تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده سیاسی / ویژۀ انقلاب کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید

نامه به نانا
آتوسا ارژنگ

1
۰۲ آپریل
نانای من، عزیزمن، یک روز دیگر هم بدون پدرت گذشت! اگرچه تمام روز
منتظر ماندم اما هیچ پیامی از او نداشتم و من در این سکوت دوباره به خاطره
ها برگشتم. یاد روزی افتادم که با هم جر و بحث کردیم، همه ا ش هم سر این
بود که نمیخواستم باهاش همبستر بشوم و او میگفت تسترون را بیش تر از
این نمی تواند مهار کند، به همین راحتی نانا! شاید تو هم روزی از این حرفها
از مردی بشنوی ، امیدوارم که نه !
می دانی چه حسی به آدم دست می دهد وقتی مردی که دوستش داری این
حرف را به تو میزند؟ میخواهی فرار کنی، از آن مرد دور بشوی، از زندگی
و حتی از خودت فرار کنی! دیگر حتی فرصت تجزیه و تحلیل حرفش را
نداری! مثل پرنده ای هستی که بالت را نشا ن گرفته اند و خرا ش آزاردهنده
ای رویش بوجود آمده است! پدرت مردیست باهوش و قوی ، چرا این را گفت
؟ چرا به من احساسی ترکیبی از مسئولیت و بهت و تعجب را داد؟ چرا حس
کردم تحقیر شده ام؟ پس زن بودنم ، وجود من و حتی عشقی که میگفت به من
دارد در چهارچوب تمایلات جسمانیش شکل دیگری بخود میگرفت ؟ من برای
او چه بودم؟ لباسش را پوشید و گفت که می رود بیرون. سرشب بود و من
روی تخت نشسته بودم، با خودم کلنجار میرفتم که چه کنم؟ اگر میرفت به
اماکن…؟؟؟ حتم ا نمیرفت! شاید هم میرفت! مگر خودش برایم تعریف نکرد
نامه به نانا
۰
که به کلوب استریپ تیز رفته بود؟ فقط برای اینکه ببیند و این دیدن درش حال
تهوع ایجاد کرده بود. من هم گوش دادم نانا، میفهمی نانا؟ گوش دادم و حتی
در این مورد باهاش شوخی کردم! نمیخواستم احساس واقعی ام را ببیند! واقعا
چه حسی داشتم؟ از تصور زنان زیبایی که نیمه برهنه جلویش رقصیده بودند
کمی حسادت کردم، اما همین مو ضوع همزمان باعث ازدیاد تمایل جنسی ام
بهش هم می شد، باورت می شود نانا؟ اینکه برود نایت کلاب و به تماشای
زنان برهنه بنشیند حسی بهم می داد که بی اختیار میخواستم دوباره و بی چون
و چرا به آغوشش بخزم! خودم هم سر درنمیاوردم اما مگر باید از همه چیزی
سر درآورد؟ دقایق میگذشتند و من همانطور که روی تخت نشسته بودم در
چشم خیال می دیدمش که دور میشد. آنروز از صبح هرکدام دنبال کارهای
خودمان بودیم و بعداز ظهر بود که تقریبا همزمان رسیده بودیم. هرکدام اتاق
خودمان را داشتیم، آمده بود اتاق من و پافشاری میکرد که با من همبستر شود،
چیزی در درونم نمیخواست و مانعم میشد! چه بود؟ خودم هم نمیدانم! چند
روز قبلش تصمیم گرفته بودم رابطه را در جهتی دیگر هدایت کنم و دوست
ساده باشیم. آخ نانا، پدرت خیلی قویست. بعضی وقتها آدمها در زندگی وقتی
با فجایع زندگیشان روبرو میشوند چه شجاعانه به ستمش قدم برمیدارند و چه
با عشق! پدرت عشق زندگی من است، همان عشقی که منجر به نابودیم خواهد
شد! و من از نخستین لحظه این را میدانستم! حتی اگرنخواستم ببینم، نخواستم
بشنوم نانا! تو اینطور نباش! تو وقتی با فاجعه روبرو میشوی خودت را گول
نزن! نانا چرا ما اینقدر مبهوت وحشتناکترین چیزها میشویم؟ چرا وقتی به
صحنه تصادف میرسیم زل میزنیم و نمیتوانیم نگاهمان را برداریم؟ حتی
اگرنخواهیم نگاه کنیم باز بی اختیار نگاهمان به آن سو کشیده میشود. من آنجا
در اتاق نشسته بودم و این چیزها از ذهنم میگذشت، پدرت را میدیدم که دور
می شود و نای تکان خوردن نداشتم، اما مرد من دورمی شد، دورمی شد!
دیگر ندیدم و نشنیدم، تمام سلولهایم پر شده بود از او! بی آنکه کوچکترین
کنترلی روی آنچه میکنم داشته باشم، )و بر این نکته تاکید میکنم( به پدرت
پیام دادم، تنها چیزی که از ذهنم گذشت این بود که شاید دیر شده باشد، جواب
ندهد یا دیر جواب بدهد، آنوقت بیشتر از این هم تحقیر شده بودم! اما تقریبا
همان لحظه جواب داد که هنوز زیاد دور نشده است ، توافق کردیم که برگردد.
با حس فاحشه ای که باز هم قسمش را شکسته در را برایش باز کردم بدون
نامه به نانا
3
آنکه بتواانم به چشمهایش نگاه کنم سریع بسمت اتاق برگشتم. اما در همان
چرخش آنی خنده را روی لبها و در چشمانش دیدم، همان خنده زیبا همیشگی!
چقدراحساس خوش بختی میکردم وقتی می خندید و حالا خنده اش نقشی از
پیروزی داشت! و من شکست خورده بودم! روی تخت دراز کشیدم و او هم
کنارم. شروع به نوازشم کرد، با لحنی بی تفاوت ازش خواستم لباسهایش را
درآورد، با تعجب نگاهم میکرد اما گوش داد. یادت نرود مردها هرگز از این
دستورسرپیچی نمیکنند! وقتی لخت کنارم دراز کشید دلم می خواست گریه
کنم، کاملا آماده بود! چرا؟ نمیدانم! انگار مرد بودنش و این آمادگیش مرا در
جایگاه ضعیف تری قرار میداد! من هنوز در کش مکش احساسات خودم دست
و پا میزدم و او کاملا آماده بود، همان مردی که تا سرحد جان میپرستیدم و از
قلبم بهم نزدیکتر بود، در قالب فیزیکی اش چقدر دور و نا شنا خته بود! اینقدر
خشمگین شدم که باورت نمیشود برای پنهان کردن خشمم و پرهیز از درگیری
چه کردم! همانطور که کنارش دراز کشیده بودم پاهایم را باز کردم و گفتم :
"بفرمایید"
با تعجب بیشتری نگاهم کرد. اما من دستش را گرفتم و سعی کردم بکشمش به
سمت خودم، با خونسردی کاملا ساختگی به چشمانش زل زدم : "مگه همینو
نمیخواستی ؟ خوب بیا کارتوانجام بده"
نانا فکر میکنی چه کرد؟ با همان خنده متعجب غبار اشتیاق را دیدم که بسرعت
از روی چهره اش گذشت! در حالیکه گردنم را میبوسید با من همبستر شد و
من در حالیکه با هر تکان احساس حقارت عمیقتری میکردم در جایی از
وجودم هم لذتی شرم آور به جانم چنگ میکشید! وقتی که دوباره کنارم دراز
کشید بوی اسپرم اتاق را پر کرده بود، همیشه وقتی با من میخوابید اول کلینکس
را بمن میداد، پدرت به نکات ظریف خیلی توجه دارد. چهره اش را نمیدیدم
چون شهامت نگاه کردن بهش را نداشتم اما حس میکردم چقدر ریلکس شده!
پدرت مرد آرامیست ، تقریبا همیشه ریلکس است اما این حالتی از سبکی بود.
دستم را گرفت و بوسید، چرا هرکاری میکرد پوزخندی در آن میدیدم برای
تحقیر بیشتر؟ دستم را کشیدم و گفتم حالا که کارش تمام شده میتواند برود
اتاقش چون می خواهم بخوابم. چرخید به سمت من و با دستش صورتم را به
سمت خودش برگرداند :
" از حالا میخوای بخوابی؟"
>>>>

این داستان با فورمات پی دی اف منتشر شده است. برای دانلود و ادامۀ خواندن آن همینجا کلیک کنید

 

رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست