نمی توان اثر ادبی تلقی کرد. دفتر خاطرات از لحاظ تاریخی ارزش دارد، اما " خود ـ زندگی نامه " اثری ست ادبی.

برخی از آثار دوره رنسانس را در طبقه بندی خودـ زندگی نامه ها قرار داده اند. برای مثال: خود ـزندگی نامه ی بنونوتو را به عنوان اثر ادبی به شمار آورده اند. در عین حال، این اثر سند معتبری از شکوه هنر رسانس در ایتالیا هم هست.
نویسنده آن " بنونوتو چلینی" ( 1571 ـ 1500 ) است و برای نخستین بار در قرن شانزدهم این اثر منتشر شد.
با خواندن این " زندگی نامه " از دیدگاه یک هنرمند با نحوه ی زندگی ِ شخصی و اجتماعی هنرمندان بزرگ و مردان و زنان معمولی و اشراف آن زمان آشنا می شویم. " چلینی" به طور ناخودآگاه و با نظری غیر انقتادی ، خویشتن را در محیط  رنسانس ایتالیا معرفی می کند.
"اعترافات ژان ژاک روسو" نیز کم و بیش خود ـ زندگی نامه ی اوست. روسو در اثرش به دفاع از خود در برابر اتهاماتی پرداخته است که در زمان خودش بر او وارد می شد.

از قرن نوزدهم، " خود ـ زندگی نامه " نویسی محبوبیت یافت. حتی بسیاری از رمان ها یا داستان های کوتاه و اشعار را " خود ـ زندگی نامه " به شمار می آوردند. به عنوان مثال: تصویر هنرمند به عنوان مردی جوان، نوشته جیمز جویس، نوعی " خود ـ زندگی نامه " است. این اثر روایتی به نثر خاص جویس درباره کودکی و دوران رشد و بلوغ خود نویسنده است. " 1

" علیرضا " نوشته " آریان گلمکانی"، نیز  نوعی " خود ـ زندگی نامه " به شیوه ادبی ست که نویسنده زندگی کودکی و نوجوانی، و تقریبا تا جوانی خود را در جامعه ایران به رشته تحریر در آورده است.
و اکنون باید دید نظام ارتباطی این متن ادبی با خواننده بر چه اصل یا اصولی مبنا دارد؟
محور متقاطع عبور نویسنده به بطن خواننده چیست و یا کدام است؟
هدف از این ارتباط از منظرادبی چیست و یا کدام است؟
سبک و عمل نمادین نویسنده بر کدام نوع از انواع هموار است؟
آیا متن تصویر ساز هست؟ و اگر هست کدام تصویر را از عبور زمان به مدّد واژگان، بر خویش و بر ما آشکار می سازد؟
ماوراء متن، چیستی کدام آغاز و پایانی را بر خواننده هویدا می سازد؟
به عبارتی ساختارگرایی متن کدام است؟
برای پاسخ ، به مکتب « نیترا Nitra School »رجوع می کنیم 2

" منتقدان نیترا معتقدند که ادبیات مرحله خاصی از ارتباط است که دو جنبه اساسی را در بر می گیرد.
نخست : مرحله اثر گذاری هنری متن.
دوم : دریافت آن از سوی خواننده.
یک اثر ادبی پیوسته ریشه در شرایط خاص اجتماعی ـ تاریخی دارد. اثر ادبی در فضای ادبی ِ خاص رشد می کند.
در ساختار خود تنوع تجربه ادبی گذشته و بطور کلی غنای سنت فرهنگی را همراه دارد. از این رو ، یک اثر هنری  در ادبیات مجموعه عوامل مختلف است که در تقابل دایمی  باقی می ماند. به عنوان پیام ِ نویسنده ، نزد خوانندگان عمل کرده و به همین ترتیب ماوراء  ارتباط را به وجود می آورد.
. آن چه در این مکتب اصل است:  ادبیت متن است؛ مبتنی که بر چگونه گی توازن موجود بین اثر ِ تولید شده و دریافت آن. " علیرضا " چنین اقدام می کند.

 " علیرضا "  متنی تاثیرگذار است. تاثیر گذار بر وجدان آدمی و روح جمعیِ جمع است.
 " علیرضا" صدای ترحم و دلسوزی نیست.
صدای بخشش و بزرگواریست.
صدای معصومیت های کودکانه است.
صدای دردمندی های و بی پناه کودکان یتیم است.
صدای خشونت مرد سالاری ست.
صدای زخمه مرد است.
صدای شیون زن از بی عدالتی هاست.
صدای دردماندگان و واماندگان بر زمین است.
" علیرضا" صدای بی عدالتی ست.
صدای گرسنه گان و بی پناهان است.
علیرضا " بینوایان " ایرانی ست.

نویسنده در نگارش متن اطلاعات زاید نمی دهد. زیرا به تجربه آموخته است؛ مزید تولید کننده ( نویسنده ) اثر ادبی نسبت به دریافت کننده ( خواننده) نمی تواند خیلی برتر باشد. چه این که در آن صورت اثر ادبی مورد نظر غیر قابل درک شده و توازن ارتباطی خود را از دست خواهد داد.
این امر همواره هنگامی روی می دهد که یک جریان ادبی جدیدِ سیّال، آغاز به مبارزه کلی با تمامیت " نمود" ها را بنا می نهد و می کوشد تا ارزش های زیباشناسی پیشین ، و دوره " خودکارـ سازی" شده و " قالب ـ بندی " گذشته را در هم شکسته و روش نوینی را آغاز کننده باشد. این نمونه را در رمان" بچه های اعماق" دکتر نقره کار نیز می توان دریافت.

نظریه پردازان مکتب « نیترا» ، متونی را که در برداشت نخست ِخوانش، غیر قابل فهم می دانستند، مورد نظر داشتند.
" علیرضا" اگر چه ساخت و بافت و سبکی روایتی و در عین حال، خطی مستقیمی را دارد، اما این سیّر روایتی و ساده گی و مستقیمی متن است که، وجدان آدمی را خط.خطی می کند!
به نظام قوانین موجود در کشور انگشت اشاره نشان می دهد!
فرهنگ را زیر سوال می برد!
سنت را به کنکاش می کشد!
مذهب را ترور می کند!
بهایی ستیزی را نشان می دهد.
خانواده ناسالم را به تصویر می کشد.
در هرخط و فصل از این رمان یا سرگذشت، پرسوناژ اصلی متن؛ یک کودک از هزاران کودکان این جامعه است  که مورد خشونت روانی و جسمی واقع می گردد.
این" خشونت گرم و سرد 3 " ، تالیفات جامعه ایست مذهبی و دیکتاتورپسند.
"کودک" اما تعبیر و تفسیری از جامعه " مرد " سالار ندارد تا چه رسد به جامعه ای " دیکتاتور زده"؟!
تعبیر "کودک" از "مرد ـ پدر"؛ مهرست و مسئولیت و خویشتن داری و استقامت و وفاداری و پایداری و حمایت از خانواده!
تعبیر" کودک"  از جامعه دیکتاتوری، توازن کفه عدالت است،  نه برقراری نان به قیمت جان!

" علیرضا" در محوری افقی نوشته شده است و همین محور است که که قابلیت گیرنده ( خواننده) به عنوان رابطه کلی بین اجرا کننده( نویسنده) در خوانش متن اجرا می کند.
در این محور افقی ست که مرحله تصویر سازی، ساختار ادبی را بر قرار می سازد. ساختاری که بر اساس متن، مکتب« نیترا» را بر فرهنگ ما می گشاید. این گشایش قطعا از سوی نویسنده ناخودآگاهانه بوده است.

مکتب « نیترا» ماهیت اثر ادبی را در دو مفهوم تشریح می کند:
نخست : سبک و شیوه بیان که مقوله های ادبی اند. سبک یعنی؛ بیان درک نویسنده از واقعیت توصیف شده.
یعنی شناخت تلقی های هنری و تصویری در متن.  یعنی؛هماهنگی عملی و نمادین در اثر.
سبک، همواره در متن اثر هویداست و ساختار آن به وضوح دیده می شود و همردیف با متن  به عنوان زیر بنای اثر تلّقی می گردد، و از آن جا که سبک بیان رسمی، جنبه وجودی اثر را تشکیل می دهد، می توان گفت که از سبک، متن حاصل می گردد. در نتیجه ، سبک دارای مجموعه ای از مقوله های بیانی است که وقوع آن در اثر دائمی بوده اما مولفه های زیبا شناسی از یک اثر به اثر دیگر متفاوت است، زیرا این دو در پیوستگی پویایی باقی می مانند.
متن تولید نمی شود ، بل که " برنامه ریزی " می گردد. 5
دوم: محور " اجرایی  و تصویر سازی" است، که هر یک دارای دو قطب متضاد است:
قطب نخست: رویکردی دارد بر قابلیت ذهنی و اجتماعی.
قطب دوم: رویکردی دارد به تقابل بین " قابلیت درک و تجربه نگارش".
قابلیت ذهنی بیان کننده ضمنی عمل نویسنده ای است که دیدگاه جهانی خود را ارتقاء می بخشد و قابلیت اجتماعی بیانگر طرز تلقی دریافت کننده ( خواننده) آن خواهد بود.
" علیرضا" این هر دو قابلیت را دارا است.
نویسنده از جهان ستم ، جهان فقر ، جهان ارباب و رعیتی، جهان گرسنگان و زحمت کشان، جهان کارگران، جهان کودکان کار، سخن به میان می آورد. این وقایع قبل از انقلاب 57 در ایران است. در روزگار جهان ـ پادشاهان بر اریکه قدرت و حکومت روی می دهد. در جهان سینمای فردین و پپسی و کوکاکولا روی می دهد. در جهان دو شاهی یک قران روی می دهد 6 .

نویسنده، با بیان تجربیات خود، اشاره به واقعیت را پیش فرض قرار می دهد. این پیش ـ فرض واقعیت کتمان ناپذیر سطح طبقاتی آن زمان را نشان می دهد و از جامعه زنان در کشوری سنتی با نظام سرمایه داری معلول، کار و زندگی می کنند.
" در واقع، نظام اخلاقی مرد سالارانه تحت هر شرایطی و با توسل به هر حربه ای به عنوان وجدانی که ارزش هایش را از طریق خانواده، دولت، افکار عمومی، مذهب و... به شخص تحمیل می کند، درونی می شوند و شخص آن گاه که این ارزش ها را خود ـ درونی می کند آن را به صورت وجدانی با خود حمل می کند و به این ترتیب زنانی که نافرمانی می کنند، هم چنان  با وجدان خود محکوم می شوند، وجدانی که در هر حال زیر چتر وجدان مردانه ی حاکم بر جامعه شکل گرفته است." 7

 وجدان حاکم در این اثر، سنت و فرهنگ مردسالارانه در ایران است که: همسر خویش را با دو فرزند به هر دلیلی طلاق دهد. آن ها را بی مواجب مادی بگذارد. کودکانش را یکی سر به نیست کند و دیگری را آواره خانه این یا آن دیگری نماید.
با قّلدری حقوق طبیعی زن را از او بگیرد. " کودک " را تا سر حد مرگ کتک بزند. زن را به هر دلیلی، چنان چه اعاده حقوقی مادی و اخلاقی اش را کرد، او را به باد کتک و فحاشی های ناموسی  بگیرد. او را به سر ـ حد مجازات مرگ برساند تا دیگر از سخن از حقو خویش ننماید.

وجدان حاکم بر متن، وجدان خشونت است. آن که از همه خشن تر و بی رحم تر است، فراتر است و آن که خشونت را بر خود روا می دارد فرو دست تر!
تصویری که نویسنده از جامعه و فرهنگ آن نمودار می سازد، نه تنها اخلاقی نیست، بل که ضد اخلاقیات و انسانیت است و در عین حال با واقعیت ِ فرهنگ و قوانین موجود در جامعه ،هماهنگ!

متن این اثر ستم بر کودک و زن است.  تنهایی ست. بی پناهی ست. آن هم در جامعه ای مرد سالارانه ـ به ویژه در سطح خانواده ـ  که زن و کودک خود را هر چه بیش تر منزوی می کند. 
تاکید بر سنت های  حاکم و قوانین موجود است. ارزش گذاری ها و عدم ارزش پذیری های انسانی ست.از منظر دیگر اما تسلیم و رضاست به سرشت و سرنوشتی که نمی داند آن را کدام کاتب عادل و منصفی نوشته است.
" در واقع جامعه ی سنت گرای ما در ادوار تاریخ، عموماً هر گونه تشخص مستقل را برای فرد، به ویژه برای زنان و کودکان را بر نمی تابیده و همواره ارزش های حول محور یکدستی همگانی دور زده است. نوعی یک دستی که در آن کمتر کسی امکان می یابد شخصیت مستل خویش را بروز دهد. از این رو برای گسترش این فضا، ارزش هایی هم چون مطیع بودن، ناتوانی، مصلحت اندیشی، تعبد، پنهان سازی و نظایر آن به انواع گوناگون تبلیغ و در هیئت فرهنگ باز دارنده متجلی شده است." 8

 گرایش چنین تسلیم طلبانه، فقرگرایانه و ایستا، که خاصه از زمان یورش مغولان ـ به عنوان واکنشی از سر نومیدی در برابر انهدام تمدن ایرانی ـ به گرایش مسلط کشور تبدیل می شود، می گوید که در برابر سلطان، در مقابل تاخت و تازها، در مقابل قدرت، سنت، فقر و....باید تمکین کرد. باید مطیع و قانع بود. در واقع بنیان این نگرش، بر محور تمکین و اطاعت از هر گونه قدرت مادی و معنوی استوار است.پر پیداست که فرهنگی چنین معیوب و عقیم، از تربیت نسلی جسورف منتقد و شالوده شکن ناتوان است و در سر ـ فصل های مهم تاریخ،فی النفسه به صورت مانعی سترگ در راه پرورش شهامت اخلاقی و استقلال زنان، ایستادگی کرده است. از  سویی زنان در تقسیم هرم قدرت در جامعه، همواره ضعیف ترین حلقه اند و در طول تاریخ سهم شان از قدرت اقتصادی و سیاسی ـ صفر بوده است. از سوی دیگر وجود فضای بی ثبات و ناامن همواره منافع و حقوق زنان را بیش تر مورد تاخت و تاز قرار داده  و تا این لحظه ، جامعه  در ایجاد فضای امن و مطمئن( چه به لحاظ حقوقی و مادی و ....)  برای آنان ناتوان بوده است. از این رو این تحمیل سنگینِ فرهنگی ( امر به اطاعت) عمدتاً بر دوش زنان قرار گرفته است.

فشارهای و بندهای اخلاقی و سنتی همواره بر پای ِ لایه های ِ عقب مانده و ناتوان جامعه  زنجیر می شود و گروهایی که معمولاً در بلوک قدرت ، سهم و جایگاهی دارند، از این بندها رها هستند. پدیده مردسالاری و نگرش خاص مرد ایرانی به زن در بستر این آموزه های اخلاقی، از طریق دیگری  ـ به عنوان فشاری مضاعف ـ سبب تهی شدن زن از هویت انسانی اش شده و از این منظر او را به تمکین و اطاعت فزون تر وا می دارد. نگاه تمام خواه ِ مرد ایرانی به زن، نگاهی کاملاً مالکانه اما مضطرب و بی ثبات است.

"در نگاه مرد ایرانی عدم اطمینان موج می زند. این نگاه ریشه در قرون و اعصار گذشته دارد و هنوز از سایه تاریخی اش مستقل نیافته و به  روز نشده، آرامش نیافته، اغناع نشده و نمی خواهد بپذیرد که جامعه تغییر کرده است، که ساختار جامعه از بنیاد در حال تحول است. هنوز تصور می کند که امکان دارد زنش طعمه شود، ربوده شود، به جای خراج به کنیزی برده شود، در حمله قبایل و ایلات به یغما رود، اسیر شود، فریب بخورد، از دست برود و تاراج شود.
بنابراین می ترسد. از جامعه می ترسد، اعماق نگاهش هم چنان نگران و بی اعتماد می نماید، غیر از چهار دیواری منزل، اندرونی، غیر از قصر مجلل یا کلبه محقر خویش، به جامعه و بیرون از خانه اعتماد ندارد و هم چنان زن را مورد هجوم می بیند. تجارب تلخ و حس به یغما رفتن زن سینه به سینه به او نقل شده است. داغ این ننگ از نگاه پدر بزرگ، از خشم فرو خورده پدر، از اضطراب و تعصب مردان کهنسال خانواده، از لابه لای حکایت های تاریخی منظوم و منثور به وی منتقل شده است."
" مردان هر چه زنان را بیشتر در تاریکی و به دور از دنیای  بیرون نگاه می داشتند، آسان تر می توانستند کمبودهای خود را پنهان، و آن ها را کنترل کنند." علیرضا ص 71

القا شده که باید مواظب این موجود ضعیف و ناتوان باشی ! وظیفه داری از " مایملک " خود محافظت کنی.
انتقال این تفکر مرد سالارانه از نسل به نسلی دیگر و از قضا پیش تر توسط خود مادران و بانوان صورت می گیرد!
" مادرها در روستای ما به دخترانشان یاد می دادند که هرگز به شوهرشان نگویند آن ها را کتک نزند. می گفتند کتک زدن زن حق شوهر است. به دخترها یاد می دادند که چگونه شوهرشان را قانع کنند که آرام تر بزند!" علیرضا ص 16

از کودکی به مرد تفهیم می شود که مسئولیت سر پرستی و قیومیت زن، خواهر، مادر، و...به عهده توست زیرا مرد به عنوان  تنها صاحب ابزار و اموال در تاریخ مطرح است. ولی زن فاقد هر گونه امکانات، قدرت مادی، اختیار، ابزار اجرایی و حتی فاقد هویت بوده است.
توصیه ها و نصایح " دلسوزانه" بزرگان نیز تنها مرد را لایق و مخاطب می پندارد:
زنان چون ناقصل العقعل و دیننند
چرا مردان ره آنان گزینند. " ناصر خسرو"
و یا :
" زن چو خامی کند، بجوشانش
رخ نپوشید، کفن بپوشانش ". مراغه ای"
این حراست و حفاظت از زن فقط در شرایط تمکین و سر سپرده گی در برابر هر خفت و آزار جسمی و روحی است. چنان چه قاعده به هر دلیلی بهم بریزد و طلاق، که همواره از سوی مرد است ، (هم چنان که برگزیده گی زن به همسری)، توازن سکو، بار دیگر به نفع مرد چرخ خواهد خورد!
مرد می تواند به نام قیم  زن هرگاه که اراده کرده طلاقش را بدهد. قوانین حاکم بر جامعه نیز این حق را بر مرد به نام سنت و مذهب می دهد. این جاست که " سر سپرده گی " زنان امری طبیعی تلقی می گردد.
" دربهار سال 1335 در تهران به دنیا آمدم، از پدر و مادری جوانف اهل روستایی در استان خراسان. وقتی به دنیا آمدم پدرم گروهبان ارتش بود و در تهران خدمت می کرد. دو سال بعد از تولدم به مشهد منتقل شد. مشهد چند صد هزار نفر جمعیت داشت. کمی پس از کوچ پدر و مادرم به مشهد، پدرم عاشق دختری از روستای شان شد. مادرم را طلاق داد و با آن زن جوان ازدواج کرد." علیرضا ص 9

 زن ایرانی در میان وابستگی های روزافزون و با وجود تاریخ سراسر بی ثبات ِ زندگی اش، همواره سعی کرده استبرای خود پناهگاهی بجوید. اما متاًسفانه این قوانین و عرف حاکم بر جامعه است که زن را از محیط اجتماعی دور ساخته و کانونِ خانواده گی امنی نیز برای او فراهم نکرده است. زنی که می داند طبق قانون مرد هر لحظه که بخواهد می تواند او را طلاق بدهد، نمی تواند از روابط زناشویی اش تصویری ایمن در ذهن داشته باشد که پشتوانه محکمی برای او به حساب آید.

" در همه کشورهای جهان چه در جوامع دمکراتیک غرب و چه در کشورهایی چون ایران، حقوق زنان و کودکان و به طور کلی مواردی از حقوق بشر نقض می شود که در این میان زنان و کودکان بیش از همه حوق شان پایمال می شود. زنان و کودکان به عنوان بی پناه ترین انسان ها دائماً مورد خشونت و آزار رار می گیرند و در این میان دختر بچه ها دارای مشکلات پیچیده تری هستند. در کشور ما ایران، گزارش ها و آمارها ـ  به دلیل ناشناخته بودن حق برخوردداری عموم از اطلاعات ـ همواره محرمانه و دور از دسترس هستند. اما با وجود این فضای بسته،  هنوز می توان عمق فاجعه را دید." 10

"علیرضا" از این فاجعه ها با ما سخن می گوید. ضمن حکایت سرشت و سرنوشت خویش، که کودک است، حکایتگر ستم و ظلم به زن نیز هست. در این جا دیگر سرنوشت ناپدید شدن و یا سر به نیست شدن خواهرش شهین نیست. بل که سخن از سرگذشت هزاران علیرضا ها و شهین هاست.
فجایع زندگی زنان و کودکان در ایران مانند بسیاری دیگر از نقاط جهان تاًسف بار است، اما آن چه که وضعیت انسان ها را در ایران بحران زا می کند، عدم شناخت " حق" و " حقوق" در جامعه سنتی است.
" در جوامع دموکراتیک و پیشرفته پایه و زیر بنای روابط بین انسان ها در حوزه خصوصی و عمومی، احترام به حقوق و رعایت " حق " یکدیگر است، بدین معنا مناسبات متقابل بین افراد، یا شهروندان با دولت را " حقوق " فردی و اجتماعی انسان ها تعیین می کند.
با این تلقی، افرادی که برای رعایت حقوق  زنان، کودکان و کلاً حقوق بشر اعتراض و مبارزه می کنند، در حقیقت به موارد نقض حقوق آن ها، یعنی حقوقی که عرف و قوانین به رسمیت شناخته شده است استناد می کنند. در واقع استقرار نظام " حق مدار" در کشورهای پیشرفته و پذیرفته شدن " حقوق " انسان ها این امکان را در این جوامع به وجود می آورد که هر جا حقی پایمال شد یا گروهی و یا افرادی از حق کمتری برخوردار شدند بتوان به آن معترض شد.

در چنین کشورهایی با وجود سیستم " حق مدار"، انسان ها از بدو تولد با حق و حقوقی پذیرفته شده زندگی خویش را آغاز می کنند. انواع حق کشی ها، که ظاهراً در همه جا وجود دارد، در این کشورها قابل تعریف و تشخیص اند. اما در ایران و بسیاری از کشورهای جهان سوم، حقوق فردی انسان ها و حقوق مسلم شهروندان، هنوز تعریف مشخصی ندارد. و در سنن، عرف و حتی قوانین دادگستری و قضایی، نیز این مسئله جایگاه شایسته خود را نیافته است.از این رو در جامعه ما نه تنها حقوق کودکان، زنان و عموم شهروندان پایمال می شود بل که به دلیل مبهم بودن تعریف های حقوقی، مدافعان حقوق بشر نمی توانند با استناد به قوانین موجود ف این تهاجمات را محکوم کرده و از میان بردارند. بدین سبب جامعه ما با تضییع حقوق و هم چنین با بحران حقوق انسان ها روبه روست." 11

نظام حقوقی ما بر پایه رعایت حقوق انسان ها در مقابل یکدیگر بنا نشده، بل که اساس آن بر پایه روابط " قیم ـ صغیر" استوار است. در تحلیل نهایی صغیرها، زنان و کودکان هستند. هر پسر بچه ای، با همه ظلمی که به او می شود، وقتی مردی شد، به یک قیم تبدیل می شود، اما دختر بچه ها با بزرگ شدن، فقط قیم و وّلی شان از پدر به شوهر تغییر می کند، در نتیجه هیچ گاه به مقام قیمی نمی رسند و همواره صغیر باقی می مانند.
در سرتاسر این رمان و یا اتو بیوگرافی، هیچ کس زبان اعتراض به وضعیت موجود این کودک ندارد. هیچ کس لب از لب باز نمی کند تا بپرسد ، چرا و به چه جرمی با او که کودک خردسالی نیست چنین معامله و رفتاری را دارند؟
هیچ کس از ضرب و شتمی که توسط پدرش به او و مادرش اعمال نمی شود، لب به شکواییه نمی گشاید.
" پدر بزرگ " که  هم قیم است و هم والد، در هیچ شرایطی نه از فرزند خود دفاع می کند و نه از نوه اش " علیرضا" حمایتی!
" طلاق به معنای مرگ بود و موجب سرشگستگی و خجالت خانواده اش می شد. زن جوان بیوه را به چشم کالایی معیوب و پس فرستاده شده نگاه می کردند." علیرضا ص 6
او نیز هم چون خاله سُرور، مادر، دایی ها، پدر ناتنی اش،" منصور" در صحنه این نمایشِ تلخ فقط در حکمِ یک تماشاگر اند. تماشا می کنند تا ببینند این بار قرعه به نام کدامیک زده می شود تا شبی، یا هفته ای، ماهی، این کودک آواره و بی پناه را در کنار خود جای دهند.
این سکوتِ سنگین که همه را وادار می کند در نقش تماشاچی ماجرا بنشینند، ناشی از فقدان امکانات مالی، سواد کافی و لازم، نبودن سنت اعتراض قانونی، عدم بی اعتمادی به خود، بی ثباتی از شرایط موجود، و ترس از بیگانه گی ست.
فقر دامنگیر، هر یک  را وادار می سازد تا به " خود" و منافع غریزی اشان بیندیشید.

" منصور " که ناپدری " علیرضا" ست، اما برای او نقش و نام " پدر" را اختصاص داده است، اگر به خشنی " اسد پسر بنفشه"، یعنی؛ پدر واقعی اش نیست،چندان هم حامی و پناه دهنده علیرضا نیست. او مادر علیرضا را وادار می کند تا به هر دلیلی او را به پدرش بازگرداند تا در نزد او زندگی کند و یا به خاطر نگهداری از او مقرری از پدرش دریافت نماید:
" آهسته. آهسته من متوجه می شدم که هر چه شرایط مالی بدتر می شد، بحث ها و شنیدن اسم خودم در بحث ها بیشتر می شد. مادرم و بابا، به خیال این که من خوابم، مدام اسم مرا در پچ. پچ های شبانه در رختخواب شان در آن سوی اتاقمی بردند. موضوع اصلی  آن پچ. پچ ها این بود که چطور می توانند از پدرم خرجی بگیرند، موضوعی که از زمان ملاقات مادرم و بابا کاملاً به فراموشی سپرده شده بود." علیرضا ص 88
حاصل این پچ. پچ های شبانه، و برنامه ریزها برای گرفتن هزینه جهت نگهداری کودک، ختم به ماجرای خشونت آمیز دیگر می شود:
" پدرم از مادرم خواست تا داخل خانه شود. مادرم هم چنان دست مرا گرفته بود و ما با هم از پله ها بالا می رفتیم و داخل راهرو خانه شدیم. او در را پشت سر ما بست و دوباره همان نگاه بی اعتنا را به من انداختف سپس دوباره متوجه مادرم شد. من کوچک تر از آن بودم که حتی نصف حرف های آن ها را بفهمم. خیلی زود پدرم شروع به غرولند کردن به مادرم، او را با نام های زشتی خطاب می کرد و مشتش را مقابل صورت او حرکت می داد. آن ها چند کلمه ای دیگر حرف زدند که ناگهان پدرم خشمگین شد. موهای مادرم را محکم گرفت و او را به زمین کوبید و در همان حال مدام به او لگد می زد. من بلافاصله به سوی مادرم دویدم، پای پدرم را گرفتم،  و بیهوده تلاش کردم تا او را متوقف کنم. پیش از این که بفهمم چه اتفاقی افتاده، دیدم روی هوایم و از سویی به سوی دیگر راهرو کم نور خانه پرتاپ می شوم، محکم به دیوار خوردم.حالا حبییب الله هم به برادرش پیوسته بود و مشغول کتک زدن و لگد زدن به مادرم شده بود. من گنگ و متحیّر روی زمین مرمر سرد پشت به دیوار نشسته بودم، تا سر حد مرگ ترسیده بودم و با دیدن آن دو مرد که سر مادرم را به زمین می کوبیدند از سر درماندگی گریه می کردم. بعد به بیرون پرت مان کردند و شنیدم که دَرِ خانه  پشت سر ما به هم کوبیده شد، مانند کابوسی کوتاه، همه چیز سریع شروع و سریع تمام شد." علیرضا ص 89
کودک ِ درون علیرضا وقایع را  تعبیر و تفسیر نمی کند.
"کودک" تعبیر و تفسیر ندارد.
" کودک"  تعریف  دارد.
" کودک" قضاوت ندارد.
" کودک" تجربه دارد.
نویسنده نیز سعی ندارد بهای سکو پیشتاز را به یک کدام از پرسوناژه های خود بدهد. او وقایع را توصیف و تعریف می نماید و از پیشداوری و قضاوت، چه آگاهانه و چه نا آگاهانه خودداری می کند.
در صدای پنهان رمان "علیرضا "، " خشم " و یا " نفرت" وجود ندارد.از بخشش های بزرگوارانه و دهن پرکن ِ شعار برانگیز نیز عاریست. "علیرضا " بی آن که قضاوت کند، روایت می کند. " علیرضا " عبور است، عبور از دهلیز سنگین و تاریک یک جامعه و فرهنگ " خشن"، که نه فرزند خویش را دوست می دارد و نه هم نوع انسانی اش را!

در این جامعه احترام به حقوق انسانی یک رویای مذبوحانه است. پس گذر از آن در " واقعیت " صادقانه تر است.
نویسنده در فصل چهل وهفتم این رمان که بخش پایانی ست، دریافت و احساس خود را از این " عبور " با صراحت نوشته است که همچون دیگر فصول دیگر این اثر خواندنی ست.
اما آن چه تقریبا از فصل سی و نهم به چشم می خورد و در ذهن خواننده نیز تداعی می شود، گریز بی درنگ نویسنده از روایت قصه است. به عبارتی متن نگارش این اثر، از فصل سی و نهم، به متنی گزارشگر بدل می شود.
نویسنده دست از روایت می کشد. تصویری نمی سازد. سر ـ رشته کلامِ قصه گویانه را رها می کند و سراسیمه می شتابد تا نقطه آخر را بر متن بگذارد و آن را فقط گزارش کند.
ظن بر این گمان حاکم است که نویسنده به طور ناخودآگاه از بیان آن زندگی بی سروسامان و رنج و محنتی که برده است ، در درون خویش می گریزد تا چشم انداز تازه ای را بنگرد. این امر اغلب در نوشته ها و خاطراتی که همواره از غم و رنج و خشونت مملواند به طور ناخودآگاه صورت می پذیرد.

از منظر روان شناسی، این اثر بیان عریان نهادینه شدن خشونت در بستر خانواده و جامعه و فرهنگ دیکتاتورزده ی مذهبی است. چه این که : آن که جدا ـ سری مسلمان از بهایی را در عمل می پروراند و تکثیر و ترغیبش می کند. پرورشش می دهد، جدایی کودک از مادر و نهاد خانواده برایش همچون آب خوردن آبی ست گوارا. امری کاملا طبیعی، عرفی، قانونی است!
از این روست که " شب ادارای"، که نشانه واضح اضطراب در کودک است، به عادتی عادی بدل می شود!
زیرا در این جامعه کتک زدن " زن ـ کودک " امریست نهادینه و طبیعی. لذا " شب ادارای" نه نشانه ای از اضطراب و بی قراری  معنا می گیرد و نه ترس کودک  از " والد"،  بل که نشانه سر به هوایی در خواب معنا می گیرد!
" والد" از " کودک" هوشیاری در خواب را توصیه می کند. همین توصیه باعث افزایش اضطراب و حس " شرمزده گی مسموم" می شود.
" والد" که تصورش از " شب ادارای " کودک، خوردن نوشیدنی قبل از خواب است، او را مجبور می کند قبل از رفتن به خواب به دستشویی برود. ترس از " تاریکی" و وصف توالت ها در متن اثر، مو را بر بدن کودک می لرزاند. هراس از " تاریکی" که نشانه  " دیو" و " لُو. لُو" و " شیطان "و " جن " است، تعابیری که " والد" برای او از تاریکی داشته، به وحشت درونی کودک می افزاید.
"کودک درون" حضوری قدرتمند دارد. در کانون هستی ما به سر می برد. چه شاد باشد، چه غمگین، او آن جاست، در درون ما.
این " کودک" که باید شاد و سرشار باشد و از سر زندگی را احساس کند. با شور و شوق به کشف محیطش بپردازد. از احساساتش با خبر باشد. یعنی که؛ وقتی آزار می بیند، گریه کند. خشمگین شود. فریاد بزند. وقتی خوشحال و سرمست از زندگی ست لبخند بزند یا از ته دل بخندد، به مرور زمان، به سوی توقعات و جهان افراد بالغ کشیده می شود. صدای بزرگ ترها ـ با نیازها و خواسته هایش ـ به تدریج ندای درونی احساس ها و غرایز را خاموش می کند.
والدین، قیّم ها و آموزگاران ـ در واقع می گویند: " به خودت اعتماد نکن. احساس هایت را احساس نکن. این را نگو. آن را نکن. آن را بیان نکن. همان را بگو که ما می گوییم. ما بهتر از تو می دانیم."

به مروز مان، ویژگی هایی که به کودک سرـ زندگی می بخشید ـ کنجکاوی و خود ـ انگیختگی و تواناییِ احساس کردن ـ به ناچار پنهان می شوند.
اغلب افراد بالغ در فرایند آموزش و پرورش و ایجاد انضباط، کودک را به بالغی قابل پیش بینی تبدیل می کنند و به " خود"  راستین کودک لطمه می زنند. کودک احساس برهنگی  و سرما می کند. جهان  افراد بالغ برای کودکان جای امنی نیست. طفل در حال رشد ـ  به منظور بقا ـ  روح شاد و کودکانه اش را مخفی و محبوس می کند. اما کودک درون هرگز بزرگ نمی شود و از بین نمی رود. مدفون، اما زنده و منتظر می ماند تا روزی آزاد شود.
وقتی کودک درون ما محبوس می شود. خودانگیختگی طبیعی و شور و شوق زندگی را از دست می دهیم. به مرور زمان، این امر به کمبود انرژی  و بیماری بدل می شود. وقتی کودک درون ما پنهان می شود،خود را از دیگران نیز جدا می کنیم. آن ها هرگز نمی توانند احساس ها . آرزوی های راستین ما را دریابند یا بدانند که به راستی کیستیم. یعنی تجربه صمیمت راستین با دیگران غیر ممکن می شود.
اگر می خواهیم با خود و محیط اطرافمان صمیمانه باشیم ، درک " کودک درون " ضروری ست.
اما سوال این است که این کودک ِ درون  کیست و چیست و چه چیزی را می خواهد پیشکش کند؟ چرا به تله افتاده و محبوس است؟
" کودک درون"،اساساً آن بخش از وجود ماست که سرشار و شاد و بازیگوش و کنجکاو است. ضمیر حسی و احساس کننده ماست. کانون هستی ماست.برایمان ذوق و شوق و انرژی  به ارمغان می آورد.

مفهوم " کودک درون" مضمون تازه ایی نیست. این مفهوم در اساطیر باستان و قصه های پریان ریشه دارد. بعدها توسط " کارل و گوستاو یونگ" و  سپس توسط " اریک برن" موضوع مورد علاقه روان شناسی شد.اریک برن در تئوری خود ، یعنی؛" تحلیل رفتار متقابل" به این سه نهاد رفتاری ( کودک. بالغ. والد) اتکا نموده و آن را مورد بررسی و تعریف قرار داده است. 12
"کودک درون" از طریق افراد بالغ در فرایند آموزش و پرورش و ایجاد نظم و انظباط، به بالغی قابل پیش بینی تبدیل می شود. این پرده پوشی  به " خود" راستین لطمه می زند و آن را در پس چند چهره گی و حجاب و ترس اسیر می سازند.
با این حال، در درون  هر فرد بالغ، کودکی فریاد می زند:" بگذار نمایان شوم".
در این متن اگر چه  " کودک درون " علیرضا زخم خورده است اما مسموم نشده است. او از پی پلیدها نمی دَوَد. با قهر و ظلم و ستم سازش نمی کند.بل که با عبور خود از ظلمت به جهان آشتی ها و دوستی ها، درودی می فرستد.
بخشش را شعار نمی دهد. آن را رفتار می کند.
کودک درون علیرضا گر چه  در برابر سوء استفاده ها  تخریب شده است اما مدفون نگشته است. 13
در نتیجه؛ می نویسد و به هنر خلاق نوشتن رجوع می کند تا " کودک درون " خویش را  التیام بخشد.اما اکنون این سوال پیش کشیده می شود که : به عنوان یک انسان بالغ، چگونه می توانیم جهان خود را بر پایه و اساس متزلزل کودکی وحشتزده و منزوی بنا کنیم که نیازهای اساسی اش هیچ گاه بر آورده نشده است؟
این ناممکن چگونه ممکن می شود؟
پاسخ این است: این امر ممکن نیست!
دیر یا زود بحرانی روی می دهد، ـ  یک بیماری یا طلاق یا از دست دادن ناگهانی شغل یا مشکل مالی ـ و آن گاه کل ساختار از هم فرو می پاشد. آن وقت نقابی که فرد بالغ به چهره زده ترک می خورد. در همین نقطه هست که بعضی از افراد  به درون خویش  رو می کنند تا زندگی خود را بیازمایند و دیگر بار مورد ارزیابی قرار دهند. شاید این افراد از درمانگران و کتاب های خود ـ یاری مدد جویند، یا به گروه های حمایتگر بپیوندند که بتوانند در آن جا تصدیق یا با نمایاندن کودک درون خود را که آسیب دیده است، ایمن سازند.
جای امن کودک درون علیرضا اکنون در حال " نوشتن " است که التیام می گیرد. پس لاجرم از حکایت خود می نویسد که : از این علیرضا ها بسیار اند.
این از یک هزاران علیرضا، خواننده را به عمق فاجعه  می برد. خواننده نیز بخشی از سر گذشت تلخ علیرضا را لابه لای خاطره ها درمی یابد.با او پیوند می گیرد و در آینه زمان " خویشتن پنداری" می کند. نگاه نویسنده اما متفاوت تر از زاویه های نامبرده است.
او در مصاحبه ای که با تلویزیون نوین در برنامه نگاه دارد، سرشت خویشتن را تعبیر و تعریف می کند و در پاسخ به این سوال که به زندگی چگونه نگاه می کنید، چنین پاسخ می گوید:
"ما حاصل فکرها و احساساتمان هستیم. ما همانی هستیم که فکر می کنیم.
خوشبختانه من چون با یک خانواده درست و حسابی که شب و روز مثل بقیه بزرگ شوند، یعنی یک زندگی معمولی نداشتم مثل یک بوته  یا گل وحشی آزاد بار آمدم . هیچ کس مرا محدود نکرد. از بچه گی آزاد بودم. کسی نبود تا به من بگوید از چه بدم بیاید و از چه خوشم بیاید. این بد است و آن خوب . به این باور کنم و یا نکنم. سر نوشت این است. آزاد بودم که همان طور که می خواهم فکر کنم. از بچه گی یاد گرفتم  که باور کنم هر چه می خواهم می توانم بشوم." 14
او علیرغم سرگذشت تلخ دوران کودکی و نوجوانی اش، روحیه ای قدرشناس در برابر مصائب خویش دارد:
" من در زندگی از همه چیز قدردانم. و یک نقطه های که به من کمک کرده تا قدر دان همه چیز باشم ، این بود که مثبت فکر کنم. مثبت اندیشی ام هم از بیچاره گی بود. چون دیدم که زندگی ام بد هست، بچه که بودم  سخت هست، حالا روی آن هم منفی فکرکنم ، بیچاره ام! بنابراین سعی کردم مثبت فکر کنم." نقل به مضمون از ویدئو مصاحبه با نویسنده، 15
"علیرضا" ایمان به " انسانیت" دارد. " وطن " برایش مجموع مناظر و خاک و بومش نیست. گستره ای از حضور انسانیت است و هم چنان که خودش نقل می کند؛ وجودش همچون طرح یک پارچه چهل تیکه دوزی ست که از انسجام هر بخش، او تشکیل شده است؛  یعنی رمان« علیرضا».

 

 

1ـ Cuddon,J.A Dictionary of Literay Tems.New York: Penguin Books,1984 .
برای مطالعه رجوع کنید به :فرهنگ اصطلاحات ادبی از افلاطن تا عصر حاضر. دکتر بهرام مقدادی .

2ـ مکتب نقد ادبی " نیترا" را می توان در فعالیت ساختارگرایانه گروهی از متفکران و منتدان اسلواک در دوره پیش از جنگ جهانی دوم جستجو کرد. ساختارگرایی را کلود لوی استروس در اوایل دهه 1950 با استفاده از نشانه شناسی در انسان شناسی بنیان نهاد.

3ـ خشونت گرم به آن دسته از اعمال خشونت اختصاص پیدا می کند که مستقیما با جسم انسان رابطه دارد. مثل : کتک زدن، شکنجه های جسمی و غیره
خشونت سرد، اما فاقد از برخوردهای جسمی است و مستقیما، افکار و احساسات را نشانه می گیرد. خلع هویت، شستشوهای مغزی در برخی از ایدئولوژی های سیاسی ـ مذهبی، بازدارنده های کلامی مثل فحاشی. و هر آن چه که باعث شکست درونی شود. این شگرد اغلب با تاکتیک های مخرب روان شناسی همراه است!

4ـ تعریف" کودک درون " از دریچه روان شناسی: " کارل گوستاو یونگ ـ روان شناس و جوزف کمپیل ـ اسطوره شناس نشان دادند که این اساطیر و افسانه ها جاذبه یی گسترده دارند. زیرا تجربه های جهانی جملگی انسان ها را نمایان می سازند.  از دهه 1960 " کودک درون " موضوع مورد علاقه روان شناسی شد. در سال 1970 به اوج محبوبیت خود در روان شناسی  رسید. اریک برن تصویری از جهانی درونی، متشکل از سه بخش  کودک و والد و بالغ را پیش روی ما می نهد." والد" آن بخش از وجود ماست که احکام و قواعد امر و نهی ها را وضع می کند. "کودک " بخش نفی شده وجودمان است. " بالغ " ، آن دسته از رفتارهای ما را تشکیل می دهد که سازمان یافته و از روی بصیرت و تعقل است.

5ـ منتقدان نیترا، الگوی مقوله های بیانی خود را " مولد متن " نام گذاری نمی کنند بل که آن ها را " برنامه متن" می نامند.

6ـ واحد پولی آن دوران.

7 ـ زنان زیر سایه پدر خوانده ها \ مقاله اخلاق در مقابل تکثر گرایی \ نوشین احمدی خراسانی. نشر توسعه \  تهران \چاپ سوم

8 ـ زنان زیر سایه پدر خوانده ها \ مقاله تمکین زن ایرانی \ نوشین احمدی خراسانی. نشر توسعه \  تهران \چاپ سوم

9 ـ همان منبع

10ـ همان منبع

11ـ زنان زیر سایه پدر خوانده ها \ مقاله فرهنگ حق مدار و قیم سالار \ نوشین احمدی خراسانی. نشر توسعه \ چاپ سوم.
12ـ برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به : تحلیل رفتار متقابل \ اریک برن \ ترجمه اسماعیل فصیح \ چاپ اول \ 1372 \ نشر فاخته
و یا :
ماندن در وضعیت آخر \  امی ب. هریس و تامس ا. هریس \ ترجمه اسماعیل فصیح \ چاپ اول \   1372 \ نشر فاخته

13 ـ برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به :شفای کودک درون  \ دکتر لوسیا کاپاچیونه \ ترجمه گیتی خوشدل \ چاپ اول \ 1379 \ نشر  پیکان . تهران

 

14ـ https://www.youtube.com/watch?v=bEjd5IEA4jQ&list=UU_0_XxXtdhrHxLO7pOxY -
VQ

15 همان منبع.

 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست